ظهور مهدى در موقع مرگ پدرش عسكرى

 

   از ميان مؤرخين قديم ، تنها محمد بن على صدوق بود كه داستانهاى ديگـرى در اين زمينه نقل كرده ، مانند داستان ابى الاديان البصرى ، مى گـويد: ابو الاديان البصرى نزد امام حسن عسكرى خدمت مى كرد ، نامه هايش را به اين طرف وآن طرف به شهرهاى مختلف حمل مى كرد ، در بيمارى مرگ حضرت عسكرى نزد حضرتش آمد ، حضرت نامه اى به ابو الاديان داد و گـفت: برو به مدائن ، تو پانزده روز ديگـر وارد سامراء خواهى شد وصداى ناله وگـريه از خانه ام خواهى شنيد ، وارد مى شوى ، مرا  روى سنگ مرده شور خانه خواهى ديد . گـفتم اگـر چنين شد كيست وصى شما؟ گـفت: كسيكه جواب نامه ها را از تو بخواهد ، او قائم بعد از من خواهد بود ، گـفتم" بيشتر توضيح دهيد ، گـفت: كسيكه خبر از داخل هميان ومحتويات آن دهد ، او قائم بعد ازمن خواهد بود. همراه با نامه ها از منزل حضرت عسكرى خارج شدم وبطرف مدائن حركت كردم ، جواب نامه ها را گـرفتم وبه (سرّ من رأى) باز گـشتم ، يك راست به منزل عسكرى رفتم ، صداى ناعيه حضرت را شنيدم ، ناعيه مرگ حضرت عسكرى را اعلان مى كند ، بدن مباركش روى سنگ مرده شور خانه بود ، جعفر بن على روى درب ورودى خانه حضرت عسكرى ايستاده بود ، شيعيان دور او جمع شدند ، شيعيان به جعفر بن على تبريك وتسليت مى گـفتند ، به خود گـفتم اگـر اين امام است پس امامت باطل شد، براى اينكه او را به شرب خمر وقمار بازى وفسق وفجور مى شناختم ، مثل بقيه شيعيان جلو آمدم تبريك وتسليت را گـفتم ، اما جعفر بن على چيزى به من نگـفت ، در اين ميان (عقيد) خادم حضرت عسكرى خارج شد وبه جعفر گـفت: مولاى من از غسل وكفن برادرت فارغ شدند ، نماز را بر بدن مبارك برگـزار كنيد ، جعفر بن على با عده اى كه دورش بودند كه در رأس آنها عثمان بن سعيد العمرى بود شدند ، وارد حياط شديم ، بدن مكفن حضرت عسكرى روى تابوت بود ، جعفر بن على قدم جلو گـذاشت تا روى جنازه برادرش نماز برگـذار كند ، جعفر بن على داشت تكبير نماز را مى گـفت ، پسر بچه اى بيرون آمد كه سبزه رو  باموهاى مجعد وفاصله اى كم بين دندانهايش بود ، رداى جعفر بن على را كشيد وگـفت: عمو عقب بنشين من اولى تر از شما به نماز خاندن روى پدرم مى باشم ، جعفر بن على عقب نشست در حاليكه صورتش رنگباخته بود.. پسر بچه قدم جلو گـذاشت وروى بدن حضرت عسكرى نماز برگـذار كرد ، حضرت عسكرى نزد پدرش بخاك سپرده شد ، پسر بچه بمن گـفت: اى بصرى جواب نامه ها را به من بده ، نامه ها را به وى تحويل دادم ، به خود گـفتم:اين دو دليل وبرهان است ، حالا دليل سوّم (هميان) مانده ، سپس بطرف جعفر بن على بيرون رفتم ، ايشان را خيلى نا راحت ديدم ، حاجز الوشاء به جعفر گـفت: مولاى من.. اين پسر بچه كه مى باشد؟ تا حجت را بر او اقامه كنيم، جعفر بن على گـفت: بخدا سوگـند او را نمى شناسم وتا به حال او را نديده بودم ، در همان حال بوديم كه عده اى از اهل قم از راه رسيدند وسراغ حضرت عسكرى را گـرفتند ، به آنها خبر داده شد كه حضرت مردند ، گـفتند به كى تسليت را بگـوييم؟ مردم به جعفر بن على اشاره كردند ، آنها بوى سلام وتسليت وتبريكگـفتند ، انها گـفتند: همراه ما تعدادى نامه ومقدارى پول مى باشد ، آنها از جعفر بن على خواستند بطور غيبي بگـويد اين نامه ها از چه اشخاص بوده؟ جعفر بن على از جايش بلند شد وبه آنها اعتراض كرد ، در حاليكه لباسهايش را تكان مى داد به آنها گـفت: از من مى خواهيد علم غيب را بدانم؟ در اين ميان خادمى از درون منزل بيرون آمد وگـفت: نامه هاى فلان وفلان همراه شما مى باشد ، هميانى داريد كه درونش هزار دينار مى باشد كه ده دينار آن طلاى نا خالص است اما به آنها آب طلا زده شده ، اهل قم نامه ها واموال را به به خادم تحويل دادند وگـفتند: ان كسيكه تورا براى گـرفتن نامه ها واموال فرستاد ، امام مى باشد.[1]

