بخش
اول
امت اسلامى در زمان پيامبر گـرامى
وتاچند دهه پس از وفات ايشان بر اعتقاد اصيل به نظام شورى و اراده جمعى در
تعيين حكمروايان خود وفادار بود. اهل بيت پيامبر نيز كه ايمان راسخى به اين اصل داشتند
، در زمره پيشگـامان عمل به اصل شورى قرار گـرفته بودند. اما از هنگـامى كه
حكمروايان اموى براى تثبيت قدرت و موروثى كردن آن از زور استفاده كرده نظام شورائى
را در جامعه از بين بردند. برخى از شيعيان و پيروان اهل بيت در پايان قرن اول نيز
متأثر از اين رويه نا مشروع و براى مقابله با آن ، به نظريه خلافت موروثى امامان
اهل بيت روى آوردند. اما اين نظريه را هرگـز نمى توان بعنوان تجلّى انديشه خودِ
امامانِ شيعه و يا شيعيان قرن اول هجرى دانست.
عليرغم آنچه به فراوانى در ابيات ومتون اماميه راجع به تعيين قبلى حضرت على
از سوى پيامبر گـرامى بعنوان خليفه بلا فصل
آمده است ، اما در ميان همان متون روايت هاى متعددى نيز وجود دارد كه به
روشنى نشان دهنده وفادار بودن پيامبر گـرامى واهل بيت به اصل "شورى" و
اراده جمعى امت مسلمان در انتخاب واليان خود مى باشد.
شريف مرتضى – يكى از برجسته ترين علماى قرن پنجم شيعه – در كتاب (الشافى)
خود روايتى بدين مضمون نقل مى كند كه در هنگـام بيمارى پيامبر (ص) عباس بن عبد
المطلب از على (ع) خواست تا در مورد
خلافت از پيامبر (ص) سؤال
كند و مى گـويد: اگـر از ميان ما – خاندان پيامبر – باشد آنرا بيان كن و اگـر به
ديگـران اختصاص دارد ، وصيت لازم را بازگـو كن. على (ع) در پاسخ مى فرمايد:"
در هنگـامى كه پيامبر بيمار بود نزد ايشان رفتيم وگـفتيم: اى رسول خدا.. خليفه اى
بر ما معين كن ، فرمودند: خير ، از آن بيم دارم كه شما نيز مانند بنى اسرائيل كه
از هارون متفرق گـشتند ، پراكنده شويد ، ولى اگـر خداى در قلبهايتان انديشه
نيكخواهانه اى بيابد ، براى شما شخصى را بر خواهد گـزيد".[1]
كلينى نيز در كتاب (الكافى) به نقل از امام جعفر صادق مى گـويد:"
آنگـاه كه رسول خدا در آستانه ارتحال قرار گـرفته بود از عباس بن عبد المطلب و امير المؤمنين دعوت كرد و ابتدا به
عباس فرمود: اى عموى محمد .. آيا آماده هستيد كه ميراث محمد را بگـيريد ، ديون او
را بپردازى ؟ وعباس در پاسخ مى گـويد: پدر ومادرم فدايت باد – من پير مردى عيالوار
وكم بضاعت هستم ، چگـونه كسى مانند من بتواند با تو كه باد به مسابقه مى پردازى ،
برابرى كند؟. پيامبر لحظه اى سر خود را به پائين افكنده و سپس دو باره سؤال خود را
به همان صورت تكرار مى كند و پاسخى همسان مى شنود.. و پيامبر مى فرمايد: به كسى خواهم سپرد كه حق موضوع را ادا
كند . سپس رو به على كرده وفرمود:" اى على ، اى برادر محمد آيا تو آماده
هستيد كه ميراث محمد را بگـيريد ، ديون او را بپردازى و وعده هاى او را ادا كنيد؟
وعلى گـفت: بلى ، پدر ومادرم فدايت ، مى پذيرم".[2]
و اين وصيت ، همانطور كه آشكارا
ديده مى شود ، وصيتى عادى ، شخصى وغير سياسى است و هيچ گـونه ارتباطى با
مسئله امامت وخلافتِ تعيين شده از سوى خدا ندارد ، چرا كه ابتدا بر عباس بن عبد
المطلب عرضه شد ، كه از پذيرش آن اعراض ورزيد وسپس على داو طلبانه آنرا مى پذيرد.
