F3f18
قيام
دولت صفويه در قرن دهم هجرى و كاملتر شدن نظريه (نيابت عامه براى فقهاء) به نظريه
سياسى به دست محقق كركى ، راه را در مقابل فقهاى شيعه باز كرد. آنها اجازه حكم
شرعى بالوكاله از (امام مهدى) فقيه عادل به شاهان صفوى ، و بعد از آن به شاهان
قاجارى مى دادند. واين سبب گرديد دوستگى عميق و خطرناكى در مجتمع شيعى امامى اثنى
عشرى به وجود آيد و به كشمكش اخباريون و اصوليون معروف شد و براى چندين قرن ادامه
داشت. اين كشمكش به خاطر يك مسئله جزئى و ساده نبود ، بلكه مربوط به يك امر سياسى
كه ريشه در هويت و عقائد داشت. و در واقع
جدالى بود بين محافظه كاران و متجددين بود ، جدالى است بين خط امامى متمسك
به نظريه (انتظار) و بين خط شيعى كه تلاش در آزاد شدن از شرايط انعطاف ناپذير
امامت مانند عصمت و نص ، و متحرر شدن از نظريه (انتظار) بوده است. عموماً فكر
امامى دو وظيفه مهم به امام مى دهد:
1 –
تشريع براى مسائل حاده كه در قرآن كريم يا سنت نبوى شريف وجود نداشته باشد ، اين
جريان فكرى براى استخراج احكام ، اجتهاد را مناسب نمى بيند ، چون او را نوعى از ظن
كه در دين جايز نمى باشد مى بيند. وبراى به دست آوردن علم فقط به امام معصوم بايد
پناه آورد ، و مى گويد: امام معصوم به هر طريقى علم را مستقيما از خداند متعال
دريافت مى دارد.
2 –
تنفيذ شرع مقدس اسلامى و تطبيق احكام دين و رهبرى مسلمانان. فكر امامى براى تنفيذ
و تطبيق و رهبرى اسلام در (ائمه معصومين معين از طرف پروردگار) ميداند و براى هيچ
شخص غير از آنان اجازه عمل نمى دهد. فكر امامى حتماً قائل به افتراض وجود امام
دوازدهم (محمد بن الحسن العسكرى) و قول به انتظار وى و تحريم عمل سياسى در عصر
غيبت مى كند. از اين رو شيخ محمد بن ابى زينب النعمانى مى گويد:" امرِ وصيت و
امامت عهدى و اختيارى است از جانب حق تعالى مى باشد ، نه به اختيار خلق او ، اگر
كس اختيار كند غير از اختيار حق تعالى و امر خداوند را مخالفت كند ، راه ظالمين و
منافقين را رفته كه در دوزخ و عذاب حلول خواهد كرد".[1]
شيخ عبد الرحمن بن قبه مى گويد:" خلافت و امامت در هر زمان حتماً به
وسيله نص ثابت مى شود ، چون اگر نص در يك زمان واجب بود در زمانهاى ديگر به همان
علت واجب مى شود ، چون علت به وجود آمدن آن در هر زمانى پيدا مى شود".[2]
شيخ محمد بن على صدوق در
كتاب (الاعتقادات) مى گويد": غير از مهدى قائم ديگر وجود ندارد حتى اگر غيبت
به درازى عمر دنيا باشد ، چون پيغمبر اشاره به نام و نسب واز پيش كرده است".[3]
او در باب 39 گفت:" تقيه واجب
مى باشد و تا ظهور مهدى ترك آن جايز نمى باشد و كس كه آن را قبل از خروج مهدى به
آن عمل نكند از دين اماميه خارج مى باشد و مخالف با خدا و رسول و ائمه خواهد
بود". او در كتاب (الهداية) گفت:" در زمان دولت ظالمين تقيه بر ما واجب
مى باشد و كسيكه به آن عمل نكند مفارق و مخالف دين اماميه خواهد بود. و آن واجب
است و ترك آن تا ظهور قائم جايز نمى باشد و كسيكه آن را ترك كند در نهى خدا و رسول
و ائمه خود را قرار داده است. بايد معتقد بود : كه حجت خدا روى زمين و خليفه او بر
عباد در اين زمان (قائم منتظر ابن الحسن) است. واعتقاد داشته باشيم كه قائمى غير
از او نيست ، هر چند اگر غيبت وى طولانى باشد ، حتى اگر به اندازه عمر دنيا غائب
بماند ، غير از او قائمى نيست".[4]
اگر پژوهشگر از افكار فلسفى مفيد و مرتضى
و طوسى و علامه حلى و غيرهم .. مطلع شود او به طور اشكارى خواهد ديد كه آنها با هر
سلطه اى و حكومتى مخالفت مى كنند ما داميكه از رهبرى معصوم دور باشد. وقتيكه بعضى
از علماء در قرن پنجم هجرى مضطر به باز كردن درب اجتهاد مانند مفيد و طوسى و مرتضى
شدند ، اخباريون (يا اماميون قديم) اين حركت را پناه آوردن به اجتهاد ومعنى آن خروج از خط امامت و منهدم كردن ركنى
از اركان امامت كه شرط علم الهى براى آموختن علم و احكام دين مى كند و عمل تشريع و
فتوى را در (امام معصوم) از طرف خداوند محصور مى سازد ، تلقى كردند.