   صدوق باز اين داستان را از سنان الموصلى بشكل ديگـرى نقل مى كند ، مى گـويد: وقتى حضرت عسكرى از دار دنيا رفتند عده زيادى از قم وپشت كوه به سامراء آمدند ، آنها حامل اموال زيادى بودند ، خبر از مرگ حضرت عسكرى نداشتند ، از خليفه امام پرسيدند ، به آنها گـفته شد :جعفر بن على برادرش وصي مى باشد كه به دجله براى هواخورى رفته است ، همراه با مغنيان بود ، اهل قم خواستند برگـردند ، ليكن ابا العباس محمد بن جعفر الحميرى القمى به آنها گـفت: قدرى تأمل كنيد ، تا از وضع اين مرد مطمئن شويم ، قدرى منتظرش مى شويم تا از سفر هوا خورى برگـردد واو را امتحان كنيم ، اهل قم از جعفر بن على خواستند به آنها خبر وتفاصيل امواليكه همراه دارند بدهد ونام اصحاب آنها را ذكر كند ، جعفر بن على گـفت: من علم غيب را نمى دانم. آن عده اى از مردم قم شهر سامراء را ترك كردند ، بيرون شهر بودند كه غلامى آنها را بنام صدا زد وگـفت: اى فلان واى فلان فرزندان فلان ، مولاى من شما را استدعا مى كند . اهل قم با آن غلام برگـشتند  تا  وارد منزل حضرت عسكرى شدند ، مولى روى تختى نشسته بود وصورتش مانند ماه بود ، لباس سبزى بر تن داشت ، بر او سلام كرديم ، حضرتش جواب سلامها را دادند وگـفت: مجموع امواليكه همراه داريد اين وآن مى باشد ، فلانى فلان مقدار باخودش آورده وفلانى فلان مقدار . و وصف همه اموال واصحاب اموال را دادند ، بعد از اين وصف بار و اثاثيه مارا دادند وتعداد چهار پايانيكه با خود آورده بوديم ، اهل قم براى خدا به سجده افتادند ، سجده شكر ، از اينكه آگـاه شدند وزمين جلوى پاى حضرت را تضليل كردند ، همه سؤالاتى كه در ذهنمان بود پرسيديم وجواب گـرفتيم ، اموال به حضرتش داديم ، حضرتش فرومودند : بعد از اين اگـر مالى باشد به (سر من رأى) حمل نشود وگـفتند: ما كسى را در بغداد تعيين خواهيم كرد ، اموال را به او تحويل دهيد ، از حضرتش توقيعات ظاهر خواهد شد ، بعنوان رسيد.[2]

