F3f16
در
وقتيكه نظريه (نيابت عامه) به طور آرام و محدود به وسيله علماى حله و جبل عامل در
قرن هفتم و هشتم هجرى رشد مى كرد ، اما واقعيت سياسى شيعيان اماميه در ابعاد
اجتماعى به سرعت متكامل مى شد.. تا اينكه سربه داران در نيشابور خراسان انقلاب به
وجود آوردند و يك دولت تأسيس كردند از سال 738 تا سال 782 و به مدت پنجاه سال
ادامه داشت ، همانطوريكه در صفحات قبل خوانديد. كما اينكه دولتهايى در مازندران و خوزستان
و جنوب عراق تأسيس كردند ، بعد از آن در تبريز به دست صفويان حركت جديدى به وجود
آمد . آن حركت به رهبرى نو جوانى كه عمرش از چهارده سال نگذاشته بود و نامش
(اسماعيل بن صفى الدين بن حيدر) رهبرى شد ، وى در اوائل قرن دهم هجرى و در سال 907
هجرى در تبريز دولت صفويان را اعلان كرد ، او يك (قطب) در حركت صوفيان به حساب مى آمد
، واين لقب را از پدرش به ارث بُرد ، او شيخ تكيه بود و داراى جايگاه بزرگى نزد پيروانش
بود ، مخصوصا كه وى وابسته به سلاله علويه بود و وابستگى به اهل بيت جايگاه خاصى
نزد صوفيان داشت. گرچه تطور بزرگى در نظريه (نيابت عامه فقهاء از امام مهدى) در
زمينه خمس و زكات و حدود و نماز جمعه اتفاق افتاد ، اما تا به آن تاريخ اين نظريه
(نيابت عامه) تبديل به نظريه سياسى كاملى كه جاى نظريه (امامت الهى) كه لازمه آن
(انتظار) را بگيرد به وجود نيامد. مدعيان نظريه (نيابت عامه) هنوز نمى توانستند
اقدام به احدا انقلاب و اقامه دولت در عصر غيبت كنند ، چون آنها قائل به عصمت و نص و سلاله علويه حسينيه در امام
( يا رئيس) وعدم جواز تولى غير امام معصوم بودند. آنها به نظريه قديم اماميه كه
قائل به عدم جواز حاكميت غير معصوم ملتزم بودند ، از اين رو نظريه (انتظار) روى
فقهاى شيعه اثنا عشريه خود را تحميل مى كرد و حركت آنها را مشلول مى ساخت و مانع
تحرك سياسى آنان مى شد ، وقتيكه صفويان خواستند تحرك نظامى داشته باشند تا دولت
خود را بر پا سازند اما ملاحظه كردند كه نظريه (انتظار) نه معقول است و نه واقعى
است و آن را مانند سنگى ديدند كه جلوى حركت آنها را مى گيرد و مانع حركت آنها مى
شود. گرچه آنان از زمانهاى دور اعلان كردند كه متمسك به مذهب اثنى عشرى شده بودند
، اما آنها نتوانستند نظريه (امامت الهى) كه عصمت و نص در امام شرط مى داند درك
كنند و صفويان آن نظريه را در عمل قبول نداشتند و آن را مانند يك نظريه تاريخى تلقى
كردند ، چون آنها براى رهبرانشان كه معصوم نيستند و نصّى روى آنها از طرف پروردگار
وجود ندارد ، اجازه دادند كه به قدرت برسند و به مسئوليتهاى امامت بپردازند ،
مانند امويان و عباسيان قيام كردند ، براى صفويان دور زدن نظريه (انتظار) كار
مشكلى نبود و از آن نظريه راحت تجاوز كردند. تجربه صفويان در مراحل اولش در ايام
شاه اسماعيل بن صفى الدين با تجارب سابق سياسى شيعيان مانند دولت بويهيان و سر به
داران و مرعشيه و مشعشعيه اختلاف داشتند. تجارب فوق عبارت از قيام دولتهايى صد در
صد سياسى بوده يا بهتر به گوييم : قيام دولت بدون ايده اولوژى بوده است ، اما قيام
دولت صفويه امرى است كاملاً مختلف بوده است ، صفويان تلاش كردند كه خود را به
عنوان يك دولت بر اساس عقيده و مذهب ائمه اثنى عشريه چه از جنبه روحى و چه از جنبه
غيبى معرفى كنند. واين يك تطور و انقلاب در فكر سياسى شيعى به حساب مى آيد ، كه بر
اثر آن شيعيان از نظريه منفى و انعزالى (انتظار) به تخت سلطنت رساند. در زمان شاه
اسماعيل صفوى فكر سياسى شيعى كاملتر شد و نظريه (تقيه و انتظار) را كنار گذاشتند.
