مبحث دوم:

وضع سياسى عمومى قبل وبعد از غيبت

 

بخش اول: نظام سياسى

 

   يكى از خصوصيات عصر عباسى دوّم چيره شدن تركها بر شؤون خلافت بود، و آنها حتى در تعيين خليفه دخالت مى كردند ، واين بر أثر بروز خلافات و كشمكش در داخل بيت عباسىِ حاكم ومشكلات وكشمكشهائى بين اركان حكومت ونيروهاى مسلح شده بود.

   (باغر) تركى خليفه وقت (المتوكل) را به قتل رساند.[1] محمد المنتصر وارث عرش خلافت بعد از پدرش المتوكل شد. عمر خليفه 25 سال بيشتر نبود ، اما او بيش از شش ماه در كرسى خلافت نماند چون أجل مهلتش نداد.[2]

   دو فرمانده ترك كه نامشان : (وصيف) و (بغا) بود بعد از مرگ (المنتصر) فرمانده ديگـرى را بنام (باغر) به قتل رساندند ، باغر همان شخصى بود كه المتوكل را كشته والمنتصر را جايش نشانيده بود.[3] اين دو فرمانده ترك بر خليفه (المستعين) چيره شدند ، وخليفه چيزى از حكومت در دست نداشت بجز نامش ودر اين زمينه شاعر اين دو بيت را گـفته:

                           خليفةٌ في قفص   بين وصيف وبغا   

                           يقول ما قالا له   كما يقول الببغا [4]

   خليفه (المستعين) به بغداد منتقل شد بعد از اينكه (المعتز والمؤيد) را به زندان انداخت ، اما والى (المستعين) در سامراء (المعتز) را از زندان بيرون آورد وبا وى بيعت كرد كه (المعتز) والى را با عده زيادى از سربازان روانه بغداد تا به جنگ (المستعين) ومؤيدينش (وصيف وبغا) برود. اما (وصيف وبغا) با (المعتز) بيعت كردند ، واين در 11 محرم 250 هجرى بود.

   (المعتز) ارتش را به فرماندهى برادرش (احمد) براى جنگ با (المستعين) به بغداد گـسيل داشت ، وقتيكه با محمد بن عبد الله الطاهر ، فرمانده ارتش (المستعين) روبرو شدند . دومى ميل به صلح كرد و بعد از مبادله چندين نامه (المستعين) را خلع كردند. (المستعين) هم خودش را از خلافت خلع كرد واين حادثه روز پنجشنبه 5 محرم 252 هجرى رخ داد ، وخود را تسليم (المعتز) كرد.[5]

   روزى كه (المعتز) به خلافت بيعت شد 18 ساله بود ونامش (الزبير بن جعفر بن المتوكل) بود ، و (المؤيد) بعنوان ولى عهد شناخته شد ، اما طولى نكشيد كه (المؤيد) را دستگـير كردند وبه زندان انداختند ، چون المعتز شنيد كه المؤيد قصد توطئه داشت بعد از اين او را از ولايت عهدى خلع كرد.[6]

   بعد از اين (المعتز) دو فرمانده (وصيف وبغا) را بقتل رساند وميل به (المغاربه والفراغنه) كرد كه اين سبب نقمت تركان شد مخصوصا بعد از قتل وصيف وبغا كه خليفه وادار به استعفا شد واين در ماه رجب سنه 255 هجرى بعد از چهار سال وشش ماه حكومت رخ داد. (محمد بن الواثق) سعى در ميانجگـرى ميان (المعتز) وتركان كرد ، اما (المعتز) قبول نكرد وبه او مايوسانه گـفت: خلافت امريست نه توانش را دارم ونه به دردم مى خورد. (المهتدى) هم سعى در وساطت كرد ، (المعتز) به او گـفت: نيازى به خلافت ندارم وتركان مَرا براى خلافت نمى پذيرند ، او  شش روز بعد استعفا در زندان بقتل رسيد.[7]

