مطلب سّوم:تحقيق در شهادت نواب اربعه

 

    روايتهاى تاريخى براى جريانهاى ظاهرى بعد از مرگ حسن عسكرى مى گـويد كه حضرت عسكرى هيچ فرزندى از خود باقى نگـذاشته بود ، نه پسر ونه دختر ، حضرت عسكرى وصيت اموالش را به مادرش (حديث) كرد ، بهمين خاطر بود كه برادرش جعفر بن على ادعاى امامت كرد وعده اى از شيعيان پيرامون او جمع شدند.اما روايت (نواب اربعه) مى گـويد: حضرت عسكرى فرزندى داشت اما مخفى بود ، وآنها (نواب اربعه) نائب  يا وكيل او بودند. تصديق آنها منجر به قول به وجود (ابن الحسن) مى شود. آيا نواب اربعه صادق وراستگـو بودند؟ آيا شيعيان روى اعتبار آنها اجماع داشتند؟ چه گـونه شيعيان انها را تصديق كردند؟ با چه دليلى ادعاى آنها را تصديق كنيم؟ آيا چيزى وجود دارد كه مارا وادار سازد كه به آنها به ديد شك وترديد نگـاه كنيم؟ ودر ادعاى آنها در نيابت از (الامام المهدى) ترديد كنيم؟ خصوصا اگـر فهميديم كه آنها از ادعاى نياب سود مادى زيادى نصيبشان شد.

   قبل از اينكه رواياتيكه در مدح ودرست بودن نواب اربعه مورد بحث وتدقيق وارزيابى قرار دهيم ، مى گـوييم: آيا مسئله نيابت از مهدى مسئله نوين بوده؟ يا اينكه اين پديده قبلاً نيز وجود داشته بود؟ . ملاحظه مى كنيم قبل از نواب اربعه اشخاص زيادى ادعاى وكالت ونيابت از ائمه سابقين كه بعضى مدعى مهدويتشان شدند ، كردند . آنها ادعاى غيبت ومهدويت براى امام كردند بعد از آن ادعاى نيابت خاص آن امام غايب را ، مانند حضرت موسى كاظم ، كه عده زيادى از اصحابش معتقد به غيبت ومهدويت واستمرار حياتش شدند ، واز جمله آنها (محمد بن بشير) بود ، كه ادعاى نيابت از حضرتش كرد ، واين نيابت را بعنوان (ميراث) به فرزند انش وفرزندان آنها گـذاشت.

   بيش از بيست نفر ادعاى نيابت براى (الامام محمد بن الحسن العسكرى) كردند كه از ميان آنها: الشريعى ، النميرى ، العبرتائى ، الحلاج ، وغيرهم بود. چون ادعاى نيابت استفاده هاى مادى واجتماعى وسياسى به دنبال داشته ، مخصوصا مدعيان نيابت عامه اين مسئله را در سرّ وخفا تبليغ مى كردند ومردم را از تحقيق در اين مسئله نهى مى كردند!.. مدعيان نيابت از وجود علاقه ورابطه با ائمه اهل البيت سوء استفاده مى كردند ، و ادعاى ادامه حيات آنها و بالاخره خودش نائب يا وكيل امام ميشد، و اين ادعا معمولاً مورد قبول مردم ساده لوح مى شود، اما مردم روشن وبا هوش ومحقق ان را قبول ندارند . ملاحظه مى كنيم شيعيان همه مدعيان نيابت را رد كردند ، وبيش از بيست نفر آنها را قبول نكردند و آنها را به كذب و جعل كردن متهم ساختند و همچنين در نيابت نواب اربعه شك كردند ، و در باره آنها مختلف بودند وهيچ دليل علمى و واضحى دال بر صدق وصحت ادعاى نواب اربعه در روايات يافت نمى شود، واين سبب مى شود آنها را به ليست مدعيان نيابت كذابين ملحق سازيم ، چون همه ميخواستند از مسئله نيابت مهدى قائم تجارت كنند وجيب خودشان را پركنند.

   طوسى براى توثيق عثمان بن سعيد العمرى روى چند روايت تكيه كرده است ، از قبيل روايت احمد بن اسحاق قمى در آن روايت آمده كه حضرت هادى وحضرت عسكرى عثمان بن سعيد العمرى را چه در زمان حيات يا مرگ مورد تأييد قرار داده. در اين روايت اشاره اى مبنى بر نيابت عمرى از حضرت مهدى وجود ندارد ، اما بعضى از روايات تصريح مى كردند كه حضرت عسكرى تأكيد بر وكالت العمرى از حضرت قائم مى كند . اما سند اين روايت بسيار ضعيف مى باشد ، چون در سلسله روات (جعفر بن محمد بن مالك الفزارى) وجود دارد . النجاشى وابن الغضائرى در باره فزارى گـفتند: "او كذاب ومتروك الحديث ودر مذهب او غلو واعاجيب وجود دارد ، او از ضُعفا ومجاهيل نقل مى كند ، وهمه عيبهاى ضُعفا در او جمع شدند ، او حديث را ماهرانه وضع مى كرد وفاسد از نظر مذهب وروايت مى باشد".