اسماعيل صفوى روزى ادعا كرد كه (صاحب الزمان مهدى منتظر) به وى اجازه دادند تا
حكومت تركمانان كه در آن زمان در ايران حكومت مى كردند براندازد. اسماعيل صفوى
روزى همراه با رفقايش در منطقه تبريز به شكار مى رود ، به رود خانه اى مى رسند ،
اسماعيل صفوى از دوستانش مى خواهد در كنار رودخانه منتظر بمانند ، او به تنهائى از
رودخانه عبور مى كند و وارد غارى مى شود . اسماعيل صفوى در حاليكه شمشمير به كمر بسته بود از غار خارج مى شود و به
دوستانش خبر مى دهد كه وى در غار با (صاحب الزمان) ملاقاتى داشت ، بنا به ادعاى
اسماعيل صفوى در آن ملاقات (صاحب الزمان) به وى گفت:" زمان خروج سر رسيده
است" وسه بار (صاحب الزمان) او را از كمر بلند مى كند و بر زمين مى گذارد ، و
كمر بندش را سفت و محكم مى كند و يك خنجرى در آن (كمربند) مى گذارد و به وى
گفت:" برو كه من به تو رخصت دادم".[1] اسماعيل صفوى
بعد از آن ، ادعا كرد كه حضرت على بن ابى طالب را در عالم خواب مشاهده كرد. حضرت على او را به قيام تشويق كرد و دولت
شيعه را اعلان كند و به وى گفت:"فرزندم.. نگرانى فكر تو را تشويش نكند.. گروه
قزلباش را با اسلحه كامل به مسجد تبريز احضار كن و به آنان أمر كن كه مردم را از
هر طرف محاصره كنند.. اگر كسى از مردم در ميان خطبه اى كه بنام اهل البيت خوانده
مى شود اعتراض كند ، سربازان كار را پايان دهند".[2]
اسماعيل بن صفى الدين (قطب صوفيها) دقيقاً همان كار را كرد و نيروهاى (قزلباش) را
احضار كرد و در يك جمعه مسجد تبريز را به محاصره در آورد و حكومت مذهب امامى اثنا
عشريه را اعلان كرد و قيام دولت صفويه را بر ملا ساخت ، و دولت صفويه بر دو مبنى
تأسيس شد ، مبنى اول: ادعاى وكالت از (امام مهدى) و مبناى دوم: ادعاى رؤيت حضرت
على بن ابى طالب در عالم خواب بوده است. اين دو مُدعا سبب گرديد كه حركت صوفيان
صفويه از نظريه (تقيه و انتظار) آزاد شوند و دولت صفوى شيعى اثنا عشريه را به وجود
بياورند. راجر سيورى در كتاب (ايران در عصر صفويه) مى گويد:"صفويان روى نظريه
ايرانى قديم كه مربوط به دوره قبل از اسلام كه هفت هزار سال پيش بود تكيه كردند .