   تركان بعد از استعفاى (المعتز) (المهتدى محمد بن هارون الواثق) را منصوب به خلافت كردند و عمرش 37 سال بود ، و حكومتش از 29 رجب 255 تا 16 رجب 256 هجرى بود  تا اينكه بدست تركان كشته شد. وقتيكه (المعتز) كشته شد (موسى بن بغا) غايب بود وقتيكه (صالح بن وصيف) مشغول تدبير امور با (المهتدى) بود موسى به سرعت خودرا به سامراء رساند ، وبدون اذن خليفه (المهتدى) صالح بن وصيف را به قتل رساند.[8]

   در اين اثنا (محمد بن مساور الشارى) علم عصيان را بر افراشت وبا لشكرش نزديك سامراء شد. مردم اذيت شدند ، راه ها بسته شد واعراب عصيان كردند كه (المهتدى) دو فرمانده خود (موسى بن بغا و بايكال) را به جنگ (الشارى) فرستاد اما بايكال با ارتش برگـشت وبا خليفه (المهتدى) جنگـيد و ميانشان جنگ عظيمى رخ داد وعده زيادى از مردم كشته شدند و(بايكال) شكست خورد وبالاخره كشته شد ، اما بايكال نيرويى در كمين گـذاشته بود ، كمين با خليفه (المهتدى) جنگـيدند ، اما اينبار خليفه شكست خورد و به سامراء پناه برد و از مردم خواست كه حمايتش كنند و در كوچه و بازار فرياد مى كشيد وحمايت مردم  را طلب مى كرد ، اما كسى به فريادش نرسيد ، وقتى خليفه از پيروزى و كمك مردم نا اميد شد به منزل (ابن خيعونه) پناه آورد ، تركان او را پيدا كردن و بعد از معزول كردن او را بقتل رساندند واين در 16 رجب سال 256 هجرى بود.[9]

    بعد از اين حوادث با (المعتمد احمد بن جعفر المتوكل) در سن 25 سالگـى بيعت شد كه در اين منصب 23 سال ماند و در سال 279 وفات يافت ، او شخصى بسيار ضعيف ومشغول لهو ولعب بود. (المعتمد) براى پسرش (جعفر المفوض الى الله) بيعت گـرفت ، اما برادرش (ابا احمد الموفق) بر جريان امور غلبه كرد و برادرش را از امور عزل كرد و (المفوض) را به زندان افكند.كه اين اولين خليفه اى بود مقهور و محجور و محبوس مىشد ، وقتيكه (الموفق) وفات يافت پسر (المعتضد) بجاى او نشست و امور را تدبير كرد و (جعفر) را از ولايت عهد در سال 278 خلع نمود. (المعتمد) در 19 رجب سال 279 مسموم شد و از دار دنيا رفت . اسماعيل بن حماد القاضى وارد بر (المعتضد) شد و سلام خلافت بر او كرد.[10]

   حضرت امام حسن عسكرى در عهد (المعتمد) در سال 260 هجرى از دار دنيا رفت ، و دوران (غيبت وحيرت) شروع شد ، والمعتمد 30 سال بيشتر نداشت ودر كمال ضعف وخوشگـذرانى بود. (المعتضد) در 22 ربيع الثانى سال 289 از دار دنيا رفت ، بعد از او با فرزندش (على المكتفى) در سن 25 سالگـى براى خلافت باو بيعت كردند ، او هم جوانى ضعيف بود ، در نتيجه (القاسم بن عبيد الله) ومولايش (فاتك) بر او چيره شدند ، و بعد از مرگ وزيرش القاسم (العباس بن الحسن) و (الفاتك) بر او چيره شدند.[11]

