مبحث چهارم:

نقش غُلات باطنيه در ساختن نظريه مهدويه

 

   بعد از بى اعتبار شدن ادله عقليه و نقليه و تاريخيه قائلين به نظريه وجود (محمد بن الحسن العسكرى) ثابت شد كه آن قول بجز يك فرضيه اجتهاديه سرّيه اى كه عده اى از مردم آن را فرض كردند بيش نبوده است، سؤالهاى بزرگ ومحيّرى پيش مى آيد وآن: چه كسى پشت سَرِ اين نظريه افتراضيه ميباشد؟ و چطور مردم آن فرضيه را اختراع كردن؟ چه سودى اين فرضيه براى آنها داشت؟ محيط فرهنگـى وعقلى آنها به چه شكل بود؟ چرا قول به وجود فرزندى براى حضرت عسكرى را انتخاب كردند؟ خصوصا شيعيان اختيارات فراوانى داشتند بعد از زمان حيرت. چه طور توانستند اين نظريه را در ميان جا بدهند؟

   به سؤالات فوق نمى توان جواب درست و دقيقى داد مگـر اينكه رجوع به عقب كنيم و سه قرن اوّل تاريخ تشيع را بررسى كنيم و به ريشه هاى حركات مهدويت سابق و ارتباط انها به فرقه هاى مغالى باطنيه كه تلاش در چسباندن به اهل البيت را پيدا كنيم.

 

ارتباط بين مغالات ومهدويت در تجارب پيشين

 

   در فصل دوّم از  اين جزء ذكر كرديم چگـونه بيش از بيست گـروه مهدويت بوجود آمدند ، و ديديم كه بيشتر آنها زاييده گـروههاى مغالى بودند ، و ديديم كه اوّلين گـروه مهدويت متعلق به حضرت امير المؤمنين بود ، و اين گـروه (سبأيون) آن را تأسيس كردند كه او را تأليه و به درجه ربوبيت رساندند.[1] دومين گـروه مهدويت متعلق به (محمد بن الحنفيه) مى باشند ، اين گـروه بنام (الكيسانيه) مى باشند كه متأثر به گـروه (سبئيه) وغلات وخاصه گـروه (الكربيه) بودند.[2] يكى از گـروه (غُلات كيسانيه) كه نامش (حمزه بن عمار البربرى) بود ، نظريه مهدويت (محمد بن الحنفيه) را تطوير كرد كه قائل به الوهيتش ونبوّت (ابن كرب) شد و از خودش امام ساخت كه به آسمان مرتبط مى باشد.[3] آن فرقه فوق زاد ولد كرد وبه چندين فرقه تبديل شدند ، يكى از آنها معروف به (البيانيه) نسبت به مؤسس آن (بيان النهدى) بود، كه قائل به مهدويت (ابو هاشم عبد الله بن محمد بن الحنفيه) شد، و در او غلوّ بسيار كردند و (بيان) ادعاى نبوّت از (ابو هاشم) كرد.[4]

   عده اى ديگـر از (غلات كيسانيه) كه معروف به (الجناحيه) كه قائل به مهدويت انقلابى طالبى (عبد الله بن معاويه بن جعفر الطيار) بودند.

   بيمارى غلوّ به گـروه زيديه منتقل شد كه قائل به مهدويت (محمد بن عبد الله بن الحسن بن الحسن ذى النفس الزكيه) شدند ، اين گـروه مرگ وى را باور نداشتند ، وقائل به غيبت و مهدويتش شدند و آن چيزيكه براى (كيسانيه) از غلوّ اتفاق افتاد براى اين گـروه از زيديه حاصل شد ، در سايه غيبت (ذى النفس الزكيه) – طبق ادعاى اين گـروه زيديه – شخصى بنام (المغيره بن سعيد) كه نظريه مهدويت را تطوير كرد و ادعاى نبوّت و رسالت براى خود كرد ، و اينكه جبرائيل براى او وحى از طرف خداوند نازل مى كند.[5]