اما از وصيت ديگـرى كه شيخ مفيد به نقل از امام على در برخى از كتابهايش
آورده چنين مستفاد مى شود كه رسول خدا پس از ارتحال خود در خصوصِ نظارت بر وقفها
وصدقاتِ خود مسؤوليتهائى را به على وصيّت نموده اند.[3]
اگـر به ژرفاى اين روايتها كه از سوى بزرگـان شيعه امامى مانند كلينى ، شيخ
مفيد و سيد مرتضى بازگـو شده اند ، تأمل بيشترى بكنيم به اين امر پى خواهيم برد كه
رسول اكرم وصيت خاصى در مورد سپردن امر خلافت و ولايت به امام على نداشته بلكه
موضوع را به شورى و تصميم گـيرى امت اسلامى واگـزار كرده است.
در حقيقت همين موضوع باعث انصراف امام على - پس از وفات پيامبر – از اخذ
بيعت براى خود شده است ، آنجا كه عباس بن عبد المطلب با اصرار فراوان به على مى
گـويد: دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم وشيخ قريش – يعنى ابو سفيان – را نيز به
نزد تو آورم تا همگـان بگـويند: عموى پيامبر به بيعت پسر عموى ايشان در آمد. وتمام
قريش و آنگـاه تمام مردم از تو تبعيت خواهند كرد. اما امام على اين پيشنهاد را رد
كرد.[4]
امام صادق نيز از پدر و از جدش روايت مى كند: آنگـاه كه ابو بكر به خلافت
رسيد ، ابو سفيان به على مى گـويد: اى فرزندان عبد مناف چگـونه راضى شديد كه شخصى
از ميان قبيله (تيم)[5] بر شما مسلط
مى شود؟ و سپس پيشنهاد مى كند: دستهايت را باز كن تا با تو بيعت كنم ، خداى را
سوگـند كه من تمام مدينه را از سواران و پيادگـان براى تو پر خواهم كرد. اما امام
على از او فاصله گـرفت و با نوعى توهين مى فرمايد:" واى بر تو ابو سفيان ،
اين از حيله گـرى توست. مردم بر پيرامون ابو بكر متفق شده اند و تو براى اسلام هم در
زمان جاهليت و هم در زمان پيروزى اسلام فتنه جوئى مى كنى".[6]
برداشت امام على از اولويت
تاريخ نويسان شيعه و سنى هر دو اتفاق نظر دارند كه امام على در آغاز ، در
انتخاب ابو بكر شركت نجست و از بيعت با او امتناع كرده و براى مدتى خانه نشين شد.
او از استدلال قريش در (سقيفه بنى ساعده)[7]
مبنى بر اينكه انتخاب خليفه مى بايست از ميان قريش باشد زيرا كه آنان همان شجره اى
هستند كه نبوت در آن رشد كرد ، فرموده گـرفت. او مى گـفت: " آنان به
درخت استدلال كردند ولى ثمره آن را
ضايع كردند".[8]
شريف رضى در (نهج البلاغه) از قول امام على مى گـويد:" خداوندا من از
تو در برابر قريش مدد مى جويم. آنان پيوندهاى مرا ناديده گـرفتند وبر غصب حقى كه
من سزاورتر از ديگـران بودم ، متفق گـشتند".[9]
اما امام على عليرغم مقدم دانستن خود بر ديگـران در امر خلافت ، بعدها با
ابو بكر بيعت كرد. اين اتفاق هنگـامى رخ داد كه جنگـهاى موسوم به (جنگـهاى ارتداد)
در جزيرة العرب پس از مرگ پيامبر به وقوع پيوست. به روايت تاريخ ، عثمان بن عفان
به نزد ايشان رفت وگـفت:" اى پسر عمو اگـر تو بيعت نكنى كسى به جنگ مرتدان
نخواهد رفت". آنگـاه على (ع) كسى را به نزد ابو بكر فرستاد تا به نزد او
بيايد. ابو بكر آمد و على باو گـفت"والله ما نفسنا عليك ما ساق الله اليك من
فضل وخير ، ولكن كنا نظن أن لنا في هذا الامر نصيبا استبد به علينا" يعنى:
" به خداى سوگـند كه من چشمداشتى به آنچه از فضل وخير كه خدا براى تو مُيَسَّر كرده ندارم اما بر اين اعتقاد بودم كه ما از اين امر – خلافت –به حق
سهمى داشتيم كه با استبداد از ما
