فصل دوم

 

از شورى  تا.. حكومت موروثى

 

ديدگـاه كيسانيان

 

تاريخ نگـاران نخستين شيعه مانند نوبختى ، اشعرى قمى وكشى ، اولين هسته هاى تحول فكرى در ميان اصحاب ميرمؤمنان على (ع) را به شخصى به نام (عبد الله بن سبأ) نسبت داده اند. گـفته مى شود كه اين شخص ابتدا يهودى بوده و به دين اسلام روى آورد. نوبختى درباره ابن سبأ مى گـويد:" او نخستين كسى است كه به واجب بودن امامت على آشكارا دعوت مى كرد. ابن سبأ در دوران يهودى گـرى اش قائل به وصى بودن  يوشع بن نون پس از موسى بود. پس از گـرويدن به اسلام نيز على را وصى رسول خدا مى دانست. او آشكارا از دشمنان على اظهار بيزارى مى كرد و با مخالفانش به مجادله مى پرداخت و به ابو بكر و عمر وعثمان و ديگـر صحابيان آشكارا ناسزا مى گـفت".[1]

   گـذشته از اين موضوع كه عبد الله بن سبأ چگـونه شخصيتى است و اينكه آيا وجود خارجى داشته يا خير ، مى توان گـفت كه مورخين شيعه پيدايش انديشه خاص سياسى تشيع را با همين موضوع وصيّت مستند پيامبر به امام على (ع) مرتبط مى دانند ، وصيتى كه بيشتر جنبه شخصى و روحانى داشت ، اما مورخان با افزودن جنبه سياسى آنرا شبيه وصيت موسى به يوشع بن نون دانستند. گـفتنى است كه وصيت موسى منجر به موروثى شدن كهانت در ميان قوم يهودى وانحصارى شدن آن در فرزندان و نوادگـان يوشع شد.

   در دوران خلافت امام على نظريه (وصيت) بعنوان مبناى مشروعيت در مسأله خلافت پيروان چندانى نداشت. امام على نيز خود با كسانى كه ولايت او را با يوشع مقايسه مى كردند به شدت مخالفت مى كرد ، ولى اين جريان زمانى زمينه رشد يافت كه معاويه خلافت را به فرزندش يزيد واگـذار كرد. بدين ترتيب امر خلافت از اين پس صورتى موروثى به خود گـرفت . در مقابل ، طرز تفكرى كه در ميان اقليتى از شيعه مورد قبول بود از اين پس رواج بيشترى يافت. در اين دوران نيز امام حسن وامام حسين با ترويج اين فكر روى موافقى نشان ندادند. از اينرو تا پيش از واقعه كربلا مسأله رهبرى در ميان پيروان شيعه هنوز صورتى موروثى ومبتنى بر (وصيت) بخود نگـرفته بود.

  پس از واقعه كربلا و اوج گـرفتن  احساسات پيروان اهل بيت ، مسأله كسب رهبرى مبارزه اهميت بيشترى يافت. با توجه به اين امر كه امام سجاد  از مسائل سياسى كناره گـيرى مى كرد ، از اينرو گـروههائى از شيعه كه مشهور به تندروى بودند به تبعيت محمد بن الحنفيه فرزند ديگـر امام على (ع) و نيز (وصى) آن ، در آيند. از جمله اين گـروهها ، سبئيان بودند (پيروان عبد الله بن سبأ ، از غلات شيعه) كه در صفوف كيسانيان رخنه كرده و در قيام مختار ثقفى كه در كوفه بپاخاسته بود شركت جستند. آنان بر اين عقيده بودند كه امر ولايت بر مبناى وصيت امام على به محمد بن الحنفيه اختصاص دارد.

   مى دانيم كه مختار ثقفى بر اين ادعا برد كه او به دستور محمد بن الحنفيه امام مشروع زمان خود ، از قاتلان امام حسين انتقام مى گـيرد. اين نكته نيز گـفتنى است كه مختار هرگـز خلفاى پيشين يعنى ابو بكر و عمر را تكفير نمى كرد بلكه تنها به لشكريان صفين وجمل صفت كفر نسبت مى داد.[2]

   اشعرى قمى در اين زمينه مى گـويد:" كيسانيان منسوب به كيسان فرمانده گـزمه هاى مختار هستند. اوست كه بيش از همه مختار را تشويق به انتقام از شركت كنندگـان در قتل امام حسين مى كرد و او بود كه به تعقيب يكايك آنان مى پرداخت. كيسان كه رازدار مختار بود ونفوذ فراوانى  در نزد  او داشت بسيار افراطى تر عمل مى كرد. او مختار را وصى محمد بن الحنفيه و والى او در منطقه كوفه مى دانست و آشكارا به خلفاى پيشين نيز همانند صفينيان و لشكريان جمل نسبت كفر مى داد.[3]

   عليرغم سقوط زود هنگـام دولت مختار ، پيروان جنبش كيسانى همچنان رهبرى روحانى خود را در شخصيت محمد بن الحنفيه جستجو مى كردند ، و اين انديشه را تبليغ مى كردند كه امامت در محمد بن الحنفيه و فرزندان او منحصر گـشته است.[4]

   گـفته مى شود كه محمد بن الحنفيه در هنگـام وفات فرزند خويش عبد الله (ابو هاشم) را پس از خود امير شيعه خواند و او را توصيه كرد كه در صورت بروز شرايط مساعد ، به طلب امر خلافت براى خود بپردازد.[5]

   بدين ترتيب در سالهاى پايان قرن اول هجرى ابو هاشم رهبرى بدون رقيب عموم شيعه را بدست گـرفت. پس از مرگ او جنبش كيسانيان به گـرايش هاى متعددى منقسم شد كه هر كدام رهبرى را بنا به وصيتى كه گـويا از او در دست داشتند از آن خود مى دانستند ، چنانچه عباسيان كه در اين دوره زمانى با صفوف اين دسته از شيعيان در مبارزه با امويان هم عقيده بودند ، نيز ادعا كردند كه ابو هاشم وصيت كرده است كه محمد بن على بن عبد الله بن عباس پس از او براى طلب خلافت قيام كند ، و اين وصيت را گـويا در حضور شمارى از شيعيان ادا كرده بود. محمد بن على نيز در تمام طول زندگـى خود به دعوت پرداخت و پس از مرگ رهبرى شيعه را به ابراهيم الامام (پيشواى مشهور عباسيان) سپرد.[6]

   گـروهى ديگـر از شيعه كه به نام (جناحيون) شهرت داشتند ، مدعى شدند كه ابو هاشم به عبد الله بن معاويه بن جعفر بن ابى طالب وصيت كرده است. اين شخص در سال 128 هجرى در كوفه قيام كرد وقلمرو دولت خود را كه همزمان با دوره پايانى حكومت امويان بود ، تا سرزمين فارس گـسترش داد.