 

تلاش براى دستگـيرى مهدى

 

   روايتى تاريخى كه عده اى از نويسندگـان أن را نقل مى كنند ، روايت پيرامون شخصى بنام (رشيق) بود ، اين يكى از نيروهاى امنيتى عباسيان بود ، رشيق مى گـويد: خليفه معتضد عباسى سعى در دستگـيرى مهدى كرد ، وسه تن را براى دستگـيريش به منزل حسن عسكرى در سامراء فرستاد ، آن سه تن وارد منزل حسن عسكرى شدند ، با دريايى از آب روبرو مى شوند ، شخصى را مى بينند بر روى آب ايستاده ودر حال نماز ، هر سه نفر نزديك بود غرق شوند وقتى تلاش كردند نزديك آن شخص شوند ، آنها معذرت خواستند وبرگـشتند.[3] مجلسى والصدر داستان ديگـرى را نقل مى كنند كه كمى شباهت به داستان فوق را دارد ، مضمون داستان : خليفه معتضد عباسى نگـهبانان را گـسيل مى دارد ومنزل حسن عسكرى را به محاصره در مى آورد ، نگـهبانان صداى قرائت قرآن كه از زير زمين خانه خارج مى شد ، شنيدند . جلو درب زير زمين جمع شدند تا صاحب صوت را دستگـير كنند ، اما او توانست فرار كند.[4]

 

مطلب دوم: شهادت نوّاب اربعه

 

  شايد مهمترين دليل بر تولد ووجود (الامام محمد بن الحسن العسكرى) شهادت نواب اربعه بود ، در فترت غيبت صغرى آنها مدعى نيابتش شدند . غيبت صغرى از سال 260 تا سال 329 هجرى بود ، نواب اربعه ادعا مى كردند كه مهدى را مشاهده وبا او ديدار دارند ، انها اموال ونامه ها را به وى مى رساندند ، ونامه هاى امضاء شده اى از او بعنوان رسيد به مؤمنين مى رساندند. نسل نخست (نواب) يا (سفراء) يا (وكلاء) اشخاصى بودند كه از اصحاب امامين على بن محمد الهادى والحسن العسكرى بودند ، مهمترين آنها عثمان بن سعيد العمرى بود ، او وكيل امامين عسكريين در دريافت حقوق از شيعه بود ، اموال را به عسكريين در حياتشان مى رساند ، شيخ طوسى اورا از سفراى موثوق ومقبول ائمه توصيف كرده.[5] گـفته مى شود عثمان بن سعيد العمرى مورد اطمينان عسكريين بود ، او نه تنها وكيلشان در جمع حقوق بود ، بلكه نقش مهمترى داشت وآن رساندن نامه هاى عسكريين به شيعيان بود، او مقام بزرگـى نزد عسكريين داشت. شيخ طوسى در كتاب (الغيبة) از احمد بن اسحاق قمى نقل مى كند ، مى گـويد: روزى بر ابى الحسن على بن محمد وارد شدم گـفتم" مولاى من ، گـاهى غايب وگـاهى حاضر هستند هميشه به شما دسترسى ندارم ، سخن چه كسى را قبول كنم؟ ودستور چه كسى را اطاعت كنم؟ فرمودند: اين ابو عمرو مورد اطمينان ما هست ، اگـر چيزى به شما گـفت در حقيقت از من به شما مى گـويد ، اگـر چيزى به شما ادا كرد در حقيقت از من ادا كرده است ، احمد بن اسحاق ادامه مى دهد مى گـويد: بعد از مرگ امام هادى نزد حسن عسكرى رفتم ، بمن همان چيزى را گـفتند كه پدرش قبلاً به من گـفته بود ، وبا اين عبارت: اين ابو عمرو مورد اطمينان ما هست ، اگـر چيزى به شما گـفت در حقيقت از من به شما مى گـويد ، اگـر چيزى به شما ادا كرد در حقيقت از من ادا كرده است.[6]

   اين روايت نشان مى دهد كه العمرى تنها وكيل در جمع حقوق نبود ، بلكه نقش بيشترى داشت.