گـرفته شد". آنگـاه عموم مسلمانان را مخاطب قرار داده وگـفت:"
چيزى مرا از بيعت با ابو بكر باز نداشته بود مگـر آنكه حقانيت او را بهتر شناخته
باشم ، اما نظر ما آنست كه در اين امر (خلافت) ما را نصيبى بود كه با استبداد از
ما گـرفته شد" سپس با ابو بكر بيعت كرد و مسلمانان يكصدا گـفتند: "
أصبتَ وأحسنتَ" ( درست عمل كردى ونيكو ساختى).[10]
بدون شك امام على بدين سبب از شتاب در بيعت ابو بكر اِبا كرد كه خود را در
امر خلافت از او برتر مى دانست – كه همانطور هم بود – و يا اينكه حد اقل استبداد
ديگـران وعدم شركت خود را در شوراى انتخابى ، سخت ناروا مى دانست.
روزى مردى از بنى اسد از ايشان پرسيد:" چگـونه اين قوم حق شما را
ناديده گـرفت و در حاليكه شما استحقاق بيشترى داشتيد؟ و ايشان گـفت:" استبداد
و انحصار طلبى در اين مقام ، در حاليكه ما برتر بوديم وپيوند ما با رسول خدا (ص)
بيشتر بود. ايثارى بود كه گـروهى به خودخواهى بر آن (خلافت) حريض گـشتند وگـروهى
ديگـر به سخاوت از آن چشم پوشيدند".[11]
امير مؤمنان در خطبه معروف به (شقشقيه) مى فرمايد:" أما والله لقد
تقمصها فلان..." به خداى سوگـند كه فلانى (ابو بكر) پيراهن خلافت را بر تن
خود كرد در حاليكه او مى داند كه نقش من در آن (خلافت) مانند نقش محور در سنگ
آسياب است. آبهاى خروشان (علم) از من جارى است و پرواز پرندگـان به پاى مقام
واقعىِ من نمى رسد. پس ، از آن (خلافت) چشم پوشيدم و ميان دو تصميم سرگـردان ماندم
يا بايد با دستى بى ياور به ميدانهاى مى پرداختم ويا اينكه بگـونه اى كوركورانه
صبورى پيشه كنم ، صبرى كه كودكان را پير مى كند وپيران را فرسوده مى كند ومؤمن را آنقدر رنج مى دهد كه زجركُش مى شود. پس
صبر را شيوه مناسبترى يافتم. پس با خارى در چشم وجراحتى در گـلو صبر پيشه كردم و
در آن حال به چشم مى ديدم كه ميراث من به تاراج رفته است. تا آنكه نخستينشان (ابو
بكر) به راه خود رفت و خلافت را پس از خود به فلانى (عمر) سپرد. باز هم با تحمل
محنت آنقدر بردبارى كردم كه دوران دومين نيز به سر آمد و آنگـاه او امر خلافت را
به شورائى سپرد كه ظاهرا من يكى از افراد آن بودم. خدا را ، اين چه شورائى است كه
هنوز ابهام وشك نخستين آن هنوز مانده مى بايستى در اين شورى نيز به ابهامهائى نظير
آن تن در دهم".[12]
روايتى ديگـر از زبان زيد بن
على به نقل از امير مؤمنان ذكر شده
كه در آن مى گـويد: " مردم با ابو بكر بيعت كردند در حاليكه حق من در خلافت
آنقدر واضح بود كه ماليكت من بر پيراهنم مسلّم هست. پس خشم خود را فرو خوردم و
بردبارى پيشه كردم و قايق خود را به گـل نشاندم".[13]
در تمامى اين سخنان امام على بى پرده اولويت و حقانيت خود را در امر خلافت به زبان مى آورد. اهل بيت را ثمره و ميوه
درختى مى داند كه قريش به استناد آن خلافت را از آن خود مى دانند ، اما در هيچ يك
از اين موارد ، حتى اشاره اى به "انتصاب منصوص ايشان به خلافت از سوى
پيغمبر" نمى كند . كلينى روايتى به اين مضمون از امام محمد باقر نقل مى كند
كه امام على مردم را براى بيعت از خود دعوت نكرد و قوم را بر آنچه تصميم گـرفته
بودند تأييد كرد و حق خود را كتمان كرد.[14]
اما در مورد حديث (الغدير) گـرچه اين حديث بى پرده ترين و گـوياترين حديث
