فصل دوم:

مناقشه نظريه مهدويت (اثنا عشريه)

 

آيا (امام محمد بن الحسن العسكرى) حقيقتى است تاريخى؟

يا فرضيه فلسفى؟

 

نظريه مهدويت امام دوازدهم نظريه اى است بر دو اساس تركيب شده است : ايمان بوجود امام دوازدهم (محمد بن الحسن العسكرى) واينكه ايشان مهدى موعود ومنتظر است . اين نظريه اعتراف مى كند كه حضرت عسكرى بحسب الظاهر فرزندى نداشته بود ، اما در عين حال ادعا مى كرد كه حسن عسكرى در واقع فرزندى داشته بود ، و آن را از ترس خلفاى عباسى مخفى كرد ، واينكه عباسيان قبلاً مى دانستند كه مهدى قائم شخصى است كه عرش خلافت را متزلزل خواهد ساخت ، روى اين حساب عباسيان تلاش وجستجو مى كردند تا او را بدست بياورند واز بين ببرند و آن هم از لحظه تولدش.

   بحثهاى تاريخى معمق درباره  بوجود آمدن اين نظريه نشان مى دهند كه فاصله زمانى درازى بين دو جزو نظريه وجود دارد . در بدو امر نظريه مبنى بر وجود فرزندى براى حضرت عسكرى كه وارث امامت از پدرش باشد بود ، و بعد از اين نظريه عوض شد وشكل ديگـرى بخود گـرفت وتأكيد بر مهدى منتظر غائب كرد. باغيبت كردن مهدى اين نظريه توانست مخفى كردن وى از پدرش حضرت عسكرى را تفسير كند.

   اين نظريه نقش مهمى در تاريخ اسلامى بازى كرد وهمچنين نقشى مهمى در به شكل گـرفتن فكر سياسي شيعي امامى اثنا عشرى داشت.

   براى اينكه اين نظريه را بررسى كنيم ، بايد دو جزء اين نظريه را از يكديگـر جدا سازيم ، وبحث علمى  ، دقيق وبدون پيش داورى انجام دهيم.

   مى بايستى بدانيم اولاً ، آيا نظريه شيعى اثنا عشريه قبل از نيمه قرن سوّم هجرى وجود حقيقى در آن زمان داشته ؟ اگـر جواب مثبت باشد مى پرسيم آيا به اين حد واضح ومشخص بود كه بگـوييم (الامام الثانى عشر محمد بن الحسن العسكرى)؟ يا اينكه نظريه اى است نا معلوم وبدون چهارچوب ؟ يا اينكه نظريه مهدى نظريه اى است مجرد ونا مشخص نزد اهل البيت ؟

   تاريخ اهل البيت وروايات كه فرهنگ شيعى امامى آن را حفظ كرده تأكيد بر نا معلومى شخص مهدى نزد آنها مى كند ، روايتها هيچ وقت اسمش را ذكر نكرده اند يا حتى زمان خروجش را ، نه بسبب خوف بر او بلكه بعلت عدم تعيين هويت مهدى بنام  است ، اين مفهوم مفهومى عام واميدى است كه در سر هريك از افراد اهل البيت پرواز مى كرد ، اين اميد براى اوّلين بار خودش را نشان داد وقتى  كه حضرت على به خلافت رسيد ، اين اميد وقتى بيشتر شد امام حسين در كربلاء به شهادت رسيد ، آنموقعه بود كه هر فرد شيعى خودش را آماده مى كرد تا انتقام خون حسين را بگـيرد ، وبراى براندازى نظام حكومت اموى دقيقه شمارى مى كردند، شيعيان آماده بودند كه قيام مسلحانه كنند ، مردم پيرامون اين و آن امام جمع مى شدند ونام مهدى بر او مى نهادند ، بعضيها قيام مسلحانه كردند وپيروز شدند ، بعد از آن مردند ، عده اى از شيعيانش مى گـفتند: خير ، نمرده بلكه مخفى وغايب مى باشد ، ودر آينده ظاهر خواهد شد.

   اگـر مهدى از زمان پيغمبر (ص) تعيين شده بود ، وشيعيان بر اين اجماع داشتند ، هيچ وقت چب وراست نمى رفتند وسردرگـم نمى شدند واز ائمه سؤال نمى كردند كه هويت مهدى براى آنان تعيين كند.

   امام باقر به عده اى از شيعيان مى گـويد: هنوز شما گـردن براى ما دراز مى كنيد تا برايتان مهدى از اهل البيت آشنا شود ، وبه هر شخصى از ما مى گـوئيد اين مى باشد ، اما او بعد از مدتى به رحمت خدا مى رود ، تا اينكه خداوند براى اين امر كسى را مهيا مى سازد وشما نمى دانيد بدنيا آمده يا خير؟ آيا خلق شده است يا خير؟.[1]

  كلينى ، از (الحكم بن ابى نعيم) نقل مى كند مى گـويد: الحكم نزد حضرت باقر در مدينه آمد وگـفت: من نذر كردم اگـر شما را ديدم از مدينه خارج نشوم مگـر انكه بدانم كه شما قائم هستيد يا نه؟.. امام باقر گـفت: اى حكم .. همه ما قائم بالله مى باشيم. حكم با اين جواب كلى قانع نشد ودرسيد: آيا تو مهدى هستى؟ امام باقر گـفت: همه ما به سوى خدا هدايت مى كنيم. حكم پرسيد: آيا تو صاحب شمشير مى باشى؟ امام باقر بار سوّم جواب غير واضحى دادند وگـفت: همه ما صاحب سيف ووارث سيف مى باشيم . باز حكم تحديدا پرسيد: آيا تو دشمنان خدا را هلاك خواهى كرد؟ امام باقر گـفت: چطور من باشم وعمرم از چهل وپنج سال گـذشته؟ صاحب اين امر به شير خوارى نزديكتر از من مى باشد وبهتر بر اسب سوارى ميكند.[2]

