فصل پبنجم

موانع رشد نظريه "امامت الهى"

 

فلسفه عصمت واطاعت مطلق

 

  نظريه (امامت الهى) از همان آغاز تولد با دشواريهائى چند  روبرو بوده است. از آنجا كه اصولاً مبناى اين بينش از يكسو به مسأله عصمت امامان باز مى گـردد ، و از سوى مقابل ، امامان اهل بيت و عموم فقهاى شيعه در آن زمان روى موافقى به اين بينش نشان نمى دادند ، لذا نظريه امامت الهى همراه با رشد تدريجى خود همواره در برابر آزمونهاى اين تغييرات انقسامهائى است كه هر بار پس از رحلت يكى از امامان انقسامهائى ميان طرفداران اين ديدگـاه بر سر تعيين جانشين صورت مى گـرفت ومنجر به پيدايش فرقه هاى مختلف مى شد. زمامداران هر فرقه مدعى مى شدند كه نصوص الهى به نوعى انديشه هاى آنان را تأييد مى كنند و انديشه فرقه هاى ديگـر را مردود مى سازد. ما در اين فصل بخشى از اين تغييرات كه بحرانهاى فكرى قابل توجهى در تاريخ شيعه پديد آورده است ، اشاره خواهيم كرد.

   مى دانيم كه فلسفه عصمت بيش از هر چيز شالوده خود را بر اطاعت مطلق از ولى امر مبتنى مى گـردد. بدين معنى كه ديدگـاه غالب مسلمانان صدر اسلام وشيعيان نيز اطاعت از ولى امر يا خليفه را تنها در فرمانهاى صحيح مجاز و واجب مى دانستند. هم مسلمانان و هم زمامداران صدر اسلام بارها لزوم عدم اطاعت از والى پيشنهاد معصيت را متذكر شدند. حتى عزل والى يا خليفه اى كه تباهى و انحراف او آشكار گـردد نيز به نوعى مجاز شمرده مى شد. اين نوع اطاعت يك اطاعت مشروط وغير مطلق است. امويان كه در صدد تثبيت خلافت موروثى خود و بازگـشت به ارزشهاى قبيله اى وسلطنتى بودند ، اطاعت مشروط را نفى و اطاعت مطلق را در خير و شر از مردم مى خواستند.

   فلاسفه اماميه براى تفسير آيه كريمه "يا أيها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم" دچار تناقض شدند و نتوانستند بين اطاعت از خدا و رسول از يك طرف ، و ضرورت اطاعت از اولى الامر بطور مطلق حتى در معصيت خداوند وفق دهند.[1]

 

    آنان همواره اطاعت از ولى امر را همانند يك دستور الهى و قرآنى قلمداد مى كردند ، در حالى كه مى توان از آيه (اطيعوا الله ...) قرائت ديگـرى نيز كه همانا اطاعت نسبى و مشروط است به عمل آورد چنانچه حديث مشهور (لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق . اطاعت از هيچ مخلوقى چنانچه سرپيچى از فرمان خالق را در پى داشته باشد هرگـز جايز نيست) دلالت واضحى بر اطاعت مشروط دارد. در زمان رسول اكرم نيز اصحاب چنين مفهومى را از دستور قرآن تلقى مى كردند. به عنوان مثال در تاريخ آمده است كه يك مأموريت نظامى از طرف پيامبر به گـروهى محول شده ويك نفر نيز به عنوان فرمانده تعيين شده بود . گـويا اين فرمانده در راه  آتشى را برافروخت و از اعضاى گـروه خواست كه داخل آتش شوند ، به او گفتند: ما از آتش فرار كرديم چطور وارد آن شويم؟ كه آن از حدود عرف و عقل وشرع خارج دانستند. پس از بازگـشت به مدينه آنان خبر اين رويداد را به پيامبر منتقل كردند و پيامبر عمل عقلانى آنان را تاييد كرد و فرمود: اگـر در آتش وارد مى شديد هر گز از آن خارج نمى شديد.