   نظريه غلوّ از (المغيره) به گـروه (الخطابيه) سرايت داد. (الخطابيه) اصحاب (ابى الخطاب محمد بن ابى زينب الاجدع) بودند كه در باره امام صادق مغالات مى كردند تا حديكه او را تأليه كردند ، آنها قائل به امامت فرزندش اسماعيل بودند و حاضر نبودند مرگـش كه در حيات پدرش اتفاق افتاد بپذيرند ، بالنتيجه قائل به غيبت و مهدويتش شدند.[6]

   در اين جو غير منطقى و پر از مغالات عده اى از شيعيان فطحيه قائل به مهدويت (محمد بن عبد الله الافطح بن جعفر الصادق) شدند ، و اين عجيبترين و غريبترين قول به مهدويت در آن زمان بود ، چون انها مهدويت را به كسى نسبت دادند كه در اصل وجود نداشت تا (مهدى غائب) شود ، و آن شخص از بافت خيال بود ، چون شيعيان فطحيه با وضع بحرانى روبرو شدند وقتيكه (عبد الله بن جعفر الصادق الافطح) مرد و فرزندى از خود بجا نگـذاشت كه جاى پدرش را در منصب امامت پر كند، آنها عقيده بر ضرورت استمرار امامت در اعقاب واعقاب الاعقاب تا روز قيامت بودند ، آنها قائل به عدم جواز جمع بين اخوين در امامت بجز حسن وحسين بودند.[7] در بدو امر قول به وجود (محمد بن عبد الله الافطح) يك فرضيه فلسفى بود ، اما بعد از آن آنها داستانهائى براى آن نظريه بافتند از قبيل لقاء و ديدارش اينجا و آنجا و معاجزى غيبى براى او وضع وخلق كردند ، و از آن داستانها نتيجه گـرفتند كه او موجود و زنده مى باشند ، به اضافه اين آنها متأثر به گـروهاى ديگـر غلات از قبيل بيانيه و جناحيه و كيسانيه وخطابيه.. شدند.

   گـروه ديگـرى از شيعيان اماميه كه متأثر به غلات بود بوجود آمد ، وآنها (الواقفيه) مى باشند كه قائل به مهدويت و غيبت امام موسى كاظم شدند ، و مدعى هستند كه حياتش تا امد غير معلوم مستمر مى باشد. اما عده ديگـرى گـفتند كه امام كاظم مرد ، اما بعد از مرگـش زنده شد ، و در جاى نا معلوم مخفى شد.[8]

   چيزى كه براى دو حركت شيعى (كيسانيه و زيديه) اتفاق افتاد ، كه رهبران ان دو فرقه از موقعيت خود نزد ائمه سوء استفاده كردند ، و نظريه غيبت و مهدويت انها را ترويج كردند ، و ادعاى امامت ونبوّت براى خود كردند ، براى گـروه (واقفيه) همين اتفاقات افتاد ، به اين صورت كه شخصى بنام (محمد بن بشير كوفى) ادعاى خلافت ونيابت خاصه از حضرت كاظم كرد و مى گـفت: كه حضرت كاظم غائب شدند و او با امام تماس دارد .  از اين راه منافع مادى و اجتماعى فراوانى را كسب كرد . (محمد بن بشير) وصيت كرد كه نيابت بعد از خود را به فرزندش (سميع) و بعد از آن به نوه اش منتقل شود ، و ادعا كرد كه او امام مفترض الطاعه ، تا وقت ظهور امام موسى كاظم مى باشد ، وحقوق را از مردم مى گـرفت تا قيام القائم.[9]

   نوبختى واشعرى قمى مى گـويند: (محمد بن بشير) بسيار شخص مغالى بود وقائل به تناسخ وتفويض و اباحه بود.[10]

 

تفسير باطنى

 