طبق آن نظريه پادشاهان حق الهى در سلطنت دارا مى باشند ، و صفويان اين حق را وارث
شدند . از طرفى ديگر صفويان سادات بودند و جد اعلاى آنها حسين بن على با دختر
يزدگرد پادشاه ايرانى ازدواج كرد و امام زين العابدين ثمره اين ازدواج بود ، روى
اين اصل دو حق مجتمعاً در بيت صفوى جمع شد ، حق اهل بيت در خلافت طبق نظريه شيعيان
اماميه ، و حق پادشاهى ايرانى ، اين به اضافه نيابت از (امام مهدى)".[3]
بنا بر اين شاه اسماعيل خود را به عنوان (نائب خدا و خليفه رسول الله و دوازده
امام و نماينده امام مهدى در عصر غيبت) مى ديد. و نيروهاى (قزلباش) صوفى عقيده
داشتند كه وى تجسيد خداوند مى باشد.[4]
بعضى از روايات صوفى نقل مى كنند كه يكى از مشايخ صوفيه به نام (شيخ زاهد
گيلانى) ظهور شاه اسماعيل را پيش بينى كرده بود ، گيلانى به جدش (صفى الدين) كه با
دخترش ازدواج كرده بود گفت:" سلام بر تو اى فرزندم سيد صدر الدين" و آن
اشاره اى به نوه او كه ادعا كرد او را قبل از تولد ديده بود و علائمى در باره (شاه
اسماعيل) داد و به طور پيش بينانه گفت:" فرزندان اين پيشوا مالك عالم خواهند
بود ، و روز به روز ترقى خواهند كرد تا وقت قيام مهدى منتظر".[5]
اين عقيده غيبيه در ميان صوفيان متصوفه كه دولت صفويان را برپا ساختند منتشر شد و
عقيده مند شدند كه آن دولت تا ظهور (مهدى منتظر محمد بن الحسن العسكرى) دوام خواهد
يافت ، اما اين عقيده بعد از شكست شاه اسماعيل در جنگ (چالداران) با سلطان عثمانى
سليمان قانونى سال 920 هجرى / 1512م متزلزل شد و نيروهاى (قزلباش) كم كم از اين
عقيده مغالى كه (شاه اسماعيل) را يك وجود الهى يا نصف الهى و اينكه وى سايه خدا در
روى زمين مى باشد دست كشيدند و از نفوذ و سيطره وى خارج مى شدند و با هم مى
جنگيدند.[6]
وضع اعتقادى صوفيان صوفى شاه اسماعيل را كمك كرد كه ادعاى ارتباطِ شخصى با
ائمه معصومين و اخذ تعليمات به صورت مباشر از آنان كند ، اين كار سبب افزايش نفوذ
وى گرديد و يك بعد دينى و دنيوى به سلطه مطلق وى بخشيد.[7]
گرچه تغييرات فكرى عديده اى صورت گرفت ، اما نظريه (نيابت سلاطين از امام مهدى)
استوار ماند و به هر صورتى تا مدتهاى دراز حكومت مى كرد ، و حتى بعد از فروريختن
دولت صفوى پا بر جا ماند. مؤرخين ذكر مى كنند كه ميرزا عبد الحسين ملا باشى (رئيس
العلماء) در ايام نادر شاه ، بعد از انقراض سلسله صفوى ، به قدرت رسيدن نادرشاه را
معارضه كرد و گفت:" حكومت شرعيه در سلسله صفويان مى باشد كه متمثل در (طهماسب
ميرزا) يا فرزندش (عباس ميرزا) در حال حاضر مى باشد" كه نادر شاه وى را به
قتل رساند.[8]
بعد از آن حكومتهايى به نام صفويان تشكيل شد و (كريم خان زند) بر سر زمين ايران
چيره شد اما خود را به عنوان پادشاه ايران معرفى نكرد بلكه (كوچكى از خاندان صوفى)
معرفى كرد. و خانواده قاجارى تلاش براى پيدا كردن رابطه خونى با خاندان صفوى كردند
، و (فتح على شاه قاجار) مى خواست خود را به عنوان (شاه صوفى) به علت وجود
خيشاوندى معرفى كند ، اما رؤساى قاجار با وى مخالفت ورزيدند و مانع آن شدند.[9]
لازم به ياد آوريست كه شاهان صوفى به جز بعضى از آنان على العموم ملتزم به آيين و
احكام دين حنيف اسلام نبودند ، بعضى از آنان شارب الخمر بودند و مرتكب قتلهاى بى
حساب مى شدند و هر طور كه ميل داشتند مفاسد و محرمات را انجام مى دادند و حكومت
آنها مانند هر حكومتى ديكتاتورى و طاغوتى و فاسد بود.[10]
اما دولت صفويان توانست روى اين تناقضات بزرگ و انقلاب بر ضد ارزشهاى تشيع پوشش
بگذارد و آن به وسيله راه انداختن طقوس و شعارات تند رو كه نام شيعه و تشيع در طول
تاريخ لكه دار ساخت. از قبيل لعنت سه خليفه روى منابر كه آن رويه مناقض و مخالف
رويه اهل البيت ، و اخلاق شيعيان جعفرى مى باشد ، يا داخل كردن شهاده سوم (اشهد ان
عليا و لى الله) در أذان ، و آن عملى است كه بعضى از متطرفين و غلات سعى در تنفيذ
آن در قرن چهارم هجرى داشتند ، اما علماى شيعه اماميه آن را به شدت مردود و بدعتِ
حرام شمردند ، همانطوريكه شيخ صدوق در كتاب (من لا يحضره الفقيه) نقل كرده است.
