فصل سوم

زمينه هاى تفكر امامت الهى

 

 

   در فصل قبل ديديم كه پيدايش ديدگـاه كيسانيان در دهه هاى پايانى  قرن اول هجرى دگـرگـونى وسيعى در باورهاى شيعه بوجود  آورد و منجر به ظهور گـرايشهاى متعددى ميان آنان شده است. بر اساس ديدگـاه كيسانيان امامت على بر وصيت پيامبر اكرم مبتنى بوده است. انتقال امامت به امام حسن وحسين و محمد بن الحنفيه و پس از او به ابو هاشم عبد الله فرزند محمد حنفيه ، يكا يك بر همين منوال صورت گـرفته است.

   بعدها با اتكاء بر همين ديدگـاه گـرايشهاى گـوناگـونى در ميان گـروههاى شيعه پديد آمده كه هر كدام مدعى مشروعيت خود و بطلان ديگـران شده اند. عمده ترين گـرايشهاى شناخته شده شيعى در آغاز قرن دوم هجرى را عباسيان ، طالبيان ، علويان ، فاطميان ، حسنيان ،  حسينيان ، زيديان ، و جعفريان تشكيل مى دادند. هر كدام از آنها نگـرش خاصى نسبت به مشروعيت امامت داشتند. بنا بر اين مى توان منشأ ديدگـاه فعلى شيعه را مبنى بر انحصار امامت در فرزندان ارشد امامان دودمان حسينى ، وقائل شدن به عصمت آنان و اينكه امامت از سوى خداوند و از پيش تعيين شده ، تفكرى دانست كه در اوائل قرن دوم هجرى نشو و نما يافته است. شايد بتوان علت رشد چنين تفكرى را در عكس العملى دانست كه در مقابل ديدگـاه استبدادى امويان پديد آمده باشد. در فصل پيش ديدگـاه عباسيان و برخى از گـروههاى منسوب به تشيع مورد بررسى قرار گـرفته است. در اين فصل ضمن بررسى ديدگـاه امويان بعنوان ديدگـاه حاكم سعى بر آن خواهيم داشت كه مؤلفات  فكرى شيعه هاى اماميه و ضرورت پيدايش آنها را مورد بررسى قرار دهيم.

 

ديدگـاه سياسى امويان

 

       اساساً نظريه عصمت نزد شيعيان بر اثر عكس العمل امويان بوجود آمده است، آنها فرزندان خود را به عنوان وارث خلافت شناختند و معاويه يزيد را به جانشينى انتخاب كرد و براى او سلطه مطلقه قائل شد و مردم را به اطاعت مطلقه از او كرد.  او به هنگـام تعيين فرزندش يزيد كه با پوشش مصلحت امت اسلامى صورت گـرفت ،  روى مصون بودن خلفاى اموى از گـناه و مشروعيت اقتدار مطلق آنان تاكيد مى كرد. او از عموم مردم اطاعت بى چون وچرا حتى  هنگـامى كه خليفه به نوعى در معصيت خداوند گـام بر مى دارد ، طلب مى كرد.[1]

  امويان اعتقاد به جبر و مشيئت الهى را ترويج مى كردند تا بتوانند تغيير شيوه شورائى مسلمانان صدر اسلام را عملى ساخته و موروثى شدن خلافت را مشروعيت ببخشند. به اعتقاد آنان خداوند ملك را به خلفاى برگـزيده خود مى بخشد. امويان رفتار و سيرت خود را مصداق اراده الهى دانسته و اقتدار خود را جلوه اى از قدرت خداوندى قلمداد مى كردند. آنان خلافت را در هاله اى از تقدس و عظمت فرو برده و خليفه را – كه اصولاً از گـناه مبرّاست! – از مجازات و آتش جهنم مصون مى دانند. آنان هر روزى چيزى بر القاب دينى و ويژگـى هاى خلافت مى افزودند و خليفه را مجرىِ مشيّت الهى مى دانستند.[2]

   مشهور است كه معاويه پس از امضاء قرار داد صلح و در هنگـام ورود به كوفه با نخوت وتكبر هر چه تمامتر تصريح كرد كه :" من با شما جنگـيدم تا بر شما فرمان برانم. خداوند اين فرمانروائى را به من بخشيده است ، هر چند هم كه شما راضى نباشيد".[3]

   معاويه در جائى ديگـر به يك گـروه از اهالى عراق مى گـويد:" سرزمين از آن خداوند است و من خليفه اويم. پس هر چه را براى خود برگـرفتم از آن من است ، و هر چه را به مردم واگـذار مى كنم از فضل و احسان من خواهد بود. اين ملك را خداوند به ما بخشيد".[4]

   زياد بن ابيه والى معاويه در عراق در خطبه اى خودخواهانه اعلام مى دارد:" اى مردم ، ما از سوى خداوند در ميان شما سياست مى كنيم. ثروتهاى زمين در دست ما قرار گـرفته تا از آن استفاده كنيم و از مردم دفاع كنيم. پس وظيفه شما اطاعت از ما در همه امور ، و وظيفه ما اجراى عدالت در ميان شما است".[5]

   ضحاك بن قيس الفهرى از امراى اموى ، مردمان عراق را به دليل مخالفت با ولايت عهدى يزيد نكوهش كرده و مىگـويد:" مگـر حسن و خويشاوندان او چه حقى براى دخالت در امر خداوند دارند كه معاويه را خليفه خود در زمين قرار داده ؟".[6]

   يزيد بن معاويه در مراسمى كه براى وفاى پدرش برپا ساخته بود گـفت:"معاويه بن ابى سفيان يكى از بندگـان خدا بود كه پروردگـار او را به خلافت رسانده و او را قدرت بخشيده است. خداوند آنچه را از آن معاويه بوده به ما واگـذار كرده است".[7]

