من عقيده دارم ، يك خواننده كتاب عادى نمى خواهد زياد
به خودش زحمت دهد كه درس علم روايت ودرايت فرا گـيرند تا روايات را ارزيابى كنند (
رواياتِ وارده درباره ولادت الامام
محمد بن الحسن العسكرى) ، يا از متخصصين در علم تاريخ باشد ، چون علمايى كه اين
چنين رواياتى را كه در كتابهايشان وارد كردند ، خودشان را از تكيه كردن به چنين
رواياتى ضعيف راحت ساختند ودر وهله اوّل گـفتند ما وجود امام دوازدهم را از طريق
فلسفى وعقلى واعتبارى و نظرى ثابت مى كنيم ، ونيازى به روايتهاى تاريخى نداريم ،
ما اين روايتهاى تاريخى را از باب كمك وپشتوانه ذكر مى كنيم ، ورنج بحث وتدقيق
ومناقشه علمى اين روايتها را از خود دور ساختند!
به عقيده من آنها روايتها را
از باب غريقى كه در آب به هرتكه چوب كوچكى چنگ مى زند تا بلكه نجات يابد ، در
كتابهايشان آوردند ، وإلا آنها از همه بهتر مى دانند كه اين روايتها ضعيف وبى
اعتبار هستند ، اگـر فرقه اى به چنين روايتهايى براى اثبات حقانيتشان يا اماماشان
استناد مى كردند ، قهراً مورد مسخره واستهزاء ديگـران قرار مىگـيرفتند و آنها را
به سبكى عقل ومخالفت با عقل ومنطق معرفى مىكردند ، كما اينكه فرقه اثنا عشريه با
گروهى از شيعه فطحيه اين كار را كرد. آن گروه از فطحيه ادعاى وجود فرزندى در خفا
براى امام عبد الله الافطح فرزند جعفر صادق كردند وگـفتند نامش محمد است و او مهدى منتظر مى باشد
وادعا كردند كه او در خفا ولادت يافت ودر يمن مخفى شد.. چون آنها عقيده داشتند كه
امامت بايد ادامه يابد در اعقاب وعدم جواز امامت در اخوين بجز امامت حسن وحسين.
شيعيان اثنا عشريه در باره آن گـروه گـفتند: " آنها شخص وهمى كه اصلا وجود
خارجى نداشت براى عبد الله الافطح اختراع كردند ونامش را (المهدى محمد بن عبد الله
الافطح) گـذاشتند ، چون آنها به بن بست رسيده بودند".
كسيكه ارثيه فرهنگـى قديمى شيعه را مورد مطالعه قرار دهد مى بيند كه آن
فرهنگ عظيم وبزرگى باشد مخصوصا در مجال روايت ودرايت ، علماى آنها از قرنهاى نخست
روايتها را مورد بحث وارزيابى وغربال دقيق قرار مى دادند و بين روايتهاى ضعيف وقوى
تمييز داده مى شود. علماى شيعه اهميت خاصى به ساختمان احكام شرعيه تا اينكه بر
اساس علمى بناشده باشد مى داند ، و علماء حريص بودند كه در لا بلاى اخبار آنها اخبار ضعيف ووهمى وفرضيات
واساطير وارد نشود ، ومى بايستى تمام احكام بر اساسى محكم وقوى استوار باشد. اما
خواننده بى طرف مات ومتعجب مى شود ، وقتيكه مشاهده مى كند كه علماء در طول تاريخ
تشيع روايتهاى تاريخى وارده در زمينه وجود امام دوازدهم (محمد بن الحسن العسكرى)
را مورد اهمال قرار دادند ، وهيچ بحث وتحقيقى روى آنها صورت نگـرفته وآنها بر
قاعده اى كه ما انزل الله بها من سلطان تكيه مى كنند ، و اين قاعده مى گـويد: (
خبر ضعيف همديگـر را تقويت مى كند) ومسئله ولادت ووجود (ابن الحسن) مسئله اى است
مسلّم كه احتياج به مراجعه وبحث ندارد ، واضافه ميكنند: آن مسئله اى است قطعى وغير
قابل بحث. اين سبب شد كه شيعيان وعلمايشان ان روايتها را تكرار كنند بدون اينكه در
آنها تفكر وتدقيق كنند ، دقيقاً همان كارى را مى كنند كه ارثيه فرهنگـى قديمى
(غلات) اخبارى آن را انجام دادند. اخباريون معروفند كه روايتها را بدون بحث وتحقيق
ونقد مى پذيرفتند اما بمرور زمان قدرى بهتر شدند ، و شروع به فرق گـزاردن بين
روايتها شدند . بعد از آن كه حركت اصولى متولد شد ، اين حركت شروع به تقسيم
روايتها كرد وآنها را به صحيح ، حسن ، قوى وضعيف تقسيم كرد ، اما اين پيشرفت در
علم روايت شامل روايتهاى تاريخى در باره ولادت ووجود (محمد بن الحسن العسكرى) نشد.