حركت اخباريه در نيمه سالهاى حكومت صفويان به رهبرى شيخ محمد امين
استرابادى (متوفى سال 1036هـ) به ميدان بازگشت تا دعوتش را براى تمسك شديد به
اخبار و رد كردن تغييراتى كه زير سايه عقل و اصول به وجود آمده بود تجديد كند ، از
اين رو اين حركت عمل (اجتهاد) و (مجتهدين) را مردود مى شمارد ، و آن را به عنوان
بدعت در دين تلقى مى كند و تقسيم امت به مجتهدين و مقلدين مردود مى شمارد. او با
هر ولايتى براى فقيه مخالفت دارد و آنها را منحرف از خط اهل البيت مى داند و تقليد
را براى كس جايز نمى داند مگر از ائمه معصومين باشد.[5]
محمد امين استرابادى در كتاب (الفوائد المدنية) حمله شديد را عليه طرفداران
مدرسه اصوليه اجتهاديه كه در عصر صفوى رواج پيدا كرده بود ، كرد و گفت:"
رواياتى كه اصحاب قديم اخبارى ما مانند شيخين اعلمين صدوقين وامام ثقة الاسلام
محمد بن يعقوب كلينى كه او در اوائل كتاب (الكافى) به آنها تصريح كرد و همانطوريكه
خود در باب حرمت اجتهاد و تقليد ووجوب تمسك به روايات عتره مطهره كه در آن
كتابهايى كه به امرِ آنان تأليف شده ، ذكر شده است".[6]
او ادامه مى دهد و مى گويد:"مذهب اصحاب قديم اخبارى به نظرم صحيحتر مى باشد.
وبه مذهب آنها – اخباريون – هر آنچه امت تا روز قيامت نياز دارد روى آن دلالت قطعى
از طرف حق تعالى دارد حتى ارش الخدش ، و هر آنچه پيغمبر (ص) از احكام و ما يتعلق
به كتاب يا سنت او نسخ و تخصيص و تقييد و تأويل نزد عترت طاهره (ع) مخزون مى باشد
، و عموماً قرآن به طور عام نازل شده است تا با اذهان مردم متناسب باشد و به همين
شكل سنتهاى نبوى. براى احكاميكه از آن اطلاع نداريم چه احكام اصليه چه فرعيه ،
براى دانستن آنها راهى نيست مگر شنيدن از صادقين (ع) مى باشد و جايز نيست احكام
نظريه از ظاهر كتاب و سنت استنباط كرد ، مگر وضع آن از جهت اهل الذكر (ع) بدانيم ،
بلكه واجب است در آن توقف و احتياط كنيم ، و مجتهد در احكام خدا اگر خطا كرد كذب و
افترا را نسبت به خداوند ، و اگر درست گفت اجرى نصيبش نمى شود چون قضاء و فتوا
جايز نيست مگر با علم يقين و در غير اين صورت بايد توقف كرد. و يقين بر دو قسمت مى
باشد: يقينى است مربوط به اينكه اين حكم خداوند مى باشد ، و يقينى است مربوط به
اينكه بگوييم اين از معصوم نقل شده است ، و آنها (ع) قبل از ظهور قائم به ما اجازه
دادند به آن عمل كنيم. حتى اگر از باب تقيه به ما رسيده باشد هرچند اين احاديث ظنى
و غير يقينى مى باشند و محتواى آنها با حكم خدا مطابقت نكند".[7]
موقعيكه علماء متأخرين مانند محقق كركى قائل به نظريه (نيابت عامه) سياسى
شد ، گروه اخباريون يا بهتر بگوييم (اماميون) گفتند: ممارست هر عمل سياسى و برپائى
دولت و قيام به مسئوليتهاى آن ، در واقع غصب كردن مقام (امام معصوم) ومنهدم كردن
ركن دوم نظريه (امامت الهى) و آن (اجرا) مى باشد. معارضه اخباريون روى قاعده تحريم
تشريع و تنفيذ خارج از دايره (امام معصوم) بنا شده است. به نظر اخباريون (مجتهدين)
واصحاب نظريه (نيابت عامه وولايت فقيه) خارج از دين اماميه مى باشند ، بنا بر قول
شيخ صدوق. ما در فصل گذشته بعضى از اقوال آنها را نقل كرديم. آنها تطور سياسى كه
در زمان دولت صفويه حاصل شده را مردود مى شمارند چون آنها به نظريه (امامت الهى)