   رباح بن زنباع جذامى ، يكى از اميران اموى در مدينه براى تشويق مردم كه در بيعت يزيد نشان مى دادند ، مى گـفت:" ما از شما نمى خواهيم كه با سركردگـان لَخَم ، جذام وكلب (از قبائل عرب) تبعيت كنيد. از شما مى خواهيم كه به فرزند شايسته قريش ، كسى كه خواست خداوند خلافت او را محنكى ساخته ، بيعت كنيد".[8]

   بلاذرى در كتاب (انساب الاشراف) مى گـويد:" عبد الملك بن مروان خليفه اموى كه براى تصدى امر خلافت از عراق رهسپار شام بود مردم كوفه را در خطابه اى به اطاعت و پيروى از سلطان خواند زيرا كه به ادعاى او (سلطان سايه خدا روى زمين) است".[9]

   حجاج بن يوسف ثقفى در دوران حكومت خود كامه خود در كوفه اميرالمؤمنين عبد الملك بن مروان را خليفه و امامى قلمداد مى كرد كه خداوند او را برگـزيده است.[10] حجاج نخستين كسى بود كه خليفه را به درجه برخوردارى از عصمت ارتقا مى دهد. در عنوان يكى از نامه هاى او به خليفه آمده است:" به بنده خدا عبد الملك اميرالمؤمنين و خليفه پروردگـار عالم كه او را ولايت بخشيد و از خطا و اشتباه معصوم داشت".[11]

   مروان بن محمد در نامه تبريكى كه در سال 125 هجرى به وليد بن يزيد فرستاد اظهار داشت:" امير المؤمنان بر بندگـان خدا مبارك باد. خداوند اميرمؤمنان را ازگـزند محفوظ كرد تا امر خلافت را به او كه شايسته اش بود برساند. ولايت اميرمؤمنان در تمام زبورها (منظور در تمام كتب آسمانى) آمده ودر كتاب اجل هاى مقدر شده (اجل مسمى) نيز ثبت شده است".[12]

   مؤرخان نامه مفصلى را كه وليد بن يزيد در هنگـام اخذ بيعت براى دو فرزندش نگـاشته است به تفصيل ذكر كرده اند ، از آنجا كه اين نامه جزئيات قابل توجهى را از ديدگـاه امويان در خصوص خلافت بيان مى كند  بخشى  از آن را در اينجا نقل مى كنيم. او مى گـويد:" خداوند خليفه هاى پيامبر را برگـزيده و آنان را يكايك وارث قدرت و ولايت خود قرار داده است. هر كس به قدرت آنان تعرض نمود يا در پيروى از آنان و در وحدت جماعت تزلزل ايجاد كرد و يا ولايت آنان را سبك شمارد و از اطاعت آنان سرباز زد ، خداوند او را منكوب كرده وبراى عبرت ديگـران او را خوار ساخت. هر كس كه با اين خلافت همراه بود واز آن پيروى نمود ، بيگـمان اطاعت  خداوند را به جاى آورده و به وارستگـى و راه راست دست يافته وخير دنيا و آخرت را از آن خود ساخته است. اما هركس كه از راه خلفا روى گـرداند ، بى شك بخت خود را در عنايت خداوند از دست داده و با معصيت خود دنيا و آخرت خود را باخته است. اطاعت و رويگـردانى از اين امر يعنى هلاك و گـمراهى و تباهى و دورى از شاهراه تقوا و نيك منشى است. پس با اطاعت به درگـاه خداوند تقرب بجوئيد و از عاقبت آنانكه با خلفا دشمنى ورزيدند و مى خواستند نور خداوندى را خاموش سازند عبرت بگـيريد". آنگـاه در مورد ولايتعهدى و موروثى شدن خلافت چنين ادامه مى دهد:" سپردن كار به دست كسى كه داورى الهى بر زبان او جارى است و خداوند در توفيق او براى تصدى كار آينده مسلمين ياورى كرده در حقيقت كامل كردن آئين است.. پس خداوند مهربان را سپاس بگـزاريد كه شما را به پيمان ولايتعهدى كه باعث آرامش دلهايتان مى شود هدايت نمود.. بدانيد  از هنگـامى كه اميرمؤمنان (اشاره به خود دارد) تصدى امور را بر عهده گـرفت هيچ گـاه مشغله اى مهمتر از تعيين جانشين و تجديد پيمان براى تضمين آينده امت نداشته است. يعنى اينكه امير مؤمنان مى بايست شخصى را كه در درستكار و رستگـارى و اصلاح امور از همه شايسته تر است مى يافت و اينك امير مؤمنان اين دو را از حيث ديندارى و جوانمردى و شناخت مصلحت شايسته اين منزلت الهى مى داند. پس به نام خدا به (الحَكَم) و برادرش (عثمان) پيمان اطاعت ببنديد.. از خدا مى خواهم كه آنچه او به تقدير خود بر زبانم جارى ساخته است ، باعث سرور و عاقبت خير براى امت بشود ، زيرا كه همه چيز در يد قدرت اوست".[13] 

   امويان در حقيقت همواره از عموم مسلمين اطاعت محض را طلب مى كردند. آنان از آيه معروف (اطيعوا الله واطيعوا الرسول وأولي الأمر منكم ) 59 النساء ( از خدا ورسول واولى الامر خود اطاعت كنيد) تفسيرى مطلق ارائه مى كردند.

 

واكنش شيعى

 

  اصرار در اطاعت مطلق و توجيه دينى آن در حقيقت شيوه امويان براى سركوب معارضان ودر رأس آنان قيامهاى شيعى بود. واكنش فكرى معارضان در قبال اين شيوه به رسميت نشناختن مشروعيت امويان بود. بنا بر اين مفاهيمى مانند اولويت اهل بيت در حق خلافت وحكومت ، و يا مفهوم (از سوى خدا منصوب شدن) و دست آخر (معصوم بودن از گـناه اهل بيت) براى مقابله با طرز تفكر امويان رشد و نمو يافت. همراه باكشمكش درونى گـروههاى شيعه براى كسب رهبرى سياسى ، نظريه امامت الهى كه مبتنى بر همان سه اصل: (عصمت ، نص ، و منصوب شدن از سوى خداوند) به منصّه ظهور رسيد.