   اما روايت قبلى كه از وثاقت وامانت و وكالت عمرى صحبت مى كند ، اين روايت مجهوله مىباشد ، ودر سلسله سندش (الخصيبى) مى باشد ، او يكى از تندروها (غُلات) مى باشد ، ورايت متضمن علم حضرت عسكرى به غيب است ، وآگـاهى داشتن از نمايندگـان يمن قبل از اينكه حضرتش آنها را ببينند.[1] واين از باورهاى غُلات مى باشد. روايت اول مى گـويد: حضرت عسكرى قبل از مرگـش خبر داد كه عمرى در آينده نيز انسان خوبى خواهد ماند. واين علمى است كه  بجز خدا كسى آن را نمى داند ، واين از علم غيب مى باشد. حالا كه اين روايت از لحاظ متن وسند فاقد اعتبار مى باشد ما نتيجه واحدى ميگـيريم وآن اينكه (العمرى) وكيل امامين الهادى والعسكرى در گـرفتن اموال بود، واين وكالت را مجددا به خويشتن داد. وادعاى فرزندى براى حضرت عسكرى كرد تا بر اساس آن بتواند ادعاى وكالت از (المهدى) بكند ، بدون اينكه به خودش زحمتى بدهد ويك دليل واضحى براى صحت مدعايش اظهار كند. مؤرخين مسئله وكالت العمرى از (ابن الحسن) را مورد تأكيد قرار ندادند ، و الطبرسى در كتاب (الاحتجاج) با اينكه او تدوين آنگـه به دستش رسيده حرص شديد داشته ، در باره العمرى بيشتر از اين نمى گـويد كه: "العمرى بأمر صاحب الزمان قيمومت داشت وتوقيعات وجواب مسائل از روى دستش بيرون مى آمد".[2] مؤرخين هيچ معجزه اى براى (العمرى) ذكر نكردند كه ادعاى نيابتش را ثابت كند . با اينكه سيد عبد الله شبر در كتاب (حق اليقين) مى گـويد:" شيعيان ادعاى نواب اربعه را نمى پيرفتند مگـر بعد از اينكه آيت ومعجزه اى روى دست يكا يك آنها از طرف صاحب الامر ظاهر شود كه دال بر صدق مدعايشان در نيابت باشد".[3]

   اما نايب دوّم: (محمد بن عثمان بن سعيد العمرى) مؤرخين شيعه هيچ نصى را ذكر نمى كنند كه دال بر تعيينش بعنوان (نايب المهدى) باشد. طوسى مى گـويد:" او جاى پدرش را در نيابت اشغال كرد واين امر بنا به نص ابو محمد الحسن العسكرى ونص پدرش عثمان بن سعيد وبأمر حضرت قائم بود".[4] طوسى روايتى از عبد الله بن جعفر الحميرى القمى نقل مى كند مى گـويد: "حضرت المهدى به العمرى الابن نامه اى فرستاد كه در آن تسليت مرگ پدرش عثمان بن سعيد را به وى گـفت ، المهدى خدا را  حمد وثناء مى كرد  براى قيام العمرى الابن مقام پدرش وبراى او آرزوى توفيق كرد". حميرى اضافه مى كند ومى گـويد: نامه ها باهمان دستخطى كه در زمان ابى جعفر عثمان بن سعيد بيرون مى آمدند. طوسى روايت ديگـرى از محمد بن ابراهيم بن مهزيار الاهوازى ، وروايت ديگـرى از اسحاق بن يعقوب از (المهدى) نقل مى كند: المهدى به وثاقت العمرى الابن تاكيد مى كند وبراى او طلب رضا ومغفرت از خداوند متعال مى كند ، همه اين روايتها بوسيله خود عمرى نقل شده ، واين سبب كافى مى باشد كه بگـوييم اين روايتها ضعيفه مى باشند.

   دليلى در دست نيست كه ثابت كند كه عثمان بن سعيد العمرى بامر (القائم المهدى) وبه  فرزندش محمد بن عثمان وصيت كرده باشد ، حسب الظاهر اين تخمين وحدس از طرف طوسى بود. وهمچنين دليل تاريخى وجود ندارد كه ثابت كند (العمرى پدر) به (العمرى فرزند) وصيت كرده باشد بجز ميراث وادعا كردن يك طرفه پسر.