شيخ طوسى در كتاب (الفهرست) و (الرجال) كه در علم الرجال آن را تأليف كرده
، آن روايتها را نقل مى كند كه خود رجال آن روايتها در كتاب تضعيفشان كرده ، چون
به اين روايتها براى اثبات يك موضوع كلامى معينى احتياج داشت. محقق بزرگ سيد مرتضى
عسكرى ، سالهاى زيادى از عمرش صرف نوشتن كتابى كرد كه در دو يا سه جلد نوشته شده
است : تا ثابت كند كه (عبد الله بن سبأ) يك شخصى وهمى وافسانه اى ومؤرخين اورا
اختراع كردند تا شيعيان را متهم سازند كه نظريه وصيت وامامت را از اسرائيليها
گـرفتند. سيد مرتضى عسكرى تلاشهاى زيادى مبذول كرد ودهها كتاب را مورد بحث وتحقيق
قرار داد تا ثابت كند كه عبد الله بن سبأ نقشى در ساختن تاريخ نداشت وفكر شيعى به
او ارتباطى ندارد ، اما آقاى عسكرى يكصدم ويا حتى يكهزارم تلاش را در بحث حقيقت
(امام دوازدهم) مبذول نساخت ، يا آن روايتهايى كه در مورد ولادت و وجود اش مورد
بررسى قرار نداد ، يا حتى در يكى از نوشتهايش در مقابل اين قبيل روايتها كمى توقف
وتأمل نكرد. عجيب آنست كه او شخصى است كه (يكصد وپنجاه نفر از صحابه مختلق ) را
كشف كرده.
بعد از اين مقدمه مى توانيم ادعا كنيم كه چيزى مُهمَلتر واهمال شده تر در
فرهنگ قديم شيعه مانند موضوع وجود و ولادت امام مهدى وجود ندارد ، وقضيه اى خارج
از بحث واجتهاد مانند اين قضيه وجود
ندارد ، وقتى من بطور تصادفى آن را مورد بحث قرار دادم – شايد هم بتوفيق الهى بوده
– ونتيجه تحقيقاتم را به علماء ومجتهدين ومفكرين شيعه عرضه كردم ، در عرض پنج سال
، مشاهده كردم كه بيشتر علماء از مطالعه آن إباء داشتند ، شايد بعضى از آنها
ناراحت هم شدند ، و حاضر نبودند حتى بطور خصوصى بحثى روى اين مسئله صورت بگـيرد،
انگـار در خواب خوشى فرو رفته بودند ونمى خواستند از خواب بيدار شوند ، چون بيدارى
آنها با واقعيتى سخت وتكان دهنده رو بر ميشد. من يك حالت روحى وعقيده اى را ديدم ،
اين حالت مانع مشغول شدنشان در اين بحث علمى يا نقد آن روايتهاى تاريخى مى شود.
بعضى از روشنفكران حالت خوشايندى به آنها دست مى دهد وقتى عقايد ديگـران را به باد
انتقاد مى گـيريد ، اما وقتيكه انتقاد متوجه به طائفه خودش مى شود ، چشمهايش را مى
بندد وسيلى از اتهامات را به منتقد سراويز مى كنند. اتهاماتى از قبيل جهل وعدم
تخصص وارد ميكند ، و قبول نمى كنند كه كمى عقلشان را بكار گـيرند ، ترجيح ميدهند
در عقيده خرافى واساطيرى بخوابند وكسى همه آنان را بيدار نمى كند قبل از اينكه آن
روايتهاى تاريخى را از نظر متن وسند
مورد بحث ومطالعه قرار دهم ، بايد
اشاره اى كنم كه اين روايتهاى در فترت (غيبت صغرى) بالكل غير معروف ومجهول بودند ،
چون كسى از مؤرخان ونويسندگـان كه معتقد به امام دوازدهم بودند به آنها اشاره اى
نكردند ، يا حتى كسى از مؤرخين نيمه دوم قرن سوم هجرى كه در اين زمينه نوشته بودند
از آنها نام نبردند ، مانند نوبختى در كتاب (فرق الشيعه) يا سعد بن عبد الله
الاشعرى القمى در كتاب (المقالات والفرق) يا على بن بابويه صدوق در كتاب (الامامة والتبصرة
من الحيرة) يا محمد بن ابى زينب نعمانى در كتاب (الغيبة) ، حتى شيخ كلينى كه سعى
در جمع كردن هر قصه وداستانى حول اين موضوع داشت و حتى مثلاً داستان شخصى هندى بنام (سعيد بن ابى غانم) كه از كشمير سفر كرده تا
المهدى را ببيند ذكر كرده ، ملاحظه مى كنيم كلينى به اين روايتها اشاره اى نميكند
، وكلينى خيلى از داستانها را ذكر نكرده وهمچنين داستانهائى كه شيخ صدوق در (اكمال
الدين) يا شيخ مفيد در (الارشاد) و(الفصول) يا شيخ طوسى در (الغيبة) ذكر كرده
بودند ، ذكر نكرده. شيخ صدوق (پسر) صد سال بعد از عسكرى زندگـى كرده وشيخ طوسى
متوفى دو قرن بعد از امام عسكرى بود ، اين دو هر داستان وحكايتى وشايعه اى ويا
اسطوره اى متعلق بولادت (محمد بن الحسن العسكرى) را ضبط كردند وحتى از مجهولين
وتندروها (غلات) وضعفا وهمينطور انسانهاى پوچ جمع ونقل كردند.