   به اضافه قول به مهدويت وغلوّ در ائمه ، تفسير ديگـرى وجود داشت وآن (تفسير باطنى) بود. در واقع خيلى تفسيرات باطنيه درست از آب در نمى آمدند ، مگـر با اين تفاسير واژگـون براى جريانات و حوادث و اقوال ورد حقايق تاريخى وظاهرى ، يا اختلاق حوادث واشخاصى كه وجود خارجى نداشتند از قبيل (عدم اعتراف به مرگ حضرت اميرالمؤمنين ، يا وفات محمد بن الحنفيه يا مرگ فرزندش ابو هاشم يا شهادت ذى النفس الزكيه يا وفات امام صادق يا وفات فرزندش اسماعيل يا وفات حضرت كاظم يا اختلاق فرزندى براى عبد الله افطح كه او مُرد وخلفى نداشت ،  اما او تقيةً او را مخفى كرد)!!

   گـروه (خطابيه) اتباع ( ابو الخطاب محمد بن ابى زينب الاجدع) معانى غلوّ را براى امام صادق نسبت دادند و مى گـفتند:" او خدا مى باشد " كه عده اى از آنها براى حج رفته بودند و به اين شكل تلبيه مى گـفتند:"لبيك يا جعفر لبيك" كه حضرت از قول آنها لرزه به اندامش افتاد و به زمين سجده كرد و قول آنها را به شديدترين صورت انكار و تقبيح كرد، سپس (ابا الخطاب) را لعن كردند كه اصحاب ابى الخطاب پيش او رفتند و لعن امام صادق را به او گـفتند ، او جواب داد: كه امام صادق او را شخصا لعن نكرده است بلكه مرادش كسى ديگـرى بود كه در بصره زندگـى مى كرد ، وحضرت او را لعن كردند. چون خودش در كوفه زندگـى مى كرد . اصحابش نزد امام صادق در مدينه رفتند ومقاله اى ابى الخطاب الكوفى را به وى گـفتند ، اين بار امام صادق اسمش وهمه مواصفاتش وجايش را تحديد كرد ولعنتش كرد. وقتيكه اصحابش لعنت مجدد امام را به وى خبر دادند ، او از حرفش عقب ننشست ، و مصرّاً روى ادعايش ماند وحرف امام صادق را تأويل كرد وگـفت: حضرت صادق او را به اين دقت لعن نكرد مگـر از باب (تقيه) همچنانكه حضرت خضر سفينه را سوراخ كرد تا آن را از غصب و مصادره نجات دهد ، و قول خدواند را تلاوت كرد: (و اما السفينة فكانت لمساكين يعملون في البحر فأردت ان أعيبها وكان من ورائهم ملك يأخذ كل سفينة غصبا).[11]

   باطنيون اكثر اقوال و آرائشان را به ائمه اهل البيت نسبت مى دادند ، ان هم به شكل سرّى. اما ملاحظه مى كنيم كه نظر و اقوال و افعال ظاهرى اهل البيت مغاير با ادعاهاى سرى و مخفى آنها مى باشد.

   وقتيكه ائمه اهل البيت ان اقوال و ادعاهاى غريب را نفى يا استهجان مى كردند باطنيون باز هم به اقوالشان متشبث مى شدند و نفى ائمه اهل البيت را به تقيه وخوف تفسير مى كردند ، ومى گـفتند: ائمه اهل البيت از گـفتن حق خوف دارند ، چون مردم طاقت شنيدن حرفهاى سنگـين را ندارند!

   نمى خواهم شكل وصورت تقيه نزد اهل البيت را كه مناقض رسالت آنها در حفظ اسلام و قرآن بررسى كنم ، اما باطنيون توانستند نقش بسزائى در تاريخ تشيع و در به انحراف كشيدن مردم از خط اصيل اهل البيت داشتند ، وتأثير آنها در هر دوره از زمان بود، تا اينكه زمان حضرت امام حسن عسكرى سر رسيد.