ملتزم مى باشند. فاضل هندى مى گويد:" امامت – در نماز جمعه – از مناصب امام
مى باشد و كس حق تصرف در آن ندارد و كس نمى تواند نائب وى باشد مگر با اذن وى ، و
اين يكى از ضرورتهاى دين و اجماع و عقل مى باشد". شايد اينجا مفيد باشد رأى
ميرزا محمد تقى اصفهانى (متوفى سال 1348هـ) را يكبار ديگر ذكر كنيم. او هر تلاش
سياسى از طرف فقهاء براى (اغتصاب) منصب امامت را غير جائز مى شمارد. و در كتاب
(مكيال المكارم في فوائد الدعاء للقائم) مى گويد:" بيعت با غير نبى يا امام جايز نيست ، چون اگر به غير
از آن دو بيعت شد ، شريك در منصبى كه خداوند براى آنان قرار داده ، خواهد بود و
نزاع با سلطان و اختيار خداوند خواهد شد ، و خداوند مى فرمايد: ( وما كان لمؤمن و
لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله أمراً ان يكون لهم الخيرة من أمرهم) و در تفسير
قوله تعالى آمده است ( ولقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك
و لتكونن من الخاسرين) روايات نقل مى كنند كه مراد از (لئن اشركت) در ولايت غير
على.
از
امورى كه ذكر كرديم روشن شد كه عدم جواز بيعت كردن با احدى از مردم ، چه از علماء
باشد يا غير علماء نه مستقلاً و نه بعنوان نيابت از امام در عصر غيبت ، و آن به
دلايلى كه قبلاً ذكر كرديم مبنى بر اينكه آنها از خصائص و لوازم رياست عامه و
مطلقه و سلطنت كليه وى مى باشد ، و بيعت كردن با وى در واقع بيعت با خداوند
است".[8]
واضافه مى كند و مى گويد:" به اضافه دلايلى بر عدم جواز ، كون آن از خصائص امام مى باشد و اينكه
امور شرع توقيفى مى باشند ، و آن طبق روايت (بحار الانوار) و روايت (مرآة الأنوار)
از مفضل بن عمر از امام صادق گفت: ( اى مفضل هر بيعتى قبل از ظهور قائم بيعت كفر و
نفاق و خديعه مى باشد ، خداوند لعنت مى كند كس كه بيعت كند و كس كه با وى بيعت
شود).[9]
واين همينطوريكه ملاحظه مى كنى تصريح به عدم جواز بيعت با غير از امام مى كند. بدون
فرق گذشتن فرق كون بيعت براى وى باشد يا به عنوان نيابت از طرف امام".[10]
اصفهانى ادامه مى دهد و مى گويد:" بيعت از خصائص امام و از لوازم رياست عامه
و ولايت مطلقه وى مى باشد. و عدم جواز بيعت كردن با غير از ائمه مستند بر دلايلى
مى باشد ، منها: از ائمه (ع) نقل نشده كه آنها به كسى اذن داده باشند به نيابت خود
بيعت شود. و منها: معهود نشده است در ميان علماء و كتابهاى آنها يا در آداب و
احوال و افعال آنان نقل نشده باشد حتى در ميان مؤمنين در زمان ائمه تا به امروز
رواج نداشت كه كسى را بيعت كنند و آن را به عنوان بيعت با امام تلقى شود. و منها:
امرى كه از مجلسى نقل شده است در كتاب (بحار الانوار) بعد از ذكر دعاى عهد ،
وتجديد بيعت در زمان غيبت ، او گفت: ( در كتابهاى قديم يافتم ، بعد از آن : با دست
راست روى دست چپ مى زند).[11]
ملاحظه كن چه طور اجازه داد كه با دست راست دست چپ را بيعت كند ، اما اين را با
غير جايز ندانست".[12]
اصفهانى نتيجه مى گيرد و مى گويد:" از امورى كه ذكر كرديم نتيجه مى گيريم كه
بيعت از خصائص پيغمبر و امام مى باشد و كس را نمى توان بيعت كرد در عصر غيبت مگر
منصوب پيغمبر يا امام باشد. اگر گفتى: خير مى توان با فقيه بيعت كرد و آن بر اساس
ولايت فقيه ثابت مى شود. مى گوييم: اولاً ولايت عامه براى فقيه ثابت نشده است.