همچنين صفويان تندروى در احياى شعائر حسينى از عزا داراى و سينه زنى و بيارق و
ابواق داشتند. آنها تربت (مهر) براى سجود در موقع نماز ساختند. بدترين كارى كه
صفويان انجام دادند ، و آن وادار
كردن مردم ، و از راه زور كه مذهب (اثنا عشريه) را معتنق شوند ، در نتيجه هزاران
نفر از علماء و اصحاب مذاهب ديگر به قتل رسيدند. واين به نوبه خود عكس العمل دولت
عثمانيان نسبت به اين قتل عامها برانگيخت ، اما خود عثمانيان مرتكب همان جنايت
شدند وشيعيان تركيه را قتل عام كردند. اين اعمال از طرفين سبب پاره پاره شدن وحدت
مسلمانان وكاشتن كينه هاى طائفى در ميان شيعه و سنى از آن تاريخ تا به امروز
گرديد. قبل از اين مذهب تشيع رمز نظريه انقلاب بود و از نظر سياسى با ديگر انديشان
از مذاهب ديگر اسلامى پيرامون نظام دستورى مسلمانان اختلاف داشتند ، آنها در باره
خلافت كه به وسيله شورى يا به وسيله وراثت اين يا آن بيت هاشمى نظريهاى مختلفى
داشتند ، هيچ وقت شيعيان دشمن پيروان مذاهب ديگر نبودند يا يك دايره منعزل و مخصوص
به خود در مقابل دايره بزرگ اسلامى تشكيل نمى دادند.. بلكه يك جريان سياسى و فقهى
در قلب امت اسلامى بودند ، اما وقتيكه صفويان آمدند تشيع را از روح علوى و حسينى
آن بيرون آوردند و آن را مسخ و تبديل به يك عقده طائفى و داراى دشمنى با بقيه
مسلمانان كردند. صفويان دورترين مردم نسبت به اخلاق اهل البيت از زهد و تقوى و
تواضع بودند . صفويان در ميان خود جنگ قدرت جريان داشت ، همديگر را براى تصاحب
قدرت و سلطنت مى كشتند.. حتى بعضى از سلاطين صفويه فرزندان و براداران و ارحام خود
را به قتل مى رساندند يا احيانا چشم آنان از حدقه بيرون مى كشيدند و به آنها مُثله
مى كردند. همه اين قساوتها به خاطر رسيدن به تخت سلطنت بود ، در واقع احياناً آنها
از سلاطين اموى و عباسى هم بدتر بودند و روى حكام سابقين و لاحقين از ناحيه ظلم و
ستم سفيد كردند . شيعيان تا به امروز هزينه اشتباهات آنها را مى پردازند. در حقيقت
آنها مصدر تمام بدعتهايى كه به فرهنگ شيعه وارد شده مى باشند. ما در صدد مطالعه
تاريخ صفويان نمى باشيم ، اما مى خواستيم تاريخ حركت صفويان و اثر آن روى تطور فكر
شيعه را مورد بررسى قرار دهيم ، چون گفته شده است كه به قدرت رسيدن صفويان نتيجه
فراغ سياسى حاصله در فكر شيعى بر اثر وجود نظريه منفى وانعزالى كه در آن روزها
رواج داشت بود. وشاه اسماعيل صفوى از نظريه (امام مهدى غائب) سوى استفاده كرد و
براى اخذ مشروعيت براى حكم استبدادى مطلق و منافى با روح تشيع از آن نظريه كمك
گرفت. وقتيكه فكر ايست باشد و انديشه متحجر مى شود و علماء روى افكار نادرستى و
مخدر امثال نظريه (انتظار) به خواب مى روند ، حتماً كس پيدا مى شود كه اين افكار
را نپذيرد ، و اگر در مقابل وى فكر سالم و درستى نباشد شايد دنبال افكار منحرف
كننده ديگرى رود كه از فكر سابق خطرناكتر مى باشد ، و نسبت به صفويان همين اتفاق
صورت گرفت. شاهد بوديم كه اين نظريه
خيلى خطرناكتر از نظريه (انتظار) بود. با تمام اين تفاصيل در وهله اول تجربه نظريه
صفويان مورد توجه شيعيان سركوب شده در عراق و جبل عامل و سوريه و بحرين قرار گرفت