   (حسنيون) گـروه ديگـرى از شيعه ، امامت را همچنان در خاندان امام حسن منحصر مى دانستند. رهبرى اين گـروه با محمد بن عبد الله بن الحسن بن الحسن مشهور به (ذو النفس الزكيه) بود.

   بهر حال مى توان گـفت كه پيدايش گـروههاى مختلف شيعه و پايه هاى فكرى اين گـروهها در سالهاى پايانى قرن اول وآغازين قرن دوم هجرى پيرامون همين مسأله (وصيت) دور مى زد. ناگـفته پيدا است كه منشأ همه آنها همان (وصيت) عادى وشخصى پيامبر به امام على بود كه كم كم جنبه سياسى به خود گـرفت وهر گـروهى عقيده پيدا كردند كه اين وصيت به شخص ويژه اى مانند محمد بن الحنفيه يا ابو هاشم .. اختصاص دارد. بدين ترتيب مشروعيت رهبرى سياسى نيز در گـروهى خاص منحصر مى شد.

 

ديدگـاه وعملكرد سياسى امام باقر

 

  در گـرما گـرم اوجگـرى تدريجى نهضت هاى شيعى براى سازمندهى تهاجم عليه سلسله اموى و گـسترش رقابت سياسى ميان مدعيان امامت در ميان شيعيان ، امام محمد باقر پس از وفات پدرش در سال 94 هجرى وارد صحنه كشمكش سياسى وفكرى آن روز جهان تشيع شد.

   او ابتدا به مبارزه اى جدى براى كسب رهبرى با ابو هاشم وپيروان او پرداخت تا ثابت كند كه امامت تنها از آن فرزندان فاطمه ودر خاندان حسين منحصر مى باشد ، وبجز آنها هركس كه ادعاى امامت كند بر خدا دروغ بسته است ، هرچند كه او از فرزندان على نيز باشد.[7]

   امام محمد باقر براى بدست گـرفتن رهبرى سياسى شيعه شعار اصلى زمان خود را يعنى خونخواهى واقعه كربلا را مبناى كار خود قرار داد. ايشان همواره آيه مشهور " ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا" 33 الاسراء " هر كس كه مظلومانه به قتل رسيد خداوند نيروئى به وارثان او – جهت خونخواهى – خواهد بخشيد" را به عنوان شعار اصلى اعلام مى نمود. همچنان ايشان در تفسير آيه:" النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم وازواجه امهاتهم وأولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض في كتاب الله" 6 الأحزاب " پيامبر بر تمام مؤمنان ولايت دارد و اختيار نفس آنان بيشتر از خودشان نيز حق است ، همسران او مادران مؤمنان به شمار مى روند و خويشاوندان شايسته تر از ديگـران هستند" مى فرمود كه شأن نزول اين آيه در خصوص فرمانروائى و امامت است و مصداق آن نيز فرزندان امام حسين هستند. از اينرو ما – خاندان امام حسين – مصداق واقعى (أولى الأمر) هستيم. پس نه خاندان جعفر بن ابى طالب ونه عباس (عموى پيامبر) و نه هيچ طايفه ديگـرى از خاندان قريش در (ولايت أمر) سهمى ندارند ، حتى فرزندان امام حسن. هيچ يك از منسوبين به پيامبر بجز ما در اين امر ذيحق نيستند.[8]

   در زمينه اى ديگـر از ايشان نقل شده است كه " خداوند عمويم حسن را بيامرزد.. او چهل هزار شمشير ، از پيروان را در نيام كشيد وبه معاويه تسليم كرد .. وامام حسين تنها با هفتاد تن قيام كرد.. پس چه كسى براى خونخواهىِ او اولى تر از ما مى باشد ؟  بخدا سوگـند ما داراى حق ولايت امر هستيم. قائم از ماست چنانكه سفاح ومنصور نيز از ما هستند.. خداوند نيز مقرر فرموده است كه ( من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا) پس پيروان واقعى حسين بن على  و بر دين او تنها ما هستيم".[9]

   از سوى ديگـر عبد الله بن الحسن بن الحسن (پدر محمد ذى النفس الزكيه) صراحتاً با انحصار امامت در خاندان امام حسين مخالفت مى ورزيد چنانچه در جائى مى گـفت:" چگـونه است كه امامت تنها در فرزندان حسين منحصر شد و فرزندان حسن از آن محروم شدند؟! مگـر هر دو از سوى پيامبر به عنوان (سيدا شباب اهل الجنه) لقب نگـرفتند؟! پس اين دو از نظر برترى يكسان هستند با اين تفاوت كه امام حسن چون برادر بزرگـتر بودند پس مى بايست امامت در خاندان كسى قرار مى گـرفت كه برترى بيشترى داشته باشد.[10]

   البته امام باقر براى اثبات حقانيت خود علاوه بر موضوع اولويت خاندان خود در خونخواهى امام حسين ، به موضوع ديگـرى نيز تكيه مى كرد ، و آن به ارث بردن سلاح و شمشير پيامبر اكرم است چنانچه مى گـفت:" اين شمشير در ميان امت ما همان نقش و ويژگـى تابوت در ميان امت بنى اسرائيل را دارا مى باشد. پس همچنانكه در ميان آن قوم هر جا كه تابوت دست بدست مى شد ، ملك و پيامبرى نيز همانجا عيان مى شد ، در ميان قوم ما نيز هرجا كه شمشير پيامبر باشد ، علم و دانش نيز همانجا خواهد بود".[11]

   ايشان براى ردّ نظر كيسانيان اين سؤال را مطرح مى كردند كه " آيا آنها مى توانند بگـويند كه شمشير پيامبر در نزد كيست؟ آيا آنها مى دانند كدام علامت در دو سوى اين شمشير حك شده است؟[12]

   محمد بن حسن صفار كه از انديشمندان سرشناس شيعه اماميه در قرن سوم هجرى به شمار مى رود مى گـفت:" امام سجاد شمشير خاص پيامبر را در هنگـام وفات به امام باقر دادند. بعدها برادران وى براى تصاحب آن شمشير با امام باقر اختلاف نظر داشتند ، اما ايشان تصريح مى كردند كه اگر شما چنانچه حقى در تملك آن داشتيد ، هرگز  پدرمان اين شمشير را به من نمىسپردند".[13]

   صفار ، ادامه مى دهد:" امام باقر يكى از دلائل حقانيت امام على در خلافت را همين به ارث بردن شمشير پيامبر مى دانند و امام على نيز گـويا مالكيت شمشير پيامبر را حجت گـويائى در مقابل طرفداران شورى مى دانستند.[14]

   از سوى ديگـر امام باقر به ارث بردن كتابهاى پدر را دليل ديگـرى بر امامت خود عنوان مى كردند. كلينى مى گـويد:" او در مقابل برادرش زيد كه سعى در سازماندهى مبارزه شيعيان بر ضد امويان داشتند استدلال مى كرد كه آيا تا چه اندازه به مسائل شرعى و فقهى (حلال وحرام) آگـاه است. امام باقر صريحاً زيد را از كوشش براى كسب رهبرى نهضت بدون داشتن اندوخته كافى در مسائل (حلال وحرام) بر حذر مى داشت.