ثانياً: روايات در تأييد اختصاص بيعت به فقيه ثابت نكردند و بيعت فقط براى پيغمبر
يا منصوب آن مى باشد و چيزى براى نائب عامِ امام در اين مقام ثابت نشده است ، و
اين مانند جهاد مى باشد كه جايز نيست مگر با حضور امام يا اذن وى مى باشد. و اما
بيعتى كه در اين زمان رواج دارد آن از بِدَع محرمه اى كه موجب لعنت و پشيمانى
خواهد بود".[13]
حركت اخباريه در قرن دزازدهم هجرى در ايران منتشر شد ، و در رأس آنها ملا
اسماعيل خواجوى اصفهانى (-1197هـ) و شيخ يوسف بحرانى (-1186هـ) و شيخ محمد رفيع
گيلانى و آقا محمد بيدآبادى (-1197هـ) بودند.
سيد محمد باقر بهبهانى (1117 – 1208هـ) در كربلاء عراق مقابل اين حركت
ايستادگى كرد ، و فتوا به كفر اخباريون داد و يك پيروزى عليه حركت اخباريه به ثبت
رساند ، و مدرسه اصوليه به وسيله شاگردان وى تا به امروز ادامه دارد.
وقتيكه دولت قاجاريه در قرن سيزدهم هجرى برپا شد و فتح على شاه به كرسى
قدرت نشست ، دولت شيعى قاجارى در ميان دو مدرسه اصوليه و اخباريه متأرجح و متذبذب
بود. مدرسه اصوليه به رهبرى شيخ جعفر كاشف الغطاء (- 228هـ) و سيد محمد مجاهد ( -
1242هـ) بود ، اما مدرسه اخباريه به رهبرى و زعامت ميرزا جمال الدين محمد اخبارى
(-1232هـ) وشيخ احمد زين الدين احسائى (-1241هـ) بوده است. ميرزا محمد اخبارى از
ضعف شاه قاجارى (فتح على) و مشغوليت وى در جنگ با روسها كه در آن ايام جريان داشت
سوى استفاده كرد. محمد اخبارى به شاه قاجار قول داد كه سر بريده فرمانده ارتش روس
كه نامش (سيسانوف) بود در عرض چهل روز جلو شاه مى گذارد ، و به طور غيبى مشروط بر
اينكه شاه مذهب اخبارى را به رسميت بپذيرد و آن را مذهب دولت رسمى اعلام كند و
مذهب اصولى را ملغا سازد. شاه قاجارى قبول كرد و ميرزا قولش را تنفيذ كرد. روزى
ميرزا بر شاه قاجار وارد مى شود در حاليكه (سرِ) فرمانده روس را حمل مى كرد. اما
ميرزا اين كار را به وسيله يكى از اتباع وى كه حاكم لنكران بود كرد ، بعد از اينكه
با فرمانده روس خلوت كرده بود. اما شاه به وعده هايش نسبت به ميرزا وفا نكرد و
براى ملك ترسيد و احساس كرد كه تغيير مذهب از طرف مردم پذيرفته نخواهد شد ، شاه به
محمد اخبارى مالى داد و او را روانه عراق كرد.[14]
اما قولى كه شاه به شيخ محمد اخبارى مبنى بر نصرت مذهب اخبارى ، سبب گرديد مرجع
اصولى در نجف شيخ جعفر كاشف الغطاء كتابى را بنويسد و آن را (كشف الغطاء عن معايب
ميرزا محمد عدو العلماء) نام گذارى كند و آن را به (فتح على شاه قاجار) هديه كرد ،
او به شاه قاجار اجازه داد تا به وكالت وى حكومت كند به اعتبار اينكه وى (نائب عام
از امام مهدى) مى باشد. اما ميل شاه قاجارى به اخباريون با تبعيد ميرزاى اخبارى به