    بنابراين آيات قرآن را بايد در حدود عقل و عرف و سيره نبويه و شرع و درك نسبى آن تفسير كرد ، و نمى توان بر اساس مطلق ظاهر آن در حال تعارض با عقل و شرع تفسير كرد.  بنا براين اگر اطلاق را نفى و نسبت را تثبيت در طاعت اولى الامر را  پذيرفتيم ديگر دليلى براى اشتراط عصمت در امام نمى ماند ، و مسلمانان مى توانند رهبرى خود را بر اساس عدالت ظاهرى و تقوى و توانائى براى پياده كردن دين و امر به معروف و نهى از منكر انتخاب كنند. و در صورت انحراف رهبرى (امام) از ارزشهاى فوق مردم حق دارند از او اطاعت نكنند و او را ساقط كنند  چون (لا طاعه لمخلوق في معصية الخالق).[2]

 

ديدگـاه اهل بيت در مورد عصمت

 

  بر عكس زمامداران اموى كه ويژگـى عصمت را براى تحكيم اقتدار سياسى خود لازم مى ديدند ، ائمه اهل بيت با نسبت دادن اين ويژگـى به خود شديداً مخالفت مى كردند. ديدگـاه نظريه پردازان (امامت الهى) كه تا اندازه زيادى متاثر از ديدگـاه اموى و رد فعلى برابر آن  پديد آمده بود . نيز ، امامت و عصمت را در امر لازم و ملزوم يكديگـر قلمداد مى كرد. بنابراين مخالفت ائمه اهل بيت با اين ديدگـاه را مى توان مهمترين مانع رشد وگـسترش نظريه (امامت الهى) در اين دوره زمانى دانسته. بسيارى از احاديث امامان اشاره صريح و آشكارى به اين مسأله دارد كه آنان مانند مردمان عادى مصون از خطا نبوده وخود را بى نياز از نقد و ارشاد نمى دانستند. اميرمؤمنان (ع) در زمان زمامدارى خود و در مقابل انبوه جمعيت در مسجد كوفه مى گـويد:" هر كس به عظمت خداوند پى ببرد ، آنچه را غير اوست كوچك مى شمارد. هر كس كه از نعمت خداوند بيشتر بهره مند شود ، بايد به عظمت او و ناچيز بودن غير او بيشتر پى ببرد. بنابراين سخيف ترين حالتها در نزد زمامداران آنست كه در برابر مردمان نيك تكبر و رزند و فخر فروشند. من از اينكه برخى از شما در اين انديشه ايد كه چاپلوسى وثناگـوئى در من مؤثر مى افتد ، بسيار ناخرسند وبيزارم. بى گـمان نا خرسندى من از آن است كه وجود كبريائى پروردگـار را بيش از همه شايان ثناگـوئى مى دانم. هيچگـاه به من ثنا نگـوئى ، مرا از انجام وظايف و احقاق حقوقى كه هنوز به سر انجامى نرسانده ام ، منصرف  نه سازيد . با من مانند جباران وسلاطين سخن مگـوئيد. در نزد من از محافظه كارى و از رفتار تصنعى بپرهيزيد و در ابتكار عمل نيك بى پروا باشيد.. حق را در آنچه براى من نا صواب مى دانيد بى واهمه وبدون سنگـينى بگـوئيد چرا كه شنيده حرف حق  اگـر سنگـين باشد ، بى گـمان انجام عمل حق و عدالت سنگـين تراست. من رفتار خود را از رخنه خطا ايمن نمى دانم مگـر آنكه پروردگـارم خود نفس مرا از خطائى مصون دارد چرا كه جهاد نفس من در يد قدرت اوست. من و شما در برابر پروردگـار بندگـانى بيش نيستيم. اوست بر نفسها سلطه دارد. اوست كه ما را از آنچه بوديم ساخت وبه عمل صالح هدايت نمود ، ديدگـان كور ما را از گـمراهى به شاهراه هدايت رهنمون ساخت".[3]

   مى گـويند فردى به نام (خرّيت بن ناجيه) كه بعدها به (خارجيان) پيوست ، به امام على توصيه مى كرد كه مخالفان را از بين برده و يا زندانى كند ، اما اميرمؤمنان او را به شدت زنهار داد وبه او و ديگـران نيز گـوشزد كرد كه چنانچه خودش نيز چنين دستورى بدهد وظيفه آنها اينست كه مانع كار او شوند. وگـفتن :"اى على از خدا بترس"!

