مبحث سوّم:

دليل تاريخي

 

مطلب اوّل: ولادت مهدي

 

   اگـر دليل تاريخى ولادت (القائم المهدى) وزندگـانى امام حسن عسكرى را مورد بررسى قرار دهيم ملاحظه مى كنيم كه بر حسب ظاهر امام حسن عسكرى فرزندى نداشتند، اما گـفته مى شود كه شرايط سياسيى وامنيتى به امام عسكرى اجازه نميداد كه فرزندش را نشان داده بر ملا كند.

   گـفته شده (عباسيان) از وجود قائم از طريق اخبار با خبر شده وميدانستند شخصى بنام (القائم المهدى) عرش آنان را متزلزل خواهد كرد ، اين مسئله امام عسكرى را وادار ساخته امر حمل وولادت فرزندش را سرى نگـاه دارد ، تا جايى كه ممكن بود اورا مخفى كرد.

   دليل تاريخى تفاصيل ولادت (محمد بن الحسن العسكري) وشرايط محيط آن را ذكر مى كند وداستان كسانيكه با او تماس داشتند و با او در زمان حيات پدرش عسكري ديدار داشتند را براى ما نقل مى كند ، وحتى داستانى از ديدارش بعد از مرگ پدرش عسكري تعريف مى كنند.

 

مادر مهدى

 

   در باره نام مادر مهدى قائم روايات مختلفى نقل شده است. شيخ اقدم ابن ابى الثلج البغدادى در كتاب (تاريخ الائمه) و مسعودى در كتاب (اثبات الوصيه) و طوسي در كتاب (الغيبه) ومجلسي در كتاب (بحار الانوار) نقل مى كنند كه نام مادر محمد بن الحسن العسكري (نرجس) بود. اما محمد بن على الصدوق در كتاب (اكمال الدين) مى گـويد نامش (مليكه دختر يشوعا بن قيصر) پادشاه روم بود و (مليكه) امام حسن عسكرى را در خواب ديد وپسنديد وقبول كرد با حضرتش ازدواج كرد . مليكه از خانه پدرش فرار كرد چون پدرش مى خواست اورا به عقد پسر برادرش در بياورد. مليكه هنگـام فرار به اسيرى مسلمانان در آمد ، حضرت عسكرى كسى را براى خريداريش فرستاد واورا از بازار برده ها خريد.[1]

   مسعودى مى گـويد:" مادر مهدى يك جاريه اى بود كه در خانه يكى از خواهران امام هادى متولد شده ودر همانجا خدمت ميكرد ، وخواهر امام هادى اورا بزرگ كرده ، وقتيكه به سن بلوغ رسيد امام عسكرى اورا ديد وپسنديد واز عمه اش خواست كه از پدرش امام هادى اجازه بگـيرد وجاريه را به وى بدهند كه  مورد قبول واقع شد".[2]

   اما صدوق روايت ديگـرى نقل مى كند ومى گـويد:" نام مادر مهدى صقيل بود كه در حيات حسن عسكرى فوت كرد".[3]

   ومجلسى نامهاى ديگـرى براى مادر (محمد بن الحسن العسكرى) ذكر مى كند از قبيل (سوسن وريحانه وخميط ) واز شهيد اول در كتاب (الدروس) نقل مى كند كه مادر مهدى جاريه نبوده ، بلكه خانمى (حُرّه) بود كه نامش (زينب بنت زيد العلويه) بود.[4]

 

تاريخ ولادت

 

   در باره ولادت (الامام محمد بن الحسن العسكري) روايتهاى متفاوتى نقل شده. عده اى از شيعيان اوائل ادعا مى كنند كه (نرجس مادر مهدى) بهنگـام مرگ حسن عسكرى اوائل حملش بود وهشت ماه بعد از وفات امام عسكرى وضع حمل كرد.[5]