   كلينى ونعمانى مى گـويند: امام صادق قبول نمى كرد كه هويت مهدى را مشخص كند ، ابا حمزه يكى از اصحابش بود او مى پرسد: آيا تو صاحب الامر هستى؟ گـفت:خير ، گـفت: فرزندت؟ گـفت: خير ، گـفت: فرزند پسرت؟ گـفت: خير ، گـفت: پس او كيست؟ گـفت: آن ، كسيكه پر از عدل كند زمين را بعد از اينكه پر از ظلم شد ، او مى آيد بعد از مدتى وفاصله اى زمانى از ائمه كما اينكه حضرت پيغمبر (ص) بعد از فترتى از پيغمبران فرستاده شد.[3]

   در تأييد اين معنى ، وقتيكه امام صادق توانست سيد حميرى را قانع بمرگ محمد بن الحنفيه كند ، چون سيد حميرى قائل به مهدويت محمد بن الحنفيه بود ، امام صادق به او بشكل مشخص ومعين نگـفت مهدى كه مى باشد ، سيد حميرى به اين مناسبت چند بيتى در اين زمينه سرود ، حميرى هم به نوبه خود هويت مهدى را در شعرش مشخص نمى كند.

   با اينكه امام صادق در روايت پيش مهدويت وقائميت را از خودش نفى نكرد ، اما تأكيد هم نكرد. صدوق از ابن ابى يعفور نقل مى كند مى گـويد: ابن ابى يعفور از امام صادق شنيد كه او مىگـفت:واى بر طاغوتهاى عرب از امرى كه نزديك شده!.. صدوق از سدير از ابى عبد الله نقل مى كند گـفت: اى سدير در خانه ات بنشين اگـر شنيدى سفيانى خروج كرد. بطرف ما بيا ولو پاي پياده.[4] از اين داستانها استفاده مى شود كه امام صادق مى خواست خودش را بعنوان مهدى معرفى كند ، اما محمد بن الحسن الصفار در كتاب (بصائر الدرجات) از ابى بصير نقل مى كند مى گـويد: روزى ابى بصير نزد امام صادق رفت وبه او گـفت: قربانت شوم مى خواهم سينه شما را لمس كنم. ( چون ابى بصير نا نبيا بود )  امام گـفت: اين كار براى چه بود اى ابا محمد؟ گـفت: جانم بقربانت ، من از پدرت شنيدم گـفت: قائم سينه پهنى دارد ، شانه هايش افتاده وفاصله بين دو شانه اش نسبتاً زياد است. امام گـفت: اى ابا محمد ، پدرم زره رسول الله را پوشيدند ، ليكن زره بروى زمين كشيده مى شد ، من پوشيدم و همانگونه بود ، آن زره براى قائم مانند آن است كه براى رسول الله بوده. زره بالا گـرفته شده انگـار از دو حلقه لا بسته شده ، وصاحب اين امر از چهل سال نگـذشته.[5]

   طوسى در كتاب (الغيبة) حديثى را نقل مى كند كه بين امام صادق وابى بصير صورت گرفته و او مى گـويد: ابو بصير مى پرسد: آيا براى اين امر وقت معينى هست كه منتظر باشيم وتا آن موقع خودرا راحت كنيم؟ امام گـفت:آرى.. ولى چون خبر قيام قائم بين مردم منتشر كرديد خداوند وعده قيام را تأخير كرده . طوسى روايت ديگـرى را نقل مى كند كه قدرى صريحتر است ، امام صادق در آن مى گـويد: اين امر در من بود ، خداوند كار را بتأخير انداخت ، خداوند انچه بخواهد با ذريّه من انجام مى دهد.[6] اين داستان نشان مى دهد ، نه فقط مردم وشيعيان اميد داشتند كه مهدى قائم امام صادق باشد بلكه خود امام صادق به شكلى هم به مهدويتش كنايه مى كند. براى اين بود وقتى حضرتش از دار دنيا رفت واين اميد محقق نشد ، اين اميد در دل شيعيان ماند ، بعضى از اصحابش مرگـش را باور نداشتند ، واصرار داشتند كه حضرتش پنهان وغائب شدند وبنزديكى ظهور خواهد كرد وايشان مهدى منتظر هستند ، ورهبر آنها رهبر شيعيان شهر بصره در عراق كنونى شخصى بنام (عبد الله بن ناووس) بود.

اميد مهدويت به حضرت كاظم منتقل مى شود

   با شديد شدن فشار سياسى عباسيان روى امام كاظم ، شيعيان قائل به امامتش اميد وارتر شدند كه حضرت كاظم بر ضد عباسيان قيام كند وشيعيان را رهبرى كند. چون اكثر شيعيان عقيده داشتند كه امام كاظم (القائم المهدى) هستند ، از امامان باقر وصادق روايتهايى در اين زمينه ومضمون نقل كردند ، شايد هم از خودشان چيزهائى اضافه كردند ، اين بخاطر حرص وشوق ورنجشان بود.

   بعد از سى وپنج سال از شوق واميد ، امام كاظم وفات يافتند ، خبر مرگ امام كاظم شيعيان را نا اميد ساخت ، انها خبر را تكذيب كردند واصرار ورزيدند كه او غيبت كرده واينكه حضرتش زنده هستند ، واو (مهدى منتظر) مى باشد ، او خروج خواهد كرد و دنيارا پر از عدل مى كند بعد از اينكه پر از جور خواهد شد.