   طوسى از احمد بن على بن نوح از ابو العباس السيرافى نقل مى كند مى گـويد: اخبرنا ابو نصر عبد الله بن محمد بن احمد المعروف بابن برنية الكاتب ، گـفت: حدثنى بعضى از اشراف شيعيان اماميه كه از اهل حديث بودند ، گـفت: حدثنى ابو محمد العباس بن احمد الصائغ ، گـفت: حدثنى الحسين بن احمد الخصيبى گـفت: حدثنى محمد بن اسماعيل وعلى بن عبد الله الحسنيان ، گـفتند: وارد بر ابى محمد الحسن العسكرى در سامرا شديم ، عده اى از اولياء وشيعيان ان حضرت حضور داشتند ، خادم حضرت (بدر) وارد شد وگـفت: مولاى من .. عده بيرون منزل هستند ، كه آثار سفر روى آنها پيداست (شعثٌ غُبر) باموهاى شانه نشده وخاك گـرفته ، حضرت عسكرى گـفت: آنان از شيعيان ما در يمن هستند ، اينجا حديث بسيار مفصل نقل شده ، تا اينكه حضرت عسكرى به خادمش بدر گـفت: برو عثمان بن سعيد العمرى را صدا كن . طولى نكشيد عثمان بن سعيد العمرى وارد شد ، حضرت عسكرى به او گـفتند: اى عثمان برو كه تو وكيل ومعتمد وامنتدار روى اموال خدا مى باشى. باز تعدادى افراد از اهل يمن كه پول دارند ، برو وپول ها را تحويل بگـير ، بعد از اين حديثى در اين زمينه ادامه داشت: همه حاضرين گـفتند: بخدا سوگـند اى مولاى ما ، عثمان بن سعيد از بهترين ها مى باشد ، شما بيشتر ما را با وى آشنا كردى ، ما فهميديم مقام ايشان نزد شما وتا چه اندازه مورد اطمينان شما در امر مال خدا مى باشد. امام حسن عسكرى گـفت: آرى شما شاهد باشيد كه عثمان بن سعيد العمرى وكيل من مى باشد ، وهمچنين فرزندش محمد وكيل فرزندم مهدى شما مى باشد.[7]

   ملاحظه مى شود از اين روايت كه نه فقط روايت وثاقت ووكالت عثمان بن سعيد را تثبيت مى كند ، بلكه وثاقت ووكالت فرزندش محمد بن عثمان را هم تثبيت كرد.

   طوسى از ابى محمد هارون بن موسى نقل مى كند ، گـفت: جعفر بن محمد بن مالك الفزارى از جماعتى از شيعيان از آن عده ، على بن بلال ، احمد بن هلال ، محمد بن معاويه بن حكيم ، الحسن بن ايوب بن نوح ، در يك روايت مشهور ودرازى گـفتند: ما نزد ابى محمد الحسن بن على جمع شديم تا از حجت خدا بعد او بپرسيم ، چهل نفر بوديم ،عثمان بن سعيد بلند شد واز حضرت عسكرى پرسيد: يا بن رسول الله مى خواهم امرى را از شما بپرسيم كه شما به آن دانا تريد. امام به او گـفت: اى عثمان بنشين . اما عثمان با ناراحتى بلند شد تا از آنجا خارج شود ، امام عسكرى گفت: كسى از شما خارج نشود ، ساعتى نگـذشت كه امام عسكرى عثمان بن سعيد را صدا زد ، او بلند شد وروى پايش ايستاد ، حسن عسكرى گـفت: آيا دوست داريد به شما خبر دهم براى چه اينجا هستيد؟ شما آمديد كه از من بپرسيد در باره حجت خدا بعد از من كه مى باشد؟ همه گـفتند: آرى ، در اين ميان غلامى ماه پاره كه صورتش شبيه ابى محمد العسكرى بود ظاهر شد ، حسن عسكرى گـفت: اين امام شما بعد از من ، اين خليفه من بر شما مى باشد. عثمان هر آنچه به شما  مى گـويد بپذيريد ، سخنانش را قبول كنيد كه او خليفه وامام شما مى باشد.[8]

