مبحث سوّم:

نقد دليل نقلى (روائى)

 

ما نياز نداريم بحث در باره آيات قرآن واحاديثى كنيم كه بطور عام از (القائم المهدى) سخنى بميان آورده باشد ، بدون اينكه هويت (القائم المهدى) را معلوم كنيم. هدف از اين بحث نفى خروج مهدى قائم در آينده نيست ، بلكه مى خواهيم بگـوئيم شخصى بنام (محمد بن الحسن العسكرى) وجود خارجى ندارد ، براى اينكه او هنوز متولد نشده ، چه رسد به اينكه غيبت هم داشته باشد ، واحاديث ورواياتى كه در اين زمينه نقل شده ولادت ووجود (محمد بن الحسن العسكرى) را نمى تواند ثابت كند ، اما آيات مذكور هم قابل بحث از حيث دلالت بر موضوع نمى باشند.

   روايات وارده كه از (غيبت) يا (الغائب) سخنى بميان آورده از شخصِ معينى ومحددى صحبت نمى كند ونام (محمد بن الحسن العسكرى) در آن ذكر نشده واشاره اى به غيبتش بشكل خاصى نمى كند ، بالنتيجه روايتها دليل واضحى بر غيبت (الحجة بن الحسن) تشكيل نمى دهند. چون او هنوز به دنيا نيامده چه برسد به غيبتش . آن روايات صحبت از امور غيبى نمى كنند يا خبر از حادثه هايى نمى دهند كه هنوز بوقوع نپيوسته ، تا آنها را يك نوع پيش خبر اعجازى ودليل تقلى كنيم ، همان طوريكه شيخ صدوق گـفتند.

   رواياتيكه در اين زمينه نقل شده هيچ دلالتى مبنى بر آنچه متكلمون ادعا كردند ندارد ، چون روايات ، خبر از حادثه اى قبل از وقوعش نداده ، همانطوريكه صدوق به اين رأى مى رود ، واز طرف علام الغيوب (خدا) هيچ چيزى داده نشده، چون روايتها از قبل بوده ودر باره اشخاص ديگـرى صحبت كرده اند ، كه حقيقتاً موجود بودند ، ومهدويت براى آنها ادعا شد ه ودر كوهها ودره ها وزندانها غيبت يا مخفى شدند ، مانند محمد بن الحنفيه ، محمد بن عبد الله بن الحسن بن الحسن ذى النفس الزكيه ، امام موسى كاظم... الخ ، بر اثر غيبتشان شيعيانشان دچار حيرت واختلاف شدند، شيعيان آنها آن روايات را بر اساس واقع وبراى هدف خاصى درست كردند ، مخصوصا شيعيان واقفيه ، آنها بشدت ايمان به غيبت ومهدويت موسى كاظم دارند ، وقتى هارون رشيد موسى كاظم را دستگـير كرد ، شيعيان قائل به غيبت صغرى براى او شدند ، وقتى امام كاظم وفات يافت شيعيانش نپذيرفتند وادعا كردند امام كاظم از زندان فرار كرد ، وآن را "غيبت كبرى" ناميدند وكسى بعد از آن غيبت نتوانست اورا ببيند . ملاحظه مى شود كه (غيبت صغرى) كوتاهتر از (غيبت كبرى) مى باشد ، چون غيبت كبرى ادامه دارد وبى پايان مى باشد . گـروه واقفيه احاديثى از حركتهاى مهدويت سابق را دستكارى كردند ومورد استفاده خود قرار دادند ، وروى امام كاظم پياده كردند.

   قدرى روى روايتى كه نعمانى در باره غيبت نقل مى كند توقف كنيم مى گـويد: ( اگـر در غيبت جز اين حديث نبود باز هم اين كافى بود براى كسيكه در آن تأمل كند). ما وقتى روايت را بررسى ميكنيم ملاحظه مى كنيم كه روايت از قتل ومرگ شخص معلومى صحبت ميكند ، در صورتيكه نعمانى مى بايستى نخست (امام محمد بن الحسن عسكرى) را ثابت كند تا بتواند افعال فوق را به او نسبت دهد.