   شيخ مفيد در كتاب (رسالت مولد الائمه ص 6) ميگـويد:" مهدى در هشتم ذى القعده سال 257 هـ يا 258هـ متولد شد وموقع مرگ پدرش دو سال وچهار ماه داشتند". ودر كتاب (الفصول المختاره) مى گـويد:" مهدى در نيمه شعبان سال 255 هجرى بدنيا آمد.[6] ودر روايتى ديگـر مى گـويد:" مهدى در سال 252 هجرى بدنيا آمد ، وعمرشان موقع مرگ پدرش حسن عسكرى 8 سال بود".[7]

   شيخ صدوق در كتاب (اكمال الدين) مى گـويد:"تولد مهدى در روز هشتم شعبان سال 256 هجرى بوده".  [8]

   شيخ طوسى در كتاب (الغيبة)مى گـويد:" مهدى در نيمه رمضان بدنيا آمد" بدون اينكه سال را ذكر كند.[9] ودر روايتى ديگـر با شيخ مفيد متفق مى شود مى گـويد:" مهدى در نيمه شعبان ودر سال 255 هجرى متولد شد".[10]

   اختلاف روايات در تعيين زمان ولادت مهدى بايد طبيعى دانست چون همه روايات متفق القول هستند كه ولادتش سرى بود وامرش واضح وروشن نبود.

 

كيفيت ولادت

 

   داستان ولادت المهدى از زبان (حكيمه يا خديجه) عمه حسن عسكرى كه  صدوق وطوسى ومسعودى وخصيبى آنرا نقل كردند آن روايت مى گـويد:" ابو محمد الحسن بن على دنبال من فرستاد وگـفت: عمه افطار شما نزد ما باشد ، چون امشب شب نيمه شعبان است ، خدا وند تبارك وتعالى امشب حجت را ظاهر مى كند . گـفتم: مادرش كيست؟ گـفتند: نرجس ، گـفتم: قربان شما شوم ، اثرى از حاملگـى در او نمى بينم ، گـفت: همانطوريكه گـفتم.

  حكيمه يا خديجه گـفت: نزد نرجس رفتم ، سلام كردم ونشستم ، نرجس جلو آمد كه كفشم را از پايم بيرون كند ، گـفت: اى آقاى من وآقاى خانواده ام ، حال شما چطور است؟ من به او جواب دادم: خير بلكه شما آقاى من وآقاى خانواده ام هستيد . از حرفم متعجب شد وگـفت: اين چه حرفى است عمه؟ به او گـفتم: اى دختركم ، خداوند متعال امشب به تو فرزندى سيد در دنيا ودر آخرت خواهد داد ، ونرجس خيلى شرمنده شد . حكيمه يا خديجه ادامه مى دهد ومى گـويد: بعد از نماز عشا شام خوردم وخوابيدم ، نيمه شب بود ، براي نماز بيدار شدم ، بعد از انجام نماز به نرجس نگـاهى انداختم ديدم در حال خواب مى باشد وعلامتى در او نديدم. تعقيبات نماز را انجام دادم وكمى دراز كشيدم ، يكدفعه مضطربانه از خواب پريدم ، ديدم نرجس هنوز در حال خواب بود ، بعد از اين نرجس بيدار شد ونماز شب را خواند ومجددا به رخت خواب رفتند.

    حكيمه ادامه مى دهد ومى گـويد: از خانه بيرون شدم تا از وقت فجر مطمئن بشوم ونرجس هنوز در حال خواب بود ، اينجا شك در دلم راه يافت  درباره حرفهاى (حسن عسكرى )، كه ابو محمد حسن عسكرى از جائى كه بودند با صداى بلند گـفتند: عمه عجله نكن امر خيلى نزديك مى باشد . حكيمه مى گـويد: با اضطراب وترس جلوى نرجس آمدم وگـفتم نام خدا نگـهدار تو باد ، آيا چيزى را احساس مى كنى؟ گـفت: بله ، عمه. به او گـفتم: خودت را جمع وجور كن بطوريكه قبلاً گـفته بودم . حكيمه ادامه مى دهد: مدتى گـذشت ، يكدفعه چيزى را حس كردم ، كأنه مولاى من بود ، لباس نرجس را كنار زدم ديدم مولاى من بعد از متولد شدن در حال سجده مى باشند. (ابا محمد) مرا صدا كرد وگـفت: عمه ، فرزندم را بطرف من بياور ، اورا نزد پدرش بردم ، ابا محمد دست روى كمر طفل گذاشتند وپاى طفل روى سينه ابا محمد بود. حضرت عسكرى زبانش را در دهان طفل گـذاشت ودستش را روى چشم وگـوش ومفاصل نوزاد مرور كرد وبا طفل حرف زد وگـفت: فرزندم حرف بزن ، مهدى گـفت: (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا رسول الله) بعد از اين مهدى بر امير مؤمنان ويكايك ائمه صلوات فرستاد تا اينكه نام پدرش را گـفت وساكت شد. ابو محمد گـفت: عمه مهدى را نزد مادرش ببر تا به او سلام كند. اورا نزد مادرش بردم ، به مادرش سلام كرد ، اورا به مجلس پدرش برگـرداندم ، امام عسكرى گـفت: عمه وقتيكه روز هفتم شد نزد ما بيا.