وعلماى شيعه از دولت نوپاى شيعى صفويان حمايت كردند ، اما وقتيكه علماء با واقعيت
سلاطين صفويه از نزديك روبرو شدند احساس كردند كه كلاه سرشان رفته ، و بعضى از
آنان به نجف برگشتند و ادعاى شاه اسماعيل مبنى بر (نيابت خاص از امام مهدى) را
استنكار كردند.
يكى از علماء شيخ محقق على بن الحسين بن عبد العالى الكركى بود كه به ايران
رفت. اما در سال 916هجرى از ايران برگشت و در حوزه علميه نجف اقامت گزيد تا نظريه
(نيابت عامه براى فقيه از امام مهدى) را متكامل كند. چون نظريه در آن زمان محدود و
غير سياسى بود.
متأثرا بقيام الدولة الصفويه و زوال ظروف التقية ، فقال
:" ان الفقيه المأمون الجامع لشرائط الفتوى منصوب من قبل الامام المهدى ،
ولهذا تمضى احكامه واجب است ديگران او را كمك
كنند تا بتواند حدود را اقامه كند و ميان مردم قضاوت كند".[11]
او به طور جزم حكم كرد كه در زمان غيبتِ (امام مهدى) فقيه مى تواند حدود را اقامه
كند.[12]
او به فقيه جامع شرايط اجازه داد قتل و جرح را تولى كند اگر مسئله امر به معروف و
نهى از منكر متطلب باشد.[13]
او صلاحيت فقيه از حدود و قضاء به نماز جمعه گسترش داد و به صيغه استنكارى
گفت:" براى فقيهى كه منصوب براى حكم و افتاء گفته نمى شود كه امر نماز از آن
خارج مى باشد.. حالا چون امام غائب مى باشد مگوييم امر نماز جمعه ساقط مى باشد؟!
بنابراين نماز جمعه همانطوريكه گفته شد و اخبار نقل كردند از طرف فقيه اقامه مى
شود ، چون فقيه منصوب ائمه مى باشد". از اين رو به نظريه كركى اقامه نماز
جمعه به دون حضور فقيه جامع الشرايط مردود مى شمارد.[14]
محقق كركى براى اولين بار در تاريخ شيعى در (عصر غيبت) رساله تحليل خراج نوشت ، و
آن را به نام (قاطعة اللجاج في تحقيق حل الخراج) ناميد و در آن گفت:" از راه
اهل البيت ثابت شده كه : سر زمين عراق و اطراف آن كه به و سيله زور و شمشير فتح
شده است به مالكيت شخص خاصى نمى باشد ، بلكه آن ملك همه مسلمانان مى باشد ، و از
آن خراج و مقاسمه گرفته مى شود ، و در امور رواج دين صرف مى شود. اما بايد به امر
امامِ حق از اهل البيت باشد ، همانطوريكه زمان امير المؤمنين اتفاق افتاد ، و در
عصر غيبت ، ائمه براى شيعيان اجازه دادند كه آن مال را از سلاطين جور
بگيرند".[15] كركى در
فتواهايش موقعيت علماء را در دولت صفويان تثبيت كرد و مشروعيت را از صفويان سلب
كرد ، و آن را در دست فقهاى امناء (نواب عام امام مهدى) قرار داد ، و ادعائات شاه
اسماعيل صفوى مبنى بر نيابت خاصه مزعومه از طريق ديدار سرّى با (امام مهدى) يا
(امام على بن ابى طالب) در عالم خواب را مردود شمرد ، اما وى به اين مسئله تصريح
نكرد. محقق كركى در نجف ماند و براى شرعيت و دستوريت مسلح به نظريه (نيابت عامه
فقهاء) بود. اظ طرف ديگر شاه اسماعيل صفوى به حكومت كردن ادامه داد و هيچ اعتنائى
به اقوال كركى نمى كرد . بعد از بيست و سه سال از حكومت مطلقه در سال 930 هجرى شاه
اسماعيل صفوى از دار دنيا مى رود . فرزندش (طهماسب) كه عمرش از ده سال تجاوز نمى كرد
به كرسى سلطنت نشست ، واين به حد ذاته سبب گرديد كه اختلافات و نزاعات داخلى
بين اقطاب صوفيه (قزلباش) شدت گيرد
، و موقعيت آنان از جنبه معنوى صدمه به بيند و مشروعيت انقلابى آنان فرو بريزد.