     معروف ترين نظريه پردازان شيعى مدافع اين شيوه فكرى سده هاى اوليه تاريخ اسلام مى توان شخصيت هاى زير را نام برد:

   1 – سخنور معروف ابو جعفر الاحول محمد بن على النعمان ، ملقب به (مؤمن الطاق) كه كتابهاى متعددى در خصوص امامت مانند (الامامة ، المعرفة ، الرد على المعتزلة في امامة المفضول) را تاليف كرد.

   2 – على بن اسماعيل بن شعيب بن ميثم التمار ، ابو الحسن الميثمى ، كه علامه طوسى در كتاب (الفهرست) در باره او گـفت: او نخستين كسى است كه در مورد مذهب اماميه سخن گـفت و كتابهاى (الامامة ، والاستحقاق ، والكامل) را نگـاشت.

  3 – هشام بن سالم الجواليقى

 4 – قيس الماصر

  5 –حمران بن اعين

  6 – ابو بصير ليث بن البخترى المرادى الاسدى

  7 - هشام بن الحكم الكندى كه كتابهاى متعددى از جمله: (الامامة ، الرد على هشام بن سالم الجواليقى ، الرد على شيطان الطاق ، التدبير في الامامة و امامة المفضول ، و الوصية و الرد على منكريها، و اختلاف الناس في الامامة ، و المجالس في الامامة) از اوست. شيخ طوسى در كتاب (الفهرست) مى گـويد: هشام با صناعت هاى كلامى آشنا بود و از علم كلام در موضوع امامت سود برد. او مذهب شيعه را با نظريه پردازى خود آراسته كرد. علامه حلى نيز در كتاب (الخلاصه) مى گـويد: او نخستين كسى است كه مباحث امامت و نص و وصيت را باب كرد و مذهب شيعه را آراست.

  8 – محمد بن الخليل ، معروف به السكاك ، از ياران هشام بن الحكم كه او نيز از متكلمين و سخنوران بوده و با هشام نيز در برخى از مباحث (بجز مبحث امامت) نظر مخالف ابراز مى كرد. كتابهاى (المعرفة ، الاستطاعة ، الامامة ، والرد على من أبى وجوب الامامة بالنص) از اوست.[14]

   اين دسته از متكلمان در آثار خود در پى اثبات اين مسأله هستند كه امامت بطور عام تنها بوسيله نص يا وصيت ويا انجام معجزات غيبى از سوى امام قابل اثبات است. بعبارت ديگـر امامت از سوى خداوند و از پيش معين شده است. بطور خاص نيز امامت تنها در اهل بيت پيامبر و در نسل ذكور امام حسين بطور موروثى تا روز قيامت ادامه خواهد يافت.

   براى روشن شدن جوانب مختلف اين ديدگـاه مناظره اى را كه ميان مؤمن الطاق و زيد بن على با رد امام باقر صورت گـرفته و در كتابهاى (الكافى) و (الاحتجاج) آمده است ، نقل مى كنيم. زيد ، كه در صدد تدارك قيام سال 122 هجرى خود در مقابل هشام حاكم اموى بود ، از مؤمن الطاق براى پيوستن به قيام دعوت مى كند ، اما مؤمن الطاق به زيد به اين دليل كه او امام تعيين شده اى از سوى خداوند نيست پاسخ منفى مى دهد.

    مؤمن الطاق مى گـويد:" زيد بن علي كسى را  دنبال من فرستاد و من به نزد او رفتم و او از من پرسيد: اى ابو جعفر اگـر يكى از ميان ما (اهل بيت) براى قيام دعوت كند چه پاسخى خواهى داد؟ گـفتم: اگـر پدرت يا  برادرت باشد  دعوت را قبول مى كنم. زيد گـفت: من مى خواهم عليه اين ظالمين را اعلان جهاد كنم ، پس از من تبعيت كن. گـفتم: جانم فدايت ، خير. پرسيد: از جان خود ترسيده اى؟ گـفتم: من كه يك جان بيشتر ندارم ، اما بدان كه اگـر خدا را حجتى روى زمين باشد پس پيوستن به تو باختن جان است ، و اگـر فرض كنيم حجتى روى زمين نباشد پس تاييد تو يا اعتراض از راهت ارزشى يكسان خواهد داشت. او گـفت:اى ابو جعفر پدرم آنقدر مرا دوست مى داشت كه از هنگـام كودكى غذا را براى من لقمه مى كرد و آن را سرد مى كرد تا گـرماى غذا دهانم را نسوزاند. آيا پدرم با آنهمه علاقه اى كه به من اظهار مى كرد بيمى از آن نداشت كه من به عذاب جهنم گـرفتار شوم؟ چگـونه است كه او حجت را به تو شناساند اما مرا از آن نا آگـاه گـذاشت؟ گـفتم: فدايت شوم ، او ترا آگـاه نكرد تا از عذاب جهنم مصون بمانى چون بيم داشت كه نپذيرى ، اما مرا آگـاه كرد چون باكى از آن نداشت. ا گر قبول كنم نجات مى يابم و اگـر اعراض كنم در جهنم خواهم بود. مگـر همانند يعقوب كه رؤياى خود را از فرزندانش كتمان نكرد؟!".[15]

   كشّى در كتاب (الرجال) نيز اين مناظره را با روايت مشابهى نقل مى كند ، اما مى گـويد كه اين مناظره در زمان امام صادق و در حضور ايشان صورت گـرفت. به روايت كشى سؤال زيد از مؤمن الطاق اين بود كه: اى محمد ، به من خبر رسيد كه تو ادعا مى كنى امام مفترض الطاعه آل محمد را مى شناسى؟ كه او پاسخ داد: پدرت ترا آگـاه نكرد چون بيم داشت كه تو كفر بورزى و شفاعت تو نيز زايل شود.