  طوسى از نوه عمرى (هبة الله) نقل مى كند ، مى گـويد: وقتى حسن عسكرى مردند ، عثمان بن سعيد حاضر غسل وكفن وتحنيط ودفن وهمه مسائل امام بودند ، ظاهرا او مأمور به اين كار بود .. همه توقيعات صاحب الزمان از روى دست عثمان بن سعيد وفرزندش ابى جعفر براى شيعيان بيرون مى آمد ، توقيعات از طرف صاحب الزمان با همان خط بيرون مى آمدند كه در زمان حيات حسن عسكرى بيرون مى آمد ، شيعيان عثمان بن سعيد را عادل مى شمردند تا اينكه به رحمت خدا پيوستند.[9]

   بدينوسيله عمرى نائب خاص از طرف مهدى شد ، بعد از اينكه مدعى وجود وولادت براى مهدى گـرديد.

   احمد بن اسحاق به او گـفت: كمى در صدق واقوال شما شكى نمى كنم ، تُرا بحق خدا وبحق دو امامى كه ترا موثوق دانستند ، آيا شما فرزند عسكرى صاحب الزمان را ديدى؟ عمرى در حاليكه گـريه مى كرد گـفت: ميگـويم اما بشرط اينكه كسى را خبر نكنى تا زنده هستم ، گـفت: آرى ، اورا ديدم وگـردنش اين چنين بود – وبادستش اشاره كرد - گـفتم: نام؟ عمرى گـفت: از آن نهى شديد.[10]

   بعد از دو سال از مرگ حسن عسكرى ، عثمان بن سعيد العمرى مرد ، فرزندش را بعنوان خلف وسفير بين مهدى وشيعيان معرفى كرد.

   كلينى وطوسى نقل مى كنند مى گـويند: توقيعى از طرف مهدى صادر شد ، توقيع محمد بن عثمان را تزكيه وتوثيق كرد ، توقيع اورا بمنصب (النائب الخاص) تنصيب كرد.[11]

   عبد الله بن جعفر الحميرى كه از بزرگـان شيعيان قم بود ،مى گـويد: مهدى براى عمرى –فرزند- توقيعي به اين مضمون فرستادند مى گـويد: ( انا لله وانا اليه راجعون ، تسليما لأمره ورضاءاً بقضائه... پدر شما سعيد زندگـى كرد وخوشنام از دنيا رفت ، رحمت خدا بر او باد ، خداوند اورا با اولياء خودش ملحق سازد ، او هميشه مجتهد وساعى وبه چيزهائى كه اورا به خدا نزديك سازد كوشا بود، خداوند صورت اورا نورانى سازد واز گـناهانش بگـذرد ، از كمال سعادتش بود كه خداوند فرزندى مانند تو به او روزى كرد كه خلف خوبى باشى وقيام به مقامش كنى وبر او رحمت بفرستى ومى گـويم: الحمد لله ما راضى هستيم از مقام شما واز چيزيكه خداوند در تو نهاد ونزد تو گـذاشت ، خداوند بتو كمك وتقويت وتوفيق وپيروزى دهد ، خداوند براى تو ولى وحافظ وراعى وكافى باشد).[12]

   الحميرى اضافه مى كند مى گـويد: وقتيكه ابو عمرو عثمان بن سعيد مرد ، توقيعات با همان دستخطى كه قبلاً مكاتبه مى شد بدستمان رسيد ، در حاليكه ابو جعفر به جاى او تنصيب شد.[13]