   مشكل اين است كه به چه شكل وصورت از صحت توقيعاتى كه عمريان انهارا بيرون مى ساختند ونسبت به (المهدى القائم) مى دادند مطمئن شويم. مخصوصا ان توقيعى كه (الحميرى القمى) نقل كرده ، ودر روايت نقل شده كه به چه صورت به (القائم المهدى) نسبت داده شد. احتمال مى رود كه خود العمرى با دست خود نوشته وآن را به (المهدى القائم) نسبت داده ، مخصوصا ملاحظه مى شود در آن توقيع العمرى بيحساب مدح وثنا شده كه شبهه روى آن سايه مى افكند ، حتى اگـر المهدى حاضر باشند چه رسد (القائم المهدى) غائب هستند!! وكسى ديگـرى وجود ندارد كه اين حديث را روايت كند جُز  خود العمرى. حميرى هم به ما نمى گـويد چرا زود توقيع مورد قبول وتصديق واقع شد ، با وجود جدل وبحث در ميان شيعيان آن زمان پيرامون صدق العمرى در ادعاى نيابت؟ شايد هم خود الحميرى توقيع را درست كرده وآن را به المهدى القائم نسبت داده است. اما روايت محمد بن ابراهيم بن مهزيار الاهوازى ، آن روايت هم ضعيفه مى باشد ، چون خودش اعتراف مى كند كه در بدو امر بوجود مهدى شك داشت ، وبعد از ملاقات با العمرى در بغداد ادعاى نيابت نمود. وبالاخره مشكوك به حساب مى آيد. براى ما توضيح نمى دهد به چه صورت توقيع را دريافت كردند، بشكل مستقيم يا از طريق العمرى بوده ، اگـر ادعا كند بصورت مستقيم از (القائم المهدى) توقيع را دريافت داشته ، به چه صورت؟ آيا او (قائم) را ديده ؟ خودش هم اين ادعا را نمى كند ، يا از طريق العمرى ؟ اين هم مارا وادار به شك مى كند.

   اما روايت سوّم روايت (اسحاق بن يعقوب) كه در آن تصريح مى شود كه از العمرى نقل شده ، آن هم مشكوك است . واحتمال مى رود كه (توقيع) ساخته وپرداخته خود العمرى مى باشد ، ثانيا: مجهوليت وضعف اسحاق بن يعقوب . روايت تصريح نميكند كه به چه صورت از دستخط (مهدى) مطمئن شدند ، يا اينكه طوسى مى گـويد: دستخطهايى كه توقيعات با آن خارج مى شدند با همان دستخطى خارج مى شده كه در زمان عسكرى بود.[5]

   واما رؤيت محمد بن عثمان العمرى (القائم المهدى) در فصل حج ، يك ادعا مجرد است كه فاقد دليل مى باشد . او نميگـويد كه به چه شكل با (مهدى) ودر فصل حج آشنا شده، در صورتيكه قبلاً اورا نديده است ، شايد او را با شخصى ديگـرى اشتباه كرده است.

   اينجاست كه احمد بن هلال العبرتائى – بزرگشيعيان در بغداد –  بر روى اين روايتها توقف مىكند. فزراى از او (عبرتائى) نقل كرده مى گـويد: او شاهد بود وقتيكه حضرت عسكرى مهدى را به اصحاب نشان دادند وشاهد تعيين العمرى بعنوان خليفه براى (مهدى) بود ، او (عبرتائى) در صحت مدعاى (العمرى الابن) در مورد (النيابة الخاصه) تشكيك كرد ، ومنكر اين شد كه وى شنيده بود (العسكرى) او را به عنوان وكيل تنصيب كرده باشد ، روى اين اصل العبراتائى وكالت العمرى دوّم را از (صاحب الزمان) به رسميت نمى شناسد.[6]

   مى دانيم عبرتائى نقش بزرگـى در تثبيت نيابت عثمان بن سعيد العمرى داشت ، واميدوار بود كه العمرى بعد از مرگـش به او وصيت كند، وقتيكه العمرى به پسرش محمد وصيت كرد ، او نيابت پسر عثمان بن سعيد را نپذيرفت ، وخودش ادعاى نيابت كرد ، كه اين بحد ذاته پرده از يك نوع توطئه گرى ومصالح در دعواى نيابت بر ميدارد.

   در نتيجه عدم وجود نصوص صحيحه ومؤكده در باره نيابت محمد بن عثمان العمرى ، شيعيان در باره صحت مدعايش مشكوك شدند، مجلسى در (بحار الانوار) روايت مى كند مى گـويد: ابو العباس احمد السراج الدينورى از العمرى خواست دليلى بر صحت ادعايش ارائه دهد ، چون دينورى به نيابت العمرى شك داشت وبه العمرى ايمان نداشت مگـر اينكه معجزه اى نشان بدهد.[7]

   در آن وقت در ميان شيعيان اين حديث مشهور وشايع بود كه مى گـويد: (خادمين وقائمين به امور ما  شرور ترين خلق خدا مى باشند) . شيخ طوسى اين حديث را صحيح مى داند ، اما مى گـويد :"حديث را برعموم حمل نكنيد ، چون از ميان آنان كسانى بودند كه تغيير وتبديل وخيانت كردند".[8]