   در اوائل قرن سوّم هجرى متكلمون سعى داشتند وجود امام دوازدهم را ثابت كنند ، آنها از مهدى ومهدويت سخنى به ميان نياوردند ، چون آنها نياز به اثبات عرش قبل از نقش را كنند. بعد از قول به وجود (محمد بن حسن عسكرى) آنها دچار بحران شدند وآن بحران عبارت از عدم قيام امام بوظيفه امامت ، اين بحران متكلمين را وادار ساخت كه بحث در تراث فرقه هاى شيعه قديم از قبيل كيسانيه ، واقفيه كنند وراهى براى خروج از بحران وحيرت پيدا كنند، آنها متوجه شدند كه احاديث مهدويت قديمى بهترين راه است براى توجيه عدم قيام امام به وظيفه امامت ، ودليلى براى اثبات فرضيه وجود (محمد بن الحسن) داشت، شكل پيشرفته اى به خود گـرفت وصحبت از مهدويت كردند ، بالنتيجه كلام شكل جديدى به خود گـرفت ، الآن صحبت از (امام مهدى الحجة بن الحسن العسكرى) شد. براى اينكه حالت فراغى بوجود آمد وامام ديده نمى شود ، آنها نتيجه گـرفتند كه شخص مفرتض وهمى كه ديده نمى شود مهدى است، وعلت عدم مشاهده او غيبت مى باشد.

   مى توان از روايات سابقه استدلال بر مهدويت ائمه سابقين كنيم چون آنها اشخاصى معروف يا در زندانها ويا كوها ودره ها يا جاهاى ديگـر عالم بودند وآنها اشخاص حقيقى مى باشند ، اما با اين احاديث نمى توان بر صحت فرضيه وجود ابن الحسن استدلال كرد ، چون اساساً وجودش مورد شك مى باشد ، واصحاب امام حسن عسكرى سرِ اين مسئله اختلاف داشتند ، استدلال به آن نوع احاديث بر مهدويت (ابن الحسن) نياز به استدلال بر وجودش دارد قبل از اينكه امامت ومهدويت او را اثبات كنيم.

  به غيبت براى وجود (امام ابن الحسن)  استدلال مى كنيم در حاليكه معنى كه هنوز وجودش براى ما ثابت نشده ، اما غيبتش را ثابت مى كنيم ، واين مانند اثبات وجود آب در ظرف است. مثلا مى گـوئيم: آب رنگ وبو ندارد ، ما هم رنگـى نمى بينيم وبويى استشمام نمى كنيم در ظرف. بعد نتيجه مى گـيريم كه : آب در ظرف موجود مى باشد. بدون اينكه اوّل از وجود مايع در ظرف مطمئن شويم!.. اين طرز استدلال درست نيست مگـر اينكه قبل از هر چيز مايعى در ظرف ثابت كنيم ، بعد از آن مى توانيم بگـوييم كه آب رنگ وبو ندارد وبالاخره نتيجه مى گـيريم مايعى كه در ظرف مى باشد آب است. اين مثال روى سخن متكلمين منطبق مى باشد ، براى اثبات (ابن الحسن) نخست نياز داريم وجود وامامت ومهدويت (ابن الحسن) را ثابت كنيم ، بعد از آن مى توانيم پيرامون غيبتش حرفى بزنيم. در حقيقت متكلمين ، فلاسفه قديم عكس آن را انجام دادند. از چيزى مجهول وموهوم (الغيبه) دليلى ساختند براى اثبات وجود وامامت ومهدويت براى شخصى كه هنوز وجودش موضع بحث ونقاش مى باشد.

   بعضى از نظريه پردازان غيبت ، از حديث (الغيبتين الصغرى والكبرى) استفاده كردند وآن را دليل بر صحت نظريه (وجود ابن الحسن) دانستند. اما خود حديث (الغيبتين) از نظر تاريخى اعتبارى ندارد ، هيچ دليلى بر وجود (ابن الحسن) وجود ندارد بجز دليل (النيابه الخاصه)) ودليل ديگـرى نسيت. (النيابه الخاصه) نيابتى كه بعضى اشخاص آن را ادعا كردند ، حتى در آن زمان هم ثابت نشد ، وشيعيان قائلين به وجود ابن الحسن در باره صحت آن نيابت با هم اختلاف داشتند ، خصوصا بيش از بيست نفر آنرا ادعا كردند كه اكثر آنها از تندروها (غلات) شيعه بودند ، لذا حد فاصل بين (الغيبة الصغرى) و (الغيبة الكبرى)  مدعى است وهمى وتخيلى واز نظر تاريخى روشن نيست.