   محمد بن ابراهيم بن مهزيار الاهوازى مى گـويد: بعد از وفات ابى عمرو ، توقيعى از طرف مهدى بدستش رسيد در آن توقيع آمده: فرزند مانند پدرش مورد اعتماد نزد ما مى باشد، وهمان جاى پدرش را پر كرده ، فرزند بدستور ما عمل مى كند ، خداوند اورا حفظ كند.[14]

   طوسى از اسحاق بن يعقوب نقل مى كند مى گـويد: از عثمان بن سعيد العمرى خواستم كه نامه اى به مهدى برساند ، در آن نامه سؤالهايى را كردم كه برايم مشكل بود ، توقيع با دستخط مهدى بيرون آمد در آن مى گـويد: خداوند از محمد بن عثمان بن سعيد العمرى وپدرش راضى باشد ، مورد اعتماد ميباشد ونامه او نامه من باشد.[15]

   هر وقت كسى از عمرى بپرسد آيا مهدى را ديدى؟ مى گـويد: آرى ، آخرين بار در بيت الله الحرام اورا ديدم ، پرده كعبه را گـرفته بود ومى گـفت: خدايا آن چيزى كه به من وعده   كردى ، تنفيذ كن ، اورا در المستجار ديدم مى گـفت: بار لاها از دشمنانم انتقام گـير. بخدا سوگـند ، صاحب الامر هر ساله در موسم حج حاضر مى شود ، مردم را مى بيند وآنها را مى شناسد ، اما مردم او را نمى شناسند.[16]

   طوسى ادامه مى دهد مى گـويد: توقيعاتيكه بوسيله عمرى در طول زندگـانيش خارج شد ، همان دستخطى را داشت كه در زمان پدرش بود، شيعيان غير از اين دستخط را نمى شناختند.[17]

   عمرى (فرزند) در اين منصب پنجاه سال بود ، در اوائل قرن چهارم هجرى ودر سال 305 هجرى مرد ، به حسين بن روح نوبختى وصيت كرد ، نوبختى يكى از ده وكيل او در بغداد بود ، همچنين نوبختى موقع مرگ در سال 325 هجرى به نائب چهارم على بن محمد سمرى يا الصيمرى وصيت كرد كه بعد از او سمرى جانشين مهدى بالوكاله باشد.[18]

   علاوه بر چهار نائب يا سفير ، بيست وچهار نفر ديگـر ادعاى نيابت مهدى غائب را كردند كه همه آنها از اصحاب عسكريين بودند ، از امثال الحسن الشريعى ، محمد بن نصير النميرى ، ابى هاشم داود بن القاسم الجعفرى ، احمد بن هلال العبرتائى ، محمد بن على بن بلال  واسحاق الاحمر ، حاجز بن يزيد ، محمد بن صالح الهمدانى ، محمد بن جعفر بن عون الاسدى الرازى ، محمد بن ابراهيم بن مهزيار ، الحسين بن منصور الحلاج ، جعفر بن سهيل  الصيقل ، ومحمد بن على بن ابراهيم الهمدانى ، ومحمد بن صالح القمى والقاسم بن العلاء وابنه الحسن ، ومحمد بن على الشلمغانى ابن ابى العزاقر ، وابو دلف الكاتب .