   همينطور كه ملاحظه كرديد ، حكام عباسى با هم اختلاف داشتند ، اختلافاتى كه اكثراً با خشونت وخون همراه بود ، اختلافات بين موالى وتركان بود حتى اينكه الخليفه (المقتدر) العباسى در سال 320 هجرى در واقعه اى كه بينش وبين (مؤنس) خادمش در بغداد اتفاق افتاد كشته شد ، وبا (القاهر) بيعت كردند ، اما دو سال بعدش اورا خلع كردند وميله به چشمش كشيدند ، و او را كور كردند ، واين در 5/5/322 هجرى بود ، وبعد از آن با (الراضى بالله) بيعت كردند وحدوداً پنج سال حكومت كرد وبمرگ طبيعى در 10/3/329 از دار دنيا رفت ، در عصرش شاهد چيره شدن موالى و(بجكم) تركى بوديم ، كه اين اخير سكه هاى دينار ودرهم بنامش زده شد ، سكه ها حامل عكس بجكم در حال حمل اسلحه بود، واين جمله را روى سكه زده شد (انما العز فاعلم للامير المعظم سيد الناس بجكم).[12]

   بعد از آن به خليفه (المتقى بالله) در تاريخ 1/3/329 بيعت شد كه حدود چهار سال در منصب خلافت ماند ، كه بعد از آن  خلع شد و چشمانش را ميله كشيدند وآن در تاريخ 3/4/233 بود ، وآن براى اينكه از خليفه حمدانيين كمك خواسته بود ، و ملك را به آنها سپرده بود ، اين سبب غضب تركان و رهبرشان (توزون) شد. (توزون) و سربازانش از تركان در سال 332 بر شهر بغداد مسلط شدند  و بر عليه (المتقى بالله) توطئه كردند . و بالاخره او را خلع كرد. تركان دنبال (عبد الله بن على المستكفى) فرسادند و با او  بيعت كردند واين امر در تاريخ 3/2/333 بود ، اما طولى نكشيد و كمتر از دو سال نكشيد تا اينكه  (المستكفى) را خلع كردند وبه چشمانش ميله كشيدند وآن بوسيله (احمد بن بابويه الديلمى) بود كه اين اخير خليفه را متهم به مكاتبه با حمدانيها كرد و آنها را بر اسرار مطلع ساخته بود ، وبجايش با (المطيع) در تاريخ 23 شعبان سال 334 هجرى بيعت كردند.

 

بخش دوم: اوضاع مخالفين دولت عباسى

 

   همانطوريكه در بخش نخست ملاحظه شد ، كه بارزترين امر در عصر عباسى دوم تفسخ و انحلال بود ، و اين وضع زايده ضعف خلافت و بدست نگـرفتن زمام امور بود ، بالنتيجه هر اميرى كه در اطراف خلافت عباسى حكومت مى كرد ، خودش را در ارتباط مستقيم با خلافت عباسى ملزم نمى ديد.

   در حقيقت در آن فترت مى توان گـفت ولات مى توانستند با مركز خلافت مرتبط نباشند ، واعلام استقلال كنند ، و جنگهاى استقلال در اطراف مملكت اسلامى بين ولات و امراء داير بود.

   بارزترين مثال اندلس بود ، كه اين قسمت از خاك خلافت عباسى به رهبرى (عبد الرحمن الناصر) اموى مستقل شد ، وشمال افريقا زير فرمان آل الاغلب بود ، وتا حدود بسيار زيادى مستقل بودند. اما سرزمين فارس و عراق جولانگـاه خوبى براى لشكريان (يعقوب بن ليث صفار) از سال 253 تا سال 265 بود و برادرش (عمر بن الليث) بعد از او بود.

   در سال 21 هجرى (نصر بن احمد السامانى) در ما رواء النهر اعلان استقلال كرد تا اينكه در سال 270 هجرى وفات يافت.

   اطراف پايتخت (سامراء) وضعش بهتر از جاهاى دور نبود ، وجولانگـاهى براى فرماندهان بود ومحلى بود براى خوارج وزنج وقرامطه .

   خليفه (المعتمد) كه علاقه شديدى به لهو و لعب و شرب خمر داشت ، بقدرى ضعيف بود كه خلافت جز شكل ظاهرى آن برايش نمانده بود، و ايشان لا حول له ولا قوه بود.

   در اين عصر شاهد چندين حركت انقلابى شيعى واز همه فرقه هاى آن بوديم ، حتى اينكه بعضى از خلفاى عباسى ميل به تشيع پيدا كردند ، وبا علويان تا اندازه زياد متعاطف شدند. چون رژيم عباسى اطرافش از هم گـسسته شده بود واحيانا جنگ در ميان خود اهل بيت عباسى رخ مىداد.