   بعضى از شيعيان كه مالى به العمرى داده بودند ، پشيمان شدند كما اينكه از وجود (مهدى) وصحت (تواقيع) كه العمرى آنان بيرون مى آورد  وبه (مهدى) نسبت مى داد مشكوك شدند. در ميان كسانيكه شك كرده بودند عده اى از اهل البيت بود ، واين مسئله العمرى را وادار ساخت كه كتابى يا (توقيعى) از زبان (مهدى) نشان دهد ، كه شاكّين ومنكرين المهدى را محكوم مىكرد.

   عده اى از شيعيان شك در صحت وكالت (النوبختى) نائب سوّم ، كردند ، ودر باره امواليكه بنام (مهدى) گـرفته مى شد سؤال كردند وگـفتند: "اموال وحقوق بشكل درست خرج نميشود". الصدوق والطوسى در اين رابطه مى گـويند: اما نوبختى توانست آنها را از طريق معجزه قانع سازد وبه آنها از غيبيّات مى گـفت ، از جمله تعيين وقت مرگ بعضى از اشخاص ، يا النوبختى دراهمى از صرّه شخصى برداشت آنهم از راه دور.[9]

   در واقع مؤرخين شيعه داستانهاى زيادى در باره شك مردم نسبت به مدعيان نيابت وتكذيب آنان همديگـر را نقل كرده. اما مؤرخين وعلماى اثنا عشريه فرق مى گـذاشتند بين (نواب اربعه) وبقيه مدعيان نيابت . علماى اثنا عشريه بقيه مدعيان را مورد ذم قرار دادند ، وشك داشتند كه آنها بتوانند معاجز يا علم به غيب داشته باشند.

   كلينى ومفيد وطوسى ده ها داستان در باره قيام (نواب اربعه) به معجزه وخوارق العادات وخبر از مغيبات ذكر كرده اند. الطوسى از (هبة الله) حفيد العمرى نقل مى كند مى گـويد: " معجزات امام روى دستش ظاهر شده ، و او (العمرى) صحبت از غيب مى كرد".[10]

   همچنين الطوسى خبرى از على بن احمد الدلال نقل مى كند ومى گـويد: " عمرى به او ساعت مرگـش  خبر داد ، وگـفت از روز كذا وشهر كذا وسال كذا . وحرف العمرى در روز و ماه و سال وفات درست بود ، و آن در آخر جمادى الاولى از سال 305 هجرى بود".[11]

   اين اقوال با اصول ومبادىء شيعه وائمه اهل البيت مغايرت دارد ، اهل البيت هميشه علم به غيب را نفى مى كردند ، حتى طريقه اعجازيه براى اثبات امامتشان را نفى مى كردند. شيخ صدوق در كتاب (اكمال الدين) مى گـويد:" امام علم غيب را نمى داند اما او بنده صالحى مى باشد كه علم به كتاب وسنت دارد ، كسى كه علم غيب را به امام نسبت دهد ، كفر به پروردگـار كرده ، وبنظر ما خارج از اسلام مى باشد ، والغيب لا يعلمه الا الله ، اگـر بشرى ان را ادعا كند او كافر يا مشرك مى باشد".[12]

   امام صادق مى فرمايد:" عجبا از مردميكه براى ما ادعاى غيب مى كنند.. بخدا سوگـند قصد تأديب جاريه ام فلانه داشتم ، او از من فرار كرد. و من نميدانم در كدام اطاق خانه مى باشد".[13]

   روزى ابو بصير نزد امام صادق مى آيد به وى گـفت: انها مى گـويند: شما عدد دانه هاى باران وعدد ستارگـان وعدد برگـهاى درختان و وزن آنچه در دريا وعدد ذرات تراب را مى دانيد. امام فرمودن: "سبحان الله.. سبحان الله..نه بخدا سوگـند كسى جز خدا اين را نمى داند".[14]

   يحيى بن عبد الله از حضرت موسى كاظم سؤال مى كند: جانم به قربانت ، آنها ادعا مى كنند كه شما علم به غيب داريد؟ امام فرمودند: "سبحان الله دستت را روى سرم  بگـذار ، بخدا سوگـند هيچ مويى در بدنم نمانده مگـر اينكه ايستاد . نه به خدا سوگـند اين بجز ارثى است از رسول خدا (ص) نبوده است".[15]

   الحر العاملى روايت ديگـرى را نقل مى كند مى گـويد:" جاهلان واحمقهاى شيعه ما را اذيت كردند ، انهائيكه دينشان از پر پشه هم كمتر مى باشد.. من از انها به خدا ورسول تبرى مى كنم از كسانيكه علم غيب را به ما نسبت دهند".[16]