   يك بار زيد به نزد امام باقر رفت وبا خود نامه هاى زيادى  از اهالى كوفه كه بيانگر آمادگـى آنها براى قيام ودعوت از او براى رهبرى آنها ، برده بود ، پس ابو جعفر (امام باقر) به او گـفتند:

-   آيا اين نامه ها ابتدا به ساكن از طرف آنها ارسال شده و يا اينكه آنها پاسخى براى دعوت خودت از آنها بود؟

   زيد گـفت:

-   بلى ، آنها خود به خاطر حقانيت  خويشاوندى ما بار سول خدا و به خاطر آنچه خداوند در باره  دوستى با ما و واجب بودن اطاعت ما در قرآن ذكر شده و همچنين به خاطر تنگـناها وبلاهائى كه  گـريبانگـر ما است  ، اين نامه ها را ارسال كرده اند.

   پس ابو جعفر گـفتند:

-   بلى ، خداوند اطاعت ما را بر مؤمنان واجب كرده است و سنت پيشينيان را نيز بر آن قرار داده و آيندگـان را نيز بر همين منوال هدايت مى كند. البته مودت و دوستى اهل بيت از آنِ همه ماست اما اطاعت تنها از آن يك نفر است. بدان كه تقديرات الهى براى بندگـانش با قضا وقدرهاى از پيش تعيين شده وحكمهاى پيوسته و بى برگـشت و در زمانهاى مقدر جارى مى شوند. پس فريب آنانى را كه يقين ندارند مخور. آنها هرگـز سرنوشت ترا به غير از آنچه خداوند مقرر كرده نمى توانند تغيير دهند. شتاب مكن ، خداوند هرگـز با عجله بندگـانش شتابزده نمى شود. زودتر از آنچه خداوند مقرر كرده براى استقبال بلا بى صبرى  مكن زيرا كه در اين صورت آن بلاى مقدر ترا شكست خواهد داد.

   زيد از شنيدن اين پندها عصبانى شد و پاسخ داد:

        -  معنى ولايت اين نيست كه امام در خانه خود بنشيند ، پرده ها را بياويزد و از جهاد    رويگـردان شود!.. امام كسى است كه بتواند حوزه خود را صيانت كند و در راه خدا به وظيفه جهاد عمل كند و از رعيت خود دفاع كند و خانواده خود را از آسيب مصون دارد.

   آنگـاه ابو جعفر گـفت:

-   اى برادر آيا در مورد آنچه به من نسبت دادى نيك انديشيده اى؟ آيا حجت و دليلى از كتاب خدا و سنت رسول الله نيز بر آن دارى؟ بدان كه خداوند هر آنچه را در شرع حرام يا حلال كرده يا امر واجبى را دستور داده و سنتى را نهاده و يا به مثل و قصه اى اشاره داشته ، هيچ كدام را بيهوده در شرع نگـنجانده است. خداوند اگـر چه اطاعت از امام را فرض دانسته اما راه شبهه و خطا را نيز بر او بسته و اجازه نداده است كه براى تحقق يك امر نابهنگـامى در جهاد پيشدستى كند ..پس براى هر چيز اجل و زمانى از بيش تعيين شده ، قرار داده و براى هر اجلى نيز كتابى را نگـاشته است. پس اگـر با بينش و دليل الهى به اين نتيجه رسيدى انديشيده باشى و به يقين كامل رسيده به خود ادامه بده واگـر نه بدان كه حق ندارى در راهى قدم بگـذارى كه باشك و شبهه آميخته باشد. هرگـز با قدرت و مُلكى كه هنوز به زوال محكوم نشده ، دوران آن سپرى نشده و اَجَل آن فرا نرسيده بود ، قطعا نشانه هاى آن آشكار مى شد ، نظام پيوسته آن از هم مى گـسيخت وفرمانروايان ورعيت چنين ملكى به يكسان به خوارى وذلت دچار مى شدند. بر خدا پناه مى برم از امامى كه چنان در شناخت زمان گـمراه شود پيروانش از او دانا تر شمرده شوند.

اى برادر تو مى خواهى قومى را زنده و هدايت كنى كه به آيات خدا كفر ورزيدند و از اطاعت رسول خدا سرباز زده اند؟ از عاقبت سوء به خدا مى سپارمت.. هشدار كه فردا بر سر دارِ كناسه مصلوبت خواهند كرد.

   چشمان امام باقر اشك آلوده شده بود. آنگـاه دست به آسمان برد و گـفت:

-   خداوندا ، ميان ما و آنانى كه حرمت ما را هتك و حق ما را انكار و راز ما را فاش كردند و به دروغ خويشاوندى ما را به غير پيامبر جعل كردند و يا چيزى را به ما نسبت دادند كه ما قائل به آن نبوديم ، داورى بفرما.[15]

  اين گـفتگـو و اين جدال كه براى نخستين بار در كتاب (الكافى) توسط كلينى در قرن چهارم هجرى نگـاشته شده ، هر چـند كه احتمال مى رود زائيده شيوه تبليغ شيعه هاى دوازده امامى بر عليه زيديان باشد ، اما به خودى خود آشكار كننده اين امر است كه امام باقر بيش از هر چيز استدلال خود را به علم و ايمان استوار مى سازد و از هرگـونه اتكاء به (نص و وصيت) در مسأله امامت احتراز مى كند.