    حكيمه ادامه مى دهد ومى گـويد: صبح شد ، نزد ابى محمد براى سلام كردن آمدم ، پارچه را از روى بستر مولايم مهدى بر داشتم تا مطمئن شوم ، اما اورا نديدم ، به ابى محمد گـفتم: جانم بقربانت ، مولاى من  كجا شدند؟ گـفت : ما اورا به وديعت وامانت گـذاشتيم ، مانند مادر حضرت موسى وقتى فرزندش را به وديعه گـذاشت .

   حكيمه گـفت: وقتى روز هفتم رسيد آمدم وسلام كردم ومنتظر نشستم ، ابى محمد گـفت: فرزندم را بياوريد. حكيمه گـفت: مولاى خودم را در پارچه اى پيچيده براى ابى محمد بردم. حسن عسكرى چيزى را انجام داد براى اولين بار مى ديدم ، بعد از اين زبانش را در دهان طفل گـذاشت وبه او شير وعسل تغذيه مى كرد ، واين معجزه بود. وگـفت: فرزندم حرف بزن. مهدى گـفت: (اشهد ان لا اله الا الله وبر محمد وائمه صلوات فرستاد واز على شروع كرد تا اينكه نام پدرش را برد وتوقف كرد واين آيه را تلاوت كرد : ( بسم الله الرحمن الرحيم ونريد ان نمن على الذين استضعفوا في الارض ونجعلهم أئمة ونجعلهم الوارثين ، ونمكن لهم في الارض ونرى فرعون وهامان وجنودهما منهم ما كانوا يحذرون).[11]

   صدوق نقل مى كند – از زبان حكيمه – مى گـويد: نرجس اثرى از حمل بر او ديده نمى شد وخودش چيزى در باره آن نمى دانست ، وقتيكه حكيمه به او گـفت: شما امشب وضع حمل خواهى كرد ، شگـفت زده شد ، وگـفت: سيده من چيزى از آن آثار در خودم نمى بينم. تا اينكه شب به آخر رسيد ، موقع طلوع فجر ، نرجس از خوابش پريد ، خيلى هم مضطرب بود وگـفت: چيزى بر من ظاهر شد كه قبلاً مولايم به من خبر داده بود.[12]

   روايت ديگـر ، باز از زبان حكيمه مى گـويد: در حال خواندن قرآن بودم كه جنينى از شكم مادرش جواب داد ومانند خواندن حكيمه مى خواند وبه او سلام كرد كه حكيمه ترسيد. اما روايتى ديگـر مى گـويد كه نرجس از ديد حكيمه مخفى شد وپرده اى ميان او ونرجس بود ، اين وضعيت – مخفى شدن نرجس – حكيمه را به حال ترس ورعب گـذاشت كه حكيمه داد زدند وبه ابى محمد پناه آوردند ، حضرت عسكرى به او گـفتند: عمه برگـرد اورا سر جايش خواهى ديد. حكيمه مى گـويد: برگـشتم ، چيزى نگـذشت ، پرده از ميان برداشته شد ، نرجس را ديدم ، نور ساطعى از نوزاد درخشيد كه چشم را خيره مى كرد، ونوزاد در حال سجود بود.[13]