   بنا بر اين ما نمى توانيم ادعاى (نواب اربعه) را تصديق كنيم بمجرد يكه ادعاى نيابت از (مهدى) كردند ، وكلام آنها دليل بر وجودش بدانيم ، آنهم بر مبناى معاجز يا علم به غيب . ما نمى توانيم فرقى بينشان بگـذاريم وبين مدعيان نيابت كه از بيست وچهار نفر هم تجاوز كردند. اگـر ما مدعيان دروغين نيابت را متهم به (جرّ النار الى اقراصهم) كنيم ، يا آنها را مرتبط با خلافت عباسى بدانيم ، همين اتهام به نواب اربعه هم وارد مى باشد ، ونواب اربعه نيز دور از اتهام نيستند.

   محمد بن على الشلمغانى كه وكيل الحسين بن روح در بنى بسطام بود ، كه بعداً منشق ومنفصل شد وخودش ادعاى نيابت كرد ، مى گـويد:" ما با ابو القاسم حسين بن روح در اين امر وارد نشديم مگـر اينكه مى دانستيم براى چه وارد شديم ، وآنچنان باهم اختلاف ودعوا مى كرديم – بر تقسيم اموال- مانند دعواى سگـانى بر سرِ مردارى وجيفه اى وقتيكه جمع مى شوند".[17]

   اگـر ما نتوانستيم ادعاى (نواب اربعه) ثابت كنيم ، ودر اقوال آنها شك كرديم ،چه طور مى توانيم وجود (امام محمد بن الحسن العسكرى) را اثبات كنيم؟ آنهم  با تكيه كردن روى شهادت (نواب اربعه) كه آنها مهدى را مشاهده كردند واز او وكالت اخذ كردند؟!

   علاوه بر اين ، دليل ديگـرى وجود دارد ودال بر كاذب بودن ادعياى وكالت ونيابت آنان ، وآن: مدعيان نيابت هيچ نقش فرهنگـى يا سياسى ويا فكرى براى خدمت مسلمانان وشيعيان نداشتند ، بجز گـرفتن حقوق از دست مردم وادعاى تسليم آنها به (امام مهدى) مى باشد ، اگـر ادعاى آنها مبنى بر اتصال خاص ميان خود والمهدى القائم باشد بايستى سعى در حل مشكلات طائفه شيعه مىكردند ونظر و راهنمائيهاى امام را براى امت منتقل مى كردند ، اما ملاحظه مى كنيم كه نايب ثالث (الحسين بن روح النوبختى) براى حل مشكل خود با شلمغانى كه از وى منشق شده است ، پناه به علماى قم مى آورد وكتابش را (التأديب) به آنجا مى فرستد تا آن را تصحيح كنند و راست را از نا راست تصحيح كنند.[18]

   واين دليل ديگـرى است كه نايب ثالث هيچ نوع اتصالى وارتباطى با (امام مهدى) نداشته است ، وإلاّ كتاب را به او عرضه مى داشت ، واز صحت كتاب مطمئن مى شد.

   چيزى كه شك را تبديل به يقين مى كند در مورد عدم وجود (حجت بن الحسن العسكرى) : عدم وجود نقشى براى مدعيان (نيابت خاصة) در پر كردن فراغ فقهى يا توضيح امور غامضه اى كه لازم بود آنها را از طرف (امام مهدى) در آن مرحله توضيح داده شود!..   همه ميدانيم كه كلينى كتابش (الكافى) را در ايام نايب سوّم حسين بن روح نوبختى نوشته. آن كتاب پر از احاديث ضعيف وموضوع كرده حتى صحبت از  تحريف قرآن وچيزهاى باطل ديگـرى كرده ، مى بينيم (نوبختى نايب سوّم ، وسمرى نايب چهارم) هيچ اظهار نظرى يا تصحيحى پيرامون كتا ب مزبور انجام ندادند ، و اين سبب رنج شيعيان در طول تاريخ شد و آنها را در مشكله تعرف وشناختن احاديث درست ونا درست دچار كرد.

    يكى از ابداعات سيد مرتضى ، نظريه (لطف) بوده كه در آن مى گـويد: (امام مهدى) مى بايستى در اجتهادات فقها دخالت كند وآنها را تصحيح كند واجماع باطلى آنها را مختل سازد. ما مى گـوييم اگر چنين مىبود  (امام مهدى) مى بايستى در تصحيح كتاب (الكافى) دخالت كند، اگـر وجودش را قبول كرديم ، يا اينكه در عصر (غيبت كبرى) كتابى از خود بجا بگـذارد تا مردم وعلما به آن رجوع كنند ، واين چيزى است كه اصلاً حاصل نشد. ومدعيان نيابت چيزى در اين زمينه تقديم نكردند ، واين مارا وادار مى سازد كه با ديد شك وترديد نسبت به نواب اربعه ونيابتشان نگـاه كنيم ، وحتى شك در وجود غائبى كه آنها از او وكالت گـرفته اند كنيم. شيخ حسن فريد كه يكى از همدرسان امام خميني بود در كتابش (رسالة في الخمس) خيلى متعجب ومتحيّرانه مى گـويد:چه سرّى است كه كلينى از صاحب الامر از طريق وكيلش النوبختى در باره حكم خمس در عصر غيبت نپرسيده؟.[19]