   يكى ديگـر از مناظرات فلسفى آن زمان در زمينه امامت وبيان ضرورت معصوم بودن و همچنين برخوردارى امام از علم غيب مطرح شد ، مناظره  هشام بن حكم  بود كه با يك مرد شامى و در حضور امام صادق صورت گـرفت و در كتابهاى مفيد و صدوق نيز نقل شده است.

   مرد شامى از هشام پرسيد: در مورد امامت اين مرد (يعنى جعفر صادق) چه مى گـوييد؟

   هشام به شدت خشمگـين شد و پرسيد: آيا تصميم خداوند براى مردم درست تر است يا تصميم خودشان؟

-   خوب ، بى شك تصميم پروردگـار صحيح تر است.

-   پروردگـار چه تصميمى در خصوص دين مردمان مجرى ساخت؟

-    آنها را به پيروى از دين تكليف كرد ، دليلى به آنها نشان داد وحجتى را براى آنها تعيين كرد تا گـمراه نشوند.

-   وآن دليل و حجت چه چيز و چه كسى بود؟ مرد شامى گـفت:

-   رسول الله. هشام پرسيد:

-   پس از او چه كسى بود؟

-   كتاب خدا و سنت رسول .

-   آيا كتاب خدا و سنت رسول ، امروز هم مى تواند اختلاف بين ما را بر طرف كنند؟

-       بلى

-   بس تو از پى شام آمدى. گـيريم  من و تو نمى توانيم بر يك مسأله اتفاق نظر باشيم؟

مرد شامى به فكر فرو رفت آنگـاه امام صادق به او گـفت:

-   چرا سخن نمى گـوئى؟. مرد شامى گـفت:

-   اگـر بگـويم كه اختلافى در كار نيست واقعيت را نگـفتم و اگـر ادعا كنم كه كتاب خدا و سنت رسول مى توانند اختلاف را رفع كنند نيز سخن به گـزاف گـفتم چون تفسير قرآن و سنت گـوناگـون است ، اما من نيز مى توانم همين سؤال را مطرح كنم. امام صادق گـفت : از او بپرس او پاسخ لازم را دارد. مرد شامى نيز همين سؤالهاى قبلى را مطرح كرد و در پايان پرسيد:

-   چه كسى در حال حاضر حجت خدا بر روى زمين است؟ هشام گـفت:

-   بزرگـمردى كه در حضور او نشسته ايم، يعنى ابو عبد الله جعفر صادق حجت خدا روى زمين است ، همان كسى كه علم اخبار آسمان را از پدران خود به ارث برده است.

مرد شامى پرسيد:

-   چگـونه اين موضوع بر من ثابت مى شود؟ هشام گـفت:

-   هرچه به نظرت مى آيد از او بپرس . مرد شامى گـفت:

-   راه چاره را بر من بستى. بايد از خودشان سؤال كنم.

  آنگـاه امام صادق گـفت: من پرسشهايت را  از پيش مى دانم و پاسخ را مى گـويم. آيا مى خواهى چگـونگـى مسافرت و مسير سفرت را بازگـو كنم؟ تو در فلان روز از شام خارج شدى و در راه به فلان شخص برخوردى و از فلان محل گـذشتى و فلان شخص بر تو گـذشت...

   مرد شامى نيز در هر موردى گـفتار امام را تاييد مى كرد.[16]

 

مناظره ديگـر نيز به وسيله صدوق روايت شده است. اين مناظره در زمينه امامت ميان هشام از يكسو و ضرار و عبد الله بن يزيد الاباضى از سوى ديگـر در مجلس رسمىِ يحيى بن خالد وزير برمكى سلسله عباسى صورت گـرفت.

   ضرار پرسيد:

-   چگـونه امام تعيين مى شود؟ و هشام پاسخ داد:

-   همانطور كه خداوند پيامبر را مشخص مى كند

-   بدين ترتيب امام هم يك پيامبر است!

-   خير ، نبوت در آسمان وبوسيله فرشتگـان منعقد مى شود ، اما امامت را مردان منعقد مى كنند ، ولى هر دو به اذن خدا صورت مى گـيرد.

-   چه نشانى و دليلى بر آن هست؟

-   بسيار بديهى است. او سه حالت خارج نيست ، يا اينكه خداوند پس از  پيامبر تكليفى براى مردم قائل نباشد كه در اين صورت مردم مانند حيوانات رها هستند مسؤوليتى ندارند. يا اينكه بگـوئيم پس از رسول خدا چنان آگـاه شدند كه ديگـر به هيچ كس نياز ندارند ، و حالت سوم اينكه مردمان براى راهيابى به حق به راهنمائى نياز دارند كه اشتباه نمى كند ، گـزاف نمى گـويد ، از گـناه معصوم است ، همه به او محتاج باشند و او به كسى محتاج نباشد.

