فصل سوّم

به چه صورت نظريه المهدى بوجود آمد؟

 

 

 

 

مبحث اول:

 تناقض مسئله غيبت با مسئله امامت

 

   براى اينكه موضوع غيبت را به واقع درك كنيم ، نخست نظريه امامت را بايد درست فهميد،  به همانطوريكه متكلمون اماميون اوائل كه اين علم را تأسيس كردند مى گـويند: نظريه (امامه الهيه) مى گـويد: زمين جايز نيست بدون امام يا حكومت و يا دولت باشد ، آن امام يا رئيس بايد معصوم باشد و از طرف پروردگـار تعيين شده باشد ، شورى وانتخاب باطل است ، وانتخاب امام از طرف مردم جايز نيست. نظريه موسويه (موسويه متفرع از نظريه اماميه وبا نظريه فطحيه موازى مى باشد) مى گـويد: امامت بايد شكل تسلسل وراثى عمودى در ذريه (على وحسين) تا روز قيامت باشد. از اين رو متكلمون اماميه وجود وولادت فرزندى براى (امام حسن عسكرى) را افتراض مى كنند، با اينكه ادله تاريخى كافى  وثابت  در اين زمينه وجود ندارد ، بعضى از آنها امامت جعفر بن على را براى عدم جواز استمرار امامت در اخوين بجز امامت حسن وحسين را نمى كردند. وگـفتند: لا بد براى حضرت عسكرى فروندى بوده وپدرش او را از ديد مردم مخفى كرد.

   اما اين سؤال بزرگ هنوز خودش را مطرح مى سازد وآن اينست: اگـر امامت در اين شخص محصور شده است  و در غير از او براى مردم عادى جايز نيست استمرار يابد وامام بايد معصوم واز طرف خدا پروردگـار تعيين شده باشد ، پس چرا غايب مى باشند؟ چرا ظاهر نمى شود تا شيعيان ومسلمانان را رهبرى كند؟ چرا ظاهر نمى شود تا حكومت اسلامى كه بايد ايجاد شود بر پا كند؟ ماداميكه جايز نيست زمين از امام خالى بماند ، چون امام غائب نمى تواند نقش رهبرى مردم را در دست داشته باشد ..چرا غيبت؟ وتا كى طول خواهد كشيد؟ شيعيان در حال غيبت چه وظيفه اى دارند؟

   نتيجه طبيعى ولازم براى چنين طرز تفكرى نظريه (انتظار) وتحريم فعاليت سياسى در عصر غييبت مى باشد، اين نظريه براى قرنهاى زيادى روى طرز تفكر شيعى حكمفرما بود ، وتا به امروز شاهد آثار سياسى مستمر آن هستيم ، با اينكه نظريه (النيابة العامه وولايت فقيه) بوجود آمد.

   ما شاهد پايان يافتن نظريه طوبائى امامت كه ساخته وپرداخته متكلمين بود وهستيم ، واين نظريه سبب شد كه شيعيان از ميدان سياست غايب بمانند ، بعلت نداشتن مقام امامت حاضر و امامى حاضر وعدم ظهور امام معصوم ، واين بحد ذاته تناقض شديدى با فلسفه امامت دارد ، چون فلسفه امامت قائل به وجوب وجود امام معصوم در زمين ، ولازم است كه آن معصوم از طرف خداوند تعيين شده باشد در هر زمان ومكان براى تطبيق احكام اسلامى ورهبرى مسلمانان وفتوا دادن در مسائل اختلافيه وحل مشكلات تشريعى جامعه مى باشد.