منصوص پيامبر براى خلافت على (ع) شناخته مى شود اما برخى از پيشينيان علماى تشيع
مانند شريف مرتضى آنرا نص غير
مستقيم و اشاره اى پوشيده براى خلافت مى داند. آنجا كه در كتاب (الشافى) مى
گـويد:" ما به ضرورت پذيرش تعيين خلافت از طريق نص ، نه براى خودمان ونه براى
مخالفين ما قائل نيستيم. هيچ يك از هم مسلكان ما نيز به چنين ضرورتى تصريح نكرده
است".[15]
از اينرو بايد نتيجه گـرفت كه عموم اصحاب پيامبر در آن هنگـام از حديث غدير
يا ديگـر احاديث نبوى اين معنى را در نمى يافتند كه اين احاديث به معنى تعيين قبلى
خلافت با نص است. بنا بر اين به طريقه شورى روى آورده وبا ابو بكر بعنوان نخستين
خليفه پس از پيامبر بيعت كردند. اين
بدان معنى است كه روايتهاى منصوص از نظر اصحاب به روشنى بر خلافت امام على دلالت
نداشت و يا حد اقل در آن زمان چنين مى نمود.
امام على وشورى
آنچه بيش از همه التزام اميرمؤمنان به شيوه شورى را نشان مى دهد ، حضور
ايشان در بحث خلافت در شورائى است كه پس از وفات عمر بن الخطاب تشكيل مى شود و
استدلالهائى است كه ايشان براى اعضاى شورا در خصوص فضائل خود ونقش خود در اسلام
بيان مى كند. اما ايشان هرگـز در طول اين بحثها به موضوع نصّ و يا به تعيين قبلى خود از سوى رسول اكرم
به خلافت اشاره نمى كند. استدلال
قوى ايشان در برابر اعضاى شورى تنها به بيان برتريهاى خود اختصاص داشته است.
در حقيقت امام على (ع) در مراحل بعدى زندگـى خود نيز ايمان و التزام خود به
امر شورى را نمايان مى سازد. ايشان حق رأى در شورى در درجه اول مخصوص مهاجرين
وانصار مى داند. از اينرو پس از قتل عثمان از پذيرش دعوت انقلابيونى كه او را به
خلافت خواندند سرباز زد و به ايشان گـفت: حق اين تشخيص از آن شما نيست.. بلكه از
آن مهاجرين و انصار است. هركه را آنها معين كنند اميد خواهد بود. آنگـاه نيز كه
مهاجرين و انصار از او دعوت كردند براى چندين بار از پذيرش آن دعوت سرباز مى زد
وپس از چندين بار اصرار به ايشان گـفت:" مرا رها كنيد و ديگـرى را بخوانيد
وبدانيد كه اگـر اجابت كردم شما را آنچنان كه خود مى دانم راه خواهم برد.. اگـر
مرا رها كنيد من نيز مانند يكى از شما خواهم بود وشايد كه در آن صورت براى امير
جديدتان مطيعترين شما خواهم بود. نيكوتر آنست كه من براى شما وزير بمانم نه
امير". ايشان به نزد طلحه وزبير رفته وبه ايشان گـفت: "من شاء منكما
بايعته" يعنى " باهر كدام از شما كه مى پذيريد بيعت مى كنم" وآندو
گـفتند:" خير ، مردم از شما رضايت بيشترى دارند". و بالاخره امام اظهار
مى دارد: " اما اگـر شما از بيعت پرهيز كنيد ، بايد بدانيد كه من هرگـز بيعتى
را كه در خفا انجام پذيرد و مورد رضايت عموم دعوت خواهم كرد. هر كس خواست به
دلخواه خود با من بيعت خواهد كرد".[16]
بنا بر اين اگـر نظريه تعيين خلافت و امامت با نصّ در ميان مسسلمانان آن
زمان شناخته شده و مورد قبول بود چگـونه امام براى خود روا مى داشت كه از پذيرش
دعوت انقلابيون سر باز زند و منتظر تاييد مهاجرين و انصار بماند؟ و روا نبود كه بفرمايد " نيكوتر
آنست كه من براى شما وزير بمانم نه امير". همچنين عرضه خلافت بر طلحه وزبير
نيز با چنين نظريه اى هيچ همخوانى ندارد . حتى بيعت مسلمانان نيز نمى بايستى با
چنين ديدگـاهى ارزشى واقعى براى امام در پى داشته باشد!.