   اما روايت بعدى عنصرى جديد را ارائه مى كند وآن پرواز تعدادى از پرندگـان بر سر نوزاد ، حسن عسكرى به پرندگـان گـفت: (اورا بگـيريد واز او نگـه دارى كنيد وهر چهل روز اورا نزدما برگـردانيد. پرنده طفل را حمل كرد وبطرف آسمان پرواز كرد ، نرجس چون اين منظره را ديد به گـريه افتاد ، حكيمه گـفت: اين پرنده چه بود؟ گـفت : اين روح القدس است كه موكل به ائمه مى باشد، آنها را توفيق وپرورش وتربيت وتعليم مى دهد. چون چهل روز گـذشت ، طفل برگـردانده مى شود ، و دو ساله مى باشد ، حكيمه با تعجب از عسكرى پرسيد – از سبب رشد سريع طفل -  حضرت عسكرى گـفت: فرزندان انبياء واوصياء اگـر امام باشند رشدى مى كنند بر خلاف رشد ديگـران ، بچه ما اگـر يك ماهه باشد كأنه يك ساله است. طفل ما در شكم مادرش تكلم مى كند وقرآن را مى خواند وخداى عز وجل را عبادت مى كند ، هنگـام شيرخوارگـى ملائكه از او اطاعت مى كنند وصبح وشام بر او نازل مى شوند.

   روايت از قول حكيمه ادامه مى دهد: حكيمه مرتب بچه را مى ديد ، هرچهل روز تا اينكه اورا قبل از مرگ حسن عسكرى مانند مردان بالغ ديد و او را نشناخت ، چون بزرگ شده بود ، وبه حضرت عسكرى گـفت: اين كه مى باشد كه به من امر ميكنى در مقابلش بنشينم؟ امام عسكرى گـفت: اين فرزند نرجس است او بعد از من خليفه مى باشد ، نزديك است من رحلت كنم ، بايد از او حرف شنوى داشته باشيد.[14]

   حكيمه ادامه مى دهد ومى گـويد: بعد از چند روزى ابا محمد از دار دنيا رفتند ، مردم با هم اختلاف پيدا كردند.. بخدا سوگـند من اورا روز وشب مشاهده مى كردم ، او بمن خبرى داد چيزهائى كه مى پرسيدم ، ومن به شما خبر مى دهم ، بخدا سوگـند قبل از اينكه چيزى از او بپبرسم بمن جواب را مى داد ، سؤالاتى از من مى شود وبر من حادث مى شود ، جواب طرف او براى من خارج مى شده ساعت به ساعت.[15]

   طوسى در كتاب (الغيبة) داستان ولادت مهدى را ذكر مى كند ، اما چيزى از پرندگـان وروح القدس وگـرفتن طفل ذكر نمى كند ، مى گـويد: پس از ولادت مهدى حكيمه با ابا محمد خدا حافظى كرد وبه خوانه خود باز گـشت ، سه روز بعد از آن حكيمه مشتاق ديدن طفل مى شود وبه منزل ابى محمد مى آيد ، اما نتوانست اورا ببيند ، همه جارا جستجو مى كند اما اثرى از او نمى يابد ، كراهت داشت در اين زمينه با كسى چيزى در ميان بگـذارد ، وارد بر ابي محمد مى شود ، حضرت مى فرمايند: او در عنايت وحفظ وپوشش پروردگـار مى باشد تا زمانيكه خداوند به او اجازه دهد ، حقيقت را به شيعيان آشنا ونزديك باز گـو كن.. اين موضوع نزد شما مستور بماند ودر نزد شيعيان مكتوم ، چون خداوند وليّش را از خلقش محجوب وغايب ساخته كسى اورا نمى بيند تا زمانيكه جبرائيل اسب را تقديم كند ، ليقضى الله امراً كان مفعولا.[16]

   طوسى در روايت ديگـرى از حسن عسكرى مى گـويد: ( عمه ما اورا به امانت سپرديم ودست كسى كه مادر موسى فرزندش را به او وديعه كرده بود داديم) واز عمه خودش خواست تا روز هفتم باز گـردد ، چون مهدى باز خواهد كشت ، وحكيمه ميتوانست اورا ببيند.[17]