عراق از بين رفت. شاه با شيخ ديگرى او اخباريون و آن احمد بن زين الدين احسائى
رابطه بر قرار ساخت و او را به تهران دعوت كرد بعد از اينكه به وى نامه اى نوشته
بود. در آن نامه شاه اظهار اعتقاد به شيخ و وجوب طاعت وى و حرمت مخالفت كردن با وى
اعتراف مى كند و از اينكه وى را دعوت كرده است معذرت مى خواهد.[15]
اين سبب شد كه شيخ جعفر كاشف الغطاء به تهران سفر كند و وارد بر شاه شود تا روابط
را قويتر سازد و نظريه (نيابت عامه) اى كه اخباريون آن را مردود مى شمارند تثبيت
كند ، اما شاه از استقبال كاشف الغطاء در كاخ خودارى كرد . كاشف الغطاء بدون وقت
قبلى وارد قصر شاه شد ، وشاه را در مقابل عمل انجام شده قرار داد ، اما شاه با بى
ميلى وى را استقبال كرد.[16]
از اقبال خوب اصوليون شيخ احمد احسائى براى اقامت در تهران و پشتيبانى حكومت قاجاريه
امتناع ورزيد و آن به علت اختلافات عميقى كه بين شاه و رعيت بود. اما شاه قاجارى
همچنين دست كمك از نظر مادى و معنوى به شيخ احسائى ادامه داد ، شاه تلاش براى
تثبيت خط اخبارى در ميان مردم داشت.[17]
دو مدرسه اصوليه و اخباريه سعى براى كسب كردن رضايت دولت قاجاريه با هم رقابت مى
كردند. در نتيجه عده اى از علماء اصولى مانند محمد تقى برغانى و ملا آقاى دربندى و
ابراهيم بن سيد محمد باقر و ميرزا احمد مجتهد به علت بعضى از عقائد پيرامون ائمه و
معاد فتوا به تكفير شيخ احمد احسائى صادر كردند ، و اكثر فقهاء اصولى آن زمان از آنان
تبعيت كردند.[18] گفته مى شود
كه شيخ احسائى كه (اجتهاد) را مردود مى شمرد ادعاى علم از طريق مكاشفه و شهود مى
كرد. او همه ائمه را مجتمعاً در خواب ديد ، او متوسل به امام حسن (ع) شد و از امام
خواست كه امرى به وى بياموزد تا در موقع مشكلات يا امور مبهمى كه جاهل به آن بر وى
عارض شود يكى از ائمه را در خواب ببيند و جواب آن معضل از امام بگيرد ، و آن بر
اساس حديثى كه مى گويد: ( من رآنا فقد رآنا) اگر كسى ما را در خواب ديد ، حقيقتاً
ما را ديده است . امام حسن (ع) براى اين كار و حل اين مشكل چند بيت شعر به او
آموخت ، اما متأسفانه شيخ موقعيكه بيدار مى شود آن چند بيت شعر را فراموش مى كند ،
اما همان خواب را در شب بعدى ديد و ابيات را كاملاً حفظ شد.. او هر وقت مى خواست
يكى از ائمه (ع) را مشاهده مى كرد ، و با آنها مى نشست و هر آنچه مى خواست سؤال مى
كرد و مشكلات غامض و پيچيده را حل مى كردند.[19]
اگر روايت صحت داشته باشد در واقع شيخ احسائى مى خواست مشكلات را از راه
ائمه و به طور مستقيم حل كند تا جانشين نظريه (اجتهاد) و نظريه (نيابت عامه) از
راه ائمه و بطور مستقيم حل كرده باشد . او مى خواست يك نظريه جديدى را به وجود
آورد كه اثرات مضاعفى داشته باشد و خلأ رهبرى را در عصر غيبت پر كند.