 

عصيانهاى علويان در شب غيبت

 

   مسعودى در كتاب (مروج الذهب) مى گـويد: در سال 250 هجرى (حسين بن زيد العلوى) در طبرستان خروج كرد ، بعد از جنگ سختى طبرستان وگـرگـان را زير نفوذ خود قرار داد ، وتا سال 270ى هجرى  اين امر  ادامه داشت ، بعد از او برادرش (محمد بن زيد) جايش نشست ، تا اينكه (رافع بن هرثمه) از طرف (محمد بن زيد الديلمى) با او جنگـيد اما در پايان (رافع بن هرثمه* با  (حسين بن زيد العلوى ) بيعت كرد ، واز جمله سردارانش شد.

   وهمچنين (حسن ومحمد) دعوت برضايت از آل محمد كردند و پرجم عصيان عليه دولت عباسى برافراشتند ، بعد از آن در طبرستان قيام ديگـرى به رهبرى (الحسن بن على الحسنى) معروف به (الاطروش) و فرزندش الداعى (الحسن بن القاسم) صورت گـرفت.[13]

   در سال 250 هجرى در منطقه (رى) قيامى به رهبرى (محمد بن جعفر) صورت گـرفت ، اين شخص مردم را دعوت كرد تا با ( الحسن بن زيد) صاحب طبرستان بيعت كنند.[14] ايضا يك قيام علوى ديگـرى در منطقه قزوين وبرهبرى (الكركى) صورت گـرفت وملحق به (الحسن بن زيد) شد. در منطقه (رى) قيامى ديگـرى صورت گـرفت برهبرى علوى ديگـرى بنام (احمد بن عيسى) و مردم را به (الرضا من آل محمد) دعوت كرد ، وبرمنطقه (الرى) چيره شد. يك سال بعد (الحسين بن محمد العلوى) در منطقه (الكوفه) قيام كرد وعامل خليفه را از شهر بيرون كرد . بعد از آن يك علوى ديگـرى بنام (محمد بن جعفر) قيام كرد. در سال 251 هجرى در منطقه آمل قيامى به رهبرى (على بن عبد الله الطالبى) ملقب به (المرعشى) صورت گـرفت. كما اينكه (الحسين بن احمد الارقط) قيامى در منطقه قزوين رهبرى كرد وتا سال 252 حكومتش ادامه داشت ، ومنطقه (الرى) زير نفوذش بود . همه اين اضطرابات در زمان الخليفه (المستعين) صورت گـرفت ، و خود خليفه با خانواده اش اختلاف پيدا كرد كه بر اثر آن خليفه به بغداد منتقل شد ، واين منجر به اضطراب موالى شد كه آنها با خليفه جنگـيدند وخليفه را وادار كردند كه خودش را خلع كند وبا (المعتز) بيعت كردند.[15]

   در سال 252 هجرى در زمان (المعتز) كه بيش از بيست سال نداشت ، يك علوى ديگـر  كه منطقه (اليمامه و البحرين) را زير نفوذش بُرد وشخصى بنام (عقيد ، معروف به ابن الاخضر) را بعنوان والى تعيين كرد.[16]

   در خلافت (المهتدى) (صاحب الزنج) در سال 255 هجرى در منطقه بصره ظهور كرد ومنطقه جنوب عراق را به زير تسلطش در آورد ، ودر سال 256 هجرى يك علوى ديگـرى در منطقه (مصر) بنام (ابراهيم بن محمد) معروف به (ابن الصوفى) ظهور كرد. كما اينكه (على بن زيد العلوى) در منطقه (كوفه) قيام كرد ودر منطقه (عكبرا) جنگـيد تا اينكه در سال 257 كشته شد. در سال 257 (القرامطه) در منطقه (البحرين) پرچم عصيان را برافراشتند. و بر مناطق البصره والجزيره چـيره شدند. ايضا يك قيام شيعى ديگـرى در منطقه (الرى) برهبرى (احمد بن حسن المادرانى) صورت گـرفت كه برمنطقه چيره شد و آن در زمان (المعتمد) در سال 257 بود كه حكومت شيعه را آنجا اعلام كرد و يك حكومت تمام عيار بر پا ساخت.[17]