همينطور كه ملاحظه كرديم كه دلايل تاريخى اختلاف
فاحشى باهم دارند از قبيل تحديد هويت (محمد بن الحسن) گـرفته تا تاريخ ولادتش.
روايتها حتى در نام مادرش اختلاف داشتند ،كه كنيز بوده يا حرّه ، اگـر كنيز بوده
در ميان اين نامها اختلاف داشتند ، نامها مانند: نرجس ، صقيل ، خميط ، ريحانه يا
مليكه بوده ، واگـر حرّه باشد نقل مى كنند كه نامش (مريم بنت زيد العلويه) ، اما
همين هم بعضى از روايتها مى گـويد باز جاريه اى بود كه در بعضى از خانه هاى
خواهران حضرت هادى بدنيا آمده.. الخ ، يا اينكه از بازار برده فروشان بغداد
خريدارى شده ، باز روايتها در ماه وروز وسال تولدش باهم اختلاف داشتند ، بالتبع
بعضى از روايتها مى گـويد كه عمرش زمان مرگ پدرش (حضرت عسكرى) بين دو تا هشت سال
بوده. روايتها همچنين اختلاف داشتند در چگـونگـى حمل در شكم مادرش داشتند ، بعضى
از روايتها حمل در جنب وبعضى ديگـر حمل در رحم وبعضى از آنها ولادت از فرج وبعضى
از آنها ولادت را از فخذ وران روايت مى كنند . همچنين روايتها در رنگ پوست
(المهدى) باهم اختلاف داشتند ، بعضى از آنها سفيد وبعضى ديگـر سبزه توصيف كردند ،
همچنين در طريقه رشد اختلاف داشتند ، بعضى از آنها معتقدند به رشد عادى ومتعارف و
او را طفل در موقع مرگ پدرش حضرت عسكرى دانسته بودند ، وبعضى از روايتها معتقد به
رشد فوق العاده وسريع او بودند و مىگـويند: رشد مهدى در يك روز مانند رشد يك هفته
ديگـران ، ورشد كردن يك هفته مهدى مانند رشد يك ماه ديگـران ورشد يك ماه مهدى
مانند رشد يك ساله ديگـران ، بالاخره مهدى در موقع مرگپدرش حضرت عسكرى مردى بزرگ و
هفتاد ساله بود ، بحديكه عمه پدرش حكيمه اورا نشناخت ، واز دستور امام عسكرى تعجب
كرد ، حضرت عسكرى به او گـفته بود نزد (محمد) بنشيند.
همچنين روايتها در امر ظاهر شدن وغايب شدن او باهم اختلاف فراوانى داشتند. روايتى
مى گـويد كه حكيمه بعد از ولادت مهدى با حضرت عسكرى خدا حافظى كرد وبه منزلش باز
گـشت ، سه روز ديگـرى حكيمه مشتاق ديدن طفل مى شود و بر مىگردد واطاق طفل را بررسى
مى كند اما اثرى از او نمى بيند ،
چيزى هم درباره طفل از كسى نشنيد ، از پرسيدن در باره طفل كراهت داشت ، وارد اطاق
ابى محمد شد ، او گـفت: (اى عمه او در رعايت وحفظ خداوند است تا وقتيكه خداوند به
او إذن دهد ، اگـر من از دار دنيا رفتم ، وشيعيان را ديدى كه باهم اختلاف دارند ،
افراد ثقه ومعتبر را خبر كن واين مسئله نزد خودت مستور بماند ودر نزد اصحاب مكتوم
باشد كه ولى خدا او را غايب از خلقش ومحجوب از بندگـانش مى سازد ، كسى اورا نخواهد
ديد تا جبرائيل اسبش را باو تقديم
كند).
روايت ديگـرى مى گـويد : (امام حسن عسكرى مردم را از ولادت فرزندش با خبر
ساخت وبراى بعضى از اصحابش نامه داد كه براى فرزندش جشن تولد (عقيقه) بگـيرند
وفرزندش را به مجموعه اى از اصحاب (چهل نفر) نشان داد ودر باره ولادتش به احمد بن اسحاق قمى نوشت.. حضرت عسكرى
وقتيكه احمد بن اسحاق در سامراء بود فرزندش را به او نشان داد ، عده اى از
مستخدمين بطور تصادفى يا عمدى فرزند حسن عسكرى را در حال نشستن يا قدم زدن در
اطاقش بود مشاهده كردند. روايت ديگـرى مى گـويد: حكيمه (ابن الحسن) را هر چهل روز
او را مشاهده مى كردند واو را مرتبا مشاهده مى كرد تا اينكه او مرد كاملى شد.