   شيعيان اماميه موسويه تجربه تلخى را با شيعيان واقفيه گـذراندن ، حركت واقفيه قائل به امامت موسى كاظم بوده ، اما آنها (موسويه) مسئله غيبت را كاملا رد مى كردند، چون عقيده داشتند مسئله غيبت با مسئله امامت با هم متناقض مى باشند ، كه حضرت على بن موسى الرضا به واقفيه گـفت: " سبحان الله. پيغمبر مى ميرد وموسى نمى ميرد.. بخدا سوگـند او رفت همچنانكه رسول الله (ص) قبلش رفته بود!".[1]

   گـروه واقفيه ادعا دارند كه پدر امام رضا نمرده و او غائب مى باشد ، امام رضا آنها را متهم به كفر بما انزل الله على محمد كرده وگـفت: "اگـر خداوند متعال بخواهد عمر كسى را از بنى آدم تمديد كند براى اينكه خلق به او محتاج مى باشند ، اولاتر آنست كه  خداوند اجل حضرت پيغمبر (ص) را تمديد مى كرد".[2]

   حضرت رضا با گـروه واقفيه در باره معنى كلمه (امام) وفايده قائل بودن به امامت را مورد بحث وبه مناقشه گـذاشت وگـفت:" چه فايده اى دارد كه شما قائل به امامت هستيد ما داميكه ملتزم به امام غائبى كه وجودى در ميان شما ندارد هستيد؟". حضرت آنها را متوجه مى سازد  و بر ضرورت استفاده از امامى ظاهر و حاضر تأكيد مى كند. و حضرت از اجدادش نقل مى كند و مى گـويد: "حجت خداوند بر خلقش كامل نمى شود مگـر بوجود امام زنده ومعروف كه مردم به آن رجوع كنند ، وكسيكه بدون امام بميرد با مرگ جاهليت از دار دنيا رفته. امام اضافه كردند: امامى است زنده ومعروف است كه حضرت رسول اكرم (ص) مى فرمايند: (اگـر كسى مرد و او امامى ندارد كه از او اطاعت كند با مرگ جاهليت از دنيا رفته). واگـر كسى مرد وامامى زنده وظاهر نداشته باشد با مرگ جاهليت مرده.. امامى زنده". [3]

   از حديث فوق ملاحظه مى شود كه امام رضا مسئله غيبت امام زمان را بشدت رد مى كند ، چون حجت خدا اگـر غايب باشد از مردم زايل مى شود . امام رضا ضرورت وجود وحضور امام در ميان مردم و آشناشدن مردم با او و تبعيت و اطاعت وهمكارى مردم با او را مطرح مىسازد.

   بنا بر اين غيبت يك تناقض شديدى با فلسفه (ضرورت وجود امام) تشكيل مى دهد ، چون امام بايد مردم را رهبرى كند ، براى نزديك شدن مفهوم امامت مثالى مى زنيم:

   اگـر گـفتيم دولت مى بايستى افسر راهنمائى در چهارراه فلانى بگذارد ، ولى ملاحظه مىكنيم كه افسر حضور ندارد ، و وسايط نقليه ترافيك ايجاد كردند ، بنا بر اين غياب افسر يك تناقض است با اصلى كه مى گـويد: (بايد افسرى در چهارراه وجود داشته باشد) ، چون وجود افسر درپشت پرده غيب مؤثر نمى باشد ، اما ميبينيم در عمل حركت ماشينها مختل شده وهرج ومرج بوجود آمده است.

   اين يك امرى است بديهى كه ما نمى توانيم از وجود افسر چشم پوشى كنيم و او را ناديده بگـيريم يا غيبتش را توجيه وتبرير كنيم آن هم بوسيله اخبار ضعيفه.

   مؤسسين نظريه (غيبت) نخواستند اينجا از عقل  استفاده  كنند ، با اينكه آنها از عقل  در مقدمات نخستين استفاده  كردند ، مقدمات نخستين مى گـويند: (وجود امام معصوم ومعين از طرف خداوند متعال ضرورت دارد).