-   خوب چگـونه مى توان او را يافت؟

-   هشت نشانه را بايد داشته باشد ، چهار نشانه در نسب او وچهار نشانه ديگـر در ويژگـيهاى او. نشانه هائى كه در نسب لازم است اينست كه او بايد از نظر نژاد ، قبيله و دودمان  از مشهورترين  آنها باشد وهمچنين  لازم است  كه اشاره اى از سوى پيامبر به وى شده باشد. نژاد عرب كه پيامبر خدا نيز از ميان آنان برخاسته است. بى شك مشهورترين خلق خدا و صلاحدارتين آنان براى تصدى امامت است.  آنجا كه پيامبرى منحصر به امت عرب گـشته و خداوند صلاح را بر آن دانسته كه اين امر را از بيگـانگـان از عجم و غير عجم دريغ دارد پس دور از حكمت خداوندى است كه امامت را به شخصى خارج از امت عرب واگـزارد. حال اگـر بپذيريم كه امت عرب به دليل اتصال و خويشاوندى با پيامبر شايستگـى امامت را يافت پس شايسته آنست كه بگـوئيم قريش ، و به همين ترتيب اهل بيت رسول از ديگـران در اين امر مقدم تر هستند. اما از آنجائى كه تعداد فرزندان اهل بيت فزونى يافته ومدعيان امامت از ميان آنان نيز زياد است پس مى بايست امامت از آن كسى باشد كه رسول خدا از پيش او را تعيين كرده باشد چون در غير اين صورت اختلاف بروز خواهد كرد.

اما چهار نشانه ديگـر آنست كه او مى بايست از تمام مردم به احكام الهى وسنت آگـاه تر و از آنان شجاع تر وسخاوتمند تر باشد ، و همينطور بايد از تمامى گـناهان معصوم و مصون باشد.

آنگـاه عبد الله بن يزيد الاباضى گـفت: چرا بايد آگـاهترين مردم باشد؟ هشام در پاسخ گـفت:

-   چرا كه اگـر به تمامى احكام و حدود و سنتها به دقت آگـاه نباشد ، بيم آن مى رود كه حدود را كم و زياد كند ، گـناهكارى را نا بجا ببخشد ويا بى گـناهى را به نا حق مجازات كند. از اينرو چنين شخصى ممكن است به جاى صلاح تباهى به بار آورد.

اباضى گـفت: از چه روى بايد از گـناه معصوم باشد؟ هشام گـفت:

-   زيرا كه اگـر معصوم نباشد ، ناگـزير خواهد بود كه رفتار وسلوك خود را حتى از نزديكان هم پنهان كند. چنين شخصى نمى تواند حجت خدا باشد.

اباضى پرسيد: و چرا بايد شجاع ترين آنها باشد؟

-   امام تكيه گـاه مسلمانان در جنگهاست. خداوند در قرآن مى فرمايد: (هر كس كه از جنگ با دشمنان روى گـرداند.. بى گـمان خشم خداوند بر او نازل خواهد شد) پس او مى بايست بى باك ترين مردم باشد تا از خشم خداوند دور باشد.

-   و چرا بايد سخاوتمندترين آنها باشد؟

-    از آن روى كه خزانه و بيت المال مسلمين در دست اوست. اگـر سخاوتمندترين نباشد در حفظ و نگـهدارى از بيت المال خيانت ورزيد. آيا حجت خدا مى تواند شخصى خيانتكار باشد؟.[17]

شيخ صدوق در (الامالى) نيز سخن از هشام بن الحكم به نقل از محمد بن ابى عمير در باب فلسفه عصمت بازگـو مى كند. ابن ابى عمير مى گـويد از هشام پرسيد كه آيا امام حتما معصوم است؟ هشام گـفت: بلى ، پرسيدم: عصمت او چگـونه است؟ و چگـونه شناخته مى شود؟ گـفت: انسان گـناهان را به يكى از چهار دليل حرص ، حسد ، خشم ، و شهوت مرتكب مى شود. امام دچار حرص بر دنيا نمى شود چرا كه ملك تحت سيطره اوست. حسود نيز نمى تواند باشد چرا كه انسان تنها به  ما فوق خود حسد مى ورزد حال آنكه امام خود بر ترين شخص است پس چگـونه و به چه كسى حسد بورزد؟ امام از خشم بدور است ، خشم او تنها براى خداست. او مى بايست دستورهاى خدا را قاطعانه و بدون توجه به ملامت ديگـران اجرا كند. دست آخر اينكه امام به دنبال شهوات  ودنيا طلبى نيست چرا كه خداوند عز وجل آخرت را در ديد او دوست داشتنى تر و زيباتر از مظاهر دنيا مى نماياند. آيا ممكن است كسى از صورت زيبا رويگـردان شود وبه طالع زشت توجه كند؟ آيا ممكن است كسى خوراكى تلخ را به خوراكى گـوارا ولباسى خشن را به لباس نرم وهمينطور دنياى فانى را به نعمت جاويد ترجيح دهد؟ [18]

 

امامت الهى

 

    مى بينيم كه از اين دوره به بعد نظريه (اماميه) با اين ويژگـى كه امامت (امرى الهى) است ، تبديل به نظر رسمى شيعه مى شود. امام تنها از سوى خداوند منصوب مى شود وحتى امام پيشين نيز نمى تواند نظر شخصى خود را در تعيين امام بعدى ملاك قرار دهد. عمرو بن اشعث به نقل از امام صادق مى گـويد:" شايد به نظرتان بيايد كه ما امر امامت را به كسى كه دلخواه ماست واگـذار مى كنيم؟! بخداى سوگـند كه امامت عهدى است كه از زبان رسول خدا به نام يكايك امامان آمده است تا اينكه به صاحب الامر منتهى مى شود".[19]

   اسماعيل بن عمار مى گـويد كه از امام كاظم در باره  امامت سؤال كردم: آيا اين وظيفه الهى امام است كه پيش از مرگ شخص ديگـرى را به امامت منصوب كند؟ فرمود: بلى . گـفتم: آيا وظيفه اى كه از سوى خداوند محوّل شده است؟ فرمود: بلى.[20]