   زيد نيز به نوبه خود ملاك در امامت را مباشرت و مشاركت در قيام و پرهيز از محافظه كارى مى داند نه وصيتى كه از امامان پيشين ويا از پيامبر ذكر شده باشد. او در جائى مى گـويد:" امام آن نيست كه در خانه خود بنشيند ، پرده ها را براى حفظ امنيت خويش بياويزد و از جهاد رويگـردان شود. امام كسى است كه بتواند حوزه خود را صيانت كند و در راه خدا به وظيفه جهاد عمل كند و از رعيت خود دفاع كند و خانواده خويش را از آسيب مصون دارد".[16]

   بدين ترتيب مى توان به اين نتيجه رسيد كه پايه هاى فكرى امام باقر در مورد امامت را بيش از هر چيز بر مسائلى از قبيل برخوردارى از علم و دانش (حلال و حرام) داشتن شمشير پيامبر (بعنوان نماد پيوستگـى به رسالت) و برخوردار بودن از حق خونخواهىِ مظلومان ، استوارا است. اين ديدگـاه در حقيقت همان ديدگـاه فكرى عموم شيعيان در آغاز قرن دوم هجرى است، ديدگـاهى كه در مقابل و متناقض با ديدگـاهى قرار مى گـيرد كه  در قرنهاى اخير بر ادبيات شيعه وارد شده است ، چرا كه بينش جديد امامت را بيش از هر چيز به (وصيت ونص) حديث نبوى كه از پيش تعيين شده است ، مربوط مى سازد. بر خلاف آن ، متون اوليه نشاندهنده اين مطلب هستند كه عموم پيروان شيعه آنچنان واضح و روشن به حق ويژه و از پيش تعيين شده امام باقر نرسيده بودند. حتى مى توان رقابت و كشمكش سياسى را كه براى كسب رهبرى ميان خاندان حسنى ، حسينى ، علوى و هاشمى در گـرفته بود به وضوح ديد.

   در اين ميان امام باقر موفق شد كه بخش قابل توجهى از نيروى شيعه آن زمان را به پيروى از خود بخواند ، اما با وفات از در سال 114 بزودى چند دستگـى دو باره در صفوف شيعه پديد آمد. گـروهى به پيروى از برادر امام محمد باقر (زيد بن على) در برابر هشام بن عبد الملك – خليفه اموى – در سال 122 هجرى بپاخاستند. شعار آنان بر همان نظريه لزوم خويشاوندى امامان با پيامبر ، استوار بود. زيد مى گـفت:"خويشان رسول الله (ص) اولويت بيشترى در ملك و امارت دارند" ويا " ما از شما دعوت مى كنيم كه از كتاب خدا وسنت رسول او پيروى كنيد و به جهاد با ستمگـران بكوشيد و از مستضعفان و محرومان دفاع كنيد و درآمد بيت المال را بطور مساوى و عادلانه در ميان مستحقان تقسيم كنيد و از ما يعنى اهل بيت وخويشاوندان پيامبر در برابر دشمنان و غاصبان حق مان طرفدارى كنيد".[17]

   گـروهى ديگـر به رهبرى مغيرة بن سعيد قائل بامامت محمد بن عبد الله بن الحسن مشهور به (ذو النفس الزكيه) شدند كه او نيز از نوادگـان امام حسن بوده وبراى قيام در مقابل امويان در منطقه بصره به گـردآورى نيرو مى پرداخت. گـروه سومى نيز به پيروى از امامت جعفر بن محمد صادق پرداختند.[18]

 

ديدگـاه وعملكرد سياسى امام صادق

 

  پس از امام باقر كشمكش و رقابت سياسى گـرايشهاى گـوناگـون شيعه براى كسب رهبرى و امامت رو به كاهش نهاد ، چرا كه ويژگـى هاى علمى ، فقهى و اخلاقى امام جعفر صادق ، او را بيش از هر شخص ديگـرى شايسته اين مقام معرفى مى كرد. او براى اثبات شايستگـى خود و ايفاى نقش تاريخى و منحصر به فردش ، چندان نيازى به (وصيت) و يا حتى توصيه پدر و نياكان نداشت. در كتب شيعه نيز احاديث زيادى در خصوص وصيت براى امامت امام صادق يافت نمى شود. تنها مورد موجود ، حديثى است كه امام صادق خود آنرا  روايت مى كند. البته اين وصيت نيز بازگـو كننده يك وصيت عادى و خانوادگـى است. امام صادق مى فرمايد:" آنگـاه كه پدرم در بستر بيمارى بود از من خواست كه گـواهانى را به حضور بياورم. چهارگـواه را از ميان قريشيان كه يكى از آنان نافع  مولى عبد الله بن عمر بود به نزد ايشان بردم وايشان چنين تقرير فرمودند: وصيت يعقوب به فرزندانش – آنچنانكه در قرآن آمده است – اين بود كه خداوند شما را برگـزيده و دين حق و راه راست را به شما ارزانى كرده است ، پس قدر آنرا بدانيد و تا دم مرگ به اسلام خود پايبند باشيد. من محمد بن على به فرزندم جعفر وصيت مى كنم كه پدرش را در لباسى كه با آن نماز روز جمعه را مى گـزارد ، كفن نمايد و عمامه او را روى پيكر او بگـذارد ، قبر او را به صورت چهارگـوش بسازد و ارتفاع آنرا چهار انگـشت قرار دهد و در هنگـام دفن بندهاى لباس او را بگـشايد.

   آنگـاه پدرم براى گـواهان دعاى خير كرد و از آنها خواست كه بروند. من به ايشان عرض كردم:پدر ، در اين گـفتار نكته اى نبود كه به شهادت گواهان نياز داشته باشد. گـفتند: دوست نداشتم بگـويند كه من وصيتى براى تو به جاى نگـذاردم. منظور من اين بود كه حجت و دليل ، از آن تو باشد ، تا ديگـران از تو پيشى نگـيرند".[19]

   برخى از روايات منقول از مورخان شيعى مانند صفار و كلينى و مفيد حكايت از آن دارد كه امام صادق براى كسب موقعيت بهتر در برابر مدعيان امامت مانند عموى ايشان زيد و پسر عمويش محمد بن عبد الله مشهور به (ذو النفس الزكيه) از همين وصيت نامه به عنوان دليل بهره مى گـرفت. علاوه بر آن به ارث بردن شمشير و زره خاص پيغمبر و همچنان مُهر و پرچم او، نيز از دلايل ديگـرى بود كه براى امامت ايشان ذكر مى شد. اما مشكل اين بود كه محمد بن عبد الله (ذو النفس الزكيه) مدعى ديگـر امامت نيز ادعا مى كرد كه شمشير مذكور در نزد اوست. امام صادق به شدت اين مدعا را تكذيب مى كرد. نقل شده است كه ايشان مى گـفتند:" به خدا سوگـند ، او دروغ مى گـويند. نه او ونه پدرش شمشير را نداشتند. حتى لحظه اى هم نگـاهش به آن نيفتاده است مگـر اينكه شمشير را  احتمالا در نزد على بن الحسين (امام سجاد) ديده باشد".[20]