   اولين كسيكه به حديث (الغيبتين) در نيمه قرن چهارم هجرى اشاره اى داشت النعمانى بود ، بعد از عهد نواب اربعه (نواب خاص) وعلماى قبل از او كه درباره غيبت نوشتند اشاره اى به آن حديث نكردند ، بلكه علماء اكتفا به اشاره به يك غيبت كردند.

   سيد مرتضى علم الهدى وشيخ طوسى وقتى در صدد بحث پيرامون اسباب غيبت بر آمدند اعتراف كردند كه اول بايستى پيرامون وجود وامامت ابن الحسن بحث كنيم ، بعد از آن وارد حديث غيبت واسباب آن شويم. وگـفتند: اگـر كسى در امامت ابن الحسن شك كند ، مى بايستى نخست در نص امامت ابن الحسن با وى بحث كنيم وادله بر صحت آن وارد سازيم ، با وجود شك جايز نيست در باره غيبت امام بحث كنيم ، چون بحث كردن در فروع جايز نمى باشد مگـر اينكه قبلاً در اصول بحث كرده باشيم. [1]

 

دليل الاثنى عشريه

 

   اين دليل در اين اواخر بوجود آمد ، متكلمون نيم قرن بعد از وجود حيرت از آن استفاده كردند – درست در قرن چهارم هجرى – واثرى از اين دليل در قرن سوّم هجرى نزد شيعيان اماميه وجود نداشت.

   ملاحظه مى شود شيخ على بن بابويه صدوق در كتاب (الامامه والتبصره من الحيره) ونوبختى در كتاب (فرق الشيعه) وسعد بن عبد الله الاشعرى قمى در كتاب (المقالات والفرق) به اين دليل اشاره اى نكردند ، چون نظريه (اثنا عشريه) در قرن چهارم هجرى در فكر اماميه بوجود آمد ، بعد از اينكه نظريه اماميه تا آخر الزمان وبدون مرز بود وامامت در عدد غير معين (دوازده) محصور نبود . در واقع نظريه اماميه قبل از قرن چهارم هجرى مانند نظريه اسماعيليه وزيديه بود ، چون نظريه اماميه در مقابل (شورى) بوجود آمد وجايگـزين آن شد ، ما داميكه مسلمانان روى زمين نياز به دولت وامام دارند ، پناه بردن به شورى وانتخاب براى اماميان حرام مى باشد ، بنظر آنها لازم است معصوم منصوص عليه از طرف خودا تعيين شود.. بنابر اين هيچ  دليلى وجود ندارد كه امامان به عدد (دوازده) معين باشند.

   از اين رو شيعيان اماميه قبلاً قائل به عدد محدود ائمه نبودند ، وحتى آنها ئيكه قائل به وجود (امام محمد بن حسن عسكرى) در بدو امر قائل به  خاتميت امامت نبودند. نوبختى در كتاب (فرق الشيعه) مى گـويد:"امامت در اعقاب امام دوازدهم تا روز قيامت مستمر خواهد ماند".[2]

   صفار در كتاب (بصائر الدرجات) وكلينيى در كتاب (الكافى) وحميرى در كتاب (قرب الاسناد) وعياشى در (تفسير) ومفيد در كتاب (الارشاد) وحر العاملى در كتاب (اثبات الهدات) وديگـران وديگـران ، اشاره مى كنند به اينكه خود ائمه ليستى مسبق بنام دوازده امام كه از پيغمبر (ص) نقل شده باشد نداشتند واز آن بى خبر بودند ، حتى خود ائمه امامت خود را يا امام لاحق را نمى دانستند ، مگـر نزديك مرگـشان. لذا شيعيان اماميه دچار حيرت واختلاف بعد از مرگ هر امام مى شدند وشيعيان از امام مى خواستند كه امام لاحق را بوضوح تعيين سازد تا آنها قبل از مرگـشان امام را شناخته باشند.