   امام حسن عسكرى وفات يافتند بدون اينكه فرزندى از خود بگـذارد ، حضرت نسبت به ميراثش وصيت را به مادرش (حديث) كرد ، حضرت عسكرى هيچوقت صحبت از فرزند در تمام زندگـانيش نكرد ، اين حقيقت مورد قبول تمام مسلمانان واقع گـرديد وهمچنين مورد قبول اكثر شيعيان نبز شد ، و اكثر شيعيان قائل بامامت برادرش جعفر بن على يا قائل به انقطاع امامت شدند ، يا قائل به شورى.. اما گـروهى از غُلات وباطنيون اين حقيقت مسلّم را قبول نكردند و روى داستان مختلقى مبنى بر وجود فرزندِ سرّى ومكتوم كه امام حسن عسكرى او را براى حفظ از قتل مخفى كرده اصرار ورزيدند. عده ديگـرى از اماميه از قول به امامت حسن عسكرى مرتد شدند ، و قائل به مهدويت برادرش محمد بن على الهادى كه در زمان پدرش مرد، شدند. چون آنها حقيقت مرگـش را نپيرفتند ومدعى استمرار حيات ومخفى شدنش تا وقت ظهور شدند. به همان شكلى كه اسماعيليان قبل از اين ادعا كرده بودند ، اسماعيليان مرگ اسماعيل بن جعفر الصادق را نپذيرفتند ودفن او بوسيله امام صادق يك عملى است نمايشى وبراى تقيه از طرف امام صادق به حساب مى آورند.

   مشايخ طائفه اماميه اثنا عشريه مثل شيخ مفيد ومرتضى وطوسى روش ومنهج فرقه هاى باطنيه را رد كردند آنها منكر وفات حضرت على يا فرزندش محمد بن الحنفيه يا فرزندش ابو هاشم يا وفات امام صادق يا مرگ فرزندش اسماعيل يا وفات امام موسى كاظم يا وفات امام حسن عسكرى يا مرگ برادرش محمد بن على مى شدند ، چون منطق باطنى آنها با شكل ظاهر مخالفت دارد ، وهمان ظاهر براى مردم حجت بود.

   اما همه قائلين به وجود (محمد بن الحسن العسكرى) رويّه باطنيه در پيش گـرفته اند واعتراف مى كنند كه حضرت عسكرى فرزند ظاهرى نداشت وبراى مادرش وصيت كرد ، اما آنها ان را تفسير به خوف و تقيه از سلطان عباسى مى كنند.

   ما ادعاى خوف را نمى خواهيم بررسى كنيم كه به جا يا بى جا بود ، اما مى توانيم بگـويمم ادعاى فرزندى در سِر براى حضرت عسكرى مقوله اى است باطنى ، مخالف صورت ظاهرى مى باشد. اما الآن مى خواهيم گـروهاى معروف باطنيه را بررسى كنيم.

 

النصيريه والنميريه

 

   رواياتى كه صحبت از ولادت ومشاهده (ابن الحسن) در حيات پدرش مى كنند ، اكثرا داراى مضامين فاحش علم الغيب مى باشند ، واز مقولات تندروهاى مغالى تبعيت مى كنند، لذا لازم مى بينيم قدرى بر آن توقف كنيم ، مخصوصا در پيرامون حركت مغالى (النصيريه) يا (النميريه) كنيم كه نشأت اين فرقه در زمان (امام على بن محمد الهادى) و مؤسس اين فرقه (محمد بن نصير النميرى) بود ، او يكى از اقطاب شيعيان در بصره بود ، اين شخص مقام حضرت هادى را به مقام الوهيت رساند و براى خود مرتبه نبوّت و رسالت از طرف امام كرد ، وقائل به تناسخ بود.[12] همين شخص مغالى (النميرى) بعد از وفات حضرت هادى بارزترين شخص بود كه قائل به وجود فرزندى در سِر براى عسكرى شد ، و آن فرزند (محمد بن الحسن العسكرى) بود وادعاى (بابيّت) و(نيابت خاصه) از ابن الحسن كرد ، كه بعد از آن مدعى نبوّت شد و بعد از مرگـش آنرا به عنوان ميراث به عده اى از اصحابش واگـذار كرد.[13]

 

گـروه المخمّسه

 