   در روايتى ديگـر كه در كتاب (الكافى) آمده است ، امام صادق با تاكيد بر اين جزئيات بيان مى كند:"من صندوقچه سفيد را دارم.. صندوقچه قرمز كه سلاح در درون آن قرار دارد نيز نزد من است. كسى حق دارد آن را بگـشايد كه بخواهد در راه حق و به خونخواهى براى انتقام از دشمنان بپاخيزد. براى نوادگـان حسن (كه محمد بن عبد الله نيز يكى از آنهاست) هم اين موضوع مانند روز روشن است ، اما حسادت و دنيا طلبى آنان را به انكار مى كشاند و آنها چنانچه حقيقت را از راه حق جستجو مى كردند سر انجام بهترى داشتند".[21]

   در روايتى ديگـر آمده است " به خدا سوگـند دروغ مى گـويند. رسول خدا دو شمشير داشتند. سمت راست يكى از آنها علامت ويژه اى داشت. پس اگـر راست مى گـويند آن نشان را بگـويند. اما من قصد ندارم پسر عمويم را خواركنم پس اعلام مى كنم كه نام يكى از اين دو نشان (رسوم) و ديگـرى (مخذم) است".[22]

   اما براى اثبات داشتن شمشير مذكور ، مشكل مدعيان اين بود كه آنها بدليل حاكميت عباسيان و نبود امنيت لازم نمى توانستند سلاح موروثى را آشكارا نشان دهند. از اين رو دلايل ديگـر نيز به همان اندازه مطرح مى شود. امام صادق در مواردى از وصيت نامه پدرش بعنوان دليل ديگـر نيز اشاره مى كند. بعنوان مثال ، يكى از اصحاب ايشان به نام عبد الأعلى در باره  اشكال امامت سؤالى را مطرح مى كند و امام در جواب فرمودند:" هر موضوع نهانى ، حجت آشكارى نيز دارد" و سپس به همين وصيت نامه اشاره كردند.

   بررسى روايات مذكور در كتب شيعه مانند صفار و مفيد نشان مى دهد موضوع داشتن سلاح موروثى پيامبر در اين دوران نقش و اهميت قاطعى در كشمكش كسب رهبرى وامامت ايفا مى كرد. مثلا امام صادق در جائى مى فرمايد:" سلاح پيامبر در ميان ما همان نقشه (تابوت) در قوم بنى اسرائيل را دارد. سلاح پيامبر در نزد هر كس كه بود ، بيگـمان امامت نيز به او سپرده شده است. پدرم زره رسول الله (ص) را بر تن خود كرد و من نيز آنرا پوشيدم. قائم ما نيز آنگـاه كه اين  زره را  بر تن كند انشاء الله زمين را از حق پر خواهد كرد".

   روايتى ديگـر نيز نشاندهنده اينست كه در كنار داشتن سلاح ، برخوردار بودن از علم و دانش نيز نقش بسزائى در تعيين سرنوشت امامت ايفا مى كرد. امام صادق در جائى خطاب به شيعيان خود مى فرمايد:" من دوست دارم با آنها (نوادگـان حسن) اول در موضوع علم جدى كنيد. بپرسيد علم نزد كيست؟ ما پيرو كسى هستيم كه از همه دانا تر است. اما در خصوص (جفر) نيز اگـر در نزد شما (نوادگـان حسن) يافت مى شود ، ما با شما بيعت خواهيم كرد ، واگـر در نزد ديگـران است ، پس به جستجوى آنها بپردازيم".

   چنين بر مى آيد كه نوادگـان امام حسن به منظور كسب مقام امامت نيز همان ادعاى برخوردارى از علم و (جفر) و سلاح پيامبر  مى كردند. آنان همچنان داشتن (مصحف فاطمه) را دليل مشروعيت خود مى دانستند. امام صادق اين موضوع را به مناسبت هاى گـوناگـون تكذيب مى كردند چنانچه در جائى مى فرمايد " در اين (جفر) يا صندوقچه اسنادى نهفته است كه آشكار كردن آنها به زيان آنان تمام خواهد شد چرا كه آنها حق را بازگـو نمى كنند. اگـر راست مى گـويند مسائل فقهى مطرح شده از سوى امام على را از درون آن بيرون بياورند. از آنان بپرسيد كه حق خاله ها و عمه ها چيست؟ به آنان بگـوئيد كه (مصحف فاطمه) را نشان بدهند تا وصيت نامه ايشان كه در پشت قرآن ثبت شده معلوم شود. سلاح رسول الله نيز در همان صندوقچه (جفر) است. خداوند مى فرمايد:" اگـر راست مى گـوئيد پس سند و نشانه اى گـويا بياوريد ، پس آنان هم بايد چنين كنند".[23]

   امام صادق در جائى ديگـر شايستگـى خود را اينگـونه بيان مى كند:" بيگـمان آنچه ما را به مردمان بنى نياز مى كند و مردمان را به ما نيازمند مى سازد در دستان ماست كتابچه اى با خط على و تقرير رسول الله است كه  نزد ماست. هفتاد ذراع طول دارد و هر آنچه حلال و حرام است در آن نگـاشته شده است".[24]

   امام صادق علمى را كه از آن برخوردار است ارثى مى داند كه از رسول الله و على بن ابى طالب به او رسيده است. علمى كه " مردمان را به دودمان على نيازمند مى سازد و آنها را از مردم بى نياز مى كند".[25]

   طبيعى است كه ادعاى دو طرف در برخوردارى از سلاح ، علم ، و... نمى توانست نتيجه قاطع را در كشمكش سياسى ببار آورد. امام صادق خود نيز اعتقادى بر آن نداشت كه اين دلايل حجت شرعى كافى را بيان مى كنند ، بلكه آنها را تنها نشانه ها و علامت هاى ثانوى مى دانستند. امام صادق هيچگـاه خود را امامى كه اطاعتش بر مردم از طرف خداوند واجب شده نمى دانستند. چنانچه در همان روايت سابق كه به نقل از سعيد السمان وسليمان بن خالد به صراحت ادعاى برخى از شيعيان كوفه را در خصوص (امام مفترض الطاعه) بودن خود تكذيب مى كنند. در اين روايت آمده است كه:" شمارى از مردمان كوفه به نزد امام صادق آمدند وگـفتند: يا ابا عبد الله ، گـروهى ادعا مى كنند كه در ميان شما اهل بيت امام (مفترض الطاعه) اى وجود دارد ، آيا اين سخن درست است؟ فرمودند: خير ، من چـنين شخصى را در ميان اهل بيت خود نمى شناسم. گـفتند: يا ابا عبد الله ، آنان (ادعا كنندگـان) مردان عمل و زهد و تقوا هستند و مى گـويند كه آن شخص جز خودت شخص ديگـرى نيست. فرمود: خودشان بهتر مى دانند چه مى گـويند. من به آنان دستور ندادم".[26]