   صفار در كتاب (بصائر الدرجات) مى گـويد: " ائمه قبل از مرگـشان آگـاه مى شوند به چه كسى بايد وصيت كنند واين از علم خداوند مى باشد".[3]

   كلينى در كتاب (الكافى) روايتى نقل مى كند ومى گـويد: " هيچ عالمى از دار دنيا نرفت مگـر خدا وند او را آگـاه كرد به چه كسى بايد وصيت كند". كلينى از امام صادق روايت مى كند مى گـويد: " امام نمى ميرد مگـر اينكه آگـاه شود به چه كسى وصيت كند وبه او وصيت مى كند" اين نشان مى دهد كه ائمه اهل البيت نام خليفه (جانشين) خودرا نمى دانند ، يا ليستى از قبل به نام آنها وجود نداشت.[4]

   صفار وصدوق وكلينى روايتى از ابا عبد الله نقل مى كنند مى گـويد:" امام لاحق در آخرين دقيقه حيات امام سابق از امامتش با خبر مى شود".[5]

   از بررسى روايات فوق اين چند سؤال خودش را مطرح مى سازد وآن: امام چگـونه با امامتش آشنا مى شود؟ مخصوصا وقتى  از دار دنيا مى رفت؟ يا امام چه گـونه با امامتش آشنا مى شود وقتيكه هنوز به سن بلوغ نرسيده باشد؟ يا اينكه امام وقتيكه پدرش به جماعتى وصيت كرده باشد؟ يا اينكه امام چگـونه به امامتش آشنا مى شود وقتيكه پدرش اصلا وصيتى نكرده باشد؟ يا مردم چگـونه متوجه مى شوند كه او امام شده است؟ مخصوصا وقتيكه دو برادر بخاطر امامت با هم اختلاف پيدا مى كنند؟ كما اينكه براى عده اى از ائمه در طول تاريخ اتفاق افتاده.

   كلينى در كتاب (الكافى) روايتى از يك علوى بنام (عيسى بن عبد الله بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب) نقل مى كند مى گـويد:" به ابا عبد الله عرض كردم: اگـر اتفاقى بيفتد ، خدا ان روز را به من نشان ندهد ، به چه كسى اقتدا كنم؟گـفت: اشاره كرد به فرزندش موسى ، گـفتم: اگـر براى موسى اتفاقى افتاد ، به چه كسى اقتدا كنم؟ گـفت به پسرش ، گـفتم: اگـر براى فرزندش اتفاقى افتاد وبرادر كوچكتر وبزگـتر داشت ، به چه كسى اقتدا كنم؟ گـفت: به پسرش . سپس اضافه كردند وگـفت: همچنين براى هميشه ، گـفتم: اگـر اورا نشناسم؟ وجايش را ندانم؟ گـفت: مى گـوئى بار الاها من ولايت باز مانده حجت را از فرزند امام سابق را تولى مى كنم ، كه اين مجزى خواهد شد انشاء الله".[6]

   اين حديث بوضوح نشان مى دهد كه ليستى مسبق بنام امامان وجود نداشت وحتى شخصى علوى شيعه امامى مانند عيسى بن عبد الله از آن ليست خبر ندارد ، اين امكان را داشت كه شخص فوق به جهل وحيرت دچار شود ، فرضاً اگـر چنين ليستى در اصل وجود داشته باشد حتما امام صادق به آن اشاره مى كرد ، بعلت ابهام وعدم وضوح در هويت وشخصيت ائمه لاحقين ، شيعيان اماميه هميشه از ائمه مى پرسند" وقتى امام مى ميرد آنها چه وظيفه اى دارند؟ كلينى وابن بابويه والعباشى حديثى از يعقوب بن ابى شعيب از عبى عبد الله نقل مى كند گـفت: به امام گـفتم: اگـر اتفاقى براى امام افتاد مردم چه وظيفه اى دارند؟ گـفت: مردم بايد مصداق اين آيه شريفه باشند (فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين ولينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحدذرون) ، گـفتم: حال آنها چه طور مى شود؟ گـفت: آنها معذور امام الله مى باشند ما داميكه در حال كوشش وطلب باشند ، وآنهائيكه منتظر نتيجه بحث وبررسى در جاى ماندند معذور مى باشند ما داميكه اصحابشان باز نگـشتند.[7]

   روايت مشابه ديگـرى از زراره بن اعين وجود دارد كه زراره دچار همين مشكل بعد از وفات امام صادق ، زراره چند روز بعد از وفات امام صادق مرد ، در صورتيكه امام جديد را نمى شناخت ، موقع مرگـش قرآن را روى سينه اش گـذاشت وگـفت: (خدايا من تثبيت مى كنم امامت كسى كه قرآن امامتش را تثبيت كرده).[8]همانطور كه ميدانيم زراره ابن اعين يكى از بزگـترين اصحاب امامين الباقر والصادق بود ، اما جانشين امام صادق را نمى شناخت ، فرزندش عبيد الله را به مدينه فرستاد تا از خليفه امام صادق مطمئن شود، اما زراره قبل از برگـشتن فرزندش از مدينه از دار دنيا رفت بدون اينكه امام بعد از امام صادق را بشناسد.[9]