با
سرنگونى شدن شيخ احمد زين الدين احسائى به وسيله تكفير علماء معاصر وى ونا توانى
او از به وجود آوردن جانشينى براى نظريه (نيابت عامه) شاه لازم ديد كه پوشش شرعى
براى دولت نوپايش به وجود بياورد ، مخصوصا نظريه (تقيه و انتظار) هر نوع فعاليت
سياسى را تحريم مى كند ، لذا شاه قاجارى به مرجع وقت و آن سيد محمد مجاهد ، معطوف
ساخت. شاه به شدت نسبت به وى اظهار لطف و عنايت و احترام و اخلاص مى كرد ، و ادعا
مى كرد كه مطيع آقاى مجاهد در همه امور مى باشد.[20]
اما شاه هيچ دليلى بر صدق مدعايش نبود ، و شك و ترديد دور آن بر سر مى زد. ادعاهاى
دروغين شاه موقعيكه سيد محمد مجاهد جهاد را بر ضد روس ها اعلان كرد روشن شد ، بعد
از اينكه روسها قسمتى از خاك آذربايجان را اشغال كردند ، سيد مجاهد رهبرى جنگ را
به عهده گرفت ، شاه مجبور شد براى دفاع از ايران با سيد محمد مجاهد مسايرت كند ،
ارتش ايران در آن جنگ شكست خورد ، اما شاه سيد مجاهد را به شدت ملامت كرد ، و در
باريان به سيد استهزاء مى كردند ، سيد مجاهد در راه بازگشت از قزوين دار دنيا را
وداع گفت و آن در سال 1242هـ بود.[21]
بعد از
اينكه شاه محمد فرزند فتح على شاه قاجار به كرسى سلطنت نشست از عموم علماء چه
اخبارى و چه اصولى دور شد ، و هيچ يك از آنان را تقليد نكرد و به تصوف روى آورد.
صوفيان عقيده داشتند كه شيعى حقيقى مى باشند و به علم لدنى ائمه ارتباط دارند و
قسمت باطنى حقائق صوفيه را مى دانند و در باره فتاوى متناقض علماء تشكيك مى كنند و
مى گويند:" اسلام كامل مى باشد و به علماء احتياجى نيست ، و اگر چنين نبود
معنىِ آن كه خداوند نياز به كمك دارد ، يا اينكه پيغمبر (ص) از تبليغ كامل دين
كوتاهى كرده است ، و اين نشانى عدم ايمان به خدا و رسول مى باشد". روى اين
اصل آنها با هر نوع تدخل از طرف علماء در امور دنيوى را تقبيح مى كردند و آن را
خطرى براى دين مى دانند. براى اين بود شاه محمد قاجار استاد صوفى (حاج ميرزا آغا
سى) خود را به عنوان وزير تعيين كرد. شاه معتقد بود آغاسى قطب شريعت و طريقت الهى
مى باشد و اينكه وى به طور مستقيم با ائمه و خداوند در ارتباط مى باشد و اينكه او
موجود خارق العاده است.[22]
شاه بر اثر تلقينات استاد صوفى (ميرزا آغا سى) بقاع شيخ فريد الدين عطار و
شيخ محمد شبسترى و مزارات ديگر صوفيه را در كرمان و نائين و بسطام را زيارت كرد.
شاه زيمنهاى زيادى وقف مقبره شاه نعمت الله ولى در ماهان كرد ، او به صوفيان مناصب
دولتى زيادى داد و به آنها مسئوليتهاى رسمى داد. شاه همچنين شيخ احمد زين الدين
احسائى را پشتيبانى مى كرد ، احسائى هم مانند صوفيان ادعاى كشف و الهام مى كرد. او
ادعا مى كرد كه نيازى به علم الرجال ندارد تا احاديث صحيحه م وكذوبه را از هم جدا
سازد. اما آراء و شطحات صوفيان را داشت.