 

قيامهاى شيعيان اسماعيلى در يمن وشمال آفريقا

 

   در سال 266 (الحسين بن حوشب) توانست اولين حركت اسماعيلى را در منطقه يمن تأسيس كند و تا چندين سال بعد از مرگ حضرت عسكرى ادامه داشت ، او توانست عده اى از قبائل يمن را پيرامون خود جمع كند ودعوت براى (مهدى اسماعيلى) كه بشكل مخفيانه در منطقه سوريه ودر شهر (سلميه) بود دعوت كند ، او توانست اوّلين دولت اسماعيلى را در تاريخ تأسيس كند ، (ابو حوشب) الداعى (ابا عبد الله الشيعى) را به منطقه شمال آفريقا فرستاد تا دعوت براى (عبيد الله المهدى) كه در سوريه مستور بود دعوت كند . (ابو عبد الله الشيعى) شخصى است از قائلين به وجود (محمد بن الحسن العسكرى) بود ، كه بعداً از اين قول رجوع كرد و به فرقه اسماعيليه ملحق شد و شغلش در بغداد (محتسب) بود. (ابو عبد الله الشيعى) از ضعف دولت عباسى كمال استفاده را كرد و توانست تأييد قبيله (كتامه) را كسب كند ، و بالنتيجه توانست بر منطقه (المغرب) چيره شود ، و (اغالبه) را از منطقه بيرون ساخت ، و به دولت آنها كه در منطقه (القيروان تونس) بود پايان داد ، ودولت (فاطمى) را كه نفوذش تا منطقه مصر وسوريه ممتد بود تأسيس كند و اين در سال 296 هجرى و در عهد خليفه عباسى (المعتضد) اتفاق افتاد  كه وقتى او را به خلافت بيعت كردند بيش از 13 سال نداشت. مهدى اسماعيلى فعاليت نيروهاى معارض دولت بنى العباس را رهبرى مى كرد ، و سعى در سرنگـونى دولت عباسى كرد بعد از اينكه توانست انقلابى در يمن بدست الداعى (ابن حوشب) بوجود بياورد ، وتوانست انقلاب ديگـرى را در وسط عراق بوجود بياورد ، آنهم بدست يكى از اتباع مذهب اسماعيليه كه نامش (حمدان بن قرمط) بود كه اين اخيرا توانست منطقه جنوب عراق والجزيره وسوريه چـيره شود.

 

   تعاطف خلفاى عباسى با علويان

 

   باتمام اين تفاصيل سياست خليفه عباسى (المعتضد) با علويان از ليونت نسبى بر خوردار بود ، عليرغم خروج (الداعى) ومستقل شدنش در طبرستان بود ، مسعودى مى گـويد: الداعى العلوى اموالى به پايتخت خلافت فرستاد تا بين آل ابى طالب توزيع شود ، خليفه آل ابى طالب را به خود نزديك كرده بود ، و ادعا نمود كه در عالم خواب حضرت على بن ابى طالب را ديد وحضرت به او گـفت كه امر خلافت به وى خواهد شد و از او خواست كه متعرض اولادش نشود ، خليفه باگـفتن (السمع والطاعه) حرف حضرت على را پذيرفت.[18]

   مجلسى در كتاب (بحار الانوار) از محمد بن جرير الطبرى نقل مى كند: چون المعتضد بعد از المعتمد به خلافت رسيد ، تصميم بر لعن معاويه بن ابى سفيان روى منبرها كرد ، در اين زمينه نامه اى نوشته شد وبراى مردم خوانده شد.[19]