   احمد بن اسحاق قمى كه يكى از پايه گذاران نظريه (غيبت) مى باشد ، رساله اى نوشتند در باره (امام حجت ابن الحسن) ، رساله مذكور در واقع جواب مهدى براى سؤالاتى كه احمد بن يعقوب در باره سبب غيبت كرده بود است. قمى از جهت (امام قائم) توقيعى بيرون آورد. در آن توقيع آمده:"لا تسألوا عن أشياء ان تبد لكم تسؤكم". روى اين حساب شيخ صدوق مى گـويد: (ان الله لا يُسأل عما يفعل وهم يُسألون) ولا يقال له :لم؟ ولا :كيف؟ ومسأله ظهور امام بدست خدا ست كه او را در غيبت خود پنهان كرده ، و هر وقت اراده حق تعالى تعلق گـيرد او ظاهر خواهد شد.[4]

   صدوق ادامه مى دهد و مى گـويد:" ايمان مؤمن صحيح نمى باشد تا اينكه در نفس خود حرجى از قضا وحكم نبيند ، و در همه امور كاملاً تسليم باشد ، و در وجودش ترديد نداشته باشد ، و اسلام عبارت از تسليم وتبعيت بدون قيد وشرط ، اگـر كسى دينى غير از اسلام انتخاب كرد از او پذيرفته نمى شود و او  در آخرت از زيانكاران خواهد بود".[5]

   شيخ صدوق حديثى را از امام صادق روايت مى كند كه حضرتش از مردم ميخواهد از او علت وسبب غيبت صاحب الامر را نپرسند ، چون غيبت به علتى است به امام اجازه داده نشد آن را براى مردم بگـويد ومى فرمايند: علت اين حكمت (غيبت صاحب الامر) روشن نمى شود مگـر بعد از ظهورش. واين امرى است از امر خدا وسرّى است از سرّ خدا وغيبى است كه از غيب خدا مى باشد.[6]

   شيخ مفيد سلوك راه عقلانى را براى پي بردن به علت غيبت ولى امر  رد كرده است  وگـفت: مصلحت دانسته نمى شود جز از طرف علام الغيوب كه مطلع بر ضمائر وعالم به عواقب وهيچ سريره اى بر او مخفى نمى باشد.[7]

   كراجكى از شيعيان خواست در اين مسئله (غيبت ولى امر) ديگـر بار فكر نكنند بعد از اينكه ايمان بوجود مهدى وعصمت آن حاصل شده است ، و ايمان به اينكه او چيزى را انجام نمى دهد مگـر با اجازه پروردگـار. بايد شيعيان در مقابل هر عملى كه از طرف امام معصوم انجام مىشود تسليم باشند ، حتى اگـر علت وسبب را ندانند. كرجكى اضافه مى كند ومى گـويد: وظيفه ما اين نيست كه علت غيبت را بدانيم ، يا آن را كشف كنيم ، عدم علم به سبب ضررى بما نمى رساند.[8]

   شيخ طوسى مى گـويد:" لازم نيست سبب غيبت را از نظر كلامى ثابت سازيم بعد از اينكه وجود حضرتش ثابت شده است".[9]

   بعد از اينكه اركان نظريه غيبت اعتراف مى كنند كه سبب معقول و اكيدى براى غيبت وجود ندارد ، ديگـر نيازى نيست رواياتيكه ارائه شده ، براى توجيه غيبت مورد تحقيق و بررسى قرار دهيم ، از قبيل رواياتيكه سبب غيبت را (حكمه مجهوله) يا (تمحيص وغربال كردن شيعيان) يا (خوف صاحب الامر از قتل) كه راويان عموماً اشخاص ضعاف ومغالى مى باشند. واز نظر مضمون ومحتوا بر (محمد بن حسن عسكرى) منطبق نميشود.