   عده كثيرى از آنها ادعاى روابط خاصى با هادى وعسكرى بودند ، كه بعداً ادعاى نيابت از مهدى را كردند. عده اى ديگـر ادعاى توانايى براى انجام معاجز وعلم غيب داشتند ، ونامه هاى سرى نشان ميدادند وادعا مى كردند كه از طرف مهدى غائب بوده ، به اضافه اين وجوهات شرعيه را هم بنام مهدى مى گـرفتند ، شيعيانيكه قائل بوجود امام دوازدهم در باره صدق نواب اربعه باهم اختلاف داشتند ، عده اى قائل به وثاقت آنان اما عده اى ديگـر وثاقت آنان را قبول نداشتند ، مانند فرقه النصيريه كه مايل به تصديق الشريعى والنميرى بودند. عده  ديگـرى از شيعيان مايل به تصديق نواب خاص ديگـرى بودند. به هر صورت بعضى از متكلمين معتقدند كه وجود نواب اربعه يك شهادت تاريخى براى وجود امام دوازدهم مى باشد. دليلى ديگـرى براى وجود ابن الحسن وجود  روايات براى ولادتش يا مشاهده مهدى در زمان حيات پدرش يا ديدار با مهدى كه متكلمين روى اينها تكيه كردند. سيد محمد باقر صدر در كتاب (بحث حول المهدى) مى گـويد: اين معقول نيست ، نواب اربعه كه مورد وثاقت ائمه بودند دروغ بگـويند وبدون دليل ادعاى نيابت كنند ودرست نيست كه ادعاى آنها مبنى بر وجود حضرت مهدى باطل بدانيم ، بعد از اينكه شيعيان روى عدالت وثاقت آنها اجماع داشتند.

   بعضى از محدثين مانند النعمانى محمد بن ابى زينب عقيده داشتند كه: وجود نواب اربعه خاص در الغيبه الصغرى ، وانقطاع نيابت در الغيبه الكبرى تا روز قيامت ادامه دارد ، تطابق اخبار وروايات با دو غيبت الصغرى والكبرى ، دليلى است قطعى بر وجود مهدى وصحت غيبتش مى باشد.

 

مطلب سوّم: نامه هاى مهدى

 

   صدوق و طوسى وابن شهر آشوب و طبرسى ، نامه هائى را ذكر كردند كه (محمد بن الحسن العسكرى) آنها را به وكلايش در عصر (الغيبة  الصغرى) بيرون دادند. طوسى در كتاب (الغيبة) بعضى از آنها را ذكر كرده است ،  و از احمد بن اسحاق الاشعرى القمى مى گـويد:براى مهدى نوشتم ودر باره جعفر بن على الهادى كه براى اهل قم نوشته بودند تا به امامت وى بعد از مرگ حسن عسكرى تبعيت كنند ، سؤال كردم ، صاحب الزمان نامه اى براى من نوشتند وجعفر بن على را متهم به كذب وجهل در امور دينى وفسق وشرب خمر ومعصيت خدا ونداشتن حجت ودليل براى امامت كردند ، صاحب الزمان جعفر بن على را دعوت به امتحان كرد ، وبر عدم جواز امامت در اخوين بجز حسن وحسين تأكيد كرد.[19]

   طوسى از ابن ابى غانم القزوينى نقل مى كند مى گـويد: جماعتى از شيعيان در باره وجود (الخلف) با هم مشاجره كردند ، نامه اى براى صاحب الزمان (الناحيه) نوشتند تا او را از موضوع مشاجره مطلع كنند ، جواب از مهدى وبا دستخط خودش بيرون آمد ، جواب متضمن تأسف ودلسوزى براى آن جماعت بود. حضرت مهدى آنها را دعوت به تسليم در مسئله غيبت كرد ، و از آنها خواست كه سعى در افشاى اسرار غيبت نكنند.[20]

   صدوق در كتاب (اكمال الدين) نامه سوّمى را از اسحاق بن يعقوب ذكر مى كند مى گـويد: از عثمان بن سعيد العمرى خواستم نامه اى از من براى  القائم برساند ، مضمون نامه در باره اشكالاتى بود كه براى من ايجاد شده بود ، از القائم توقيعى بخطش بيرون آمد در آن دستخط آمده: (اما حوادث واقعه وجديد به راويان احاديث اهل البيت رجوع كنيد كه آنها حجت من بر شما ومن حجت الله بر آنها هستم ) همچنين توقيع متضمن توثيق وتزكيه براى عمرى بود واينكه خمس براى شيعيان در (عصر غيبت) مباح مى باشد ، واز پرس و جو در مسئله نهى شدند.[21]