   (المعتضد) با (قرمطيان) جنگـيد وشكست خورد ، او لشكرى براى جنگـيدن ارسال داشت ، اما آن لشكر شكست خورد ، وفرمانده آن اسير شد. قرامطه گـاهى به بغداد حمله مى كردند وگـاهى به بصره واحيانا به حجاز ، رهبر آنان (صاحب الناقه ابو عبد الله محمد) بود. خودش را بعنوان خليفه منصوب كرد ، وبنامش خطبه خواندند. بعد از اين قرامطه به سر زمين شام حمله بردند و آنجا را تصاحب كردند و اين در سال 289 بود . خطر قرامطه همچنان ادامه داشت تا بالاخره به مكه حمله كردند ، كعبه و حجر الاسود را به تاراج بردند و هزاران حاجى را در سال 317 به قتل رساندند ، بعد از آن به بصره آمدند و آنجا را همه غارت كردند وهمچنان كوفه. اين سبب گـرديد كه (المعتضد) با آنها مهادنه كند ، قرامطه راضى شدند كه سالى 120000 دينار از  (المعتضد) بگـيرند.

   در عهد خليفه طفل (المقتدر بالله)  دولت عباسيان دچار ضعف شديد شد چه از نظر داخلى وچه از نظر خارجى. روم ساحل شام وشهر لاذقيه را در سال 298 اشغال كردند ، و (محسن بن جعفر بن على الهادى) در دمشق ظاهر و پيروز شد ، وآن در سال 300 هجرى بود ، اما نتوانست ايستادگـى كند ، و بالاخره مهزوم ومقتول گـرديد.

   بعد از اين تاريخ شاهد سيطره شيعيان بويهى بر حكومت خلافت عباسى در مركز خلافت بغداد بوديم كه آنها خليفه را به ميل خود عزل ونصب مى كردند.[20]

   بنا بر اين شرايط محيط به (غيبت) چه قبل وچه بعد از آن طورى نبود كه موجب تقيه وخوف باشد ، بحديكه حضرت عسكرى تولد فرزندش را مخفى كند ، و (محمد بن الحسن العسكرى) - بر فرض وجود – مى توانست اينجا وآنجا ظاهر شود ، و بشكل علنى ظاهر شود ، حتى اگـر خودش بعنوان (مهدى قائم) معرفى كند ، مى توانست به اطراف دولت عباسيان ملتجى شود و آنجا خودش را در كوه ها و دره ها و جنگـلها مخفى كند ، و دولت عباسيان را بعهده بگـيرد، مخصوصا در زمان حكومت بويهيان كه اساساً شيعه بودند ، بويهيان از شيخ مفيد خواستند به (امام مهدى) برساند كه ظاهر شود تا  بجاى خليفه عباسى حكومت كند مانند (المهدى الاسماعيلى) كه خارج شد ودر شمال آفريقا حكومت را تأسيس كرد ، بعد از اينكه غائب ومستور بود ، اما شيخ مفيد نتوانست به آنها جواب مقبولى بدهد و به بهانه تقيه وخوف زايل شده بود ، و نمى توانست آن را وسيله اى براى توجيه كردن غيبت قرار بدهد.

 

 

 

 



[1]  - المسعودى: مروج الذهب ج4 ص 38

[2]  - المصدر  ج4 ص 52

[3]  - المصدر ج4 ص 60

[4]  - المصدر ج4 ص 61

[5]  - المصدر ج4 ص 92

[6]  - المصدر ج4 ص 90

[7]  - المصدرج4 ص 92

[8]  - المصدرج4 ص 98

[9]  - المصدر ج4 ص 100

[10]  - المصدر ج4 ص 187

[11]  - المصدر ج4 ص 245

[12]  - المصدر ج4 ص 245

[13]  - المسعودى: مروج الذهب ج4 ص 68

[14]  - المصدر ج4 ص 69

[15]  - المصدر ج4 ص 68

[16]  - المصدر ج4 ص 91

[17]  - ياقوت الحموى: معجم البلدان ، احداث سال 257

[18]  - المسعودى: مروج الذهب ج4  ص 187

[19]  - المجلسى : بحار الانوار ج8 ص 523 طبعه حجريه

[20]  - المسعودى: مروج الذهب ، ج4 ص 277