   در روايت ديگـر آمده است كه يحيى بن مالك از امام رضا در مورد معنى آيه:" ان الله يأمركم ان تؤدوا الأمانات الى أهلها" (خداوند به شما دستور مى دهد كه امانات را به صاحبانشان باز گـردانيد) سؤال مى كند ، و امام رضا در پاسخ مى فرمايد: يعنى اينكه از هر امامى به امامى ديگـر سپرده شود وسپس فرمود: اى يحيى ، بدان كه اين موضوع به دلخواه او نيست بلكه از سوى خداوند است.[21]

   مى توان گـفت كه استدلالهاى فوق مهمترين فرازهاى استدلال نخستين پيروان مسلك اماميه را تشكيل مى دهد. نخستين تدوين كنندگـان اين طرز تفكر نيز كسانى مانند كشّى ، نجاشى ، شيخ صدوق ، شيخ مفيد ، شيخ طوسى وحلى بوده اند. گـروهى از متكلمان قرن سوم و چهارم شيعه ، گـسترش بيشترى به مبانى فكرى اماميه اثنى عشريه دادند. يكى از آنان فضل بن شاذان بن الخليل الأزدى النيشابورى ( متوفى در ميانه قرن سوم هجرى) كه كتابهاى متعددى مانند (مسائل في الامامه ، وكتاب الامامه الكبير ، و الخصال في الامامه ، و فضل اميرالمؤمنين ، وكتاب القائم) را  به رشته تحرير در آورد. متكلمان ديگـرى نيز بودند كه عهده ترين آنان راوندى كه او نيز كتابى به نام (الامامة) نگـاشت ، وثُبَيت بن محمد العسكرى ، يار ابو عيسى وراق. همچنين فضل بن عبد الرحمن وابو سهل اسماعيل بن على نوبختى (متوفى به سال 290 هجرى) ، ابو جعفر عبد الرحمن بن قبه ( متوفى در ميانه قرن چهارم) ونويسنده كتاب (الانصاف والانتصاف في الامامه) والشريف المرتضى (متوفى به سال 441 هجرى) است كه كتاب معروف (الشافى في الامامة) از اوست.

 

   فلسفه عصمت

 

  فلسفه عصمت از نظر علم كلام بطور كلى بر پايه (ضرورت اطاعت مطلقه از ولى امر) مبتنى شده است. اين نظريه در مقابل نظريه (اطاعت مشروط از حاكم) پديد آمده است كه به رعيت اجازه مى دهد از حاكمى كه ممكن است گـناهى مرتكب شود و يا امر به گـناه بكند در آن زمينه اطاعت نكنند وحتى  زمينه خلع حاكم را در هنگـامى كه به فسق و انحراف مبتلا مى شود فراهم  مى سازد.

   در حقيقت نظريه اطاعت مطلق از حاكمان – حتى در صورت اظهار اعمال ناروا – نظريه ايست كه پيش از همه از سوى امويان ترويج  يافت . امويان آيه معروف (اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الأمر منكم ) را از دستاويز اطاعت مطلق را تنها در صورتى روا دانستند كه امام شخصى باشد كه از سوى خداوند معصوم شده باشد تا اصولاً دستورى مبنى بر معصيت خداوند صادر نشود.

   شيخ طوسى در كتاب (تلخيص الشافى) مى گـويد:" اثبات معصوم بودن از آن روست كه مردمان به او اقتدا مى كنند و به همين خاطر او را امام مى خوانند. مثلاً امام جماعت كسى است كه نماز گـزاران به او اقتدا مى كنند بنا بر اين چنانچه مسلمانان اجماع كنند كه امامى را مقتداى خود قرار دهند ضرورتاً چنين امامى مى بايد از معصومين باشد چرا كه در غير اين صورت اجراى فرمانهاى امام مانند قصاص و اخذ اموال ، جنبه قتل و گـناه به خود مى گـيرد بنا براين امام خود مى بايستى مصون از گـناه باشد". شيخ طوسى با توجه به همين ويژگـى عصمت با مفهوم اطاعت نسبى و مشروط از امام كاملاً مخالفت مى كند. او چنين استدلال مى كند:" و اگـر گـفتيم كه اقتدا منحصر به اعمال نيكوى امام است وتبعيت از اعمال ناروا و همچنين اعمالى كه مورد شك هستند جائز نيست ، مى گـوئيم كه اين شيوه ، اصل اقتدا و تبعيت را كاملاً منتفى مى سازد زيراكه در اين صورت اين امام است كه به تبعيت رعيت خويش در آمده است و غلط بودن چنين شيوه  اى آشكار است".[22]

   شيخ مفيد نيز در كتاب (النكت الاعتقاديه) مى گـويد:" اصولاً غرض از منصوب ساختن امام تبعيت از اوست ، پس اگـر خطا كار باشد بايد او را از خطا نهى كرد و اين موضوع او را از محبوبيت مى اندازد و اين يعنى نقض غرض. از سوى ديگـر دست برداشتن از عمل واجب  و نهى از منكر خود باطل است پس اگـر امام معصوم نباشد يا افراط بوجود مى آيد يا تفريط".[23]

   حلّى نيز عقيده  اماميه اثنى عشريه را چنين توصيف مى كند: اماميه بر آنست كه امامان مانند انبياء اند از كودكى تا مرگ از تمام خطاها و گـناهان عمدى وسهوى مبرّا هستند ، و بعبارتى امامان معصوم اند زيرا كه آنان درست مانند پيامبر استوار كننده وحافظ شرع هستند. دليل ديگـر آنكه ميان ظالم و مظلوم است. وظيفه امام جلوگـيرى از تعدّى زورجويان و جلب مردم به سوى اطاعت از خداوند و پرهيز از گـناه دادن حدود و تعزيرات است. پس اگـر امام خود مرتكب چنين گـناهى بشود و يا اينكه حتى محتمل باشد كه چنين خطائى مرتكب شود ، ديگـر سودى از امامت عايد نخواهد بود. در چنين حالتى وجود يك امام ديگـر  لازم و ضرورى مى باشد واين يعنى دور تسلسل".[24]