   روايات عديده اى كه كلينى والمفيد والطوسى ذكر مى كنند مبنى بر اينكه حضرت هادى در ابتدا به فرزندش محمد وصيت كردند ، البته در زمان حيات هادى ، محمد در حيات پدرش فوت كرد ، امام هادى به فرزند ديگـرش حسن عسكرى وصيت كرد وبه ايشان گـفت: (لقد بدا لله في محمد كما بدا في اسماعيل.. يا بنى احدث لله شكرا فقد احدث فيك أمرا او نعمة). ترجمه حديث فوق چنين است: ( براى خداوند تغيير نظر حاصل شد در برادرت محمد ، همچنين كه نظر حق تعالى در باره اسماعيل.. اى فرزندم خدا را شكر كن كه امرى يا نعمتى در باره تو حاصل شد).[10]

   اگـر روايات در باره ليست آماده شده اسماء ائمه اثنا عشر صحيح وموجود بود ، چرا شيعيان اماميه آن را نمى شناختند؟ اگـر ليست موجود بود شيعيان  اينقدر باهم اختلاف وحيرت بعد از وفات حسن عسكرى نداشتند ، چرا مورخين ومحدثين در قرن سوم هجرى اشاره اى به آن ليست نكردند؟ ميبايد در اين بحث تأمل كنيم كه نظريه (اثنا عشريه) در ذهنيت شيعيان اماميه تا نيمه قرن چهارم هجرى وجود نداشت ، وشيخ محمد بن على الصدوق اظهار شك وترديد در باره تحديد ائمه به دوازده كرد وگـفت: ما به خدا تعبد مى كنيم و بر اساس اقرار دوازد امام مى باشيم وعقيده داريم به هرچه امام دوازدهم در باره خلفايش خواهد گـفت ، چون ما نمى دانيم بعد از امام مهدى چند خليفه يا امام خواهد بود.[11]

   كفعمى در (المصباح) اين دعا را در باره صاحب الزمان از امام رضا نقل مى كند مى گـويد: (اللهم صل على ولات عهده والائمة من بعده).[12]

   صدوق چندين روايت در باره احتمال امتداد امامت بعد از امام دوازدهم نقل مى كند از آن جمله روايتيكه از امير المؤمنين در باره مبهم بودن امر بعد از قائم ، حضرت رسول به ايشان عهد كردند كه كسى را خبر نكنيد بجز الحسن والحسين، اميرالمؤمنين گـفت: از من درباره  اين نپرسيد ، چون حبيبم از من خواست كه بجز اهل بيتم كسى ديگـرى مطلع نسازيد.[13]

   طوسى در كتاب (الغيبة) روايت مى كند كه رسول اكرم (ص) به اميرالمؤمنين گـفت: يا على بعد از من دوازده امام خواهد آمد ، وبعد از آن دوازده مهدى ، يا على اولين امام مى باشى بعد از آن دوازده مهدى خواهد آمد.[14]

   بعد از قائل بودن به وجود وغيبت (محمد بن حسن  عسكرى) نظريه تحديد كردن ائمه بوجود آمد ونزديك بود به اختلاف بيفتند ، وسؤال مى كردند كه آيا ائمه دوازده يا سيزده مى باشند. در آن برهه رواياتى به اين مضمون ظاهر شدند كه عدد ائمه سيزده تن مى باشند. واين روايتها كلينى در كتاب (الكافى) نقل كرده است. [15]

    در آن زمان كتابى پيدا شد ، ونام مشخصى نداشت وبه بنام (كتاب سليم بن قيس الهلالى) معروف شد ، در آن كتاب از پيغمبر (ص) نقل مى كند مى گـويد: پيغمبر به امير المؤمنين فرمودند: (تو و دوازده تن از فرزندانت ائمه هستيد) . بعد از اين (هبة الله بن احمد بن محمد الكاتب) نوه ابى جعفر بن محمد بن عثمان عمرى ، كه يكى از متكلمين شيعه آن زمان بود ، كتابى در امامت نوشت ودر آن كتاب مى گـويد: ائمه اهل البيت سيزده تا مى باشند . وزيد بن على را به ليست ائمه اضافه كرده.  بنا به ادعاى نجاشى در كتاب الرجال.