   اكثـر  نويسندگـانى كه پيرامون غيبت نوشتند مانند مفيد ، مرتضى وطوسى از روايات (تمحيص شيعيان) اعراض كرده اند ، بجز شيخ صدوق كه نسبتاً اهميت به اين روايات داده ، با اينكه او كاملاً قائل به آن نمى باشد ، مخصوصا بعد از منقرض شدن نسل اول حيرت كه متعرض تمحيص شديد شدند وكسى از آن نسل باقى نماند.

   من ضرورى مى دانم كه كمى روى نظريه (خوف يا ترس ) توقف كنيم بعد از اينكه متكلمين مانند سيد مرتضى علم الهدى وشيخ طوسى وكراجكى اين نظريه را براى توجيه (غيبت) ارائه دادند.

   قائلين به نظريه (خوف) روى مجموعه اى از روايات تكيه كردند كه از نظر سند ضعيف واز نظر محتوى عام بوده اند ، و روايات كسى را بنام تعيين نكرده ، اين روايات از (زراره بن اعين) از (امام صادق) صد سال قبل از وفات (امام حسن عسكرى) نقل شده اند ، و امكان ندارد كسى قائل به نظريه (خوف) باشد ، مگـر اينكه مقدمةً قائل به مجموعه اى از افتراضات وهميه باشد ، از قبيل:

1-      از پيش تعيين شدن هويت مهدى قائم واين امرى است كه عدم صحتش را در فصل هاى گـذشته اين كتاب ثابت كرديم.

 

2-      وجود تنش ميان دو بيت علوى وعباسى حاكم آن زمان واين چيزى است كه در فصل آينده به آن خواهيم پرداخت.

 

3-      قول به خاتميت امامت (دوازده امام) با امامت (مهدى قائم). واين نظريه در بدو امر موجود نبود ودر قرن چهارم هجرى بوجود آمد.

 

4-      جايز نبودن استفاده (مهدى قائم) از تقيه ومخفى كردن هويتش تا روز ظهور ، واين امريست كه با روش ائمه سابقين مغاير بود ، وضرورتى براى آن وجود ندارد.

 

  بانجام اين تفاصيل نظريه (خوف) از اخلاق و روش اهل البيت بعيد است چون آنها عاشق شهادت درراه خدا بودند . و به نوبه خود سؤالهاى فراوانى به همراه مى آورد از جمله: چه اشكالى داشت اگـر خداوند (مهدى قائم) را حفظ مى كرد؟ بنا بر فرض وجود ، كما اينكه خداوند حضرت موسى را حفظ كرد واز غرق شدن نجاتش داد ، يا اينكه خداوند حضرت پيغمبر (ص) را حفظ كرد بعد از اينكه از پيش به رسالتش بشارت داده شده بود.

   با اينكه ائمه اهل البيت هويت المهدى را از قبل تعيين نمى كردند ، بر فرض هم اين كاررا كرده بودند ، اين به نوبه خود موجب جدل وبحث وسؤالاتى زيادى خواهد شد ، مثلا:بپرسيم: چرا هويت مهدى قائم را از قبل از تولدش فاش ساختند ، مگـر نميدانستند او در معرض فشار قرار خواهد گـرفت؟چرا نامش را به عنوان سر تا وقت ظهور حفظ نشد؟ تا القائم المهدى مورد بازخواست وتعقيب ان هم از زمان ولادت وطفوليت قرار نگـيرد؟ اگـر (القائم المهدى) از دشمنان ترسيده چرا از اوليائش خودرا مخفى ساخت؟ تا بحال صدها مليون از شيعيان قيام كردند وآمادگـى خودرا براى نصرتش اعلام داشتند ، ودولتهايى تشكيل كردند ومسئله نصرتش را تبنى كردند ، اما ملاحظه مى كنيم باز او ظاهر نشد ، با اينكه مسئله خوف از اعداء كاملاً منتفى بود؟ واين سؤاليست كه يكى از رؤساى دولت بويهيه در قرن چهارم  از شيخ مفيد كرده بود . بويهيها از شيعيان بودند واز او خواستند كه جوابى بدهد كه مفيد جواب را به  خدا حواله كرد و گـفت: (سرّ غيبت را بجز خدا كسى ديگـرى نميداند). شيخ مفيد اعتراف كرد كه شيعيان در آن زمان بسيار زياد بودند اما در صدق وتقوا وشجاعت آنها شك كرده است.[10]