   طوسى در روايت سومى مى گـويد: (حكيمه سه روز بعد از ولادت به خانه ابى محمد باز گـشت ومهدى را در گـهواره ديد كه پيراهن سبزى برتن داشت ، مهدى در گـهواره قنداق نشده در حاليكه روى كمرش خوابيده بود ، مهدى چشمش را باز كرد وبه حكيمه لبخند زد وبا انگـشتش با حكيمه نجوا كرد ، بعد از آن طفل غايب شد.[18]

   طوسى روايت چهارمى نقل مى كند مى گـويد:" پس از ولادت مهدى ، حكيمه روى بازوى طفل اين آيه كه نوشته شده بود (جاء الحق وزهق الباطل ان الباطل كان زهوقا) را ديد ، بعد از ولادت حكيمه ، مهدى را ختنه كرده ديد ، حجابى بين حكيمه ومهدى بوجود مى آيد ، حكيمه ديگـر كسى را نديد ، حكيمه سؤال كرد: مولاى من كجا است؟ حضرت عسكرى گـفت: كسى اورا از من گـرفت ، كه از من وتو به اولى تر مى باشد. چهل روز بعد از اين برگـشتم ، مهدى در وسط منزل راه ميرفت ، از او زيباتر وفصيحتر نديده بودم ، متعجبانه گـفتم" من از وضع اين طفل متعجبم ، او بيش از چهل روز ندارد! .. ابو محمد در حاليكه متبسم بود گـفت: عمه آيا نمى دانستى رشد ما ائمه در يك روز مانند رشد ديگـران در يك سال است؟ حكيمه بلند مى شود و مى رود ، اما دگـر بار نتوانست او را ببيند.[19]

   طوسى از دو خادمه حسن عسكرى (نسيم وماريه) نقل مى كند مى گـويد: " وقتى صاحب الزمان از شكم مادرش افتاد ، روى دو زانو بود وانگـشت سبابه اش را بطرف آسمان بلند كرده بود ، سپس عطسه كرد وگـفت: (الحمد لله رب العالمين وصلى الله على محمد وآله داخراً لله غير مستنكف ولا مستكبر) سپس گـفت: ( ستم كاران ادعا دارند كه حجت خدا شكست خورده وعقب نشسته ، اگـر به ما اجازه داده شود حرف بزنيم شك زايل خواهد شد).[20]

    مسعودى وخصيبى چيزهاي ديگـرى به اين داستان اضافه مى كنند ومى گـويد : ( مهدى از ران مادرش متولد شد ) از حسن عسكرى نقل مى كنند كه به عمه اش حكيمه گـفت: (ائمه در شكمها حمل نمى شوند ، بلكه در بغَل وجَنب حمل مى شوند).[21]

   مسعودى وصدوق وطوسى نقل مى كنند: ( در آن شب، در حاليكه حكيمه نشسته بود خواب بر او غلبه كرد ، قدرى خوابيد ، صداى گـريه نوزاد او را هشيار ساخت ، پايين پاى نرجس نوزادى را ديد ،  وبرادر زاده اش را صدا زد و گـفت: عمه فرزندم را بياور. راوى گـفت: در آن روز مهدى نا پيدا شد ، يك هفته بعد حكيمه برگـشت وطفل را ديد. طفل بار ديگـر نا پديد شد، وكسى اورا نديد تا چهل روز كه طفل را در حاليكه راه مى رفت ديدم).[22]

   مسعودى با روايت صدوق متفق نمى شود در روايتى كه مي گـويد: ( رشد امام در يك ماه مانند رشد ديگـران در يك سال) وهچنين با روايت طوسى اختلاف پيدا مى كند كه مى گـويد (رشد امام در يك روز مانند رشد ديگـران در يك سال مى باشد) مسعودى اين اختلاف در رشد را كمتر مى كند. از عسكرى نقل مى كند كه حضرت گـفت: آيا نمى دانى ما اوصياء رشدمان در يك روز مانند رشد ديگـران در يك هفته است؟ ورشد ما در يك هفته مانند رشد ديگـران در يك ماه ، ورشد ما در يك ماه مانند رشد ديگـران در يك سال مى باشد؟.[23]