  پيداست كه گـفتار امام كه از هرگـونه مبالغه گـوئى به دور است ، خود دليلى واضح بر  عدم صحت احاديث منسوب به امامان در زمينه عصمت مطلق مى باشد . عصمت ، امام وزمامدار را در هاله تقدس فرو مى برد و او را از نقد دور مى كند و مخالفان و ناصحان را از حق انتقاد و نصيحت محروم مى سازد. امام على (ع) كه خود نمونه تواضع و عدالت خواهى بود همواره اصحاب را به ايفاى نقش سياسى و انجام وظيفه نظارت بر خود ، فرا مى خواند. او در يكى از نيايش هاى خود مى گـويد:" الها ، گـناهانى را كه خود بيش از من به آنها آگـاهى دارى بر من ببخش و اگـر دوباره به آنها دست يازيدم بخشش خود را دوباره شامل حال من كن. پروردگـارا آنچه را با خود عهد كردم اما وفا نكردم بر من ببخش. بار خدايا آنچه را براى تقرب جستن به تو بر زبان آوردم اما در دل با آن مخالفت كردم بر من ببخش. خداوندا لغزش هاى زبان وشهوات چـنان را بر من ببخش".[4]

  امير مؤمنان در نامه اى ويژگـيهاى زمامدار و حاكم را چنين بر مى شمارد:"... زمامدارى كه حافظ ناموس وجان ومال مردم است و پيشوائى مسلمانان از آن اوست ، بايد از جهل بدور باشد چرا كه زمامدار با جهل خود مردم را گـمراه مى كند. او بايد از جفا بدور باشد چرا كه با جفاى خود از مردم فاصله مى گـيرد. همچنين بخيل نباشد تا در اموال آنان طمع نكند ، و اهل تبعيض نباشد تا قومى را بر قوم ديگـر ترجيح ندهد ، و اهل رشوه نباشد تا حق را ناحق نكند. سر انجام اينكه زمامدار بايد حافظ سنت باشد چرا كه در غير اينصورت امت را به نابودى مى كشاند".[5] امير مؤمنان در خطبه اى زمامدارى را حق كسى مى داند كه در اجراى دستورات الهى از ديگـران قوى تر و دانا تر باشد".[6]

   در تمام اين متون از ميان صفات حاكم و ولى امر اثرى از ويژگـى عصمت ديده نمى شود. صدوق در كتاب (الامالى) داستانى را از رفتار فاطمه زهرا  را (ع) نقل مى كند كه با ويژگـى عصمت مورد ادعاى (اماميان) به هيچ وجه همخوانى ندارد. او مى گـويد" روزى امام على بن ابى طالب تمام پول حاصل از فروش يك قطعه زمين را انفاق مى كند وحتى يك درهم را هم براى خود نگـاه نمى دارد. فاطمه زهرا به او اعتراض كرده و پيراهن او را به نشانه اعتراض مى كشيد. آنگـاه جبرئيل بر پيامبر نازل شد و پيامبر به نزد دخترش رفت و او را از اين كار سرزنش نمود. فاطمه زهرا در پاسخ پدر گـفت: من  از اين بابت از خدا  بخشش مى طلبم و اين كار را هر گـز تكرار نخواهم كرد".[7]

   شريف رضى در كتاب (خصائص الامامه) نيز ذكر مى كند كه امام حسن چيزى را از بيت المال به عاريت گـرفت . اميرمؤمنان از اين كار بسيار خشمگـين شد وچند بار خطاب به او گـفت: اى ابا محمد زنهار از آتش جهنم . تا آنكه آن شىء را بازپس گـرفت.[8]

   امام حسين (ع) در نامه اى كه به مردم كوفه همراه با مسلم بن عقيل فرستاد مى گـويد:" به جان خودم سوگـند مى خورم.. پيشوا و امام تنها آن كسى است كه به قرآن عمل كند و خود را وقف به خدا سازد ، مقيد به دين خدا و قائم به عدل باشد".[9] و در اينجا نيز ذكرى از شرط عصمت به ميان نمى آيد.