نتيجه
تفاعل ميان متصوفه و اخباريه (مخصوصا آراء احسائى) حركت جديدى به وجود آمد و آن را
شيخ محمد كريم خان قاجارى رهبرى كرد ، او يكى از اركان خانواده حاكم قاجاريه بود ،
او شاگرد سيد كاظم رشتى ، شاگرد احمد احسائى به حساب مى آمد ، او ادعاى اجتهاد مى
كرد و فتوى مى داد و منطقه كرمان زير نفوذ وى بود و حركتى را تأسيس كرد كه به نام
شيخيه يا كشفيه يا ناطقيه معروف شد . آن حركت قائل به ضرورت وجود (ركن چهارم) به
اضافه سه ركن موجود بود ، آن سه ركن عبارتند از (خدا و رسول و امام) و ركن چهارم
عبارت از (حاج محمد كريم خان) بود.[23]
حركت شيخيه واجب مى داند كه در هر زمان و مكان بايد از يك شخص تبعيت كرد و آن را
(شيعى خالص) مى نامند ، و او است كه آينه تمام نماى امام مى باشد و معرفت آن شخص
به منزله (ركن چهارم) در ايمان است.[24]
دكتر اسماعيل نورى علاء مى گويد:" نظريه ركن چهارم از ابداع شيخ احمد
احسائى در عهد فتح على شاه قاجار بود ، چون او معتقد به استمراريت جريان لطف الهى
در زمان غيبت بود ، وشاگرد وى سيد
كاظم رشتى نظريه را متكامل ساخت".[25]
حركت مزبور همچنين نظريه (نيابت عامه) را در خود جمع مى كرد. آن حركت به نام
(كشفيه) نام گذارى كردند و آن نسبت به كشف و الهامى كه شيخ احمد احسائى آن را ادعا
مى كرد ، بود. و به نام (ناطقيه) معروف شد ، چون آنها معتقدند به ضرورت نطق يكى از
فقهاء در هر زمان بودند و آن شيخ يا (ركن چهارم) آنها قائل به عدم جواز نطق فقهاء
در يك زمان بودند. چون اين كار حتى براى ائمه (ع) جايز نبود انجام بدهند. فقط يكى
از ائمه يا فقهاء بايد اين كار را تصدى كند ، ظاهراً آنها متأثر به حركت اخباريه
بودند ، آنها سعى در متكامل كردن نظريه (نيابت عامه) اى كه هر فقيهى از زاويه خاص
خود به آن نگاه مى كند ، و هر طورى كه بخواهد عمل مى كند ، حتى بدون هماهنگى با
بقيه فقهاء بوده است. نظريه (ركن چهارم) تلاش است در حصر كردن جانب سياسى و رهبرى
در يك شخص مى كرد.
حركت
شيخيه اخباريه متكاملتر شد و به فرقه جديدى به نام (بابيه) تبديل شد. رهبر اين
فرقه همدرس محمد كريم خان شاگرد سيد كاظم رشتى آقاى (مير على محمد شيرازى) بود. او
ادعا كرد كه وى نائب امام مهدى منتظر محمد بن الحسن العسكرى مى باشد ، و او است
نائب خاص (باب امام زمان) مى باشد. على محمد شيرازى نامه اى به شاه محمد بن فتح
على شاه قاجار نوشت تا تأييد او را جلب كند ، مخصوصا در آن ايام شاه گرفتار بحران
علماء اصوليون و اخباريون بوده است. اكثر اتباع شيخيه در شيراز و مازندران و مشهد
و زنجان و تبريز و عموم ايران از حركت (بابيه) به رهبرى على محمد شيرازى تبعيت
كردند ، چون مفهوم نظريه (انتظار امام مهدى) هم در نظريه شيخيه و هم در نظريه اثنى
عشريه بوده است. آن فكر به نظريه (بابيه) متكامل شد. گروه شيخيه عقيده داشتند: امام مهدى بيش از هزار سال
غيبت كرده است ، او در جسم هورقليائى زندگى مى كند ، او است جسمى لطيف بين ماده و
روح قرار دارد و مانند برزخ مى باشد ، او حد فاصل بين عالم ماده و عالم غيبت است و
واقع در اقليم دوم بالاى فلك اطلس مى باشد ، همانطوريكه شيخ احمد احسائى ادعا مى
كند.[26]
حركت بابيه با حركت شيخيه در نظريه (ركن چهارم) و (شيعى كامل) تلاقى مى كنند و آن
واسطه بين امام وامت مى باشد.[27]
حركت شيخيه ديد كه حركت بابيه با وى رقابت مى كند. گروه شيخيه وادار شدند با حركت
بابيه محاربه كنند ، و حاج محمد كريم خان فتوى به كفر (باب و اتباعش) داد و نامه
اى در اين زمينه به ناصر الدين شاه قاجار تقديم كرد. حركت بابيه بعد از آن متكامل
شد و على محمد شيرازى ادعا كرد كه وى (مهدى منتظر) ى كه بيش از هزار سال غيبت كرده
است مى باشد. او اين نظريه را روى اساس نظريه شيخ احمد احسائى بنا ساخت ، نظريه
شيخ مى گويد: كه امام مهدى زنده مى باشد ، اما در جسم هورقليائى لطيف و در جسم
(باب) حلول كرده است.