  در پايان مسعودى از حسن عسكرى نقل مى كند (وقتى – صاحب – متولد شد خداوند عزوجل دو ملك فرستاد كه اورا به عرش حمل كنند ، واورا نزد پروردگـار حق بردند.. حق تعالى فرومودند: خوش آمدى.. بوسيله تو مى دهم ، بوسيله تو مى بخشم وبوسيله تو عذاب مى كنم).[24]

 

ولادت پنهانى

 

   با اينكه روايت حكيمه مى گـويد: مسئله ولادت همچنان در سر ومكتوم ماند وديگـران از آن اطلاعى نداشتند ، اما حسن عسكرى از وى خواست كه بعد از مرگـش اگـر شيعيان با هم سر مسئله امامت اختلاف پيدا كردند ، مسئله تولد مهدى را فقط به ثقات شيعه نقل كند. اما صدوق در كتاب (اكمال الدين) نقل مى كند كه امام حسن عسكرى به بزرگ شيعيان در قم احمد بن اسحاق نامه اى فرستادند وبراى ايشان نوشتند كه (مولودى براى ما متولد شد ، از او خواستند كه اين مسئله نزد وى مخفى بماند ، چون ما به كسى نگـفتيم بجز به خواص ونزيكان وموالى ، آنها بخاطر ولايتشان دوست داشتيم ، به شما خبر دهيم تا خوشحال شوى، چون ما خوشحال شديم ، والسلام). صدوق در روايتى ديگـر مى گـويد: ( روزى احمد بن اسحاق وارد بر عسكرى شده ام ، از او در باره امام وخليفه بعد از خودش سؤال كردم ، حسن عسكرى بسرعت بلند شد ووارد منزل شد وبچه اى باخودش آورد كه روى دستشان بود ، طفل سه ساله اى بود وبه او گـفت: بخاطر موقعيتى كه دارى نزد خدا وحجت خدا ، من فرزندم را بتو نشان دادم).[25]

   الفضل بن شاذان در كتاب (كشف الحق) مى گـويد: حسن عسكرى گـفت: حجت خدا و ولى خدا بر بندگـان خدا وخليفه بعد از من متولد شد ،   در نيمه شعبان اولين كسيكه اورا غسل داد رضوان خازن الجنان بود ، بعد از آن حكيمه او را غسل داد. صدوق نقل مى كند ومى گـويد: از كسانيكه آگـاه به ولادت مهدى شدند (ابو الفضل الحسن بن الحسن العلوى) بوده ، او مى گـويد: بر ابى محمد وارد شدم وبه او ولادت فرزندش را تهنيت گـفتم. از جمله كسانى كه تهنيت گـفتند ابو هارون بود كه مى گـويد: صاحب الزمان را ديد ولباسش را كنار زد ومتوجه شد كه مهدى ختنه شده بود.[26]

   طوسى در كتاب (الغيبة) دو خبر فوق را ذكر مى كند.[27]

   شيخ مفيد مى گـويد: حضرت عسكرى مهدى را به اصحابش نشان مى دادند موقعيكه آنها به زيارتش مى آمدند اما بشكل مخصوص وعده معدودى مانند (عمرو الاهوازى) بودند.[28]ودر روايت ديگـرى مى گـويد: حضرت عسكرى اموالى براى بعضى از شيعيان فرستادند وبه آنها امر كرد براى فرزندش (عقيقة) كنند).[29]

 

مشاهده مهدى در حيات پدر

 

   بهر حال مورخين داستانهاى زيادى درباره مشاهده (مهدى امام دوازدهم محمد بن الحسن العسكرى) چه در حيات پدرش وچه بعد از آن نقل مى كنند. به اين روايت توجه كنيد. شخصى از اهل فارس كه در بيت حضرت عسكرى خدمت مى كرد ، او نقل مى كند" ( روزى جاريه اى را ديد كه غلام سفيدى را حمل مى كرد ، امام حسن عسكرى به او گـفت: اين صاحب شما مى باشد. اما بعد از اين نتوانست اورا ببيند.[30]