 

حضرت رضا مهدويت خودش را نفى مى كند

 

   بيست سال ديگـر ، اين اميد نزد شيعيان باز گـشت ، وقتى كه مأمون عباسى در سال 200 هجرى حضرت رضا را به خراسان دعوت كرد واو را به عنوان ولى عهد در سال 201 منصوب ساخت ، واين اميد نزد شيعيان زنده شد كه حضرت رضا ممكن است (مهدى منتظر) باشد.

   كلينى در كتاب (الكافى) از ابو ايوب بن نوح نقل مى كند مى گـويد: ابو ايوب بن نوح نزد امام رضا آمد وگـفت: من اميدوارم كه شما صاحب الامر باشيد.. خداوند اين را به شما ارزانى دهد بدون استفاده كردن از شمشير ، هميكه مردم با شمارا بيعت كرده اند ، وپول بنام شما سكه شده است . اما امام رضا او را نا اميد كرد  و از اينكه خودش (مهدى منتظر) نفى كرد.[7]

   وقتى كه (دعبل خزاعى) شاعر نزد امام رضا آمد وآن قصيده معروف را سرودند ، اشاره اى به مهدى داشتند ، اما بشكل مبهم در آن قصيده آمده: ( خروج امام لا محالة خارج ، يقوم على اسم الله والبركات ، يميز فينا كل حق وباطل ، ويجزى على النعماء والنفحات) ملاحظه مى شود كه نامى بصراحت در قصيده از مهدى برده نشد وگـفت: (امام لامحاله خروج خواهد كرد ، وحق از باطل جدا خواهد كرد و براى خوبى ها مجازات وتشويق مى كند) تحديد هويت مهدى به امام دوازدهم مثل اينكه امروز متداول مى باشد در وقت متأخرى بعد از وفات حسن عسكرى وبعد از ادعاى فرزند براى عسكرى بزمان زيادى اتفاق افتاد ، وتحديداً اوائل قرن چهارم هجرى بود ، وآن بعد از تطور نظريه امامت الهى وتحول آن از تسلسل لا محدود به عده منحصر به دوازده امام وبوجود آمدن فرقه (اثنى عشريه) بود.

   شيخ صدوق در كتاب (اكمال الدين) كه ان را در نيمه دوّم قرن چهارم هجرى نوشت ، مجموعه اى از روايات از پيغمبر (ص) وائمه اهل البيت نقل مى كند كه بعضى از روايتها اشاره اى به (القائم المنتظر) مى كنند ، اما نامش ونام پدرش را فاش نمى كنند. بعضى از روايتها شماره دوازدهم به مهدى قائم تحديد مى كند واينكه مهدى فرزند عسكرى مى باشد. كما اينكه در اين روايت نقل شده مى گـويد: امام رضا از دعبل خزاعى شاعر مى پرسد – بعد از اينكه دعبل قصيده اش را سرود واشاره اى مبهم به مهدى كرد – امام رضا گـفت: آيا مى دانى امام كيست؟ وكى قيام مى كند؟ وى در پاسخ مى گويد: خير ، اى مولاى من ، اما من شنيده ام ، يكى از اهل البيت خروج خواهد كرد وزمين را از فساد پاك خواهد كرد وزمين را پر از داد مى كند ، بعد از اينكه پر از جور بود ، امام رضا گـفت:اى دعبل.. امام بعد از من فرزندم محمد ، بعد از محمد فرزندش على ، بعد از على فرزندش حسن ، و بعد از او فرزندش (الحجة القائم المنتظر في غيبته والمطاع في ظهوره) مى باشد.[8]

   اين روايتها همه ضعيف مى باشد چه از لحاظ متن وچه از لحاظ سند. ودر مقابل بحث ونقد مقاومت نمى كنند ، ما اين روايتها را مورد مناقشه وبحث قرار خواهيم داد در بخش دليلهاى روائى نقلى ، وعدم صحت واختلاق آنها را باثبات خواهيم رساند.

 

جايگـاه مهدويت در تاريخ اسلامى

 

  مهدويت همواره نظريه ايست مبهم نزد اهل البيت ومسلمانان سه قرن اوّل هجرى . ادعاى مهدويت اينجا وآنجا مى شد ، واز دهها دعوت هم تجاوز كرده است ، حتى اينكه براى هر گـروه وطائفه اى يك مهدى شايد هم بيشتر وجود داشت ، اين پديده به ما نشان مى دهد كه مصطلح (امام مهدى) همراه با عناوينى چون انقلاب وآزادى وعدالت خواهى به وجود آمده است وآن به شكل عكس العمل از واقعيت فاسدى كه جامعه اسلامى را به تبهاهى مى كشاند بوده است. در قرنهاى نخست هجرى داستانهاى مهدويت از حركات سياسى وانقلابى سر چشمه مى گـرفت ، هدف اين حركات سياسى مبارزه با ظلم وزورگـوئى بود ، وعموم مردم پيرامون يكى از رهبران سياسى جمع مى شدند وغالباً آن رهبر شخصى از اهل البيت بود ، وقتيكه حركت سياسى شكست مى خورد ورهبر آن در ميدان جنگ شكست مى خورد ، يا از دنيا مى رفت ، يا در شرايط غامض ومبهمى نا پديد مى شد ، بدون اينكه موفق شود حركت سياسيش را به پيروزى برساند ، ان وقت اصحابش با هم اختلاف پيدا مى كردند ، بعضى ها امر واقع را مى پذيرفتند وكشته شدن يا نا پديد شدن رهبر را قبول مى كردند ودنبال رهبر ديگـرى مى رفتند ، اما بعضى از آنها واقعيت را قبول نمى كردند ودنبال شايعات حركت مى كردند ، واين شايعات صحبت از فرار رهبر انقلابى ومخفى شدنش وبالاخره غيبتش مى كردند ،   معمولاً اين مردم از ساده لوحان مى بودند. اين ساده لوحان اميد هاى زيادى به شخص رهبر مى بستند وتعريفهائى بى حد و حصر در باره رهبر مىساختند ، بحديكه برگـشتن از آن حرفها خيلى سخت مى شود ، براى اينكه تراجع براى آنها مساوى با فروريختن آرزوها وله شدن انها از نظر روانى مى شود.