بعضى از روايات مى گـويند: او مخفى بود ودولت تلاش در دستگـيراش داشت ، اما
روايتهاى ديگـر مى گـويند كه او مورد تعقيب نبود طوريكه بيرون آمد وبر جنازه پدرش
نماز خواند ، واو از فرستادگـان قم در خانه پدرش استقبال كرد واصحاب اورا در بدو
امر نشناختند مگـر بوسيله علامات متعددى . بعضى ديگـر از روايات صحبت از دانستن
مستخدمين از وجود (ابن الحسن) ، كردند روايت مى گـويد: اصحاب ومقربين ونوكرها از
وجود (ابن الحسن) خبر داشتند به صورتيكه اورا مشاهده مى كردند ، اما بعضى ديگـر از
روايات مى گـويند: اصحاب ومقربين و نوكرها از وجود ابن الحسن روى جنازه پدرش بشدت
متعجب شدند ، گـويا او را از قبل
نديده بودند ، بعضى از روايات صحبت از تكامل عقلى وذهنى ابن الحسن كردند وگـفتند:
لحظه ولادت ابن الحسن او در حال سجود بود ، او شهادتين را هم گـفت وصلوات بر آبائش
يكايك فرستاد وقرآن مجيد را تلاوت مى كرد! اما روايتهاى ديگـرى صحبت از بازى حضرتش
در دوره كودكانه كرده ، او با انار كوچك طلائى مشغول بازى بود ومانع نوشتن پدرش مى
شد.
صدوق از حكيمه نقل مى كند مى گـويد: (نرگـس) اثر حاملگـى در او ديده نشد ،
حتى خودش هم اطلاعى نداشت ، نرگـس متعجب شد وقتيكه حكيمه باو گـفت : تو امشب وضع
حمل خواهى كرد ، نرگـس گـفت: اى سيده من ، چيزى از اين قبيل در خود نمى بينم ، خود
حكيمه هم متعجب شد وقتيكه امام حسن عسكرى به او خبر از ولادت فرزندى براى وى در
نيمه شعبان شد وپرسيد: مادرش كيست؟ حضرت گـفت:نرجس ، حكيمه گـفت: جانم فدايت شوم
چيزى يا اثرى در او نمى بينم . وقتى نزديك طلوع فجر رسيد وچيزى در نرجس از آثار
حمل و ولادت نديد ، شك وترديد به دلش راه يافت. روايت ادامه مى دهد كه : حكيمه نزد
نرجس قرآن را تلاوت مى كرد ، جنين در داخل شكم مادرش جواب داد ، جنين آياتى كه
حكيمه مى خواند تكرار مى كرد ، جنين به حكيمه سلام كرد ، حكيمه از سلام جنين
ترسيد. روايت ادامه مى دهد مى گـويد: مدت زمانى گـذشت حكيمه عمل ولادت را نمى ديد
، در روايت ديگـرى مى گـويد: نرگـس براى مدتى از ديد حكيمه غائب شد ، انگـار حجابى
بين او و نرگـس بود ، حكيمه ترسيد وفريادى كشيد و به ابا محمد پناه برد.
روايت صدوق ذكر نكرد چيزيكه طوسى در روايتش نقل مى كند ، وى در يكى از
روايتهايش مى گـويد: حكيمه روى بازوى نوزاد ديد كه نوشته شده (جاء الحق وزهق
الباطل ان الباطل كان زهوقا) با اينكه صدوق قبل از طوسى بوده اما تنها صدوق بود كه
روايت پرنده هاى بزرگـى كه بالاى سر نوزاد پرواز مى كردند نقل كرد ، امام حسن
عسكرى به يكى از پرنده ها مى گـويد: (آن را حمل كن واز او نگـهدارى كن وهر چهل روز
نزد ما بياور). صدوق وطوسى متفقا روايتى نقل مى كنند ومى گـويند: نوزاد شهادتين را
گـفت وصلوات بر پيغمبر (ص) وائمه سابقين وسلام بر والدين كردند ، واضافه مى كنند:
نوزاد غائب وخفى شد ، وحكيمه اثرى وخبرى از او نديد ونشنيد. هيچ يك از اين مسائل
عجييب وغريب از رسول اكرم (ص) يا ائمه اهل البيت نقل نشده واين اساطير از مقولات
تندروها (غُلات) مى باشند واين هيچ ربطى به شيعيان جعفرى ندارد ، چون شيعيان
اماميه (نص) را براى شناختن امام جديد معتبر مى دانند نه اين چيزهاى خارق العاده
وغير طبيعى را ، لذا اين نوع روايتها را درست ندانسته اند. خدواند داستان تكلم
عيسى در گـهواره را براى دفع تهمت زنا وفحشا از مادرش ذكر نمود ، نيازى براى معجزه
وخرق عادات براى ولادت امام دوازدهم نمى باشد. واگـر معجزى لازم بود مى بايستى
جلوى عام وخاص انجام شود تا مردم از آن مطلع شوند وبه آن ايمان بياورند ، امكان
ندارد معجزه به شكل مخفى وسرى اتفاق افتد وكسى از آن خبر نداشته باشد ، وإلا چه
فايده اى ميتواند داشته باشد؟
مسئله بر سر خود (مهدى) است كه وجودش اثبات شود واگـر معجزه اى صورت گـرفت
مى بايد ان معجزه وجود مهدى را اثبات نمايد ، ويا مثلاً او را از خطر دور گـرداند
مثل معجزه صحبت كردن عيسى در حين ولادت كه تهمت زنارا از مادرش (مريم) رفع نمود.