   در نتيجه مى توان گـفت كه امامت امام صادق و بعبارت بهتر مسأله امامت در ديدگـاه شيعيان اوائل قرن دوم هجرى بيشتر يك مسأله سياسى براى تصدى رهبرى صفوف شيعه است. نه يك امتياز الهى. چنانچه مى بينيم گـروه وسيعى از پيروان شيعه همزمان با امامت امام صادق به پيروى از عموى او زيد بن على قيام بزرگ سال 122 هجرى كوفه را سازمان داده وپس از زيد نيز امامت فرزندش يحيى بن زيد را پذيرفتند و در قيام ديگـرى به سال 128 هجرى شركت مى جويند. با شكست اين دو قيام ، سه سال بعد نيز قيام دامنه دارى به رهبرى يكى از افراد خاندان ابو طالب به نام عبد الله بن معاويه بن عبد  الله بن جعفر طيار در گـرفت. در اين انقلاب اقشار وسيعى از توده شيعيان از شهرهاى مختلف عراق و همچنين شهرهاى ايران همدان ، اصفهان ، رى ، توس ، و ماهان شركت مى كنند. شعار آنان همان شعارى بود كه بر زبان تمام شيعيان آن دوران جارى بود "الى الرضا من آل محمد ، يا براى ياورى خويشاندان رسول بشتابيم". عبد الله بن معاويه توانست بطور نسبى كار خود را گـسترش دهد ، او اصفهان را پايگـاه اصلى جنبش ودعوت خود قرار داده و از ميان علويان و عباسيان افرادى را برگـزيد و به هاشميان فرستاد تا از آنها در اداره قلمرو فتح شده اش يارى بجويد. شمار زيادى از آنان نيز دعوت او را اجابت كردند.[27]

   باشكست اين جنبش بود كه گـروهى از شيعه ، محمد بن عبد الله (ذو النفس الزكيه) را كه يكى از نوادگـان امام حسن بود به امامت برگـزيدند. او خود را يك  مهدى موعود (امام منتظر) قلمداد مى كرد و بسيارى از شيعيان وحتى عباسيان و از جمله سفاح ومنصور (نخستين خلفاى عباسى) پيش از رسيدن به قدرت با او بيعت كردند.[28]

 

 

 

 

عباسيان ونظريه امامت

 

   عباسيان كه در طول دوران حكومت بنى اميه همسنگـر وهمفكر شيعه علوى به شمار مى رفتند ، پس از پيروزى و كسب قدرت در سال 132 هجرى ، به تدريج عقايد سياسى خود را از شيعه جدا كرده . عباسيان چنين استدلال مى كردند كه نياى بزرگ آنان عباس بن عبد المطلب عموى پيامبر در خلافت او ، بيشترى نسبت به على بن ابى طالب داشت. ابو العباس سفاح ، نخستين خليفه عباسى در همان سال آغاز خلافت در خطبه اى از بنى العباس بعنوان پناه و دژ مستحكم و ياران جان نثاران دين پيامبر ياد كرده و خويشاوندى عباسيان با پيامبر را مصداق كلمه اهل بيت در آيات قرآنى قلمداد مى كند :" انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهركم تطهيرا . الأحزاب 33 (اراده خداوند برآن قرار گـرفته است كه هرگـونه ناپاكى و پليدى را از دامن شما اهل بيت بزدايد و طاهر و پاكتان بگـرداند)". و" قل لا اسألكم عليه أجراً الا المودة في القربى. الشورى 23 (بگـو كه من فردى جز مودت ودلبستگـى به خويشاوندانم از شما نمى خواهم)". و" انذر عشيرتك الأقربين. الشعراء 214 (خويشاوندان نزديكت را بخوان و- به دين جديد – دعوت كن)".  و " ما أفاء الله على رسوله من  أهل القرى فلله وللرسول ولذي القربى. الحشر 7  (آنچه خداوند از سرزمينهاى فتح شده - آبادى هائى كه بدون جنگ فتح شده اند- به پيامبر داده ، از آن خدا و رسولش و خويشاوندان پيامبر خواهد بود)". و" اعلموا انما غنمتم من شىء فلله خمسه و للرسول و لذي القربى و اليتامى والمساكين و ابن السبيل . الانفال 41 . (بدانيد كه يك پنجم آنچه به غنيمت برديد از آن خدا ورسول وخويشاوندان... خواهد بود)". پس از خواندن اين آيات و به منظور تثبيت مشروعيت خود به عقايد سبئيان و كيسانيان چنين ناسزا مى گـويد:" سبئيان در گـمراهى خود رياست وخلافت را حق ما نمى دانند ، روى آنان سياه باد".[29] داود بن على عموى ابو العباس سفاح نخستين خليفه عباسى در هنگـام بيعت با برادرزاده اش ، مسلمانان را از آن پس رعيت خدا ورسولش و عباس خواند.[30]

   مسعودى در (مروج الذهب) در تشريح عقايد عباسيان مى گـويد:" راونديان يعنى پيروان دودمان عباسى در خراسان و در شهرهاى ديگـر مى گـويند كه با وفات پيامبر عباس بن عبد المطلب كه وراث پيامبر ومصداق آيه " أولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض في كتاب الله ".75 الأنفال ( خويشاوندان بر اساس كتاب خدا  بعضى  به بعضى ديگـر  اولى تر مى باشند) بود ، تنها كسى است كه شايستگـى امامت را داشت ، اما مردم به او ستم كردند وحق او را سلب كردند وهر چند عباس براى كسب خلافت تلاشى نكرد اما خداوند حق او را به فرزندانش بازگـرداند. عباسيان خلافت ابو بكر و عمر و عثمان را نا مشروع خوانده اما بيعت با على را به دليل اجازه اى كه عباس در اين خصوص داده بود ، مشروع مى دانند. داود بن على كه عموى خليفه عباسيان بود در روز بيعت بر منبر كوفه اعلام كرد:" اى مردمان كوفه بدانيد كه از هنگـام وفات رسول خدا تا امروز كه ابو العباس سفاح زمام امور مسلمانان را بدست گـرفت هيچ امامى جز على بن ابى طالب نبوده است".[31]

   بعدها تعديل در عقايد مربوط به امامت باز هم ادامه يافت كه خليفه عباسى مهدى بن ابو جعفر مى گـفت:" عباس عموى پيامبر وتنها وارث به حق اوست ودر خلافت از همگـان شايسته تر بود. پس ابو بكر و عمر و عثمان و على و هر كسى كه خلافت و امامت را بدست گـرفت و يا ادعاى آنرا داشت بر باطل بوده و غاصب شمرده مى شود".[32] بدين ترتيب مهدى خليفه عباسى سير امامت پس از پيامبر را در اين اشخاص مى داند: عباس ، عبد الله بن عباس ، على بن عبد الله ، محمد بن على ، ابراهيم بن محمد (مشهور به امام) و پس از او به برادرش عبد الله بن محمد (سفاح) و بالاخره عبد الله  منصور (پدر مهدى).