كوقعيكه شاه طهماسب به سن نوزده سالگى رسيد تصميم گرفت كه از فقهاء به عنوان (نواب
عام امام مهدى) مى باشند كمك بگيرد تا مشروعيت خود را تثبيت كند و ضربه اى به
نيروهاى (قزلباش) كه براى تصاحب قدرت با هم نزاع مى كردند ، وارد كرده باشد ، روى
اين اساس شيخ على كركى را از نجف اشرف در سال 939 استدعا كرد و نامه اى براى او
نوشت كه معبر از التزام وى به نظريه (نيابت عامه) بود. در آن نامه آمده
است:"... به كسيكه به رتبه ائمه هدى در اين زمان مخصوص شده است.. نائب امام
.. با همتى عالى راستين ، همه سادات عظام و اكابر و اشراف و بزرگان و امراء و
وزراء و همه اركان دولت را امر مى كنيم كه به مشار اليه اقتدا كنند. و او را پيش
قرار دهند و از وى در همه امور اطاعت و ديروى و امرهاى او را تنفيذ كنند ، و از
منهيات وى اجتناب به عمل آيد. او مى تواند هر كس را از مسئولين و متصدين امور
شرعيه و نظاميه عزل و نصب كند و براى اين كار امرِ ديگرى لازم نيست".[16]
بر اثر نامه فوق شاه طهماسب فرمان عامى در اين زمينه صادر كرد و آن:
" بسم الله الرحمن الرحيم
چون مؤداى حديث امام صادق (ع) كه مى گويد: (نگاه كنيد به
كسيكه حديث ما را نقل كرده و حلال و حرام و احكام ما را بداند او راضى باشيد گون
من او را به عنوان قاضى نصب كردم، اگر او حكمى كرد و كس به حكم وى اعتراض كند ، آن
شخص به حكم ما استخفاف و توهين كرده و حكم ما و خدا را رد كرده است ، و آن در حد
شرك به خدا مى باشد ) چون مخالفت با حكم مجتهدين و نگهبانان شرع سيد مرسلين به
منزله شرك به خدا مى باشد ، لذا مخالفت با خاتم المجتهدين و وارث علم سيد المرسلين
و نائب ائمه معصومين كه نامش بلند و مرتفع باشد و عدم پيروى او حتماً ملعون و
مطرود از دولت مى باشد ، و او را محاسبه و مجازات خواهى كرد.