  امام باقر حديثى را از رسول خدا نقل مى كند كه شرايط لازم براى زمامدارى را بر مى شمارد اما يادى از مسأله عصمت نمى كند. حديث پيامبر اينست كه " كسى كه زمام امور امتم را در دست بگـيرد بايد سه ويژگـى در او حاصل باشد.. يكى تقوا كه او را از معصيت پروردگـار ايمن سازد ، ديگـرى صبورى اوست كه مانع خشمش شود و بالاخره نيك منشى در ولايت بر فرودستان كه اين امر او را در برابر رعيت پدرى مهربان مى نماياند".[10] از حديث فوق حتى مى توان دريافت كه زمامدارى و امامت در صورت احراز اين شرايط به هر يك از افراد جامعه مى توان تعلق گـيرد.

   امام صادق توصيفى كه از خود به عمل مى آورد ، تصريح مى كند:" به خدا سوگـند ، ما بندگـانى هستيم كه هيچ سود و زيانى با اراده خود نمى توانيم انجام دهيم. اگـر رحمتى شامل حال ما شد ، بى گـمان از بخشش خداوند است و اگـر مجازات شديم قطعا به دليل گـناهان ماست. به خدا سوگـند كه ما مصونيتى از گـناه و معصيت خداوند نداريم. ما هم مى ميريم ، در قبر دفن مى شويم . دوباره بر مى خيزيم و در روز رستاخيز مبعوث مى شويم و مانند ديگـران مورد سؤال خداوند قرار مى گـيريم. من به نزد شما شهادت مى دهم كه من مردى از زادگـان پيامبر هستم اما مصونيتى از گـناه ندارم. اگـر خداى را اطاعت كردم بخشش او شامل حال من خواهد بود و اگـر از دستورات او سرپيچى كنم مرا به عذابى سخت دچار خواهد ساخت".[11] تاكيد بيش از حد امام صادق در نفى عصمت نشاندهنده اصرار گـروهى خاص از شيعه در انتساب عصمت به امامت است. همچنين مى توان نتيجه گـرفت كه امام صادق از گـسترش چنين بينشى در افكار عمومى بيمناك بوده اند.

   صدوق در كتاب (عيون اخبار الرضا) در زمينه ويژگـى عصمت انبياء و روايتى را از زبان امام رضا كه در حضور مأمون و شخصى به نام على بن محمد بن الجهم گـفته شده است ، نقل مى كند. در اين دو روايت امام ظاهر آيات قرآنى در مورد معصيت انبياى را به قول شيخ صدوق ، تاويل و انبياء را منزّه ومصون از معصيت معرفى مى كند.[12] نكته حائز اهميت آنكه در چنين مناسبتى امام رضا در حضور مأمون خليفه عباسى به صراحت و بى پرده در مورد امامت سخنانى ايراد كرده است. پس چرا امام تنها به عصمت انبياء مى پردازد وهيچ گـاه در مورد عصمت امامان سخنى نمى راند؟ علت اين امر بى گـمان آنست كه امامان اهل بيت خود چنين سخنى را قبول نداشتند. عصمت در اين دوره زمانى تنها از زبان (اماميون وغاليان) وآن هم با پنهانكارى هر چه تمامتر شنيده مى شد. آنان احاديث صادره از امامان را كه صراحتاً عصمت را نفى مى كرده چنين تأويل و توجيه مى كردند كه امامان اين سخنان را تنها در مقام آموزش مردم و يا احتمالاً به خاطر تقيّه ابراز كرده اند. برخى از آنان حتى احاديثى را به امامان منتسب مى كردند كه در آنها ويژگـى عصمت لازمه امامت شناخته شده است اما بايد دانست كه اين روايات غالباً گـنگ و از نظر اسناد غير مستدل و ضعيف به نظر مى رسند.