روايت ديگـرى در (كتاب سليم بن قيس الهلالى) ذكر شده كه ميزان اهميت شورى و
اراده جمعى مردم در انتخاب فرمانروا را در ديدگـاه اميرمؤمنان بخوبى نشان مى دهد ،
آنجا كه امام در نامه اى مى نويسد:" حكم خداوند وحكم اسلام بر مسلمين آنست كه
پس از فوت يا قتل امامشان.. اينست كه آنان هيچ عملى را انجام ندهند ، هيچ حادثه اى
را پديد نياورند ، حتى دستى و يا پائى را پيش ننهند و هيچ چيز جديدى را آغاز نكنند
پيش از آنكه براى خود امامى عفيف ، عالم ، پرهيزگـار و آشنا به قضاوت و سنت بر
گـزينند".[17]
در آستانه جنگ جمل ما شاهد هستيم كه امام على اين چنين در مقابل طلحه و
زبير استدلال مى كنند كه "شما نخست با من بيعت كرديد و چرا اكنون آنرا نقض مى كنيد؟" اما در
اين استدلال اشاره به موضوع حديث الغدير براى اثبات حقانيت خود نمى كند. آنچه
ايشان به نقل از پيامبر (ص) به زبير بازگـو مى كند و زبير نيز با شنيدن آن از
ادامه جنگ پرهيز مى كند ، ياد آورى حديثى از پيامبر خطاب به زبير است كه " تو
با او – على- ظالمانه به جنگ خواهى پرداخت".
امام على در جاى ديگـرى خطاب به معاويه چنين استدلال مى كند:" اما
بعد.. بيعت مردم با من در مدينه ، تو را كه در شام هستى نيز ملزم به اطاعت مى كند
چرا كه مردمانى كه با ابو بكر ، عمر و عثمان بيعت كردند به بيعت من در آمدند. بنا
بر اين از آن پس جائى براى گـزينش مجدد حاضران و يا نكول از بيعت از سوى غايبان
نمى ماند. همانا امر شورى از آن اين مهاجرين و انصار است. اگـر آنان كسى را به
اتفاق براى امامت برگـزيدند پس خداوند نيز به اين گـزينش راضى خواهد بود".
بنا بر اين از ديدگـاه امام شورى تنها بنياد حكومت مشروع است. امام در هيچ
موقعيتى نصّ و انتصاب از پيش را براى خلافت به رسميت نمى شناسد.
امام على خود را در مصاف هر انسان عادى وغير معصوم ديگـرى برابر مى داند.