   در كنار گـروه (النصيريه) در آن روزها گـروه مغالى ديگـرى در ميان شيعيان اماميه وجود داشته وآن (المخمسه) مى باشند ، انطوريكه سعد بن عبد الله الاشعرى القمى در كتاب (المقالات والفرق) مى گـويد:"آنها عقيده داشتند خداوند محمد مى باشد ، اما در پنج صورت متلبس شده ، و در حقيقت و معنى آنها صورت واحدى دراند ، وآن واحد محمد مى باشد ، براى اينكه او اولين شخصى بود كه ظاهر شد و اولين ناطقى بود كه نطق كرد ، او لا يزال در ميان خلقش موجود مى باشد وبه ذات خودش در هر صورتى كه بخواهد ظاهر مى شود ، خودش را براى خلقش به صورتهاى مختلف ظاهر مى كند ، احيانا به صورت مذكر يا مؤنث ، پير  يا جوان ، كهل يا حتى به صورت طفل يا شوهر يا احيانا خودش را به صورت بشرانى وانسانى براى خلقش ظاهر مى سازد تا بخلقش أنس بگـيرد و از او رَم نكنند ، و اينكه محمد خودش به شكل نوح و آدم و ابراهيم وموسى وعيسى ظاهر كرده بود ، و لا يزال در ميان عرب وعجم ظاهر مى شود ، در همه زمانها ومكانها چون خودش ظاهر به نورانيتش ومردم را به وحدانيتش دعوت كرد اما مردم او را منكر شدند ، او به نبوّت ظاهر شد باز مردم منكر شدند. اما وقتى او به امامت ظاهر شد پذيرفتند ، وبالنتيجه ظاهر خداوند امامت مى باشد ، اما باطنش همان محمد مى باشد ، وكسى او را درك مى كند  كه از صفتش در نورانيت باشد اما كسى كه از صفتش ونورانيتش  نباشد و از درجه انسانيه ولحمانيه ودمويه باشد او امام مى باشد".

   گـروه (مخمسه) اضافه مى كنند مى گـويند:" همه مردان اوائل از قبيل (ابى الخطاب وبيان وصائد و مغيره و حمزه وبزيع والسرى ومحمد بن بشير) آنها انبياء وابواب مى باشند ، آنها يكى هستند فقط از نظر جسم و نام عوض مى شوند ، آنها معناى واحدى دارند وآن سلمان فارس است و او باب الرسول مى باشد كه با محمد در هر صورتى كه هست ظاهر مى شود ، و او رسول محمد و متصل به او مى باشد ، ومحمد پرودگـار مى باشد".[14]

   اشعرى قمى در باره فرقه (مخمسه) مى گـويد: "آنها (لعنهم الله) دعوت تشيع را اظهار مى كنند ، اما زرتشيت را استبطان مى كردند وادعا كردند (سلمان) خداوند مى باشد وحضرت محمد يكى از داعيان براى (سلمان) مى باشد . (سلمان) همچنان خودش را ظاهر مى كند براى اهل هر دينى ، آنها به همه اعتقاداتشان به مجوسيت ميل دارند.[15] ودر آن روزها بزرگ شيعيان در كرخ از گـروه مخمسه بود وكسى در آن شكى نداشت".[16] وشيخ شيعيان در كرخ در آن زمانها : (احمد بن هلال العبرتائى) بود او يكى از بزرگـترين غُلات شيعه در آن زمان بود ، كه نائب سوّم (حسين بن روح النوبختى) توقيعى بلعنش وبراءت از او وبراءت از كسيكه او لعن نكند ، صادر كرد. (احمد بن هلال العبرتائى) يكى از اقطاب نظريه و اختلاق فرزندى مخفى براى حضرت عسكرى بود، ويكى از نزديكان ومساعدين عثمان بن سعيد العمرى (نائب اول) بود ، و او بود كه ادعاى نيابت و وكالت عثمان بن سعيد را پشتيبانى كرد ، اما با فرزندش (محمد بن عثمان بن سعيد العمرى) اختلاف پيدا كرد و بالاخره نيابت را براى خودش مدعى شد.