   مسعودى ، مؤرخ شيعى متوفى سال 345 هجرى ، در كتاب (التنبيه والاشراف) مى گـويد: "اصل تعيين ائمه به دوازده ، چيزى كه سليم بن قيس در كتابش نقل كرده".[16]

   كتاب سليم بن قيس الهلالى اساساً در اوايل قرن چهارم هجرى نمايان شده در آن ليستى به نامهاى ائمه اثنا عشر آمده كه در آن مى گـويد: "ليست نام ائمه از زمان رسول الله معروف بود ، وخود رسول الله (ص) اين اسمهارا اعلام كرده وبه مردم گـفت". ظهور كتاب سليم بن قيس الهلالى سبب گـرديد كه فرقه (اثنا عشريه) در قرن چهارم هجرى بوجود بيايد ، بعد از اين كم كم راويان شروع به خلق روايات جديد كردند. كلينى در كتاب (الكافى) فقط 17 روايت نقل كرده ،پنجاه سال بعد از كلينى صدوق به وجود مى آيد ، روايتها را به سى واندى مى كشند ، وبالاخره خزاز كه شاگـرد الصدوق بود ، روايتها را به دويست روايت مى رساند!

 

مفيد كتاب سليم بن قيس الهلالى را ضعيف مى شمارد

 

   كلينى ونعمانى وصدوق براى اثبات نظريه (اثنا عشريه) روى كتاب سليم بن قيس الهلالى تكيه كردند ، اين كتاب همانطوريكه نعمانى وصفش كرد مى گـويد: "از اصوليكه شيعيان به آن رجوع واعتماد دارند" ، اما عموم شيعيان در آن زمان شك وترديد نسبت به وضع واختلاق كتاب سليم داشتند ، چون اين كتاب از طريق (محمد بن على صيرفى ابو سمينه) كذاب مشهور روايت شده ، واز طريق (احمد بن هلال العبرتائى) مغالى ملعون نقل شده ،  (ابن الغضائرى) مى گـويد:" اصحاب ما مى گـفتند كه سليم بن قيس معروف نمى باشد ، وذكرى از او نيست. وكتاب سليم بى ترديد مجعول مى باشد ، ما علائمى پيدا كرديم كه اين نظر را تقويت مى كند".[17]

   شيخ مفيد كتاب سليم را ضعيف شمرده ومى گـويد:" كتاب ، غير موثوق مى باشد وعمل به اكثر كتاب را جايز نمى شمارد ، چون در كتاب تخليط وتدليس صورت گـرفته ، براى متدين واجب است از عمل به اكثر كتاب احتراز كند ، ونبايد از اين كتاب تقليد وروايت شود ، مكلف براى تمييز كردن احاديث درست ونادرست كتاب بايد به علماء رجوع كند".[18] مفيد از صدوق انتقاد مى كند بخاطر اعتماد وروايت از كتاب سليم بن قيس الهلالى. مفيد  علت استفاده صدوق از كتاب ، اخبارى بودن آنها دانست ، كه در باره آن مى گـويد:" او بر مذهب اصحاب الحديث وعمل به ظواهر الفاظ مى باشد ، واز طريق اعتبار عدول كرده واين رويّه اى است كه صاحب آن به دينش ضرر مى رساند ومانع روشنى واستبصار مى شود".[19]

   از اين رو شيعيان زيديه از شيعيان اماميه اشكال گـرفتند وگـفتند:" روايتيكه دال بر اينكه ائمه دوازده تا مى باشند ، قولى است كه اماميه در اين اواخر درست كردند ، واحاديث زيادى در اين زمينه وضع كردند ، واختلاف اماميه بعد از مرگ هر امام منقسم شدن آنها به چند تن فرقه ، وندانستن امام بعدى ،وحدوث بداء در اسماعيل ومحمد بن على وجلوس عبد الله افطح براى امامت ، وپذيرفتن امامتش از طرف عامه شيعيان ، وحيرت آنان وعدم معرفت شيعيان به امامت كاظم تا اينكه حضرتش آنهارا به خودش دعوت كرد ، مرگ فقيه بزرگـى مانند زراره بن اعين بدون اينكه امامش را بشناسد ، همه اينها دليل بر صحت ادعايشان دانستند.[20] صدوق اتهامات زيديه به اماميه به درست كردن نظريه اثنا عشريه در اواخر نقل كرده ، واتهام را نفى نكرده وجواب آنها را نداده ن اما اين كار را توجيه كرد ومى گـويد:" اماميه ها نگـفتند كه همه شيعيان بما فيهم زراره بن اعين امام هارا مى شناختند" ، بعداً صدوق به خود متوجه مى شود وبه منزلت زراره بن اعين وندانستنش به چنين مسئله اى ، در صورتيكه زراره يكى از بزگـترين شاگـردان امامين الباقر والصادق مى باشد ، صدوق از حرفش عقب نشينى كرد وگـفت:" احتمالا زراره امام بعدى را مى دانست ، اما از باب تقيه آن را مخفى كرده بود". صدوق از اين احتمال هم عقب نشينى كرد وگـفت:" حضرت كاظم از خداوند براى زراره طلب مغفرت كرد ، بخاطر جهلش به مقام امام چون اگـر كسى در امام شك كند بر دين خدا نمى باشد".[21]