ملاحظه مى شود كه روايتهاييكه صحبت از سرى بودن ولادتش وغيبتش در ميان
پرندگـان ، يا بعبارتى ديگـر ملائكه مى كنند ، اشاره اى بوجود ترس از سلطان نكرده
يا اينكه روايت اشاره اى نكردند كه نوزاد مهدى منتظر مى باشد ، اگـر حقيقةً متولد
شده بود ، بهتر بود كه حضرت عسكرى مردم را از ولادتش آگـاه سازند بشكلى كه مردم
اورا ببينند واز وجودش وخلافتش براى پدرش مطمئن شوند ، واگـر نيروهاى عباسى سعى در
دستگـيرى او مى كردند ، آنوقت بقدرت خدا واز طريق معجز مخفى وغايب مى شدند.
روايتى كه به حكيمه نسبت داده شده مى گـويد: حسن عسكرى از نوع جنين با خبر
بوده وميدانست او پسر مى باشد. حكيمه اضافه مى كند: حضرت عسكرى از نيّت حكيمه با
خبر مى شود وقتيكه شك مى كند ، حسن عسكرى مى گـويد: عمه عجله نكن . حكيمه اضافه مى
كند مى گـويد: حضرت عسكرى از قرب اجلش خبر داد وگـفت: (بزودى مرا از دست خواهى
داد) . باز حكيمه ادامه مى دهد ومى گـويد: مهدى علم غيب داشت وجواب سؤالها را قبل از پرسيدن مى گـفت. همه اين مسائل با
عقايد شيعه جعفريه واماميه متناقض مى باشد وبا نظر غُلات ومنحرفين از اهل البيت
يكى مى باشد ، چـون شيعيان حديثى دارند كه آن را از ائمه نقل مى كنند مى گـويد:
(اگـر روايت وحديث با قرآن مخالفت كند آن را به عرض جدار بكوبيد).
بنا بر اين همه اين اشكالات وسؤالها سبب
مى شود كه بگـوييم روايت منسوبه به حكيمه ضعيف وبى اعتبار مى باشد ، و از صحت و
وثوق ساقط مى باشد ، اين روايت بيشتر شبيه به افسانه و اقوال غُلات مى باشد تا به
يك روايت تاريخى معتبر.
اين روايت فقط صدوق در كتاب (اكمال الدين) نقل كرده وآن را از شخصى مختلق
وموهوم كه نه نامش ونه نام پدرش وحتى نام قبيله اش را هم ذكر نكرده است واو (ابو
الاديان البصرى) مى باشد. صدوق ادامه مى دهد ومى گـويد: ابو الاديان البصرى يكى از
خادمين حضرت عسكرى بود كه حامل نامه ها وكتب حضرتش بشهرستانها وهمچنين حامل اموال
شيعيان براى حضرت عسكرى بود .. با اين تفاصيل كسى اورا نشناخته وهيچ مؤرخى اشاره
بوجودش نكرده ، با اينكه صدوق مقام مهمى بوى مى دهد اما خودش اعتراف مى كند ابو
الاديان در همان روايت – كه حضرت عسكرى به او درباره هويت مهدى اطلاعى نداد واين
شخص از وجود مهدى بى خبر بود ، ابو الاديان اضافه مى كند كه عامه شيعيان در ضمن
آنها (عقيد) و(السمان عثمان بن سعيد العمرى) وخود ابو الاديان ، بعد از مرگحسن
عسكرى به جعفر بن على تسليت وتهنيت گـفتند واز امام بعد از عسكرى آگـاهى نداشتند ومى
خواستند پشت سر جعفر بن على نماز بخوانند. وهمه روايت از اول تا آخرش تكيه بر علم
امام بغيب مى كند كه راوى مى گـويد: امام عسكرى به او فرمودند: برو به شهر مدائن
وپانزده روز از شهر سامرا غايب خواهى بود ، در روز پانزدهم وارد شهر سامرا خواهى
شد ، صداى ناله وگـريه را از منزلم خواهى شنيد ومن روى سنگمرده شورخانه خواهى ديد.