   طوسى وصدوق مجموعه اى از اصحاب حسن عسكرى كه عثمان بن سعيد العمرى يكى از آنان بود ، نقل مى كنند مى گـويند: امام حسن عسكرى فرزندش را به اصحاب نشان دتد وبه آنها گـفت: امام وخليفه بعد از من اين خواهد بود ، اورا اطاعت كنيد ، در دينتان متفرق نشويد چون هلاك مى شويد ، شما بعد از اين اورا نخواهيد ديد.[31]

   صدوق در كتاب (اكمال الدين) داستانهائى از شخصى بنام (يعقوب بن منقوش) نقل مى كند ، او روزى بر حضرت عسكرى وارد شد وسؤال كرد (صاحب اين امر كه مى باشد؟) امام پرده را كنار زد ، او غلام پنج ساله اى راديد ، غلام آمد وروى ران پدرش نشست ، حضرت به يعقوب گـفتند" ( اين صاحب شماست) سپس به بچه گـفت: فرزندم شما نبايد آشكار شويد ، ايشان وارد خانه شده ودر آن واحد مخفى شدند.

   صدوق ادامه مي دهد واز اخادمه حسن عسكرى كه نامش (نسيم) است نقل مى كند ومى گـويد: ( نسيم ، شب دوّم از ولادت مهدى وارد شد ، او عطسه اى مى كند ، مهدى به او گـفت : يرحمكِ الله). واز خادم ديگـرى كه نامش (طريف ابو النصر) بود نقل مى كند: (مهدى از خادم مى خواهد چيزى برايش بياورد ، مهدى به او مى گـويد: من خاتم الاوصياء هستم ، بوسيله من خداوند بلا را از خانوادم وشيعه ها بر طرف مى سازد).

   صدوق ادامه مى دهد و از يك شخص اهل سوريه كه نامش عبد الله است نقل مى كند ومى گـويد: عبد الله به باغ بنى عامر رفت ، آنجا غلامى را ديد در حاليكه آستينش را در دهان داشت ، پرسيد اين كه مى باشد؟ به او گـفته شد: ان (م ح م د ) ابن الحسن است.[32]

   صدوق داستان درازى از (سعد بن عبد الله القمى) نقل مى كند ، مى گـويد: " سعد بن عبد الله القمى با احمد بن اسحاق بر حضرت عسكرى وراد شدند ، غلامى روى ران آن حضرت نشسته بود ، غلام با يك انارك طلائى بازى مى كرد ، مدادى در دست عسكرى بود تا اگـر خواستند چيزى بنويسند ، غلام دست پدرش را ميگـرفت ، حضرت عسكرى انارك طلائى را در مى آورند وبه غلام مى دادند تا با آن مشغول شود ومانع نوشتن حضرت عسكرى نشود ، احمد بن اسحاق كيسه اى داشت كه در آن هديه هاى شيعيان ومواليان در آن بود در مقابل عسكرى نهاد. حضرت عسكرى به غلام گـفت: ختم كيسه را باز كن. اما غلام اعتنايى نكرد ، گـفت آيا جايز است ، دستى پاك به هديه هاى نجس دراز شود؟ امواليكه حلال وحرامش با هم مخلوط شده . احمد بن اسحاق هديه ها را از كيسه بيرون ريخت ، غلام داستان يكايك هديه ها راتعريف كرد".[33]

   صدوق روايت ديگـرى از احمد بن اسحاق نقل مى كند ، مى گـويد:" احمد بن اسحاق از حضرت عسكرى در باره خليفتش سؤالى كرد ، امام حسن عسكرى فرزندش را به ايشان نشان دادند ، احمد بن اسحاق مطمئن نشد واز حضرت عسكرى پرسيد: آيا علامتى هست كه قلبهايمان به آن مطمئن شود؟ غلام به حرف در آمد وبزبان عربى فصيح گـفت: من بقيت الله در زمين هستم ، از دشمنان خدا انتقام مى گـيرم ، وشما بررسى نكنيد. امام حسن عسكرى گـفت: اين سرى است از اسرار خداوند ، چيزى كه به تو دادم بگـير وكتمان كن واز شاكرين باش".[34]