او از پيروان شيعه خود و مسلمانان نيز مصرّانه مى خواست كه با ايشان همانگـونه
نگـاه كنند. تاريخ در اين زمينه يكى از
بى نظير ترين گـفته هاى امام را چنين ضبط مى كند:" من از آن بر خود
ايمن نيستم كه گـاه در رفتارم به راه خطا كشيده شوم ، مگـر آنكه خداوند كه بر نفس
من بيش از خودم مسلط است مرا باز دارد".[18]
در مورد خلافت امام حسن نيز تجلى ديگـرى از وفادارى امام على به شيوه شورى
را به وضوح مى بينيم. گـفته مى شود كه مسلمانان پس از حادثه ضربت به نزد ايشان
آمدند و از ايشان خواستند كه فرزندش حسن را به خلافت معيّن كند اما ايشان در پاسخ
مى فرمايند:" خير ، ما به نزد رسول خدا رفتيم وگـفتيم: براى ما خليفه اى مشخص
كن و ايشان گـفتند: خير من مى ترسم كه اين امر باعث تفرقه شما شود همانطور كه بنى
اسرائيل از پيرامون هارون متفرق شدند. اما اگـر خداى بخواهد ، و انديشه نيكى را در
قلبهايتان بيابد همان را براى شما خواهد برگـزيد". مسلمانان بار ديگـر از
امام على خواستند كه آنان را به خلافت كسى رهنمون سازد اما ايشان از اين امر نيز
امتناع كردند . پس به ايشان گـفتند: اگـر خداى نكرده تو را از دست بدهيم آيا با حسن بيعت كنيم؟ امام در پاسخ مى فرمايد:" ما آمركم
ولا انهاكم – نه شما را به اينكار
دستور مى دهم و نه باز مى دارم. خودتان بهتر مى دانيد".[19]
ابو بكر بن ابو الدنيا ( 281-208 هجرى) در كتاب (مقتل الامام امير
المؤمنين) به نقل از عبد الرحمن بن
جندب و به نقل از پدرش خطاب به امام مى گويد :" اى اميرمؤمنان اگـر خداى
نكرده تو را از دست بدهيم آيا براى حسن بيعت بيگـريم؟ گـفتند: نه شما را به اينكار
دستور مى دهم ونه باز مى دارم" ودر ادامه مى گـويد بار ديگـر سؤال را تكرار
كردم وهمان پاسخ را شنيدم.[20]
شيخ حسن بن سليمان در كتاب (مختصر بصائر الدرجات) از سليم بن قيس هلالى نقل
مى كند: گـفتارى از امام على (ع) كه در ميان دو فرزند خود وعبد الله بن جعفر وبرخى
از خواص شيعه نشسته بود شنيدم كه بدانها مى گـفت:" مردم را در آنچه براى خود
بر مى گـزينيد آزاد بگـذاريد ، خودتان نيز جانب سكوت و بيطرفى را بيگـريد".[21]
در وصيت نامه اى كه امام على براى فرزندش حسن و ديگـر فرزندانش بر جاى مى
گـذارد هيچ سخنى از امامت و خلافت به ميان نمى ايد بلكه آنچنان كه شيخ مفيد در
كتاب (الارشاد) آنرا توصيف مى
كند:" وصيت امام براى حسن در مورد شيوه رفتار او با خانواده ، ديگـرا فرزندان
و اصحابش و همينطور وقف ها وصدقات است".[22]
از اينرو مى توان اين وصيت نامه را شخصى و اخلاقى و براى عموم پندگـونه دانست.
اما متن وصيت نامه چنين است:" هذا ما اوصى به على بن ابي طالب...
اينست آنچه على بن ابى طالب بدان وصيت مى كند: نخستين وصيت من شهادت من به كلمه لا
اله الا الله وحده لا شريك له و ان محمدا
عبده و رسوله ، است (خداى او را با كتاب هدايت و دين حق برگـزيد تا بر
تمامى اديان وعليرغم خواست مشركان پيروز گـرداند) ديگـر آنكه (نماز وعبادتهايم و
زندگـانى ومماتم در يد قدرت پروردگـار عالم است).[23]
(اين دستوررى است كه پروردگـارم برايم معين كرده ومن يكى از مسلمانانم) وصيت من به
تو اى حسن وتمامى فرزندانم وخانواده ام و هر كسى كه نامه مرا مى خواند اينست كه از
پروردگـارتان بترسيد و مواظبت كنيد كه (در هنگـام مرگ جز اسلام دينى نپذيريد) و
(همگـى به ريسمان خداوند چنگ بزنيد تا پراكنده نشويد) زيرا كه من از رسول خدا (ص)
شنيدم كه مى فرومد: آشتى ميان يكديگـر از عامه روزها و نمازها بر تر است. و لا حول
ولا قوة الا بالله. بابستگـان خود ارتباطى نيكو داشته باشيد (صله رحم كنيد) تا
حساب روز قيامت بر شما آسان گـردد. خداى را .. خداى را در يتيمان ، مواظبت كنيد كه
مبادا آنان گـرسنه بمانند . مگـذاريد كه آنان ضايع شوند. خداى را .. خداى را در
همسايگـان كه رسول خدا (ص) آنقدر براى نيكوئى به آنان وصيت مى فرمود كه خيال كرديم
مى خواهد آنان را در ارث شريك سازد. خداى را .. خداى را در قرآن ، مگـذاريد كه
ديگـران در عمل به آن از شما سبقت جويند. خداى را .. خداى را .. در خانه خدا
(كعبه) مگـذاريد كه خالى شود زيرا كه در آن صورت از ديدارى بزرگ محروم خواهيد بود.