   راونديان در ادامه استدلال خود مى گـويند" زنان كه در امامت سهمى ندارند ، پس فاطمه و فرزندانش حق در امامت ندارند و در جائيكه عمو زنده باشد سهمى براى پسر عموها باقى نمى ماند پس نه على و نه فاطمه و نه فرزندانشان در زمانيكه عباس زنده بود حقى در امامت ندارند. تنها عباس و فرزندانش هستند كه در اين امر بر همه مردم برترى دارند".[33]

   به اين ترتيب راونديان (نظريه پردازان عهد عباسى) رويه اوليه مسلمانان را در انتخاب امام وخليفه كه بر شورى مبتنى بوده دگـرگـون ساخته و آنرا كاملا مبتنى بر وراثت و خويشاوندى دانسته اند ، آنان مى گـويند:" امامت اگـر بر اساس انتخاب امت صورت بگـيرد باطل است. امامت تنها در جائى مشروع و جائز است كه  از قبل تعيين شده باشد. تنها امام قبلى هست كه حق تعيين جانشين دارد". جاحظ نيز در توجيه اين ديدگـاه كتابى به نام (كتاب امامت فرزندان عباس) نگـاشته است.[34]

 

 

ديدگـاه معارضان شيعه (حسنيان)

   بديهى بود كه ديدگـاه جديد عباسيان مورد نكوهش هم پيمانان كه در مبارزه با بنى اميه با آنان شريك بودند ، قرار بگـيرد. محمد بن عبد الله (ذو النفس الزكيه) كه رهبرى اين دسته از شيعيان را داشت از بيعت با سفاح وسپس با منصور سرباز زده وباو نوشت: "حق امامت بيگـمان از آن ماست. مگـر على وصيّ پيامبر نبود پس چگـونه به خود حق مى دهيد كه در صفوف شيعيان ما رخنه كنيد و به برترى بى چون وچراى ما دست درازى كنيد و در خصوص امامت ادعائى داشته باشيد؟ چگـونه ولايت را از على به ارث مى بريد در حاليكه فرزندان او در قيد حيات هستند؟" منصور نيز در بخشى از پاسخ مفصل خود مى گـويد:"اما اينجا كه شما خود را فرزندان رسول خدا مى دانيد ؟ مگـر خداوند در قرآن نمى گـويد: ( ما كان محمد أبا أحد منكم . پيامبر پدر هيچ كدام از شما نيست) بلى شما فرزندان فاطمه دختر پيامبر هستيد و هر چند كه اين خويشاوندى نزديكى است اما سهمى در ارث ايجاد نمى كند چرا كه كه ارث ولايت از آن زنان نيست".[35]

   بعدها محمد ذو النفس الزكيه در سال 145 با گـردآورى پيروان خود در مدينه بطور مسلحانه قيام كرده و بيانيه اى صادر كرد كه بر اساس آن خود را از تمام بازماندگـان مهاجرين در تصدى خلافت شايسته تر دانسته. توضيح مى دهد كه مردم تمام بلاد اسلامى با وى بيعت كرده وبنى هاشم نيز بيعت او را پذيرفته اند".[36]

   اصفهانى مورخ نامدار در كتاب (مقاتل الطالبيين) روايت مى كند كه جعفر صادق به دو فرزندش موسى و عبد الله اجازه داد كه به قيام محمد بن عبد الله در مدينه بپيوندند و هر چند كه محمد آنان را از مشاركت معاف داشت اما گـويا جعفر صادق بر اين امر اصرار ورزيد تا تاييد خود را براى قيام محمد ذو النفس الزكيه عيان كند.[37]

 

ديدگـاه عمومى شيعه

 

  آنچه كه گـروه هاى گـوناگـون شيعه را در آغاز قرن دوم هجرى به هم پيوند مى داد مسأله قيام و مبارزه بر ضد امويان بود. بنا بر اين ديدگـاه سياسى عموم شيعيان در اين دوره تا اندازه زيادى از اين مسأله اثر پذير بود. اكثر شيعيان تفاوتى ميان هيچ يك از امامان منتسب به اهل بيت نمى ديدند و از اينرو هر كدام از افراد خاندان علوى كه جنبش وقيامى را آغاز مىكردند ، از تاييد و پيروى جمع كثيرى از شيعيان بر خوردار مى شد. به عنوان مثال سالم بن ابى حفص كه از سرشناسان شيعه آن دوران و از اولين موافقان امامت امام صادق بود عليرغم مخالفت امام صادق با قيام زيد به اين قيام مى پيوندد و جمع كثيرى از سرشناسان شيعه هم با او همراه مى شوند مانند كثير النوى  اسماعيل بن نافع و الحكم بن عيينه و سلمه بن كهيل و ابى المقدام ثابت الحداد.

   سليمان بن جرير يكى ديگـر از سرشناسان شيعه اعلام مى كرد: هر كس از فرزندان حسن وحسين كه براى قيام شمشير از نيام كشيد و از علم و تقوا نيز برخوردار بود ، پس امامت از آن اوست. على برترين مردم پس از رسول خدا و از همه در خلافت سزاوارتر بود اما او به هر صورت بيعت خلفاى راشدين را پذيرفت و از حق خويش داوطلبانه گـذشت كرد ، پس ما نيز آنچه را او بدان رضايت  داشته ، قبول مى كنيم و آنرا انكار نمى كنيم. پس امامت ابو بكر و عمر به انتخاب امت صورت گـرفت و مبتنى بر اجتهاد مردم بود. امامت بوسيله شورى  تعيين مى شود.. پس هر چند كه امت در بيعت ابو بكر و عمر راه خطا را پيمود اما اين كار گـناه محسوب نمى شود بلكه خطا در اجتهاد است.[38]

   البته جرير عثمان را به خاطر مسائلى كه به وجود آورد شديداً نكوهش مى كرد و او را تكفير مى كرد. او همچنان عايشه ، زبير وطلحه را به خاطر اعلام جنگ با على تكفير مى كرد.