گرچه گفته مى شود دست اجنبى در درست شدن اين نظريه خطرناك وجود دارد ، اما
چيزى كه بايد ملاحظه شود : آنها با مهمترين مسئله شيعيان در عصر غيبت ، و آن موضوع
رهبرى سياسى اهميت به سزائى دادند آنهم در سايه (انتظار امام مهدى) بود. آنها حالت
جانشينى براى نظريه (تقيه و انتظار) اختراع كردند و آن افسانه (نيابت خصوصى) و
ادعاى مهدويت كردند تا بتوانند رقيب را كه اصوليون مى باشند از صحنه خارج سازند.
اصوليون حمله عظيمى را بر عليه (باب) رهبرى كردند و حركت (بابيه) را متهم به كفر و
مخالفت با شرع مقدس كردند ، اصولوين مطالبه به اعدام (باب) كردند و در آن موفق
شدند و (باب) در 27 شعبان سال 1266هـ (موافق 1850م) در تبريز اعدام شد.[28]
بقعه صاحب الزمان در تبريز
پيروزى علماء اصولى بر حركت (بابيه) و اعدام رهبر آن در تبريز موجى از
شايعات پيرامون تثبيت نظريه علماء اصولى در (نيابت عامه) همراه داشت ، بعضى از
مردم ادعا كردند كه (امام مهدى) را در وسط مقبره اى در تبريز چندين بار ديدند ، در
آن روزها شايعه اى منتشر شد كه مى گويد: قصابى گاوش را براى كشتن به سلاخ خانه مى
برد ، گاو دوبار از دست قصاب فرار مى كرد و به قبرستان مذكور پناه مى برد ، وقتى
قصاب بار سوم مى خواست گاو را براى ذبح به سلاخ خانه ببرد قصاب دفعتاً مى ميرد ،
مردم تبريز آمدند و به گاو تبرك جستند و موى آن را به عنوان تبرك با خود مى بردند
، گاو مقدس شد و قبرستان به يك زيارتگاه عمومى بدل شد كه به نام (بقعه صاحب
الزمان) معروف شد. مردم براى گاو و مقبره هدايا و قناديل مى آوردند و از بين آنها
قنصل انگليسى بود كه چندين چراغ به مقبره به عنوان هديه تقديم كرد ، وامام جمعه
وقت تبريز فتوا به قتل هركسيكه در مقبره مشروب خورد يا آنجا قمار بازى كند داد ،
كما اينكه دولت شهر تبريز را از پرداخت ماليات و اوامر حكام معاف ساخت.[29]
[1] - النعمانى ، الغيبة ، ص 57
[2] - الصدوق ، اكمال الدين ، ص 124
[3] - الصدوق ، الاعتقادات ، باب 35
[4] - الصدوق ، الهداية ، ص 47
[5] - حامد الگار ، نقش روحانيت پيشرو در جنبش
مشروطيت ، ص 50
[6] - استرابادى ، الفوائد المدنية ، ص 40
[7] - همان ، ص 47 و 48
[8] - اصفهانى ، مكيال المكارم ، ج 2 ص 238
[9] - مجلسى ، بحار الانوار ، ج3 ص 8
[10] - اصفهانى ، مكيال المكارم ، ص 329
[11] - مجلسى ، بحار الانوار ، ص 102 و ص 111
باب 7 از چاپ جديد
[12] - اصفهانى ، مكيال المكارم ، ج 2 ص 240
[13] - اصفهانى ، مكيال المكارم ، ج2 ص 240
[14] - تنكابونى ، قصص العلماء ، ص 179
[15] - نقش روحانيت ص 95
[16] - قصص العلماء ، ص 191 ونقش روحانيت ص 81
[17] - نقش روحانيت ص 96
[18] - نقش روحانيت ص 48
[19] - نقش روحانيت ص 48
[20] - قصص العلماء ص 128
[21] - قصص العلماء ص 128
[22] - نقش روحانيت ، ص 13 و 166
[23] - تنكابنى ، قصص العلماء ، ص 64
[24] - اصفهانى ، مكيال المكارم ، ج2 ص 362
[25] - علاء ، جامعه شناسى تشيع ، ص 54
[26] - نقش روحانيت ، ص 194 و 214
[27] - همان
[28] - نقش روحانيت و قصص العلماء ص 59
[29] - نقش روحانيت ، ص 194