 

ضرورت وجود عالم ربانى ومسأله تفسير قرآن

 

    گـذشته از موضوع اطاعت و تبعيت و ضرورت معصوم بودن امام ، برخى از متكلمان فلسفه عصمت را از زاويه نياز به وجود مفسر صالح براى تفسير قرآن  نگـريستند. كلينى در (الكافى) در زمينه استدلال مذكور حديثى را از منصور بن حازم نقل مى كند ، او مى گـويد: به مردم مى گـفتم كه شما مى دانيد رسول خدا حجت او روى زمين بود. اما من مى دانستم كه قرآن را همه گـروهها دستاويز قرار مى دهند تا منويات و ديدگـاههاى خود را توجيه كنند. هم (مرجئه) وهم (قدريه) وحتى زنديقان كه هر گـز به قرآن اعتقاد ندارند در استدلالشان از قرآن استفاده مى كنند بنابراين به اين نتيجه رسيدم كه تنها در صورتى مى توان از قرآن سود برد كه علم آن را از سوى يك قيّم كه به حقيقت قرآن آگـاه است ، بياموزيم . به آنان گـفتم: قيّم قرآن چه كسى است؟ گـفتند: ابن مسعود از حقيقت قرآن آگـاه است ، عمر و حذيفه نيز از رموز آن آگـاهند. گـفتم: آيا به تمام آن اشراف دارند؟ گـفتند: خير. از آن پس ، من جز على بن ابى طالب هرگـز كسى را نيافتم كه مردم او را عالم به  تمامى قرآن بدانند. از اينرو من شهادت مى دهم كه على تنها قيّم قرآن است.[25]

   بعدها فلاسفه ومتكلمين ديگـرى نيز آمدند واين چهارچوب فكرى را تحكيم بخشيدند. سيد مرتضى در (الشافى) مى گـويد: " ضرورى است كه امام به تمام احكام بدون استثنا آگـاهى كامل داشته باشد چرا كه در غير اين صورت او نمى تواند به وظايف خود عمل كند. پس اگـر وظيفه امام تصدى مسؤوليت تمامى مسائل ريز و درشت وآسان و دشوار حكومتى و دينى باشد ، بنابر اين  او بايد به تمامى احكام و مسائل دين آگـاه باشد".[26]

   شيخ طوسى در جائى مى گـويد: نياز به اثبات ندارد كه نمى توان احكام مورد نيازمان را از مجراهاى طبيعى آن يعنى اجماع و تواتر حديث و جز آن بدست آورد. پس اگـر دلائل براى رد يا تاييد حكمى از قوت يكسانى برخوردار باشد بايد راه حلى براى عمل به شريعت و پرهيز از اختلاف امت وجود داشته باشد. امامى كه ما مى گـوئيم در حقيقت همان پناهگـاهى است كه ما مى جوئيم".[27] در جاى ديگـر آورده است:" بر ما ثابت است كه امام هم در امور دينى و هم در تمام امور حكومتى چه آسان و چه سخت و چه آشكار و چه پنهان مسؤوليت دارد پس اگـر امام به تمام احكام از قبل عالم نبوده باشد  هرگـز قادر به انجام صحيح مسؤوليت  نخواهد بود".[28]

   بدين ترتيب شيخ طوسى حتى كسب علم و رجوع به اجتهاد به وسيله امام را نقض شأن امامت مى داند:" اگـر گـفته شود كه امام مانند ديگـر عالمان در صورتى كه بر حكمى احاطه نداشته باشد مى تواند حكم را از طريق اجتهاد يا رجوع به اخبار ويا استفاده از نظر عالمان ديگـر بدست آورد ، مى گـوئيم كه اين روش تنها براى عالمان عادى مجاز است اما امام چنانچه بخواهد براى وصول به معرفت از عالمان ديگـر تقليد كند اين امر صورت قبيحى خواهد داشت. بنابر اين امام از همان آغاز بر تمام مسائل علم دارد. ما اين نظر مخالفين را كه حكّام مى توانند در برخى از مسائل به علما رجوع كنند و سپس در خصوص آن مسأله حكمى صادر كنند ، كاملاً رد مى كنيم و آن را نقصى براى حاكم و امام مى دانيم".[29]

 

شايسته ترها وشايسته ترين

 

   گـذشته از مسأله عصمت و برخوردارى از علم ربانى در ديدگـاه اماميه به عنوان شرط امامت شناخته شده اند ، شرط ديگـرى نيز مطرح است و آن اينست كه امام مى بايست دقيقاً شايسته ترين ، شجاع ترين و سخاوتمند ترين فرد جامعه مسلمانان باشد.

   شيخ طوسى مى گـويد:" امام ضرورتاً مى بايستى از تمام افراد رعيت شايسته تر باشد".[30] و در جاى ديگـر مى گـويد: " از آنجا كه امام مسؤوليت رهبرى جهاد با دشمنان را بر عهده دارد لذا بايد از ديگـران شجاع تر و از نظر جسمانى نيرومند تر باشد. اصولاً رهبر و رئيس يك امت مى بايست در تمام صفات و ويژگـيهائى كه با رياست او مرتبط است برترى مطلق داشته باشد. سياست جامعه با تدبير امام و رئيس آن جامعه شكل مى گـيرد. امام بايد در حكمت وعقل مرجع ديگـران باشد تنها شايسته ترين را برگـزيند. عرف شرع حكم مى كند كه رئيس در هيچ زمينه اى از ديگـران تبعيت نكند".[31]

   سيد مرتضى نيز چنين استدلال مى كند:" اگـر در هر زمينه اى شخص ديگـرى از امام شايسته تر باشد پس امام ناگـزير از تبعيت و تقليد در آن زمينه مى شود و اين از منطق و حكمت كاملاً به دور است. بدين ترتيب بر ما ثابت مى شود كه امام بايد در تمام علوم دينى واحكام از تك تك ما بر تر وشايسته تر باشد".[32]

 

از "عصمت" .. تا "نصّ"

 

  حال كجا مى توان پى برد كه امام (بطور كلى) تا چه اندازه  حائز شرايط عصمت ، شجاعت ، سخاوتمندى و بر ترى مطلق است. بعبارت ديگـر چگـونه مى توان امام را شناخت و مشخص كرد؟ پاسخ ديدگـاه اماميه اينست كه تنها روش صحيح يافتن امام نه شناختن و برگـزيدن او از طرف امت ، بلكه كشف او از طريق نصوص الهى و وصيت امامان پيشين و ديدن معاجز غيبى اوست.

