امامت وبحران خوردسالگى

 

  در گـرماگـرم بحثهاى كلامى اماميان در تاييد امامت على بن موسى كه ساليان سال طول كشيد ، امام رضا در سال 203 هجرى در خراسان حيات را بدرود گـفت و اين در حالى است كه فرزند او محمد تنها هفت سال سن داشت. اين امر بحرانى در صفوف اماميان معاصر پديد آورد. به نظر برخى از آنان ، اين ديگـر معقول نبود كه يك كودك هفت ساله كه از نظر شرعى و اسلامى محجور شناخته مى شود وحتى حق تصرف در اموال خويش را ندارد به پيشوائى مسلمانان گـمارده شود. همچنين با تكيه بر اين واقعيت كه محمد فرزند امام رضا در هنگـام مهاجرت پدرش به خراسان تنها چهار سال داشت ، اين شبهه را وارد مى دانستند كه اين مسأله بر خلاف اصل انتقال بى واسطه علم از امامى به امام ديگـر است.[1]

   در اين دوره زمانى انقسامى ديگـر در آراء اماميان به ترتيب زير رخ داد:

   الف – يك فرقه دو باره به ديدگـاه واقفيان مبنى بر توقف امامت پس از امام موسى كاظم بازگـشت نمودند. در كتابهاى شيخ مفيد و اشعرى استدلال اين گـروه را بيان كرده اند. آنان مى گـفتند: "اگـر بپذيريم كه امام در تمام امور دينى و دنيوى بر تمامى خلق ولايت دارد و مسؤوليت تقسيم اموال ، صدقات و خمس نيز بر عهده اوست ، پس امامت كسى كه به دستور صريح قرآن حق تصرف در اموال خود را ندارد جايز نيست. قرآن مى فرمايد:"وابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم" 6 النساء (كودكان يتيم را بيازمائيد ، اگـر ديديد به سن بلوغ رسيدند ورشيد بودند پس اموالشان را به آنان بازگـردانيد). امام امانت دار شريعت و احكام است. فقيهان ، قاضيان و واليان بايد به حكم او سر نهند. گـاه لازم مى شود كه او صاحبان عقل و اختيار را از برخى كارها  وتصرف در برخى اموال باز دارد و آنها را مجبور كند. اين يك تناقض آشكار است كه شخصى از يك سو اختيار يك درهم از اموال خود را نداشته باشد اما اختيار اموال امت با او باشد".[2]

   ب – فرقه دوم به برادر امام رضا (احمد بن موسى) توجه نشان دادند. او ديدگـاهى نزديك به ديدگـاه زيديان داشت وبا ابو السرايا در كوفه همكارى كرد و آن طور كه شيخ مفيد در (الارشاد) مى گـويد ، او به درجه والائى از علم و تقوا رسيده بود.[3] احمد بن موسى كه زيارتگـاه او اكنون در شهر شيراز قرار دارد مورد تقدير و احترام فراوان برادر خود امام رضا قرار داشت.

   برخى از افراد اين فرقه مدعى شدند در باره  امامت احمد وصيتى از امام رضا به جاى مانده است.[4] بدين ترتيب يك بار ديگـر ديدگـاه فطحيان كه امامت را در برادران جايز مى دانند رونق گـرفت. گـروهى ديگـر نيز به گـرد شخصى از نوادگـان اهل بيت به نام (محمد بن قاسم بن عمر بن على بن الحسين) آمدند و او را امام لقب دادند. او در كوفه اقامت داشت و به عبادت و فقه و علم و تقوا شهرت داشت. او در سال 218 هجرى جنبش ديگـرى را بر ضد معتصم خليفه عباسى رهبرى كرد.[5]

   ج – گروهى قائل به امامت (جواد) شدند ، اما د چار اشكالى نيز بودند از قبيل عمر و علم آن حضرت است. اما اين  گروه توجيه مى كردند ، مى  گفتند: درست است كه در امام جواد به خراسان حمل شد و ابو جعفر (امام جواد) چهار ساله بودند و كسيكه در اين سن و سال نمى تواند ريز و درشت مسائل معرفت دينى را تميز بدارد ، اما خداوند متعال در موقع بلوغ به وسائل مختلف علم را به او مى آموزد ، مثلاً از طريق الهام وتلنگر زدن روى قلب و گوش يا از طريق رؤياى صادقه در حال خواب و يا ملك محدث و ديدن عمودى از نور و مصباح و همچنين مسأله عرض اعمال مى باشد.[6]

   اماميان كه در بسيارى از موارد امامت را با نبوت همانند مى ديدند ، امامت و حكومت كودكان را با استناد به آيات قرآن امرى روا دانستند. قرآن در خصوص نبوت يحى مى فرمايد:"وآتيناه  الحكم صبيا" 12 مريم (ما حكم – نبوت – را كودكى به او بخشيديم). عيسى نيز در كودكى به مقام پيامبرى رسيد. پس  چرا  امامت جواد در سن هفت سالگـى امرى محال تلقى شود؟ گـويا امام جواد خود در پاسخ اين شبهه مى فرمود:"خداوند با وحى به داود دستور داد سليمان را كه كودكى بود و به پرورش گـوسفندان مى پرداخت جانشين خود سازد".[7]