 

گـروه المفوّضه

 

   در كنار دو گـروه مغالى (نميريه و مخمسه) گـروه ديگـرى در ميان صفوف شيعه آن زمان بود ، وآن گـروه مغالى (مفوضه) بودند كه عقيده داشتند: خداوند تبارك وتعالى شخص واحدى كاملى كه نه كم دارد ونه زياد كه امور مخلوقات را به او تفويض شده ، وآن شخص محمد وعلى وفاطمه وحسن وحسين وبقيه ائمه مى باشد ، وهمه انها به يك معنى مى باشند ، اما از نظر عدد ملتبسند ومختلف واين واحد كامل (محمد) زمين وآسمان وانس وجن وهمه عالم وهر آنچه در آنها موجود مى باشد خلق كرده.[17] همين گـروه (مفوضه) بعد از وفات الحسن العسكرى مضطر به افتراض وجود فرزندى در سِر براى عسكرى كردند تا نظريه (الواحد الكامل) ى كه جهان را تدبير مى كند ادامه بايد. اما بقيه شيعيان با اين افكار مغالى موافق نبودند وما بين دو گـروه نوعى تنازع واختلاف صورت گـرفت وبه (محمد بن عثمان بن سعيد العمرى) نايب دوّم احتكام كردند ، واز او خواستند كه نزاع را فيصله دهد ، نايب دوّم توقيعى براى آنها بيرون ساخت كه نظريه (الواحد الكامل) را رد كرد وتأكيد مى كند ائمه اهل البيت از خداوند مى خواهند كه خلق كند ، او هم خلق مى كند ، و از او مى خواهند روزى دهد و او روزى مى دهد.[18]

   در حقيقت جواب (العمرى) كاملا خالى از (تفويض) نبود ، بلكه محتوى نوع رقيقتر تفويض بود. واين دليلى بر وجود ارتباط فكرى ميان گـروه (مفوضه) وگـروه قائلين بوجود فرزندى براى حضرت حسن عسكرى بود، واين گـيزى كه (حسين بن روح النوبختى) نائب سوّم آن را تأكيد مى كند وقتيكه از اختلاف شيعيان ان روز در باره گـروه (مفوضه) بود ، نائب سوّم نزد (ابى طاهر بن بلال) كه يكى از اقطاب نظريه مهدويت بود رفت و درباره گـروه (مفوضه) با ايشان حديثى داشت كه نائب سوّم حديثى از ابى عبد الله نقل مى كند ومى گـويد: "اگـر خداوند امرى را خواست ، آن امر به رسول الله عرضه مى شود ، سپس به امير المؤمنين بعد از آن به يكا يك ائمه .. تا اينكه منتهى مى شود به صاحب الزمان ، بعد از آن امر به دنيا ظاهر مى شود. وهمچنين اگـر ملائكه خواستند امرى را به خداوند عرضه بدارند اول به صاحب الزمان عرضه مى كنند بعد از آن به يكايك ائمه اهل البيت عرضه مى شود بعد از آن به رسول الله و بالاخره به خداوند عرضه مى شود ، و بنا بر اين هر چيزى كه از طرف خداوند نازل مى شود و هر چيزيكه به خداوند عروج مى كند از طريق رسول الله (ص) و اهل البيت مى باشد و آنها از خداوند لحظه اى بى نياز نبودند".[19]

   اين حديث نشان مى دهد كه ائمه اهل البيت با خداوند در اداره كردن كون شريك مى باشند ، واين نوعى از (تفويض)  اما غير كامل مى باشد.