 

مطلب چهارم: تحقيق در باره نامه هاى (امام مهدى)

 

    طرفداران نظريه وجود (امام مهدى)  نامه هائيكه كه گـفته شده كه (امام مهدى) آنها را به عده اى از مردم  فرستاده است را ، دليلى ديگـرى بر صدق مدعايشان مبنى بر وجود (الامام محمد بن الحسن العسكرى) دانسته اند. من بعد از اينكه روى اين روايتها تحقيق كردم وسند آنها را مورد بررسى قرار دادم ، متوجه شدم كه سند اين روايتها تا حد زيادى ضعيف مى باشند واين نامه ها شايعاتى هستند كه  مدعيان نيابت از (امام مهدى) انرا پراكنده كرده بودند. نامه اولى كه طوسى ان را نقل مى كند از جماعتى كه نام آنهارا ذكر نمى كند عن محمد التلعكبرى عن احمد بن على الرازى كه علماى رجال شيعه در باره اش مى گـويند: ( ضعيف و مغالى) واحمد بن اسحاق القمى ذكر نمى كند به چه شكل با (صاحب الزمان) نامه نگـارى كرده؟ وچه شخص جواب (مهدى) را به او رسانده؟ واحتمال مى رود كه خودش نامه را درست كرده باشد.

   نامه دوّمى كه طوسى ايضا از احمد بن على الرازى (الضعيف الغالى) نقل مى كند از عده اى از مجهولين است ، بعلاوه اين نامه متضمن امرى است غير معقول و آن قبول حكميت شخصى غير معروف ووجودش مورد اختلاف بوده ، تا اينكه خودش وجودش را ثابت كند. شايد هم جواب نامه را يكى از ادعياء نيابت داده ، با اينكه شك در وجود ابن الحسن مستلزم شك در صدق نواب اربعه مى شود ، بنا بر اين نمى توانيم به يكى از نواب اربعه رجوع كنيم قبل از اينكه از وثاقتش مطمئن شويم ، يا تصديق  به چيزهائيكه به ما نشان مىدهيد از قبيل نامه هاى منسوب به المهدى ، بكنيم.

   اما روايت صدوق كه معروف به (التوقيع) ، آن روايت ضعيفه مى باشد ، بخاطر مجهوليت وضعف اسحاق بن يعقوب ، وعلماء سابقين مانند كلينى اين روايت را نقل نكردند. ونامه متضمن امورى است غير صحيح ، از جمله:

1-      ناقل نامه نائب دوم محمد بن عثمان بن سعيد  العمرى بود ونامه شامل مدح وثناى زيادى نسبت به خودش وپدرش بوده ، واين مارا مجبور مى سازد با ديده شك وترديد به نامه نگـاه كنيم ، ومسئله جعل از طرف العمرى را احتمال كنيم.

2-      اباحه خمس در عصر غيبت تا وقت ظهور ، اين مخالف است با استمرار احكام اسلام در هر وقت ، وعلماى شيعه از مسئله اباحه خمس در عصر غيبت عدول كردند چون با مبادىء اسلام منافات دارد.

3-      مطالبه كردن مردم از سؤال نكردن از سبب غيبت ، با اينكه فلسفه غيبت از ضروريات دين مى باشد ، وبايد آن را دانست تا راهى ومقدمه اى براى ايمان به (مهدى) باشد .

    لذا مى توان يقين كرد كه اين نامه يا (توقيع) ضعيف وغير قابل اعتماد مى باشد.

   روايت دوم صدوق از العمرى عن عبد الله بن جعفر نقل مى كند مى گـويد: او (عبد الله بن جعفر) نامه را نزد سعد بن عبد الله يافته ، يعنى خودش بطور مستقيم نقل نكرده بلكه آن را در كتابى يافته. در علم روايت ، پيدا كردن در لا بلاى كتابها وبدون ذكر سند ، از ضعيفترين نوع روايت مى باشد ، به اضافه اينكه سعد بن عبد الله راه بدست آوردن نامه را ذكر نكرده ونمى گـويد چه كسى نامه را به او داده؟ وسعد اين نامه را از عمريين (عثمان بن سعيد وپسرش محمد) نقل نكرده، بلكه از شخصى كه نامش مشخص نشده است نقل مى كند ، او فرض مى كند (المهدى ) مى باشد. شايد هم نامه توسط عمريين درست شده بوده ، چون اين رساله نظريه آنها را مبنى بر وجود المهدى تقويت مى كند ، ونيابت آنهارا محكمتر مى سازد ، از اين رو نامه از اعتبار ساقط مى باشد.