   در حديث منسوب به امام زين العابدين آمده است كه " امامان ما معصومند. مردم عصمت را كه از پديده هاى ناشناخته آفرينش است به درستى نمى شناسند. عصمت يعنى اعتصام و تمسك به ريسمان خداوند است. ريسمان خداوند همان قرآن است و قرآن مردم را به امام  رهنمون مى سازد".[13]

   در اينجا صرف نظر از نقد مستند بودن يا نبودن اين حديث ، مى بينيم كه عصمت از تمسك شخص به قرآن حاصل مى شود نه آنگـونه كه متكلمان عصمت را نوعى حصار الهى معرفى مى كنند كه مانع ارتكاب معصيت توسط امامان مى شود.

   حديث ديگـر از امام صادق (معصوم) را شخصى معرفى مى كند كه "از محرمات خداوند پرهيز كند".[14] در قرآن نيز آمده است:"و من يعتصم بالله فقد هُدِيَ الى صراط مستقيم. (هر كس به پروردگـار اعتصام و تمسك جويد به راه راست رهنمون مى شود)" اين معانى  نيز تاييد كننده همان مفاهيم وارده  در روايت امام سجاد است. شيخ صدوق در كتاب (اكمال الدين) از زبان سليم بن قيس از اميرالمؤمنين روايت مى كند كه:" خداوند  قرآن را در همه جا با ما قرين و جدائى نا پذير ساخته است". در كتاب (عيون اخبار الرضا) نيز از عبد الله بن عباس نقل شده است كه:"من از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: من وعلى و حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين مطهر و معصومند".[15] مجلسى احاديثى را كه به گـفته او منسوب به سليم بن قيس الهلالى است اما در كتاب هلالى ديده نمى شود ، آورده است. در يكى از اين احاديث آمده است:" همانا اطاعت از آنِ خدا و رسول و اولياى امر است. خداوند به اين دليل دستور اطاعت از اولوا الامر را صادر فرمود كه آنان معصوم ومطهر بوده و هيچ فرمانى در معصيت خداوند نمى دهند".[16]

   طبق روايت ديگـرى كه از ميان مورخين تنها شيخ صدوق آن را نقل مى كند ، گـفته مى شود كه امام رضا در هنگـام تشريح برترى و ويژگـى هاى اهل بيت در مقابل مأمون خليفه عباسى ، عصمت آنان را نيز متذكر مى شود.[17] اما سند اين روايت كاملاً ضعيف به نظر مى رسد چرا كه شيخ صدوق آن را از زبان على بن الحسين بن شاذويه المؤدب و جعفر بن محمد بن مسرور – كه از نظر علم الرجال افرادى "مهمل" شناخته شده اند – و همچنين از زبان ريّان بن الصلت از ياران فضل بن سهل –  كه اين فرد نيز از نظر طبقه بندى علم الرجال فردى "ضعيف" به شمار مى رود- نقل مى كند. اين روايت حتى طبق روش معمول سند نويسى به روايت شخصى كه خود در مجلس امام حضور داشت و مستقيما روايت را شنيده باشد، مستند نشده است. به همين دليل پيش از صدوق كه در ميانه قرن چهارم مى زيست ، مؤرخ ديگـرى اين روايت را ذكر نمى كند. اضافه بر آن در ذيل اين روايت جمله اى آمده است كه به عبارت قرآنى "و انذر عشيرتك الأقربين" عبارت ( و رهطك المخلصين) را افزوده است، و آن را عبارتى حذف شده از قرآن به شمار مى آورد. چنانكه مى دانيم  اين گـفتار از ادعاى (غاليان) به شمار مى آيد كه ائمه اهل بيت همواره از چنين ادعاى تبرّى مى جستند. نكته حائز اهميت آنكه هر چند مضمون روايت در پى اثبات عصمت و طهارت اهل بيت است ، اما مصداق اهل بيت را مشخص نمى كند. اين در حالى است كه فرقه هاى گـوناگـون شيعه در آن زمان برداشت متفاوتى از مصداق اهل بيت بيان مى كردند تا آنجا كه آنان همديگـر را به دروغ گـوئى ، نفاق و حتى انحراف و گـمراهى متهم مى كردند. اين روايت در حقيقت نمونه كوشش برخى از متكلمان براى تاويل قرآن مناسب با نظريه گـنگ عصمت وامامت الهى است. موضع گـيرى مى كردند.