  

   مهدويت حضرت على

 

   شيعيان عقيده داشتند كه على بن ابى طالب پرچـمدار عدالت ورهبر مظلومان عليه ظالمان بود ، او براى محقق ساختن عدالت اجتماعى وگـسترش عدل اسلامى سه جنگخونين را رهبرى كرد كه جنگـهاى جمل ، صفين و نهروان بودند ، شيعيان اميد داشتند حكومت عدالتخواه على براى زمان بيشترى ادامه يابد ، تا در سايه اش از عدالت ومساوات بر خوردار باشند ، وقتى خبر ترور حضرت على منتشر شد ، اميد ها نا اميد شدند ، عده اى جا خوردند ومرگـش را باور نكردند. مؤرخين شيعه نوبختى واشعرى قمى وكشى مى گـويند: عده اى از شيعيان خبر شهادت حضرت على را به هيچ  عنوان قبول نكردند وگـفتند: على مقتول نشد ، او نمى ميرد مگـر عربها را جلو خودش با عصا سوق دهد وزمين را پر از عدل و داد كند ، بعد از اينكه پر از جور خواهد شود.[9]

   قول به غيبت ومهدويت على نتيجه شوكى بود كه مردم از مرگـش داشتند ، شيعيان احساس كردند كه آرزوها يشان مبدد  وذبح شده ، و بعضى از اصحابش در موقع حادثه بيرون كوفه بودند ، خبر مرگ حضرت على را تحمل نكردند وسبب گـرديد كه فكر آنها به جاهاى دورى برود اما با وقعيت ارتباطى نداشت.

 

مهدويت محمد ابن الحنفيه

 

  بعد از فاجعه كربلاء شيعيان دور محمد بن الحنفيه برادر امام حسين جمع شدند ، براى گـرفتن ثأر وانتقام براى شهداى كربلاء ، وقتى محمد بن الحنفيه در شرايط مبهمى در سال 81 هجرى مرد ، جماعتى از انصارش (الكيسانيه) قائل به مهدويتش شدند ، آنها ادعا كردند كه محمد بن الحنفيه نمرده ، بلكه در كوهاى رضوى بين مكه ومدينه مخفى شده است ، و اوست (الامام المهدى المنتظر) كه پيغمبر (ص) به قدومش بشارت داده بود ، اوست كه زمين را پر از عدل وداد مى كند..[10]

   سيد مرتضى مى گـويد: حيرت سبب ادعاى گـروه الكيسانيه به مهدويت محمد بن الحنفيه شده است.[11] گـروه كيسانيه روى محمد بن الحنفيه اميدهائى منعقد كرده بودند تا قدرت را از دست امويان بگـيرند ، وقتى محمد بن الحنفيه مرد آنها نا اميد شدند واميدهاشان جامه عمل نپوشيد، در نتيجه گـروه كيسانيه مجبور شدند قائل به غيبت او بشوند واينكه او هنوز زنده مى باشد تا اميدها در سينه ها از بين نروند ، چون شيعيان آن زمان ، شخص معينى بنام (المهدى المنتظر) در نظر نداشتند.

 

مهدويت ابى هاشم

 

قائلين به مهدويت محمد بن الحنفيه وقتى عقب نشينى كردند كه ابو هاشم عبد الله بن محمد بن الحنفيه به عنوان رهبر جديد شيعيان بروز كرد وآن در آخر قرن اوّل هجرى بود ، اميدها به او بسته شد تا چيزى كه پدرش نتوانست محقق سازد انجام دهد ، وقتى ابو هاشم از دنيا رفت  بحران زمان پدرش بعد از مرگـش تكرار شد ، عده اى از اصحابش گـفتند : او نمرده بلكه جايى مخفى وغايب شده واو  (المهدى المنتظر) مى باشد. اما گـروهى مرگ ابو هاشم را قبول كردند ،واميدها را كاملاً از دست ندادند ومنتظر قيام يكى از فرزندان محمد بن الحنفيه در آينده شدند ، اما شخصى بالخصوص معين نساختند. [12]

 

مهدويت طيّار

 

   شيعيان مهمترين گـروه معارض حكم اموى بودند ، انها پيرامون رهبر جديدى از اهل البيت جمع شدند ، ان شخص عبد الله بن معاويه بن عبد الله بن جعفر الطيار بود كه موفق به تشكيل دولتى در اصفهان در اواخر ايام بنى اميه گـرديد ، عبد الله در مقابل ارتش اموى نتوانست مقاومت كند ودر شرايطى مبهم كشته شد ، بعضى از شيعيان خبر شنيدن شكست عبد الله را تحمل نكردند وگـفتند" طيار زنده است ، او در كوههاى اصفهان اقامت دارد وگـفتند: طيار نمى ميرد مگـر اينكه حكومت را در دست يكى از فرزندان على وفاطمه قرار دهد.[13]

 

انحصار مهدويت در بيت فاطمى

 