   اما رسائل شيخ مفيد كه طبرسى وابن شهر آشوب آنهارا در كتابهايشان نقل كردند ، ملاحظه مى شود كه خود مفيد در هيچ يك از كتابهايش به آنها اشاره اى نكرده ، اگـر نسبت اين  رسائل به شيخ مفيد هم صحيح باشد باز هم در آن هيچ دليلى نمى باشد ، مفيد مى گـويد: نامه هارا از شخصى اعرابى گـرفته ، اعرابى نامه هارا از شخصى ديگـرى گـرفته كه او اين شخص را نمى شناخته ، و نامه ها با دستخط مهدى نبوده ، اعرابى مى گـويد: آنها ديكته المهدى  بوده اند. مفيد قبول نكرد نامه هايى كه اعرابى به او رسانده نشان بدهد ، مفيد مى گـويد: كه اين كار بأمر المهدى بود. اما مفيد نامه هايى با دستخط خودش به مردم ابراز داشت وگـفت: المهدى چنين از او خواسته بوده.

   اگـر اين مسئله صحيح هم باشد در حقيقت ما بدنبال نامه هايى هستيم كه با دستخط مفيد باشد ، كه خود شيخ مفيد اعتراف دارد كه آنها نسخه اى از نامه هايى كه اعرابى مجهول به أو داد ، وحتى شيخ مفيد هم اورا نمى شناخت ، اعرابى مى گـويد: آن نامه ها از شخصى به املاء رسيد كه قبلا اورا  نمى شناخت ، آن شخص مجهول مى گـويد: (المهدى) رساله را به او ديكته كرده است.

   در واقع ما در قبال خبر آحادى مى باشيم كه مفيد ان را روايت از شخصى مجهول عن (المهدى) مى كند. اين هم بنوبه خود چند احتمال دارد:

1-      جعل نامه از طرف مفيد ، بالخصوص وقتيكه بفهميم نامه متضمن تزكيه ومدح فراوان نسبت به مفيد مى باشد.

2-      نامه از جعل شخص مجهول مى باشد.

3-      نامه از جعل شخصى سوّمى كه به نويسنده نامه كذباً گـفته من (المهدى) مى باشم.

در علم روايت ودرايت همچنين رواياتى مستحق توقف والتفات نمى باشد.

 

به چه صورت دستخط (الامام المهدى) را بشناسيم؟

 

  مى خواهم نظر خواننده گـرامى را به اين موضوع جلب كنم وآن اين است: رسائل ودستخط وتواقيع كثيره منسوب به (مهدى) است. در عصر حاضر براى مؤمنين بوجود (مهدى) اشتياق فراوانى براى آشناشدن با دستخط (مهدى) دارند ، چون اگـر آنها نتوانستند (مهدى) را ببينند ، لا اقل آرزو دارند كه تاريخ ولو يك نسخه از آن رسائل وتواقيع فراوان را حفظ كرده باشد، همچنين يك شيعه معتقد به (مهدى) اميدوار است كه شيعيان آن زمان اين مسئله بسيار مهم وحياتى را درك كرده باشند ورسائل (امام مهدى) را در خزانه هاى تاريخى حفظ كرده باشند، چون آن نامه ها مهمترين ماده براى بحث وتحقيق را تشكيل مى دهند ، چون از اين نامه ها مى توان شرايط وظروف نوشتن آنها را مورد مطالعه وبحث قرار داد وبالنتيجه مى توان به حقيقت (مهدى) وشرايط غيبتش پى برد وپرده جهل ونادانى از حقايق زيادى كنار زده شود. از اين رو سعى وتلاش زيادى مبذول داشتم تا آثار ودستخطهاى (امام مهدى) را استقصا كنم وتوقيعاتش را دنبال كنم. در بدو امر فكر مى كردم يا فرض مى كردم كه شيعيان آن زمان وبالخصوص نواب اربعه يا فقهاء ومحدثين به آن نامه ها اهتمام كرده وآنهارا حفظ كرده اند ، اما متأسفانه اثرى از انها نيافتم ، بر عكس يك غموض وابهامى مشكوك پيرامون اين موضوع حكمفرما بود.