 

موضعگيرى امام صادق از اماميه

 

  ملاحظه مى كنيم كه امام صادق موضعگيرى منفى نسبت به متكلمين اماميه داشتند ، متكلمين نظريه سرى و خاص نسبت به امامت داشتند كه اين نظريه به مورد تاييد اهل بيت نبوده است. و با فرهنگ آنها هماهنگى نداشته است. اما متكلمين ديدگاههاى واقعى اهل البيت را نسبت به امامت به بهانه (تقيه) تأويل مى كردند. براى نمونه ذكر مى كنيم كه عده اى از شيعيان اهل كوفه از امام صادق مى پرسند: يا ابا عبد الله عده اى ادعا مى كنند كه در ميان شما هل البيت امامان مفترض الطاعه مى باشد؟ امام فرمودند: نه ، من اين را در اهل بيتم نمى دانم.  وهنگـامى كه باز هم به ايشان يادآورى مى كنند كه اين گـروه از مدعيان افرادى با تقوا و متعبد هستند ، بازهم ادعاى آنان را نفى كردند و مسؤوليت چنين گـفتارى را بر دوش خودشان گـذاشته اند. امام فرمود:" من چنين دستورى به آنان ندادم.. آنها از خودشان مسؤول آنچه گـفته اند هستند".[18]

  (كشى) مؤرخ نامدار شيعه از هشام بن سالم الجواليقى نقل مى كند كه او روزى با مردى از بنى مخزوم از اهالى مدينه درباره امامت گـفتگـو مى كردند. مرد از هشام پرسيد: پس امام ما در اين زمان چه كسى است؟ او پاسخ داد: جعفر بن محمد (صادق) . آن مرد كه خود از اهل مدينه و از اصحاب امام بود گـفت: پس در اين صورت من اين موضوع را براى رفع ابهام با امام در ميان خواهم گـذاشت.طبق اين روايت هشام پس از اين گـفتگـو از بيم ملامت امام صادق بسيار غمگـين شد.[19]

   مفيد در كتاب (الارشاد) روايت مى كند كه امام صادق در جائى روش استدلال هشام بن سالم جواليقى را در يك جمله چنين نقد مى كند كه " مى خواهد به اثر و نتيجه صحيح برسد اما راه را نمى شناسد" . همچنين امام خطاب به قيس الماصر فرمود:" در كلامت هر چه به حقيقت نزديك مى شوى همان قدر هم دور مى شوى چرا كه در كلامت حق را با باطل مى آميزى ، اما تنها اندكى از حق كافى است".[20]

   همچنين كشى در كتاب خود (الرجال) در فصل مربوط به مؤمن الطاق آورده است كه امام صادق مؤمن الطاق را پس از اتمام مناظره اى از بحث و (كلام)  نهى كرده اند ، ايشان با لحنى سرزنش بار فرمود: " عرصه را بر او تنگ كردى ، اما سوگـند كه حتى يك كلمه از حق را بر زبان نياوردى. او پرسيد چرا؟ و امام فرمود: زيرا كه تو از اصل قياس در استدلال استفاده مى كنى و حال آنكه قياس از اصول دين من نيست".[21]

   باز هم در كتاب (الرجال) آمده است كه امام در جائى ديگـر شخصى به نام مفضل بن عمر را به نزد مؤمن الطاق فرستاد تا دستور امام را مبنى بر برخود دارى از مباحثه به وى ابلاغ كند. مفضل به او گـفت: ابو عبد الله به تو دستور داده است كه سخن (كلام) نگـوئى. مؤمن الطاق در پاسخ مى گـويد: از آن بيم دارم كه طاقت نياورم.[22] مى گـويند امام صادق بعدها از فضيل بن عثمان درباره مؤمن الطاق پرسيد: مؤمن الطاق چه مى كند؟ به من رسيده است كه او بسيار جدل مى كند؟ فضيل گـفت: همينطور است. امام فرمودند: اما بدان كه حريف او در مباحثه اگـر ظريف و با هوش باشد به راحتى مى تواند ادعاهاى او را رد كند. كافى است حريف از او بپرسد كه آيا ادعاى تو از كلام امامت سرچشمه گـرفته است يا خير؟ اگـر پاسخ مثبت بدهد كه دروغ گـفته است و اگـر بگـويد خير ، به او خواهند گـفت چگـونه سخنى را كه مورد قبول امامت نيست بازگـو مى كنى؟ آنگـاه امام صادق فرمود:شما  كلام و ادعائى را ابراز مى كنيد كه اگر من آن را قبول كنم يعنى به  گمراهى اقرار كردم ، و براءت از آن كلام براى من بسيار دشوار مى باشد. فضيل گفت: آيا اين حرف از شما نقل كنم؟  امام پاسخ داد: حميّت و تعصب به آنان اجازه نمى دهد كه خود را از راهى كه بدان وارد شده اند خارج سازند. فضيل مى گـويد:[23]من اين سخن را به ابو جعفر الاحول (مؤمن الطاق) ابلاغ كردم ، و او گـفت: به جان پدر و مادرم سوگـند كه امام راست گـفتند ، حميت مرا از بازگـشت باز مى دارد.