   در آن روزها نظريه مهدويت در بيت فاطمى محصور نبود ، و با وجود فرقه كيسانيه كه انها مرحله اى از فكر شيعي را تشكيل مى دهند وآنها مهدويت را در بيت علوى محصور مى دارند ، لذا مى بينيم مهدويت در نسل محمد بن الحنفيه وفرزندش ابى هاشم محصور ساختند ، بعد از اين مهدويت به خارج بيت علوى گـسترش پيدا كرد وشامل عبد الله بن معاويه بن عبد الله بن جعفر طيار شد ، بعد از اين مرحله باز مسئله مهدويت گـسترش ديگـرى پيدا كرد وشامل بيت فاطمى از فرزندان  (حسن وحسين) شد ، در آن وقت مهدويت محصور هيچ يك از بيتين نشد ، چون عده اى از شيعيان قائل به مهدويت زيد بن على بن الحسين شدند ، وعده ديگـرى قائل به مهدويت (محمد بن عبد الله بن الحسن بن الحسن ذي النفس الزكيه) شدند ، وقتى زيد بن على كشته شد اتباعش به حركت (نفس زكيه) ملحق شدند. لازم بياد اورى است كه عبد الله پدر محمد ذى النفس الزكيه نام فرزندش را محمد گـذاشت چون موقع تولد فرزندش  پيش بينى كرد كه فرزندش همان المهدى الموعود خواهد بود كه قبلاً به قدومش بشارت داده شده بود و پيغمبر (ص) فرموده اند : (نامش مانند نام من ونام پدرش مانند نام پدرم خواهد بود) طبق روايتى كه در آن زمان مشهور بود.

 

مهدويت ذى النفس الزكيه

 

   محمد ذى النفس الزكيه اميدوار بود كه بر ضد حكم اموى قيام كند ، عده اى از بنى هاشم در شهر (الأبواء) با وى بيعت كردند ودر ميان انان (ابراهيم امام)، سفاح ومنصور بودند ، در ميان دولت بنى اميه سقوط مى كند ودولت بنى العباس برپا شد. انهائيكه در اطراف ذى النفس الزكيه بودند متفرق شدند ، اما عده اى از شيعيان در اطرافش ماندند ، ايشان در سال 145 هجرى قيام كرد ، مكه ومدينه ويمن را به زير نفوذش برد ، چند ماه بعد محمد ذى النفس الزكيه كشته شد ، شيعيانش شوكه شدند . خبر شكستش را باور نداشتند وهمچنين خبر مرگـش ، چون براى انها ممكن نبود (المهدى) كشته شود ، شيعيان ذى النفس الزكيه براى مدت طولانى منتظر خروج المهدى بودند وگـفتند او زنده است ونمرده ، بلكه در كوه (العلمية) مخفى شده ، كوه العلميه كوهى است  كه بين نجد ومكه واقع شده ، و اينكه ذى النفس الزكيه منتظر فرصت مناسبى است تا ديگـر بار خروج كند.[14]

   ملاحظه مى شود ، گـروه ذى النفس الزكيه  متمسك به حديثى هستند كه مى گـويد: (نامش با نام من ونام پدرش با نام پدرم  مطابقه مى كند) . همانطور كه مى بينيم  اين احاديث كه روايت مى شود هيچ وقت بشكل واضح به هويت مهدى تصريح نمى كنند ، و اين شخصيت را تحديد نمى كنند ، تا اينكه اصحاب ذى النفس الزكيه مطمئن شوند كه ذى النفس الزكيه مصداق حديث شريف باشد يا خير. مشاهده مى كنيم كه احاديث را بنفع النفس الزكيه تأويل مى كنند. شايد هم براى وى از خود حديث وضع مى كنند وبه رسول اكرم (ص) نسبت دهند تا نظريه شان قابل توجيه باشد.

 

مهدويت امام باقر

 

   اخبار مى گـويد كه بعضى از شيعيان قائل به مهدويت محمد بن على الباقر شدند ، بر مبنى روايتيكه از جابر بن عبد الله الانصارى از رسول خدا (ص) نقل شده مى گـويد: (تو او را مى بينى سلام بر او برسان).[15]

   كلينى در كتاب (الكافى) مى گـويد: امام باقر بطور سرى به اصحابش خبر از نزديكى قيام ، وآنها را به تكتم توصيه كرد ، حتى  بعضى از شيعيان كار هايشان را رها ساختند ومنتظر لحظه شروع كار بودند.[16]

 

مهدويت امام صادق

 

   بعد از مرگ امام باقر وشكست محمد بن عبد الله ذى النفس الزكيه ، وپيروزى وقيام دولت عباسيان ومشهور شدن  امام صادق ، روايتهاى زيادى درباره  مهدويت امام صادق شيوع پيدا كردند.[17]

   در اين باب نوبختى مى گـويد: شيعيان از امام صادق نقل كردند كه وى مى گـويد: اگـر شما با چشم خود ديديد كه سَرِ من از بالاى كوه بطرف شما غلط مى خورد ، انرا باور نداريد ، چون من صاحب شما مى باشم. ايضا فرمودند: اگـر كسى نزد شما آمد وگـفت من اورا تيمار كردم ومتولى غسل وكفن ودفنش بودم اورا باور نداريد ، چون من صاحب شما وداراى شمشير مى باشم.[18]

   بعد از اين مقدمه متوجه مى شويم ، چرا بعضى از شيعيان مرگ امام صادق را باور نكردند ومى گـفتند: او زنده است ونمرده ، او مهدى منتظر هستند. واين فرقه بنام (ناووسيه) نسبت عجلان بن ناووس معروف شدند. واز جمله آنها (أبان بن عثمان الأحمر ) بود ، كه الكشى او را از (اصحاب الاجماع) ناميد ويكى از نزديكترين اصحاب امام صادق بود.[19]

 

مهدويت اسماعيل بن جعفر

 