   شيخ مفيد مى گـويد:" اگـر بپذيريم كه امام لزوما دانا ترين مردم به احكام و تمام شؤون دينى  باشد ، پس براى مردم عادى جامعه احراز اين شرايط نيز تنها با ديدن معجزات خارق العاده و با توجه نصوص الهى ثابت مى شود. راه ديگرى براى شناخت و معرفت امام وجود ندارد".[33]

   بديهى است كه در اين ديدگـاه امكان برگـزيدن وانتخاب ويا استفاده از شيوه شورى كاملاً منتفى است. برگـزيدن امام تنها از طريق غير بشرى يعنى استفاده از نصوص الهى امكان پذير است.

   سيد مرتضى مى گـويد:" از آنجا كه افراد امت خود علم كمترى دارند پس چگـونه ممكن است كه معيار تشخيص اعلم بودن كسى ديگر قرار بگيرند ؟ بنابر اين هيچ روشى براى شناختن و برگـزيدن امام وجود ندارد. برگـزيدن امام تنها از طريق خداوند است. مردم تنها از طريق نصوص الهى امام را مى شناسند".[34] و در جاى ديگـر نيز مى گـويد:" پس ثابت كرديم كه انتخاب فقط تباهى به بار مى آورد. برگـزينندگـان هرگـز نمى توانند با نظر و اجتهاد خود به عصمت و شايستگـى مطلق امام پى ببرند. تنها خداوند آگـاه به غيب است كه اين ويژگـيهارا  تشخيص مى دهد و از طريق نصّ به مردم معرفى مى كند. كاملاً غير منطقى است كه خداوند تكليفى را از مردم بخواهد كه توانائى انجام را ندارند ، چون وسيله تشخيص را ندارند".[35]

 



[1]  - تاريخ الطبرى ، ج6 ص 170 ، والامامة والسياسة ، ج1 ص 151

[2]  - حسين عطوان ، الشورى في العصر الأموى ، ص 30 وهمچنين كتابهاى أنساب الاشراف والبداية والنهاية في التاريخ ، وتاريخ الرسل والملوك ، والعقد الفريد والكامل في التاريخ وتاريخ الخلفاء.

[3]  - البداية والنهاية ، ج8 ص 131

[4]  - انساب الاشراف ، ج4 ص 117

[5]  - الجاخظ: البيان والتبيين ، ج2 ص 94 ، تاريخ الرسل والملوك ج5 والعقد الفريد ج4 ص 112 و الكامل في التاريخ ، ج3 ص 449 وشرح نهج البلاغة لابن ابى الحديد ، ج16 ص 202

[6]  - ابن قتيبة: الامامة والسياسة ، ج1 ص 169

[7]  - همان: ج1 ص 204

[8]  - البيان والتبيين ، ج1 ص 300

[9]  - البلاذرى: انساب الاشراف ، ج5 ص 354

[10]  - ابن قتيبه: الامامة والسياسة ، ج2 ص 32

[11]  - العقد الفريد ، ج5 ص 25

[12]  - تاريخ الرسل والملوك ، ج7 ص 216

[13]  - همان ، ج7 ص 221

[14]  - الحلى: الخلاصه ، ص 93 و178 . والمفيد : الارشاد ، ص 280 وهمچنين كتابهاى الرجال از الكشى والنجاشى ، والفهرست از طوسى ، وعلل الشرائع از شيخ صدوق ، ص 203

[15]  - الكلينى: الكافى ، ج1 ص 174 والطبرسى : الاحتجاج ، ج 2 ص 141

[16]  - المفيد: الارشاد ، ص 279 - 278

[17]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 368 – 32 والمجلسى: بحار الانوار ، ج11 ص 291

[18]  - الصدوق: الامالى ، ص 633 – 632 وعلل الشرائع ، ص 204

[19]  - على بن بابويه قمى:الامامة والتبصرة من الحيرة ، ص 165

[20]  - همان

[21]  - همان ، ص 166

[22]  - الطوسى: تلخيص الشافى ، ج1 ص 192

[23]  - المفيد: النكت الاعتقاديه ، ص 48

[24]  - الحلى: نهج الحق وكشف الصدق ، ص 16 ، الحلى: منهاج الكرامه في اثبات الامامه ، ص 51 چاپ سنگـى ، محمد صادق صدر: الشيعه الامامية ، ص 129

[25]  - الكلينى: الكافى – الحجة ، ص 169

[26]  - المرتضى : الشافى، ص 15 - 14

[27]  - الطوسى: تلخيص الشافى ، ج1 ص 108

[28]  - همان ، ج1 ص 236

[29]  - همان ، ج1 ص 240

[30]  - الطوسى: تلخيص الشافى ، ج1 ص 211 - 199

[31]  - همان ، ج1 ص 264

[32]  - المرتضى: الشافى ، ج2 ص 42

[33]  -المفيد: الثقلان – الكتاب والعترة / عدة رسائل ، ص 179

[34]  - المرتضى: الشافى ، ج2 ص 17 و42

[35]  - همان ، ج4 ص 6