وملاحظه مى شود همه آن از علم غيبى است جز خداوند كسى ديگـر آن را نمى داند ، كه
حق تعالى در قرآن كريم مى فرمايد : ( وما تدرى نفس ماذا تكسب غداً وما تدرى نفس
بأي أرض تموت). روايت ادامه مى دهد: امام مجهول آينده از بصرى مطالبه جواب نامه
هاى عسكرى را مى خواهد ، بدون اينكه البصرى امام جديد را از قبل ديده باشد ، وامام
جديد از محتويات هميان خواهد داد ، روايت ادامه مى دهد مى گـويد: پسر بچه اى از
منزل عسكرى خارج شد وجعفر بن على را كنار زد و بر پدرش نماز برگـزار كرد وبه بصرى
گـفت: جواب نامه ها را كه نزد تو مى باشد تحويل ده . البصرى نامه هارا به (مهدى)
مى دهد ، در آن ميان فرستادگـان شيعيان قم وپشت كوه از راه مى رسند ، ايشان از
امام حسن عسكرى پرسيدند ، به آنها خبر داده شد كه حضرتش وفات يافتند ، آنها گـفتند
به چه كسى تسليت بگـوييم ، مردم به جعفر بن على اشاره كردند و آنها تبريك وتسليت
را به جعفر گـفتند ، اينجا بصرى توضيح نمى دهد كه خودش چرا آنها را به امام جديد
راهنمائى نكرد؟ بصرى چرا رهبران شيعه كه چند دقيقه پيش پشت (ابن الحسن) نماز
برگـزار كرده بودند ، به امام جديد راهنمائى نكردند؟ تازه اگـر اين واقعه واقعاً
وفعلاً درست باشد! به هر حال راوى مى گـويد" وفد قم اعتراض بر تعيين جعفر بن
على بعد از برادرش نداشتند واحتجاج بر ضرورت وراثت عمودى امامت نكردند ، اما از
جعفر خواستند بشكل غيبى به آنها خبر از محتويات نامه ها واز مقدار اموال وچه كسى
اين اموال را فرستاده بدهد - لازم به ياد آورى است كه فرستادگـان قم حامل نامه ها
واموال بودند – جعفر از جايش بلند شد در حاليكه لباسهايش را تكان مى داد وميگـفت:
از ما ميخواهند كه علم غيب را بدانيم؟ انوقت خادم از منزل عسكرى خارج شد وگـفت باشما
نامه هاى فلان وفلان مى باشد ودر هميان مقدار يك هزار دينار مى باشد كه ده دينار
آنها آب طلا شده است ، وآنها نامه ها واموال را به خادم دادند وگـفتند: آن كسيكه
تورا فرستاد وبراى گـرفتن اموال ونامه ها امام مى باشد.
صدوق اشاره اى نكرده كه گـروه ارسالى قم بالاخره با امام آشنا شدند يا خير؟
يا اينكه با او ملاقاتى داشتند يا نه؟ اما صدوق در روايت ديگـرى مى گـويد: گـروه
قمى با خادم حركت كردند وبا (ابن الحسن) ملاقات كردند ، او را ديدند در حاليكه روى
تختى نشسته بود وصورتش مانند ماه روشن بود ولباس سبزى برتن داشت ، وايشان بر او
سلام كردند وحضرتش سلام را پاسخ گـفت ، سپس گـفت:جمله مال كذا وكذا بود.. فلان چه
مقدارى فرستاده وفلانى چه مقدار.. همانطور به وصف اموال واصحابش ادامه داد تا
اينكه همه را گـفتند ، سپس وصف قيمتها وتعداد چهارپايان گـروه را كرد . يا اينكه
كار ، بسيار مشكل نبود ، ممكن بود هر شخصى ميان گـروه نفوذ كرده باشد ، واز اخبار
آن گـروه با خبر شود يا با رئيس گـروه توطئه كند وهمه اين معلومات را از او بگـيرد
. اما روايت ابى الاديان آن را از علم غيب مى داند ، و اين دليلى بر امامت آن مرد
يا بچه اى كه روى تخت نشسته بود مى داند ، بدون اينكه روايت توضيح دهد كه گـروه
قمى به چه صورت با هويت وشخصيت آن مرد يا بچه آشنا شد و از شخصيتش مطمئن شدند. آيا
آن بچه خودش به آنها گـفت كه او فرزند عسكرى مى باشد؟ اين را مى گـوئيم اگـر تصديق
كنيم كه اين روايت درست مى باشد.
همينطوريكه ملاحظه كرديد كه روايت هيچ اشاره اى به وضع ترس و خوفى كه امام
را تهديد مى كرد نمى كند. بلكه روايت مى گـويد كه خليفه عباسى در كنار گـروه قم
موضع گـرفت ، وقتيكه ايشان با جعفر بن على اختلاف پيدا كردند ، خليفه معتمد عباسى
نگـهبانان را همراه با آنها فرستاد تا آنها را حمايت وبدرقه كنند ، اما راوى
فراموش كرده كه نيروهاى عباسى به خانه عسكرى حمله كرده بودند وخانه را تفتيش كرده
وسعى در دستگـيرى ابن الحسن كرده اند، اگـر امام واقعاً ترسيده ومخفى شده چرا از
مخفيگـاهش بيرون مى آيد و روى جنازه پدرش نماز برگـذار مى كند؟ يا چرا امام در
خانه پدرش مى نشيند و از فرستادگـان از هر ولايتى استقبال مى كند؟ آنهم در
همسايگـى سلطان وقت در سامراء؟.
از نظر تاريخى معروف وثابت است كه ابا عيسى المتوكل بر بدن حضرت عسكرى نماز
برگـزار كرد ، وپايتخت خلافت عباسى آن روز (سامراء) تعطيل شد وهمه مردم در آن روز
حزين وگـريان بودند.