  از بحث فوق معلوم شد كه نظريه (المهدويه) با مرور زمان متولد شد وشكل گـرفت ، شرايط زمانى مختلف اورا بوجود آورد ، نظريه بيشتر نزيدك به اميد ورجاء بود و استناد به احاديث قاطع وصريحه نداشت. قول به غيبت هميشه بعد از مرگ امام و رهبر قبل از پيروزى بروز مى كرد ، در سه قرن اوّل هجرى هيچ وقت شيعيان شخصى را معين نكردند ونگـفتند او (مهدى موعود) مى باشد ، تا همه شيعيان بر او اجماع كرده باشند. وقتيكه بعضى از شيعيان اميد به مهدويت امام صادق داشتند ، ديگـران اميد به مهدويت فرزندش اسماعيل معلق ساختند ، وقتى اسماعيل در حيات پدرش از دار دنيا رفت شيعيانش آن را نپذيرفتند وقائل به غيبتش شدند . شركت امام صادق در تشييع ودفن اسماعيل يك نقشه از پيش تعيين شده تفسير كردند ، هدف اين نقشه سرپوش گـذاشتن امام صادق روى فرار ومخفى شدن اسماعيل بود ، اين وقتى بر ملاء خواهد شد كه اسماعيل در آينده ظاهر مى شود وهمه را غافلگـير مى سازد.[20]

   شيعيان بعد از مرگامام صادق به شش فرقه تقسيم شدند واين از مسلمات مى باشد. اسماعيليان قائل به امامت ومهدويت وغيبت وزنده بودن اسماعيل شدند ، عده اى از اسماعيليان از برگـشت اسماعيل مأيوس شدند ، وقائل به مهدويت فرزندش محمد شدند ، و مهدويت را به فرزندان محمد منتقل كردند تا اينكه يكى از آنها در قرن سوّم هجرى پيدا شد ودولت فاطميان را در شمال آفريقا برپا ساخت.

 

مهدويت محمد بن جعفر الديباج

 

   محمد بن جعفر الصادق ملقب به (ديباج) در سال 200 هجرى در مكه قيام كرد ، وادعا كرد كه خودش (مهدى منتظر) مى باشد ، و خودش را بعنوان خليفه مسلمانان تنصيب كرد ، از مردم بيعت گـرفت ، و به خود  لقب (امير مؤمنان) ساخت.[21]

   مشاهده مى كنيم كه نظريه مهدويت همراه با انقلاب ، خروج ، وقيام بوده ودر شخص معينى كه از پيش تعيين شده باشد نبود ، نظريه غيبت گريز ديگـرى مى باشد ، وقتيكه امام منتظر در برآوردن اميدهاى مردم بعلت مرگيا كشته شدن عاجز مى ماند ان وقت نظريه غيبت بروز مى كند.

 

   مهدويت محمد بن عبد الله افطح

 

      تنها مورد عجيبى كه آن زمان اتفاق افتاد ، نظريه مهدويت (محمد بن عبد الله بن جعفر الصادق) بود. اين شخص اساساً مولود نشد ، وجود خارجى نداشت ، بعضى از شيعيان فطحيه براى وجودش  داستانى بافتند ، اين داستان بعد از مرگ پدرش عبد الله بوجود آمد ، گـروه فطحيه قائل بوجودش اما در سِر وخفا بودند . امامت عبد الله افطح بن جعفر صادق بعد از امامت پدرش بود ، گـروه فطحيه دچار بحران شديدى شدند وقتى كه عبد الله افطح از دنيا رفت وفرزندى از خود باقى نگـذاشت كه وارث امامت باشد ، گـروهى از فطحيه معتقد به استمرار امامت در فرزندان بودند (وراثت عمودى امامت) . بخاطر اين طرز فكر نمى توانستند امامت را به برادرش موسى كاظم منتقل كنند ، و وادار شدند داستانى بسازند وادعا كنند كه عبد الله بن جعفر الصادق پسرى در سِر داشته وآن با حديث نبوى كه مى گـويد: ( نام او مانند نام من ونام پدرش مانند نام پدرم مى باشد) تطابق دادند.[22]

   بعيد هم نمى دانيم كه بعضى از مصلحت طلبان ومنافقان از اصحاب ائمه اين داستان وهمى را اختراع كردند ، وفرزندى براى عبد الله افطح خلق كردند و بعد  از آن ادعاى غيبتش را كردند وآنها نيابت اورا بدست مى آورند ، تا بدينوسيله تجارت خوبى راه بيندازند وحقوق شرعيه را بنام محمد بن عبد الله افطح كه شخصى وهمى است را  از مردم بگـيرند وجيب خود را پر سازند. وهمين طور هم شد ، چون شايع كردند (محمد بن عبد الله) در يمن هستند ، ونسبت به آنها ظهور خاص دارد  ، او ظاهر خواهد شد وزمين را پر از عدل داد مى كند بعد از اينكه پر از ظلم شده باشد.