   همچنين در همين كتاب آمده است كه يكبار امام صادق از پذيرفتن مصاحبت با ابو بصير امتناع كردند و به او فرمودند:" بدان كه اصحاب كلام ( به معنى بحث وجدل) به تباهى مى روند اما كسانى كه تسليم هستند ( در برابر حق) ، رستگـارند. امام در ادامه با نوعى گـلايه فرمود: گـاه اتفاق افتاده است كه من با يك نفر (از جدل كنندگـان) مصاحبت كنم و او را از جدل و قياس و خود محور بينى در دين مبين نهى مى كنم اما به محض آنكه از من خارج شود سخن مرا به صورت غير صحيح تاويل مى كند. بدانيد كه من برخى را از كلام و مباحثه نهى و گـروهى ديگـر را براى مباحثه مأمور كرده ام. پس هر كس كه به دلخواه خود سخن مرا تاويل كند ، معصيت كرده است".[24]

 



[1]  - الكراجكى: كنز العرفان ، ص 449 والطوسى: تلخيص الشافى ، ج1 ص 192 والحلى: منهاج الكرامه في اثبات الامامة ، ص 51 ونهج الحق ، ص 164

[2]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 368 – 362 والمجلسى: بحار الانوار ، ج11 ص 291 والحلى: كشف المراد ، ص 365 والمفيد: شرح عقائد الصدوق ، ص 106 والمفيد: النكت الاعتقادية ، ص 49 - 48

[3]  - الكلينى: روضة الكافى ، ص 293 – 292 والمجلسى: بحار الانوار ، ج74 ص 309

[4]  - نهج البلاغه ، ص 104

[5]  - همان ، ص 189 خطبه 131

[6]  - همان ، ص 27 خطبه 173

[7]  - الصدوق: الامالى ، ص 470

[8]  - الشريف الرضى: خصائص الامامه ، ص 28

[9]  - المفيد: الارشاد ، ص 204

[10]  - الكلينى: الكافى  ، ج1 ص 407

[11]  - الكلينى ، الكافى ، الروضه ، ص 212 والحر العاملى : اثبات الهداة ، ص 770

[12]  - الكلينى: الكافى ، ج1 ص 155 - 153

[13]  - هاشم معروف الحسنى ، بين التصوف والتشيع ، ص 116

[14]  - المجلسى، بحار الانوار ، ج25 ص 194

[15]  - الصدوق: عيون اخبار الرضا ، ص 64

[16]  - المجلسى ، بحار الانوار ، ج7 باب لزوم عصمة الامام

[17]  - الصدوق ، عيون اخبار الرضا ، ص 189 - 188

[18]  - الصفار ، بصائر الدرجات ، ص 276 – 174 والمفيد، الارشاد ، ص 275

[19]  - الكشى ، الرجال ، ترجمه هشام بن سالم

[20]  - المفيد ، الارشاد ، ص 280

[21]  - الكشى ، الرجال ، ترجمه مؤمن الطاق

[22]  - همان ,

[23]  - همان.

[24]  - الكشى ، الرجال ، ترجمه ابو بصير المرادى . والحر العاملى ، الفصول المهمه ، ص 8