   در توقيعى كه طبرسى در كتاب (الاحتجاج) ان را عن اسحاق بن يعقوب وبشكل نص از (امام مهدى) نقل مى كند مى گـويد:" دستخط مارا به كسى نشان ندهيد" واين بر خلاف توقعى كه داشتم ، آنها تلاش براى حفظ ونگـهدارى دستخط (امام مهدى) نكردند. بنا بر اين هيچ دستخطى از (مهدى) وجود نداشت تا بتوانيم بوسيله آن بقيه دستخطها را با آن مقايسه كنيم وراست را از نا راست  تمييز كنيم. همچنين متوجه شدم كه شيخ طوسى بشكل مشكوكى صحبت از دستخط المهدى ميكند ومى گـويد:" قال ابو نصر هبة الله : بخط ابى غالب الرازى يافتم: عمرى امر نيابت را براى پنجاه سال به عهده داشته ، مردم اموال را به او حمل مى كردند وبراى مردم توقيعات را بيرون مى آورد ، توقيعات با همان دستخطى بود كه در زمان حيات حسن عسكرى بود ، توقيعات در مسائل دين ودنيا بود ، وانچه مردم از او مى پرسيدند جوابهاى عجيب وغريب مىداد".[20]

   العمرى براى ما توضيح نمى دهد كه چرا اين كار را مى كرد؟ كه توقيعات را با دستخط (امام مهدى) نشان نمى داد؟ اصلاً شناختن دستخط عسكرى هم در زمان خودش مشكل بود ، چون بعضى از غُلات ومدعيان نيابت احيانا دستخط حضرت عسكرى را تزوير مى كردند ، بسبب تزوير دستخط شيعيان در مشكل شناخت دستخط امام عسكرى برخورد مى كردند ، اين مشكل در حيات خود عسكرى بود ، چه رسد در زمان غيبت امام مهدى كه در اساس كسى اورا نديده است ، چه رسد به دستخطش ، عموم مردم هيچ وسيله اى براى شناختن دست خط امام مهدى در دست نداشتند. والعمرى دستخطها وتواقيع را دست كسى نمى داد ، بلكه آنها را استنساخ مى كرد ، چيزى كه به مردم نشان مى داد دستخط خودش بود. شيخ مفيد هم به همين صورت كار كرد وطبق روايات مزعومه دستخط خودش را نشان داد وادعا كرد كه آن را از نامه (امام مهدى) استنساخ كرده كه در اساس نامه ها با خط (مهدى) نبوده ، بلكه ديكته المهدى به يك مرد مجهول بوده است.

   اگـر ما نسخه هايى از دستخط (امام مهدى) بدست مياورديم ، آن موقع ممكن بود مقارنه اى صورت بدهيم ودرست وغلط را از يكديگـر جدا مى سازيم ، اما چنين چيزى اتفاق نيفتاد. روى اين اصل مى گوييم سرّى بودن دستخط ، وحريص بودن نواب اربعه بر اخفاى آن دليلى ديگـرى بر عدم وجود (محمد بن الحسن العسكرى) مى باشد. اگـر (امام مهدى) حقاً وجود داشت وبخاطر مسائل امنيتى مخفى شده  بود ، حتماً تلاش مىكرد كه خودش را به شيعيان معرفى كند وآنها را از راه رسائل وتوقيعات رهبرى وراهنمائى ميكرد ، ونامه ها وتوقيعات را طورى مى نوشتند كه قابل شك و ترديد نباشد ، يا ممكن بود نامه هارا طورى مى نوشتند كه بتوان آنها را شناخت وتمييز كرد وبا آنها مقارنه صورت داد تا صحيح را از مزوّر وقلابى معلوم ساخت. وبالاخره اين يك روش وراهى براى اثبات شخص او مى شد.



[1]  - الطوسى: الغيبة: ص 215 - 216

[2]  - الطبرسى: الاحتجاج ، والمجلسى : بحار الانوار ، ج51 ص362

[3]  - شبر ، عبد الله: حق اليقين ، ص 224

[4]  - الطوسى: الغيبة ص 216

[5]  - الطوسى: الغيبة ص 216

[6]  - الخوئى: معجم الرجال ، ج 2 ص 521 ، الطبرسى: خاتمة مستدرك وسائل الشيعة ، ص 556 ، النجاشى: الرجال.

[7]  - المجلسى: بحار الانوار ج51 ص 362

[8]  - الطوسى: الغيبة ص 224

[9]  - الطوسى: الغيبه ، ص 192 ، الصدوق: اكمال الدين ص 516 و519

[10]  -  الطوسى : الغيبة ص 236

[11]  - الطوسى: الغيبة ص 221

[12]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 106و109و116

[13]  - الحر العاملى: اثبات الهدات ، ج3 ص 748

[14]  - الحر العاملى: اثبات الهدات ج3 ص 772

[15]  - الحر العاملى: اثبات الهدات ج3 ص 767 والمفيد: الامالى ، ص 23

[16]  - الحر العاملى: اثبات الهدات ج3 ص 764

[17]  - الطوسى: الغيبة ص 241

[18]  - الطوسى: الغيبة ص 240

[19]  -  شيخ حسن فريد: رسالة في الخمس ، ص 87

[20]  - الطوسى: الغيبة ص 223