  اكنون بيش از هزار سال از نظريه (خوف) در توجيه (غيبت) گـذشته است بعد از سرنگـونى دهها دولت و قيام دولتهاى جديد ، آن نظريه به خيال نزديكتر مى باشد تا به واقع ، واز هر مصداقيتى عارى مى باشد وآن بجز يك فرضيه وهمى براى توجيه وجود (امام محمد بن الحسن العسكرى) وتناقض غيبتش با مسؤوليتى كه روى دوشش از طرف خداوند گـذاشته شده نمى باشد ، واين دليل ديگـرى بر عدم صحت ولادت و وجود (امام محمد بن الحسن العسكرى) مى باشد. اگـر واقعاً وجود داشت واجب بود براى اولين فرصتى كه بدست مى آورد ظهور مى كرد ، چون جايز نمى باشد امت را مهمل و بدون رهبرى شرعى بگـذارد.

   قائلين به نظريه (خوف) شيعه هارا مطالبه كردند كه اسباب غيبت امام مهدى را بر طرف سازند و وسائل ظهورش را فراهم شود. متمثل به تمكين ونصرت امام وعزم بر نصرت وحمايت وحرف شنوى ودست كشيدن از نصرت ظالمين ودعوتش براى ظهور . سيد مرتضى در كتاب (الشافى) مى گـويد: مكلفين بايد كارى كنند تا شرايطى بوجود آيد كه تقيت وخوف امام زايل شود ، آنوقت ظهورش واجب مى شود. چون قبلاً گـفته بوديم كه علت غيبت فعل ظالمين و تقصير و كوتاهى مكلفين است كه امام را از خود تمكين نكردند ، آنها مى توانند اسباب وموجبات غيبت مهدى را بر طرف سازند تا او ظاهر شود و از وجودش انتفاع و از سياستش كمال استفاده را كنند.

   شيعيان امروز سبب خوف وتقيت (امام مهدى) را زايل كردند وخودشان را آماده كردند تا او را نصرت دهند وتصميم در حمايت وانقياد براى او و از نصرت ظالمين دست كشيدند ، و او را دعوت به خروج مى كنند ، با تمام اين تفاصيل هنوز خارج نشد ، با اينكه سيد مرتضى در چنين شرايطى قائل به وجوب خروجش شده بود.

   شيخ صدوق در كتاب (اكمال الدين) ادعاى واقفيه را مبنى بر غيبت و مهدويت حضرت كاظم را قبول نكردند و گـفتند عمرشان در آن روزها از حد طبيعى خارج شده بود ، با اين وصف خودش وطبرى روايتهايى نقل كردند كه شايد عمر (امام مهدى) به اندازه  عمر نوح ، و احتمال دادند خداوند براى مصلحت سنت وقانون طبيعى را نقض كند.[11]

 

 



[1]  - الكلينى:الكافى ص 380

[2]  - الكشى: الرجال ص 379

[3]  - الكلينى: الكافى ج1 ص 177 ، الحميرى: قرب الاسناد ص 203

[4]  - الصدوق: اكمال الدين ص 88

[5]  - الصدوق: اكمال الدين ص 531

[6]  - الصدوق: علل الشرائع ص 246 والآمالى ص 426

[7]  - المفيد: الفصول المختاره / مسألة في الغيبة ص 266 و269

[8]  - الكراجكى: كنز الفوائد ، ج1 ص 371

[9]  - الطوسى: الغيبه ص 493

[10]  - المفيد: الامالى ص 390

[11]  - الصدوق: اكمال الدين ص 76 و7