   يكى ديگـر از سرشناسان شيعه كه ابو الجارود زياد بن زياد الهمدانى الكوفى نام داشت و پيروان واصحاب او نيز به نام (جاروديان) شهرت دارند ، ابتدا از موافقان امام باقر و بعدها به همراهى جمع كثيرى از پيروان به گـروه زيد برادر امام باقر پيوست. ابو الجارود هر چند كه بسيار افراطى بود وصحابيان پيامبر را به نشناختن امام زمان خود و در نتيجه عدم انتخاب على براى خلافت متهم و نكوهش مى كرد اما از سوى ديگـر وجود (نصّ) صريح در امامت على را نيز انكار مى كرد. او مى گـفت: اين نصها تنها توصيفى و عام بودند و به نام نيامده اند. از اينرو نظر جاروديان در خصوص امامت مبتنى بر پذيرفتن مسؤوليت قيام و تصدى رهبرى جنبش بوده است ، نه وصيت پيشينيان. آنها  عقيده دارند كه فرزندان حسن و حسين هر دو در يك پايه مشترك قرار دارند. امامت منحصر به فرزندان حسين نيست. آنان وجود هيچ نصى درباره امامت را انكار مى كنند.[39]

   آنان به اين نتيجه مى رسند كه امامت على از هنگـامى آغاز مى شود كه مردم را به بيعت خويش فراخواند. پس از او امامت از آن حسين است چرا كه او قيام كرد وپس از حسين امامت از آن زيد بن على است. از آن پس نيز هر كس از ميان خاندان محمد كه به اطاعت از خدا مردم را دعوت كند امام است.[40]

   جاروديان و ديگـر زيديان از پذيرش انحصار امامت در فرزندان حسين سرباز مى زنند وهر كس را كه قائل به آن بود ، از دين خارج مى دانستند. آنان مى گـفتند كه ولايت حق جمعى (شورائى) فرزندان حسن وحسين است. در نتيجه هر كس كه پس از امام حسين بوسيله اهل بيت با اجماع انتخاب شد  وبا شمشير قيام كرد ، امام است.[41]

   آنان در اين راه آنقدر به افراط گـرائيدند كه امامان شاخه حسينى وطرفداران آنها را چنانچه حاضر به قيام مسلحانه نبودند تكفير مى كردند.[42]

  برخى از آنان مى گـفتند كه امامت على و حسن و حسين با نص و توصيه پيامبر مشروعيت يافته  ، اما  امر امامت پس از آنان در ميان فرزندان على به صورت جمعى (شورائى) خواهد بود.پس هر كدام از آنان كه شايسته امامت بود و قيام كرد ، امام خواهد بود.[43]

   برخى ديگـر از شيعه ضمن تاييد اين نظر عقيده داشتند كه امامت پس از حسين منقطع شد. پس امامان كه پيامبر آنها را به جانشينى تعيين كرد تنها در سه نفر منحصر است (امام على ، حسن وحسين) . آنانان حجت خدا بودند و يكا به يك قيام به حق كردند. هيچ كس و هيچ كس پس از آنان حق ادعاى امامت را نخواهد داشت.[44]

 

 

 



[1]  - نوبختى/ فرق الشيعه ، ص 22 ، الاشعري القمى: المقالات والفرق ، ص 19 ، الكشى: الرجال ، محمد زين الدين: الشيعه في التاريخ ، ص 172

[2]  -  الاشعرى القمى: المقالات والفرق ، ص 22 - 21

[3]  - همان منبع

[4]  - المفيد: الفصول المختاره ، ص 240

[5]  - ابن قتيبه: الامامة والسياسة ، ج2 ص 130

[6]  - ابن قتيبه: الامامة والسياسة ، ج2 ص 132-131 والاشعرى القمى: المقالات والفرق ، ص 65 ، تاريخ يعقوبى ، ج3 ص 40 والاصفهانى : مقاتل الطالبيين ، ص 126 والمسعودى: التنبيه والاشراف ، ص 292

[7]  - الكلينى: الكافى ، ج2 ص 372

[8]  - على بن بابويه الصدوق: الامامة والتبصرة من الحيرة ، ص 178

[9]  - العياشى: التفسير ج2 ص 291

[10]  - الصدوق: اكمال الدين ، ص 210

[11]  - الصفار ، محمد حسن ، بصائر الدرجات ، ص 176

[12]  - همان ، ص 178

[13]  - همان ، ص 180

[14]  - همان ، ص 181

[15]  - الكلينى، الكافى ج1 ص 305 و ص257

[16]  - الكلينى، الكافى ج1  ص257

[17]  - الكوفى ، فرات بن ابراهيم : التفسير ، ص 49 وطبرى ج3 ص 267

[18]  - النوبختى: فرق لاشيعه ، ص 62

[19]  - الكلينى: الكافى ، ج1 ص 307 ، والمفيد: الارشاد ، ص 272

[20]  - الصفار: بصائر الدرجات ، ص 174

[21]  - الكلينى: الكافى ، ج1 ص 24

[22]  - الصفار: بصائر الدرجات ، ص 148

[23]  - الكلينى: الكافى ، ج1 ص 241

[24]  - الصفار: بصائر الدرجات ، ص 142

[25]  - همان ، ص 326

[26]  - الكلينى: الكافى ، ج1 ص 241

[27]  - النوبختى: فرق الشيعه ، ص 62 ، والمفيد: الارشاد ، ص 268 ، والاصفهانى: مقاتل الطالبيين ، ص 167 ، وتاريخ الطبرى ، ج9 ص 49

[28]  - النوبختى: فرق الشيعه ، ص 62

[29]  - تاريخ الطبرى ، ج 6 ص 43 و83 وابن الأثير: الكامل ، ج5 ص 318

[30]  - اكثر منابع

[31]  - المسعودى: مروج الذهب ، ج3 ص 252

[32]  - الاشعرى : المقالات والفرق ص 67

[33]  - الاشعرى: همان ص 21 ، والمقريزى ج2 ص 361 وابن الأثير ، ص 141 وابن حزم ج4 ص 187 والمسعودى ، مروج الذهب ج3 ص 252

[34]  - الاشعرى ، همان ص 67

[35]  - الطبرى ، ج7 ص 198 وابن الأثير: الكامل ، ج 5 ص 255

[36]  - الطبرى ، ج6 ص 190 – 188 وابن الأثير: الكامل ج5 ، ص 257 - 255

[37]  - الاصفهانى: مقاتل الطالبيين ، ص 277

[38]  - الاردبيلى  الحائرى ، محمد بن على : جامع الرواة ، ج2 ص 544 والشهرستانى: المل والنحل ، ج1 ص 160

[39]  - المفيد: المسائل الجاروديه في تعيين الخلافة والامامة في ولد الحسين بن على ، ص 2 والمفيد: الثقلان ، ص 10

[40]  - النوبختى: فرق الشيعه ، ص 54

[41]  - الاشعرى القمى: المقالات والفرق ، ص 19

[42]  - النوبختى: فرق الشيعه ، ص 49 – 48 والاشعرى القمى: المقالات والفرق ، ص 19

[43]  - النوبختى: فرق الشيعه ، ص 48

[44]  - النوبختى: فرق الشيعه ، ص 54