   داستان زراره بن اعين با ادعاى خزاز در كتاب (كفاية الأثر) والطوسى در كتاب (الغيبة) در باره احاديث (الائمة اثنا عشر) تناقض بسيار دارد ، اين ثابت مى كند كه چنين احاديثى در نسلهاى اول هيچ بهره اى از صحت نداشت ، بالخصوص در زمان ائمه اهل البيت اثرى از آن نمى بينيم. طوسى نام هيچ كتاب قديمى كه در آن ادعاى حديث (اثنا عشريه) در آن باشد ذكر نمى كند ، وخزاز از بحث كردن در باره اتهام به وضع احاديثى (اثنا عشريه) تهرب جسته ، وسعى كرده كه تهمت وافترا را از اصحاب وتابعين اهل البيت دور سازد .[22] در صورتيكه اتهام به اصحاب وتابعين اهل البيت نبوده ، بلكه اتهام به بعضى از راويان متأخرى كه (كتاب سليم بن قيس الهلالى) را در عصر متأخرى اختراع كرده بودند ، ميباشد. مثل (ابو سمينه والعبرتائى وعلى بن ابراهيم.. الخ).

 

دلالت كجا است؟

 

   اكثر حديثهائى كه صحبت از حصر كردن ائمه به دوازده مى كنند ، وهمه احاديث اهل سنت وجماعت كه اسماء ائمه يا خلفاء يا أمراء تفصيلا ذكر نمى كنند ، وروايتهاى سنى بشكل خاص ائمه را به دوازده محصور نمى سازد ، بلكه اشاره به بوقوع هرج ومرج بعد از شخص دوازدهم از خلفاء مى كنند ، اين روايت طوسى از سمره بن جندب نقل كرده.[23] باز طوسى نقل مى كند مى گـويد:" پيروزى براى دين واهل دين مى باشد تا زمانيكه دوازده خليفه بيايند".[24]

   اگـر بنا به نظر شيعيان اماميه فطحيه كه وراثت عمودى در امامت شرط نمى دانند بگـيريم ، امام حسن عسكرى امام دوازدهم مى شود ، بعد از اقرار به امامت عبد الله الافطح بن جعفر الصادق ، يا اعتراف به امامت زيد بن على كنيم . كه عده اى از شيعيان اماميه به آن اعتراف داشتند ، استدلال به احاديث (اثنى عشريه) عام ومبهم وضعيف مى شود ، مخصوصا وقتيكه دليل علمى بر ولادت (محمد بن الحسن العسكري) وجود نداشته باشد ، نظريه اثنا عشريه تبديل به نوعى از افتراض وظن وتخمين مى شود ، وقطعا دلالت علمى ندارد.

 

   ضرورت وجود امام زنده ومعروف

 

   آخرين دليل نقلى كه قائل به ضرورت وجود امام در هر زمان ، وعدم جواز خالى بودن زمين از حجت خدا مى باشد. اين دليل خودش ، خودش را نقض مى كند ، يا اينكه خودش متناقض مى باشد. مى توانيم بپرسيم كه معنى امام چه مى باشد؟ وچه سودى از اين امام حاصل مى شود؟ آيا براى هدايت مردم است؟ يا جامعه را هدايت كردن؟ وباجرا گـذاشتن احكام شرعيه؟ بسيار خوب چطور يك فرد غائب مى تواند اين كارها را انجام دهد؟ بر فرض وجود غائب ، مگـر مى تواند هم غائب باشد وهم به وظايف امامت قيام كند؟ چرا فقهاء در عصر غيبت احتياج به امام داشتند؟ اگـر بگـوييم هدف امام اداره كردن كون وفلك است ، هما نطوريكه تندرها (غلات) ميگـويند ، خداوند متعال ، ملائكه فراوانى براى اين كار دارد.