چنين بنظر مى رسد كه اين روايت در قم ودر وقت قبلاً ساخته شده ، آنهم براى
اثبات وجود خلفى براى حسن عسكرى كنند ، قبل از اينكه مهدويت آن خلف مطرح شود ،
براى اينكه اثبات خلف براى عسكرى قبل از نظريه مهدويت از ناحيه زمانى مطرح شد. در
مرحله نخست متكلمين در پى اثبات خلف براى حسن عسكرى بودند ، اما مسئله مهدويت بعد
از آن به سالهاى زيادى مطرح شد ، چون امام غايب بود وحضور نداشت ، كه عده اى آن را
علامتى از علامات (المهدى) حساب كردند وگـفتند آن مهدى منتظر مى باشد. از اين رو
كسانيكه اين حكايت را درست كردند ، خوف ونا امنى مزعوم را در نظر نگـرفتند ، و
فراموش كردند كه خليفه تلاش در دستگـيرى (ابن الحسن) دارد ، لذا روايت صحبت از
خروج ابن الحسن مى كند و ادعا مى كند كه وى نماز را روى جسد پدرش برگـزار كرد واز
فرستادگـان (گـروه) قم در منزل پدرش استقبال كرد.
بعلاوه اين روايت ، ما دو روايت ديگـرى ذكر كرديم اوّلى مى گـويد: اسماعيل
بن على النوبختى نقل مى كند" او يك ساعت پيش از مرگ حضرت عسكرى نزد او بود ،
امام از خادمش (عقيد) خواست كه پسرش را بياورد ، و خادم اين كار را كرد ، حضرت
عسكرى به فرزندش گـفت: (بشارت بر تو باد كه تو صاحب الزمان مى باشى) . روايت دوّمى
مى گـويد كه مجموعه اى از اصحاب نزد حضرت عسكرى رفتند ، حضرت پسرش را به آنان عرضه
داشت و به آنان گـفت: ( بعد از من اين امام وخليفه من بر شما خواهد بود.. وشما
ديگـر بار او را نخواهيد ديد).
روايت اوّل با روايت ابو الاديان البصرى متناقض مى باشد . ابو الاديان مى
گـويد: عقيد از وجود فرزندى براى عسكرى بى اطلاع بود ، به همين دليل از جعفر مى
خواهد تا بر روى جسد برادرش نماز برگـزار كند ، در صورتيكه روايت اولى مى گـويد:
عقيد بچه را براى پدرش آورد آنهم در حضور اسماعيل بن على النوبختى . جالب توجه است
كه خود نوبختى اين داستان را در كتابهايش نقل نكرده ، ومى گـويد: من از راه
استدلال عقلى ونظرى پى به وجود فرزندى براى عسكرى بردم ، آنطوريكه صدوق از او نقل
مى كند در كتاب (اكمال الدين ص 92) از كتاب النوبختى : (التنبيه). اما روايت ابو
الاديان مى گـويد: اصحاب بزرگـى مانند سمّان (عثمان بن سعيد العمرى) وحاجز الوشاء
، از جعفر بن على پرسيدند: اين بچه كه مى باشد تا با او بحث كنيم؟ جعفر گـفت: (
بخدا سوگـند من قبل از اين او را نديده ام و او را نمى شناسم). واين جالب توجه است
و واضح مى كند كه (عثمان بن سعيد العمرى وحاجز الوشاء) كه مدعى نيابت خاصه بودند ،
چه وقت او را ديدن واز او نيابت ووكالت گـرفتند؟
مسئله دوّمى كه مى خواهم طرح كنم ، اينكه روايت دوم مى گـويد: امام حسن
عسكرى بعد از اينكه پسرش را به اصحاب عرضه كرد ، گـفت: شما بعد از امروز اورا
نخواهيد ديد . بنا بر اين چطور بعد از اين (ابن الحسن) ظاهر شد وبر بدن پدرش نماز
خواند؟ وچطور از گـروه (فرستادگـان) قم وپشت كوه استقبال كرد؟
وهمه اين روايتها با روايت حكيمه متناقض مى باشند ، چون در آن روايت: حضرت
عسكرى به حكيمه خطاب مى كند وميگـويد: ( حكيمه.. بعد از روز ولادتش او را نخواهى
ديد).