 

مهدويت امام كاظم

 

   دولت عباسى كه براى اصلاح امور مردم ورفع ستم به وعدهايش عمل نكرد ، شيعيان پيرامون شخص عظيمى از اهل البيت مانند حضرت كاظم كه مثال تقوى ، علم وعبادت بود  جمع شدند، اميدها به قيام وخروجش زياد بود ، لذا روايتهاى زيادى در اين زمينه در آن ايام منتشر شد كه مضمونش : امام موسى بن جعفر همان (قائم آل محمد) هستند ، بعضى از شيعيان رواياتى از امام صادق نقل كردند مانند اين روايت كه مى گـويد: ( يقين دارم اين فرزندم قائم اين امت مى باشد وصاحب شمشير است) يا اين روايت: ( موسى قائم مى باشد واين حتم است از خداوند ) يا اين روايت : (اگـر سرش از كوه بطرف شما غلطيد ، انرا باور نكنيد چون او قائم مى باشد) يا اين روايت: ( القائم نامش با تيغ برنده (موسى) يكى مى باشد) يا اين روايت: ( مثل اينكه پرچم سياهى داراى قطعه سبزى بر سر اين نشسته خفقان مى كند) واز اين قبيل رواياتها كه از حد تواتر هم بيشتر شد. وقتى هارون الرشيد امام كاظم را دستگـير كرد ، اكثر شيعيان موسويه آن زمان را به (غيبت صغرى) تفسير كردند ، وقتى هارون الرشيد اورا در زندان كشت بدن نازنينش را روى پل بغداد رها ساختند ، اما شيعيان موسويه اين را نپذيرفتند وگـفتند: اين يك فريب بازى از عباسيان بيش نيست وامام موسى (غيبت دوّم) را شروع كردند ، او قبلاً از زندان هارون الرشيد فرار كرده بود ، او زنده است ونمى ميرد مگـر شرق وغرب عالم را به زير نفوذ خود در بياورد ، او القائم المهدى مى باشند كه دنيا را پر از عدل داد مى كند بعد از اينكه پر از ستم وجور مى شود.[23]

   بيشتر فرزندان امام موسى الكاظم اين مقوله را پذيرفتند وهمچنين اكثر اصحاب مقربش مانند المفضل بن عمر ، داود الرقى، خريس الكنانى ، ابو بصير، اعين بن عبد الرحمن ، حديد الساباطى ، الحسن بن قياما الصيرفى، بودند. على بن حمزه كتابى در باره (الغيبه) نوشت وهمچنين على بن عمر الاعرج كتابى به  همين مضمون نوشتند.

   آن شيعه ها بنام (الواقفيه) ناميده شدند چون روى امامت حضرت كاظم وقوف (ايستادن)  كردند وامامت على بن موسى الرضا را نپذيرفتند.

   داود الرقى به پذيرفتن امامت امام رضا شك كرد ، ومتمسك به روايات فوق ومهدويت حضرت كاظم مخصوصا روايتى كه مى گـفت: ( هفتمين ما قائم ما مى باشد). امام رضا به داود رقى گـفت: ( قائميت حضرت كاظم به مشيئه الله بوده واز امور محتوم نبوده و نيست).[24]

   شيعيان واقفيه تا مدت زمانى بر مهدويت حضرت كاظم ماندند ، اما انها تدريجا كم شدن ، بالاخره از بين رفتند ، مخصوصا وقتى امام رضا مرگ پدرش را تأكيد كرد وبه آنها گـفت: ( حجت خدا بر خلقش كامل نمى شود مگـر با امام زنده ومعروف .. سبحان الله رسول الله (ص) مردند وموسى بن جعفر نمرد؟ بخدا سوگـند او مرده وميراثش تقسيم شد وزنهايش ازدواج كردند) امام رضا انهائيكه مرگ پدرش را قبول نداشتند دروغ گـو وكذاب توصيف كرد ، وگـفت:آنها كافر به آن چيزى كه بر محمد (ص) نازل شده  هستند ، اگـر خداوند عمر كسى را دراز كند براى اينكه مردم به او احتياج دارند ، پس عمر رسول خدا را طولانى مى كرد).[25]

 

مهدويت محمد بن القاسم

 

   در اوائل قرن سوّم وتحديداً در سال 219 هجرى ودر ايام خلافت معتصم عباسى يك قيام علوى برهبرى محمد بن القاسم در طالقان رخ داد ، اما معتصم محمد بن القاسم را شكست داد واو را به بغداد جلب كرد وبه زندان افكند . محمد بن القاسم توانست از زندان فرار كند ، مردم درباره  امر  وسرنوشتش دچار اختلاف شدند ، گـروهى گـفتند او مرده است ، اما گـروه ديگـرى قائل به فرار از زندان او شده وگـفتند كه او زنده مى باشد ويكروزى قيام خواهد كرد و او مهدى امت مى باشد.[26]

 

مهدويت يحيى بن عمر

 

   يحيى بن عمر يك امام علوى است كه در كوفه قيام كرد ، و در زمان خليفه عباسى (المستعين بالله) بود  كه خليفه سپاهى به فرماندهى الحسين بن اسماعيل گـسيل داشت ، و يحيى بن عمر بدست آنان كشته شد. بعضى از اصحابش شكست را نپذيرفتند وگـفتند" او كشته نشد ، او مخفى وغائب شد و او است كه المهدى القائم مى باشد ، ودر آينده قيام خواهد كرد.[27]

 

مهدويت محمد بن على الهادى وحسن العسكرى

 

   شيعيان اماميه در منتصف قرن سوّم هجرى درباره  تحديد وتعيين هويت (امام مهدى منتظر) اختلاف نظر داشتند ، قسمتى از آنها گـفتند: او (محمد بن على الهادى) مى باشد ، وى در شهر دجيل وبطور ناگـهانى مرد . و قائلين به غيبتش گـفتند: او مانند اسماعيل فرزند امام صادق مى باشد ، روى اين اصل مرگـش را نپذيرفتند. دسته ديگـرى قائل به مهدويت (حسن العسكرى) شدند ، عده سوّمى قائل به وجود فرزندى در سِرّ وخفا براى عسكرى شدند ، فرزند عسكرى بجز شخص محمد بن الحسن العسكرى نبود. عده ديگـرى گـفتند: القائم به شخصى محدد نشده ومهدى يكى از اهل البيت خواهد بود ومهدى در آينده بدنيا مى آيد وبالاخره ظهور خواهد كرد.[28]