   امام رضا ، ادعاى گـروه واقفيه را كه قائل به غيبت پدرش امام كاظم را رد كردند وگـفت: " مردم احتياج به امام ظاهرى كه مردم او را بشناسند وبه او رجوع كنند" امام رضا اضافه كرد وگـفت: " حجت خدا روى مردم كامل نمى شود مگـر بوسيله امام ظاهر ومعروف. رسول اكرم (ص) فرمودند:  اگـر كسى از دار دنيا رفت ، وامام نداشت كه از او بشنود واطاعت كند ، دچار مرگ جاهليت شده". مام رضا به يكى از گـروه واقفيه مى گـويد:" اگـر كسى مُرد وامامى حىّ وظاهر نداشت ان شخص به مرگجاهليت دچار شده" ، ان واقفى پرسيدند: امام حىّ؟ امام رضا بار ديگـر تأكيد كردند:" امام حىّ.. امام حىّ".[25]

   اساس اين نظريه مقدمه نخستى است كه نامش ( الدليل العقلى براى نظريه امامت) است ، وآن به معنى ضرورت وجود امام يا رئيس در زمين وعدم جواز بقاء جامعه بدون حكومت – هر حكومتى وهر امامى – واين نظريه مشكلتر شد وقتى مسئله عصمت روى امام گـذاشته شد و بر ضرورت وجود امام معصوم كه از طرف خداوند تعيين شده باشد گـفتند ، وامام تا روز قيامت زنده مى باشد ، پافشارى روى اين اصل شيعيان را وادار ساخته كه قائل به وجود (الامام محمد بن الحسن العسكرى) شوند ، واينكه از زندگـيش ادامه دارد تا به امروز ، اين يك نوع ظن وافتراض وتحمين مى باشد. اين امام معلم وراهنما كجا است؟ كه محافظ احكام شرع خدا از كمى وزيادى است؟

   فرض كنيم كه احاديثِ ذكر شده درست باشد ، اما شايد امام شخص ديگـرى باشد ، چون مقصود از اصطلاحاتى مانند: الامام ، الحجة والعالم باحكام الدين مطلق مى باشد وشخص ِمعينى را قصد نمى كند.

 



[1]  - الطوسي: تلخيص الشافى للمرتضى ج 4 ص 213 و214

[2]  - انظر المصدر: الفرقة التى قالت بوجود ولد للعسكرى

[3]  - الصفار: بصائر الدرجات ص 473

[4]  - الكينى: الكافى ج1 ص 277

[5]  - الصفار: بصائر الدرجات ص 478 ، الصدوق: الامامة والتبصرة من الحيرة ص 84 ، الكلينى: الكافى ج1 ص 275

[6]  - الكلينى : الكافى ، ج1 ص 309

[7]  - الصدوق: الامامة والتبصرة من الحيرة ص 77 ، الكلينى: الكافى ج1 ص 378 والعياشى: التفسير ص 22 و117

[8]  - الصدوق: اكمال الدين ص 74

[9]  - الصدوق: اكمال الدين ص 76

[10]  - الكلينى: الكافى ج1 ص 326 وص 328 ، المفيد: الارشاد ، ص 336 و337 والطوسى :الغيبة ص 120 و122

[11]  - الصدوق : اكال الدين ص 77

[12]  - القمى: مفاتيح الجنان ص 342

[13]  - الصدوق: اكمال الدين ص 78

[14]  - الطوسي: الغيبة ص 97

[15]  - الكلينى: الكافى ج1 ص 534

[16]  - المسعودى: التنبيه والاشراف ص 198

[17]  - الخلى : الخلاصة ص 83

[18]  - المفيد: اوائل المقالات وشرح الاعتقادات ص 247

[19]  - المفيد: اوائل المقالات وشرح الاعتقادات ص 242

[20]  - الصدوق : اكمال الدين ص 75 و76

[21]  - الصدوق: اكمال الدين ص 76

[22]  - الخزاز: كفاية الأثر ص 293

[23]  - الطوسى: الغيبة ص 88

[24]  - الطوسي: الغيبة ص 89

[25]  - الكلينى: الكافى ج1 ص 177 ، الحميرى: قرب الاسناد ص 203