كتبه
طهماسب بن شاه اسماعيل صفوى موسوى"
سيد نعمت الله جزايرى در اوائل كتاب (شرح غوالى اللئالى) مى گويد:"
وقتيكه شيخ كركى به اصفهان و قزوين در عصر سلطان عادل (طهماسب) قدوم كرد ، او شيخ
را از ملك وسلطان تمكين كرد و به او گفت:تو به مُلك از من أحقتر مى باشى ، چون
نائب امام هستى و من يكى از عمال تو خواهم بود و به امر و نهى تو عمل مى كنم. كركى
به شاه طهماسب اجازه داد تا در بلاد حكومت كند به اعتبار اينكه او نائب (اما مهدى)
مى باشد و شاه طهماسب وكالتاً حكومت مى كرد ، و شاه طهماسب متقابلاً كركى را به
لقب (نائب امام) ملقب ساخت و او را به عنوان (شيخ الاسلام) تعيين كرد . اما شيخ
كركى در اين منصب بزرگ خيلى باقى نماند و در همان سال 940 هجرى دار دنيا را وداع
گفت. گفته شده است كه شيخ بر اثر مسموم شدن از طرف بعضى از امراء (قزل باش) از دار
دنيا رفت ، چون بعضى از امراء راضى به تعيين آن در اين منصب بزرگ نبودند".[17]
گرچه تطور عملى و نظرىِ بزرگ در فكرِ سياسى شيعى به وجود آمد ، اما محقق
كركى نتوانست كاملاً از شوائب نظريه (تقيه و انتظار) رهائى يابد ، او كاملاً به
شرعيت دولت صفويه كه از وى تحصيل اجازه به عنوان فقيه و نائب امام كرده بودند
ايمان نداشت و آن را به عنوان دولت (معصوم) به حساب نياورد ، لذا او واجب نكرد كه
مردم زكات را به دولت دهند بلكه او قائل به استحباب پرداخت آن به فقيه شد ، او سهم
مؤلفه قلوبهم و ساعى و غازى در (عصر غيبت) مگر هنگام نياز ، ساقط كرد.[18]
او در باره حكم خمس قائل به تخيير بين صرف كردن سهم امام يا حفظ آن تا وقت ظهور
شده بود.[19] او فتوا به
وجوب نماز جمعه به صورت عينى نداد اما به فقهاء اجازه داد آن را اقامه كنند به
عنوان اينكه آنها (نواب عام از امام مهدى) مى باشند. او فتوا به جواز جهاد در (عصر
غيبت) نداد و آن را مشروط به اذن از (امام معصوم) كرد ، او نظريه (نيابت عامه) را
متكامل نكرد تا شامل همه ابواب فقه تعطيل شده در (عصر غيبت) شود. لازم به يادآورى
است كه نظريه (نيابت عامه) راهش را به آسانى در ميان عامه مردم و اركان دولت
صفويان اصحاب طريقه صوفيه پيش نگرفت ، لذا شاه اسماعيل دوم بن طهماسب ، بعد از مرگ
پدرش از اين نظريه كاملاً دست كشيد و از علماء دور شد. او علماء را متهم كرد كه
بازندگى پدرش بازى كردند ، لذا او سعى در تقليل نفوذ علماء كرد ، اما علماء او را
متهم كردند كه به اهل تسنن ميل پيدا كرده است.[20]
غير از
شاه اسماعيل دوم بعضى از فقهاء احساس بر لزوم اقامه دولت در (عصر غيبت) كردند. از
اين نظريه دست كشيدند ، چون آنها به شدت ايمان به نظريه (نيابت عامه) نداشتند ،
مانند سيد محمد باقر سبزوارى ( 1018- 1090هـ) كه يك گام انقلابى بزرگى به جلو
برداشت و آن وقتيكه دعوت به تأسيس
(پادشاهى مستقل) كرد و آن نظريه دور از نظريه (نيابت عامه) يا نظريه (ولايت فقيه)
بوده است ، و آن بر مبناى نياز به تأسيس دولت اسلامى در (عصر غيبت) بود. او تلاش
كرد كه نظريه (غيبت و انتظار) كه عصمت و نص در امام مشروط مى دارد كنار بگذارد. او
در كتاب (روضة الانوار) گفت:" هيچ زمان خالى از حجت نيست اما بعضى اوقات و
بنا به مصالحى از ديد مردم غايب مى شود ، اما عالم دور از الطاف و بركات او نمى
باشد.. و ما الآن در آن دوره از غيبت به سر مى بريم و سلطان عادل و نيرومند كه
دنيا را اداره كند وجود ندارد و امور به هرج و مرج كشيده خواهد شد و زندگى غير
قابل تحمل مى شود ، لذا مردم بايد اطاعت از حكومت عادل كه تابع سيرت و سنت امام
باشد كنند و وظائف اين شاه به شرح ذيل مى باشد:
1
- پيروى از سيره و سنت امام
2 –
دفع شر ظالمين
3 –
رعيت كه امنت پروردگار مى باشند بايد حفظ كرد
4 –
حفظ هر شهروندى كه در شأن خود باشد
5 –
حمايت مؤمنين از كفار و مرتدين
6 –
اشاعه و نشر كلام و سخن شريعت
7 –
تقويت گروه مؤمنين و دين داران
8 –
امر به معروف و نهى از منكر بايد رعايت شود
9 –
مال و ممتكلات رعيت را بايد حفظ كرد
10
– حراست از امنيت خيابانها و مرزها.[21]
سبزوارى مقوله متكلمين اماميه اوائل را تكرار كرد ، و آن ( عدم جواز خالى
بودن زمين از امام) استخدام كرد ، اما وى را به معنى رئيس يا پادشاه معنا كرد.