 

مهدويت قائم مجهول

 

  دو مؤرخ شيعه معاصر حضرت عسكرى بودند كه نقل مى كنند  ومى گـويند كه: عده اى از اصحاب عسكرى گـفتند: حسن عسكرى مرد ومرگـش را تأكيد مى كردند ، و امامت را منقطع و پايان يافته تلقى كردند. وخدا وند در آينده يكى از آل محمد كه قبلاً مرده دوباره زنده خواهد كرد . واين به اراده بارى تعالى مى باشد ، چون قيام قائم وخروجش از مسائل حتمى بارى تعالى است. اخبار وارده در اين مسئله فراوان است. مسلمانان وشيعيان روى آنها اجماع دارند ، بطلان اين مسئله جايز نمى باشد ، چون مرگ عسكرى درست وصحيح مى باشد ، وحضرت عسكرى فرزندى از خود باقى نگـذاشت ، بنابر اين امامت منقطع شد وخلفى وجود ندارد ، امامت جايز نيست در غير اولاد ذكور وجايز نيست امامت منصرف به عم يا پسر عم يا برادر يا پسر برادر ، بعد از امام حسن وحسين شود ، بنابر اين امامت منقطع شد تا قيام قائم آل محمد ، اگـر قائم ظهور كند امامت متصل خواهد شد تا روز قيامت.[29]

   ملاحظه مى شود تا چقدر اختلاف در نظريه مهدويت عميق بوده ، و اين منعكس كننده مبهم بودن (الامام المهدى) نزد شيعيان آن زمان بود ، واينكه هر يك از اهل البيت مى توانستند مهدى موعود باشد ، و اينكه (مهدى) كسى است كه با شمشير قيام كند ودولت حق را تأسيس كند ، هر فرقه اى از شيعيان عقيده داشتند مهدى قائم از اين بيت هاشمى يا علوى يا فاطمى يا حسنى يا حسينى يا موسوى...الخ است. اگـر هويت (المهدى) از طرف رسول خدا (ص) يا از طرف يازده امام محدد ومعين شده بود نه مسلمانان با هم اختلاف پيدا مى كردند ونه شيعيان به چند قسمت تقسيم نمى شدند از قبيل كيسانيه ، زيديه ، اسماعيليه ، واقفيه ، فطحيه... الخ. باز مى گـوئيم اگـر المهدى از طرف پيغمبر (ص) تعيين شده بود عده اى از شيعيان قائل به مهدويت حسن عسكرى نمى شدند.

   از بحثهاى فوق نتيجه مى گـيريم كه هويت مهدى در حيات اهل البيت مبهم ونا مشحص بود ، وقول به وجود فرزندى براى حسن عسكرى بعد از اينكه فرض كرده بودند فرزندى در خفا براى حسن عسكرى وجود دارد ، بوجود آمد ، به خاطر مخفى بودن ولادتش وعدم رؤيتش ، عده اى قائل به مهدويت فرزند حسن عسكرى شدند ، چون غيبت يكى از صفات لازم مهدويت مى باشد.



[1]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 183

[2]  - الكلينى: الكافى ج1 ص  536

[3]  - الكليني: الكافى ج341 ، النعمانى: الغيبة ص 187

[4]  - الصدوق: اكمال الدين ص 35

[5]  - الصفار: بصائر الدرجات ، ص 189

[6]  - الطوسي: الغيبة ص 263

[7]  - الكليني: الكافي ج1 ص 341 ، الصدوق : اكمال الدين ص 370

[8]  - الصدوق: اكمال الدين ص 373

[9]  - النوبختى: فرق الشيعة ص 22 ، الاشعري القمى: المقالات ص 20 ، الكشى : معرفة الناقلين عن الائمة الصادقين ، ص 101

[10]  - النوبختى: فرق الشيعة ص 29 ، الاشعري القمي: المقالات ، ص 27

[11]  - المرتضى: الشافى ص 184

[12]  - النوبحتى: فرق الشيعة ص 34 ، الاشعري القمي: المقالات 34

[13]  - النوبختى: فرق الشيعة ص 35 والاشعري القمى : المقالات ص 35

[14]  - النوبختى: فرق الشيعة ص 34 الاشعرى القمى: المقالات ص 34

[15]  - الاسفرايينى: فرق الشيعة ص 60

[16]  - الكليني: الكافى روضة الكافى ص 245

[17]  - الكليني: الكافى روضة الكافى ص 290

[18]  - النوبختى: فرق الشيعة ص 67

[19]  - النوبختى: فرق الشيعة ص 67 ، الاشعرى القمى: المقالات ، ص 79 ، والكشى : اختيار معرفة الرجال.

[20]  - النوبختى: فرق الشيعة ص 68 ، الاشعرى القمى : المقالات ص 80

[21]  - مصادر پيش

[22]  - الاشعرى القمى: المقالات ص 88

[23]  - النوبختى: فرق الشيعه ص 80 ، الاشعرى القمى: المقالات ص89

[24]  - النورى الطبرسى: خاتمه مستدرك وسائل الشيعة ج 3 ص 395

[25]  - الكشى: معرفة الرجال ص 379

[26]  - الاصفهانى: مقاتل الطالبيين ص 577 ، الاسفرايينى : الفرق بين الفرق ص 31

[27]  - ابن الأثير: الكامل في التاريخ ج7 ص 43 ، المسعودى: مروج الذهب ج4 ص 147

[28]  - النوبختى: فرق الشيعة ص 94و96و98و105 ، الاشعرى القمى : المقالات ص 101 و106و107و108

[29]  - النوبختى: فرق الشيعة ص 105 ، الاشعرى القمى: المقالات ص 108