خداى را .. خداى را.. در بزرگـداشت رمضان ، زيرا كه روزه گـرفتن در آن شمارا از
آتش (جهنم) به بهشت رهنمون خواهد ساخت. خداى را .. خداى را.. در جهاد در راه خدا ،
آن را با دست وبا زبان واموالتان بجا بياوريد. خداى را.. خداى را.. در زكات كه
زكات خشم خداوند را فرومى نشاند. خداى را.. خداى را.. در رعايت حقوق نسل پيامبر ،
مگـذاريد كه در حضورتان ستمى بر آنان وارد شود. خداى را.. خداى را.. در بردهائى كه
مالك آن هستيد.
در رفتارتان – جانب انصاف را بيگـريد- وبه ملامت
خرده گـيران توجه نكنيد تا ستم دشمنانتان با دفاع دوستانتان دفع شود وهمانطور كه
پروردگـار به شما دستور داده (با مردم گـفتارى نيكو و نرم داشته باشيد). امر
بمعروف ونهى از منكر را هرگـز فراموش نكنيد و بدانيد اگـر بدان عمل نكنيد بدترين و
پسترين افرادتان بر شما مسلط خواهند شد وآنگـاه دعاى خير نيك انديشان شما نيز
مستجاب نخواهد شد.
اى فرزندانم شما را به فداكارى در كار توصيه مى كنم و از زياده خواهى و پراكندگـى و تضعيف يكديگـر
بر حذر مى دارم (براى نيكو كارى و پرهيز گـارى با همديگـر همكارى كنيد و از همكارى
در گـناه و ستم و تعدى بپرهيزيد. از خداى بترسيد كه او سخت كيفر بدارد. بر شما
بدرود مى گـويم و رحمة الله وبركاته".[24]
وصيت نامه ارزشمند امام با تمام جنبه هاى اخلاقى غنى خود ، نقشى در نامزد
كردن امام حسن و يا شخص ديگـرى ايفا نكرده است چرا كه در ديدگـاه امامان اهل بيت
وظيفه تعيين جانشين ، نه به وصيتنامه و انتصاب از پيش بلكه به اراده جمعى و شورائى
افراد صلاحيتدار مربوط مىشود.
امام حسن وشورى
ابن ابى الحديد در كتاب خود (شرح نهج البلاغة) مى گـويد:" آنگـاه كه
على (ع) وفات يافت ، عبد الله بن عباس بن عبد المطلب از مردم چنين دعوت كرد:
اميرالمؤمنين وفات يافت و فرزند خلفى از او به جاى مانده است ، اگـر دوست داريد او
نيز دعوت شمارا اجابت خواهد كرد ، و اگـر نپسنديد هيچ كس را بر هيچ كس ديگـر حجتى
ندارد. مردم از شنيدن اين گـفتار به گـريه آمدند وگـفتند: بلى.. ايشان
بيايند".[25]
از آنچه ذكر شد چنين بر مى آيد كه امام حسن در دعوت مردم براى بيعت از هيچ
حديث منصوص از رسول اكرم (ص) ويا از پدرش سود نجسته است. ابن عباس نيز هنگـامى كه
از منزلت و فضائل امام حسن ياد مى كند هر چند به مردم يادآورى مى كند كه او فرزند
دختِ پيامبر و وصى امير مؤمنان است اما مبناى استدلال او براى دعوت به بيعت ، نصّ
وامامت تعيين شده را ملاك نمى داند.