   محمد بن حسن صفار قمى ، صاحب كتاب (بصائر الدرجات) كه يكى از معاصرين (عصر الحيره) و يكى از اقطاب نظريه (مهدويه اثنا عشريه) مى باشد ، قائل به نوعى از تفويض براى ائمه در تشريع و اداره زندگـى مى باشد مى گـوي:"در يك كتاب قديمى در نوادر محمد بن سنان ديدم كه حضرت ابو عبد الله گـفتند: نه بخدا سوگـند خداوند نه به احدى او خلقش تفويض نكرده مگـر براى رسول الله (ص) وائمه بود ، واين آيه را تلاوت كردند: (انا انزلنا الكتاب لتحكم بين الناس بما اراك الله) واين آيه در او سارى وجارى مى باشد".[20] واين پر واضح است كه اين نظريه داراى  درجه اى از غلوّ مى باشد ، ولو اينكه به درجه (توفيض) از قبيل خلق ورزق واداره كون نرسيده باشد.  صفار در باره ائمه تطرف وتندروى و غلوّ داشته است و بهترين دليل كتابش (بصائر الدرجات) كه پر از افكارى مى باشد كه مورد رد شيعيان امروزى مى باشد. (الكشى) در ترجمه (الفضل بن شاذان) معتقد است كه بعضى از مردم نيشابور مرتبه بالائى از غلوّ و ارتفاع وتفويض داشتند. روى همرفته مى توان گـفت كه غلوّ با همه مدارسش در ميان شيعيان در نيمه قرن سوّم منتشر بود ، و اين بنا به ادعاى سيد هبة الدين الشهرستانى كه در مقدمه شيخ مفيد (اوائل المقالات) ذكر كرده.[21]

   جعفر بن محمد بن مالك الفزارى وآدم البلخى وأحمد الرازى والحسين بن حمدان الخصيبى ، همه آنها نقش بسزائى در انتشار نظريه (وجود امام مهدى) داشتند ، و روايات اسطوره اى پيرامون ولادت و ديدار (مهدى) از خيال خود بافتند. وآنها از اعاظم غُلات بودند كه علماى حديث بر عدم قبول حديث آنان اجماع داشتند.

 

 



[1]  - النوبختى: فرق الشيعه ص 22 ، الاشعرى القمى: المقالات  والفرق ص 20

[2]  - النوبختى: فرق الشيعه ص 27 ، الاشعرى القمى: المقالات والفرق ص 27

[3]  - النوبختى: فرق الشيعه ص 28 ، الاشعرى القمى: المقالات والفرق ص 27

[4]  - النوبختى: فرق الشيعه ص 29و31و34 ، الاشعرى القمى: المقالات والفرق ص 34 و37

[5]  - النوبختى:فرق الشيعه ص 63 ، الاشعرى : المقالات والفرق ص 77

[6]  - النوبختى: فرق الشيعه ص 68و69 ، الاشعرى: المقالات والفرق ص 81

[7]  - الاشعرى : المقالات ص 88

[8]  - النوبختى: فرق الشيعه ص 80 ، الاشعرى : المقالات ص 90

[9]  - النوبختى: فرق الشيعه ص 83 –84 ، الاشعرى القمى: المقالات ص91

[10]  - النوبختى: فرق الشيعه 84 ، الاشعرى القمى : المقالات ص 91

[11]  - الاشعرى: المقالات والفرق ص 51

[12]  - الاشعرى القمى: المقالات والفرق ص 151 ، الحلى : الخلاصة ، الفائده السادسه ، ص 273

[13]  - الحلى: الخلاصة ص 273 ، الشيخ الاقدم ابن ابى الثلج البغدادى: تاريخ الائمه ص 60 ، الطوسى: الغيبه ص 244 ، الاشعرى القمى: المقالات ص 151 ، المجلسى : بحار الانوار ج51 ص 367

[14]  - الاشعرى القمى: المقالات ص58

[15]  - الاشعرى القمى: المقالات والفرق ص 62

[16]  - الطوسى : الغيبه ص 256

[17]  - الاشعرى القمى: المقالات ، ص 1

[18]  - الطوسى: الغيبه ص 178

[19]  - الطوسى: الغيبة ص 238

[20]  - سيد هبة الدين الشهرستانى : مقدمه كتاب المفيد : اوائل المقالات ، ص 73

[21]  - المصدر