   صدوق در كتاب (اكمال الدين) نامه ديگـرى از طرف صاحب الزمان به نائب اوّلش عثمان بن سعيد العمرى وفرزندش محمد بن عثمان بن سعيد العمرى ، نائب دوّمش نقل مى كند در آن نامه مهدى قائم اختلاف شيعيان در باره خلف وقول بعضى از شيعيان به امامت جعفر وگـفتند غير از او  كسِ ديگـرى وجود ندارد ، حضرت قائم از شيعيان مى خواهد بحث نكنند در چيزهائى كه براى آنها مستور شد ، تا اينكه مرتكب گـناه نشوند وستر خدا را كشف مى كنند چون نادم خواهند شد ، وموضوع را بطور اجمالى بدانند بدون اينكه وارد جزئيات شوند يا خواستار تفصيلات وتصريحات وتعريضات شوند.[22]

   ابن شهر آشوب در كتاب (المناقب) وطبرسى در كتاب (الاحتجاج) نقل كردند كه مفيد نامه هائى را نشان داد مدعى شد كه آنها از طرف مهدى قائم است كه بوسيله يك اعرابى بوى داده شد ، نامه ها با دستخط شخصى ديگـرى بود ، مهدى در آن نامه در باره شيخ مفيد اين عبارت هارا كار بُرده (الأخ السديد والمولى الرشيد والمخلص الناصر وملهم الحق ودليله والعبد الصالح الناصر للحق والداعى اليه بكلمة الصدق).[23]

   اين مهمترين داستانهائى است كه در باره مشاهده (الامام محمد بن الحسن العسكرى) در موقع ولادت وزمان حيات پدرش ودر موقع مرگ پدرش وكمى بعد از مرگ پدرش  روايت شده است. داستانهاى ديگـرى نيز  وجود دارد كه از مشاهده حضرتش در بيت الله الحرام وطواف كردن در آن يا مشاهده كردنش در كوههاى اطراف مكه يا مدينه يا طائف صحبت مى كند. اما اين داستانها از نظر سند ودلالت ومضمون خيلى ضعيف هستند. شايد داستان حكيمه وابو الاديان البصرى كه صحبت از ولادت و وجود امام دوازدهم مى كنند از همه داستانها مشهورتر مى باشد.



[1]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 475 – 476 

[2]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 476 – 479

[3]  -  الطوسى: الغيبه ص 149 ، الراوندى: الخرايج والجرايح ص 67 ، المجلسى: بحار الانوار ج14 ص 118 ، محمد الصدر: الغيبة الصغرى ، ص 577

[4]  - محمد الصدر : الغيبة الصغرى ، ص 500 ، المجلسي: بحار الانوار ج13 ص 118

[5]  - الطوسي : الغيبة ، ص 215

[6]  - الطوسي: الغيبة ص 215

[7]  - الطوسي: الغيبة ص 215 و216

[8]  - الطوسي: الغيبة ص 217

[9]  - الطوسي: الغيبة ص 216

[10]  - الطوسي: الغيبة ص 216

[11]  - الطوسي: الغيبة ص 218

[12]  - الطوسي: الغيبة ص 220

[13]  - المصدر

[14]  - المصدر

[15]  - المصدر

[16]  - الطوسي: الغيبة ص 222

[17]  - الطوسي" الغيبة 221

[18]  - الصدوق: اكمال الدين ص 503

[19]  - الطوسي: الغيبة ص 174 - 176

[20]  - الطوسي: الغيبة ، ص 172 - 174

[21]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص  483 والطوسي: الغيبة ص 186- 188

[22]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 515

[23]  - النورى الطبرسي: خاتمة المستدرك ج3 ص 518 ، الجزائرى : الانوار النعانية ج2 ص 21 ، ابن بطريق الحلى: رسالة نهج العلوم وقصص العلماء للتنكابنى ص 399