اين موضوع نشان مى دهد كه امام حسن بيش از هر چيز به اراده جمعى مردم در
انتخاب امام اهميت مى دهد. اين موضوع يعنى اهميت دادن فراوان به امر شورى در
نگـارش و تنظيم بندهاى معاهده صلح با معاويه تجلى پيدا مى كند.." معاويه حق
ندارد كه پس از خود خلافت را براى كسى معين كند بلكه امر تعيين خليفه بصورت شورى
در ميان مسلمانان خواهد بود...".[26]
بنا بر اين اگـر خلافت و امامت آنچنانچه نظريه اماميه مى گـويد با نص و از
سوى خدا و با احاديث پيامبر تعيين مى شود چگـونه امام حسن – تحت هر شرايطى كه باشد
– از آن صرف نظر مى كند. چگـونه ايشان پس از صلح هم خود با معاويه بيعت كرد و هم
از اصحاب و شيعه خود خواست كه به بيعت معاويه در آيند. چرا ايشان به تعيين امام
حسين بعنوان امام اقدام نكرد. اينها همه شواهدى است كه نشان مى دهد امام حسن تنها
راه گـزينش از طريق شورى را مبناى عمل خود قرار داده بود.
[1] - المرتضى: الشافي ،
ج4 ص 149 وج 3 ص 295
[2] - الكلينى: الكافى
ج1 ص 236
[3] - آمالى المفيد ، ص 220 ،مجلس 21 ،
والمفيد: الارشاد ، ص 188
[4] - المرتضى ، الشافي:
ج3 ص 237 و252 وج2 ص 149
[5] - قبيله اى از قريش
كه ابو بكر به آن منتسب است.
[6] - المرتضى: الشافى
ج3 ص 252 وابن ابى الحديد: شرح نهج البلاغه ج1 ص 222
[7] - محلى در مدينه كه
پس از وفات پيامبر بحثهاى مربوط به انتخاب خليفه در آن صورت گـرفت.
[8] - نهج البلاغة ، ص
98
[9] - نهج البلاغه ، ص
336 خطبه شماره 217
[10] - المرتضى: الشافى ،
ج3 ص 242
[11] - الكلينى، روضة
الكافى ، ص 231 ، والصدوق: علل الشرايع ، ج 1 ص 146
[12] - نهج البلاغه ، ص
48 خطبه 3
[13] - المرتضى : الشافى
، ج3 ص 110
[14] - الكليني ، روضة الكافى ، ص 246
[15] - المرتضى: الشافى ،
ج2 ص 128
[16] - الطبرى ، ج3 ص 250
[17] - كتاب سليم بن قيس
الهلالى ، ص 182 ، والمجلسى: بحار الانوار ، ج8 ص 555 چاپ قديم.
[18] - الكلينى: روضة
الكافى ، ص 292 و293 والمجلسى: بحار الانوار ج 74 ص 309
[19] - المرتضى: الشافى
ج3 ص 295 وتثبيت دلائل النبوة ج 1 ص 212
[20] - همان منبع ، ص 43
[21] - المجلسى: بحار
الانوار ، ج7 باب احاديث تنسب الى سليم غير موجوده في كتابه
[22] - المفيد: الارشاد ،
ص 187
[23] - عبارتهاى داخل
پرانتز در اين وصيت نامه نقل آيه هاى قرآن است.
[24] - الحافظ ابو بكر بن
ابو الدنيا: مقتل الامام اميرالمؤمنين ، ص 42-41 ، تحقيق مصطفى قزوينى
[25] - ابن ابى الحديد:
شرح نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 8 و ج16 ص 22 ، والبداية والنهاية ج 8 ص 13 ومروج الذهب
، ج 2 ص 44
[26] - المجلسى:
بحار الانوار ، ج 44 ص 65 والفتنة
الكبرى ج2 ص 183