   طوسى در كتاب (الغيبة) از كامل بن ابراهيم المدنى نقل مى كند ، مى گـويد: او نزد امام عسكرى رفتم تا مسائلى را بپرسم ، در حاليكه در منزل حضرت نشسته بود ، هوا پرده اى را كه روى درب آويزان بود تكان داد ، غلامى زيبا كه صورتش مانند ماه بود ، ظاهر شد ، غلام به او گـفت: تو به ولى خدا روى آوردى تا از مسائل اين وآن بپرسى . كامل بن ابراهيم گـفت: بله بخدا سوگـند . پرده به حال اولش بر ميگـردد ، غلام از نظر غايب مى شود ، كامل بن ابراهيم تلاش در كنار زدن پرده كرد اما نتوانست.[35]

   ايضا طوسى در كتاب (الغيبة) از على بن اسماعيل النوبختى نقل مى كند ، مى گـويد: على بن اسماعيل نوبختى قبل از مرگ حسن عسكرى به زيارت حضرت مى رود ، حضرت از خادمش (عقيد) خواست كه  وارد منزل شود وپسر بچه اى را بياورد ، عقيد اين كار را كرد ، حضرت عسكرى به بچه گـفت: فرزندم به تو بشارت باد كه تو صاحب الزمان ومهدى وحجت خدا روى زمين هستى ، تو فرزندم و وصى من وتو از من بوجود آمدى وتو محمد بن الحسن .. تو خاتم ائمه اطهار هستى كه رسول الله (ص) به وجودت بشارت داده بود واو بر تو كنيه گـذاشت ، اين عهد پدرم از پدران طاهر ينش بود.[36]

 

 

 



[1]  - الصدوق: اكمال اليدن ص 417

[2]  - المسعودي: اثبات الوصية ص 196

[3]   - الصدوق : اكمال الدين ، ص 431

[4]  - المجلسى :بحار الانوار ،ج51 ص 423

[5]  - النوبختى: فرق الشيعه ، ص 153 ، والاشعرى القمى : المقالات ، ص 114

[6]  - المفيد :الفصول المختاره ص 258

[7]  - المفيد: الفصول المختارة ص 258

[8]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 432

[9]  - الطوسي: الغيبة ص 143

[10]  - الطوسي: الغيبة ص 141

[11]  -  الصدوق: اكمال الدين ص 424

[12]  - الصدوق اكمال الدين ، ص 428

[13]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 426

[14]  - الصدوق: اكما ل الدين ص 426

[15]  - الصدوق: اكمال الدين ص 430

[16]  - الطوسي: الغيبة ص 141

[17]  - الطوسي:الغيبة ص 142

[18]  - الطوسى: الغيبة ص 143

[19]  - الطوسى :الغيبه ص 145

[20]  - الطوسى: الغيبة ص 145

[21]  - المسعودى:اثبات الوصيه ص 196 والخصيبى: الهداية الكبرى

[22]  - المسعودى : اثبات الوصيه ص 191

[23]  - المسعودى: اثبات الوصيه ص 197

[24]  - المسعودى: اثبات الوصيه ص 197

[25]  - الصدوق: اكمال الدين ص 384

[26]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 435

[27]  - الطوسي: الغيبة ص 151

[28]  - المفيد: الفصول المختارة ص 392

[29]  - المفيد: الفصول المختارة ص 432

[30]  - الكليني: الكافى ج1 ص 329 ، الصدوق : اكمال الدين ، ص 435 ، الطوسى: الغيبة ص 140

[31]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 435 والطوسى :الغيبة ص 217

[32]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 436

[33]  -  الصدوق: اكمال الدين ص 454 و456

[34]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 384

[35]  - الطوسى: الغيبة ص 148 و149

[36]  - الطوسى : الغيبة ص 165