ملاحظه مى شود كه هر روايتى با سابقه اش متناقض مى باشد ، اين نشان مى دهد
كه گـروهى كه براى حضرت عسكرى فرزندى بر خلاف ظاهر وحقيقت بود اختراع كردند ، و آن
را بر اساس فلسفه غير محكمى ساختند از قبيل عدم جواز امامت در اخوين بجز امامت حسن
وحسين ، وضرورت استمرار امامت در اعقاب واعقاب الاعقاب تا روز قيامت ، اين گـروه
داستان وحكايات واساطير فراوانى اختراع كردند ، از ولادت (ابن الحسن) و ديدار با
او در حيات پدرش تا مشاهده او در موقع وفات پدرش ، و وقتيكه روايات شايعه وتزويرى باشند ونشانى از حقيقت ندارند
وساخته وپرداخته اشخاص مختلف مى باشند ، ملاحظه مى شود هريك از روايات منعكس كننده
افكار وحركات وحالت روانى سازنده اش مى باشد ، وهمچنين اين روايتها همواره با
معجزه وحركات خارق العاده متضمن علم بغيب براى ائمه مى باشد ، اين ادعا با نص قرآن
كريم متناقض مى باشد كه قرآن به آن تصريح مى كند مى گـويد: (قل لا يعلم من في
السماوات والارض الغيب الا الله) 65 النمل، يا (عالم الغيب فلا يظهر على غيبه
أحداً الا من ارتضى من رسول) 26 – 27 الجن . اين روايتهاى متناقض سعى در تفسير
پديده غيبت هستند ، ومى دانيم اصل نظريه (غيبت) با نظريه (امامت الهى) ونظريه (لطف
الهى) متناقض مى باشد.
روايات تاريخى ظاهرى مى گـويد: امام حسن عسكرى اشاره به وجود فرزندى براى
حضرتش نكرد ، وقتى او دم مرگ بود قاضى (ابو الشوارب) را دعوت كرد وجلو او وصيت
اموالش را به مادرش (حديث) كرد . حضرت عسكرى جاريه اى بنام (نرگـس) داشت ، او
ادعاى حمل از حضرت عسكرى كرد ، چون اميد وار بود از اينطريق آزاد شود يا بنا
باصطلاح فقها (ام ولد) شود ، وآزاديش نصيب فرزندش شود ، شايد هم دوره ماهانه اش
بتأخير افتاده بود ، اما خودش گـمان كرد كه حامله است ، قاضى به وضع جاريه اهميت
خاصى داد ومسئله تقسيم ارث را متوقف ساخت تا وضع جاريه روشن شود، وجاريه را به
ميان حرم سراى خليفه عباسى منتقل كرد تا جاريه را (استبراء) كنند و از ادعاى حملش
تحقيق شود ، استبراء نتيجه اى نداد ونرگـس حامله نبود. بعضى از شيعيان اماميه كه
قائل به امامت جعفر نشدند ودچار بحران فكرى وحييرت شده بودند ، مسئله ادعاى حامله
بودن نرگـس را بهانه قرار دادند وبه آن متوصل شدند وادعا كردند كه (بالاخره نرگـس
زاييد).. اما بعضى از آنها گـفتند: نرگـس وضع حمل نكرد وما مطمئن نيستيم اما
بالاخره نرگـس وضع حمل خواهد كرد وجنين در رحم مادرش تا مدت نا معلومى خواهد ماند
تا خداوند اذن دهد – البته بصورت اعجازى -. عده ديگـرى گـفتند: نرگـس در اصل حامله
نبود ، ادعاى حملش پوششى بود براى فرزندش كه قبلاً او را زاييده بود و او را مخفى
كرده بود! وعده ديگـرى ادعاهاى ديگـرى ومشابهى داشتند. آننهائى كه ادعاى وجود
فرزندى در خفا براى حسن عسكرى كردند ، شروع به بافتن حكايات واشاعات واساطير كردند
، انهم بشكل سرى وبى سر وصدا ، تا ساده لوحان را گـمراه سازند وبالاخره سود مادى
نصيبشان شود. اهل تحقيق وعلماء اوائل اين اساطير را تصديق نكردند. اما شيخ صدوق
بعد از صد سال وشيخ طوسى بعد از دويست سال آمدند وآن داستانهاى خرافى واساطير وقصص
را بدون تحقيق از مصادر واسناد جمع وبه آن تكيه كردند، اما نه بشكل اساسى ، در
وهله اول آنها احساس به ضعف وعدم قوّت اين روايات كردند وگـفتند: براى اثبات وجود
(ابن الحسن) ما تكيه بر دليل عقلى وفلسفى مى كنيم ، واين داستانها را از باب تأييد
وپشتوانه مى آوريم . بعد از اين مؤرخين واخباريون آمدند وآن داستانهاى خرافى را به
عنوان حقيقت نقل كردند وگـفتند آنها حقايق تاريخى مى باشند كه در آن نمى توان
مناقشه كرد. با اينكه خداوند متعال ما را امر به اخذ روايت ظاهرى تاريخى كه وجود
(ابن الحسن) را نفى مى كند كرده ، چون خداوند متعال از ما نخواسته اخذ بروايات
سرّيه وباطنيه كنيم كه مملوّ از خرافه واساطير باشد.
نيازى نيست سند اين روايت هارا بررسى كنيم ، چون مضامين اين روايتها به
اندازه كافى ضعيف ومتناقض مى باشد ، با اينحال ما نگـاهى به سند اين نوع روايتها
خواهيم كرد تا ببينيم مؤرخين اين روايتها را از كجا آوردند؟ ويقين ما نسبت به اين
روايتهاى ضعيف وبى اعتبار بيشتر شود ، چون
اين روايتها نقش بسزائى در ساختار تاريخ اسلامى وساختار فكر سياسى شيعيان
را داشتند.