وقتيكه سبزوراى برايش ممكن و ميسُّر نبود كه شرايطى مانند عصمت و نص يا سلاله
علويه حسينيه در اين (امام يا شاه يا رئيس) بگذارد ، لذا اين شروط را حذف كرد.
در
ميان كشمكشها ميان جريانات مختلف و در ميان تناقض واضح ميان واقعيت وايده.. بعضى از شاهان صفوى و قاجارى ،
سعى در نرم كردن علماء و كشيدن آنها به سوى خود كردند و به آنها لقب (نائب امام
مهدى) مى دادند ، تا در مقابل از علماء اجازه براى حكومت بگيرند ، بعضى از علماء
مانند علامه مجلسى (صاحب بحار الانوار) منصب وزارت را از پادشاه صفوى پذيرفت. با
اين حال نظريه (اجازة الملوك) يا هم پيمان شدن فقهاء و سلاطين ، شرعيت كامل به آن
دولتها نداد ، چون فقهاء سلاطين را غاصب حق خاص امامت كه مخصوص ائمه معصومين كه از
طرف پروردگار تعيين شدند مى دانند ، و عامه فقهاء حتى آنانيكه با دولت همكارى
كردند متأثر به نظريه (تقيه و انتظار) در جوانب عديده اى بودند و اين در آنيده
مايه تغييرات فكرى نزد فقهاء و پادذاهان شد تا فكر سياسى را كامل سازند و عقده يا
گره (شرعيت) مزمن در فكر سياسى شيعى در سايه عصر غيبت را بگشايند.
[1] - تاريخ شاه اسماعيل صفوى ص 88 چاپ مركز
تحقيقات فارس ايران و پاكستان ، اسلام آباد ، و كتاب عالم آراى صفوى ص 64
[2] - راجر سيورى ، ايران درعصر صفويه ص 26
[3] - راجر سيورى ، ايران در عصر صفويه ص 26
[4] -
همان ص 29
[5] - دين و مذهب ، ص 49
[6] - راجر سيورى ، ايران در عصر صفويه ، ص 30
[7] - همان ، و تاريخ شاه اسماعيل ص 88
[8] - نقش روحانيت ، ص 44
[9] - دكتر نورى علاء ، جامعه شناس تشيع اثنا
عشرى ، ص 50
[10] -
سيورى ، ايران در عصر صفويه ، وتاريخ شاه اسماعيل ، و جهكشاى خاقان ،
وجامعه شناسى تشيع اثنى عشرى.
[11] - الكركى ، جامع المقاصد ، ج2 ص 378
[12] - همان ص 490
[13] - همان ، ص 488
[14] - همان ، ص 377
[15] - كركى ، قاطعة اللجاج ، ص 209
[16] - افندى اصفهانى ، رياض العلماء ، ص 448
[17] - تاريخ شاه اسماعيل ، ص 23 و 24
[18] - كركى ، جامع المقاصد ، ج3 ص 37 و 47
[19] - همان
[20] - تاريخ شاه اسماعيل صفوى ص 23 و 24
[21] - حميد عنايت: تفكير نوين سياسى اسلام ، ص
239