   گـروهى ديگـر تفسير متفاوتى از امامت جواد ارائه مى كردند. آنان مى پذيرفتند كه وحى و ارتباط مستقيم الهى و نزول فرشتگـان پس از پيامبر بنا به اجماع مسلمانان بطور كلى منقطع شده است. از اينرو در تفسير خود مى گـفتند كه امامت جواد تا پيش از بلوغ جنبه اجرائى نداشت بلكه تنها به معنى انحصار امامت در او و نفى امامت ديگـران است. آنان در مورد علم امام مى گـفتند كه امام جواد علم را در هنگـام بلوغ از روى كتابهاى پدرش و آنچه به او به ارث رسيده بود فراگـرفت و بدين ترتيب فراگـيرى علم از طريق الهام و رؤياى صادقانه و روشهاى مشابه را امرى غير معقول مى دانستند. برخى از آنان بر اين اعتقاد شدند كه امام جواد در تبيين احكام از قياس و اجتهاد استفاده كردند و اين امر براى ديگـران مجاز نبود اما چون امام شخصى معصوم است پس در استفاده از قياس دچار اشتباه وخطا نمى شود.[8]

   در برابر اين ديدگـاه اين سؤال نيز مطرح بود كه اگـر امامت جواد را تنها از هنگـام بلوغ نافذ بدانيم پس در دوران كودكى او چه كسى متصدى مقام امامت بود؟ چه كسى قيّم او بود ؟ آيا در اين مدت زمين از حجت خالى بود؟

   بهر حال مى توان به يقين گـفت هيچ نص صريحى و هيچ وصيتى از سوى امام رضا در مورد جانشينى فرزندش وجود ندارد. از سوى ديگـر امام جواد خود نيز پس از وفات پدر ، ادعاى امامت نمى كرد. از اين رو نظريه پردازان (امامت الهى) در خصوص دلائل اثبات امامت ايشان اين بار تنها معجزات غيبى را مورد توجه قرار دادند. نقل شده است كه امام جواد كه در هنگـام درگـذشت پدرش در مدينه بود در همان ساعت و در يك چشم برهم زدن به خراسان رفته و مراسم غسل وكفن پدرش را انجام داد و در همان شب نيز به مدينه بازگـشت. همچنين گـفته شده است ، يك بار عصائى كه در دست او بود به سخن آمد و به امامت وى گـواهى داد. ديگـر آنكه امام جواد در يك مجلسى سى هزار مسأله فقهى را به گـروهى از شيعه پاسخ داد.[9]

  درگـذشت زود هنگـام امام جواد يك بار ديگـر ابهاماتى را در مسأله تداوم امامت (امامت الهى) پديد آورد. امام جواد در سن بيست وپنج سالگـى درگـذشت وتنها دو فرزند ذكور به نامهاى على و موسى از او به جاى ماند كه سن هيچ يك از آنها از هفت سال نمى گـذشت. به همين سبب امام جواد در هنگـام وفات وصيت نامه خود را خطاب به شخصى به نام (عبد الله بن مساور) نگـاشت و مسؤوليت نگـهدارى از اموال ، املاك و كنيزان و بردگـان را به او سپرد تا در هنگـام بلوغ به فرزندش على تحويل دهد. شخصى به نام احمد بن ابى خالد به عنوان گـواه اين وصيت نامه نيز قرار داده شده است.[10] بدين ترتيب اين سؤال مجددا مطرح شد كه اگـر على فرزند امام جواد از نظر ايشان براى نگـهدارى اموال واملاك نياز به قيّم دارد ، پس چگـونه مى تواند وظايف امامت را به جاى آورد. ابهام ديگـرى نيز مطرح بود و آن اينكه كدام يك از فرزندان خردسال امام جواد را بايد امام شناخت ، موسى يا على؟

   كلينى و مفيد شرايط دشوار و ابهام آميز آن روز در نوشته هاى خود بازگـو كرده اند. به روايت آنان بزرگـان شيعه و ياران امام براى تعيين تكليف در منزل محمد بن فرج اجتماع كردند.آنگـاه شخصى به ميان جمع آمد و آنان را از وصيت (البته سرى) امام جواد در خصوص امامت على فرزندش آگـاه ساخت.[11]حيرت و نامعلوم بودن وضع امامت منجر به دو شقه شدن پيروان امام جواد شد ،  گروهى قائل به امامت امام هادى شدند و گروهى قائل به امامت برادرش (موسى المبرقع) شدند. [12]

   البته شيخ مفيد در نگـارش تاريخ اين دوره انقسام ميان شيعه را ناديده گـرفته و تاكيد كرد كه امامت على هادى به اجماع شيعه اتخاذ شد ، واين اجماع " خود دليلى است كه ما را از ذكر نصوص بى نياز مى سازد".[13]

   در اينجا بازهم براى تكميل دلائل اثبات امامت على هادى معجزاتى چند به ايشان نسبت داده شد. از جمله آنكه ايشان در مدينه مى زيست از زمان درگـذشت پدر در بغداد بلا فاصله آگـاه شد. دگـر آنكه ايشان كشته شدن واثق – خليفه عباسى – و جانشينى متوكل و همچنين كشته شدن ابن الزيات را در بغداد به اطلاع ياران در مدينه رساند ، واين در حالى است كه اولين مسافر بغداد شش روز بعد وارد مدينه شد. همچنين گـفته مى شود كه ايشان به طور غيبى از بيمارى يكى از عمو زادگـان خويش آگـاه بود. از ديگـر معجزات ذكر شده اينست كه گـويا امام هادى يكى از ياران خويش به نام اسحاق جلاب را در يك چشم برهم زدنى از سامرا به بغداد منتقل كرد. ديگـر آنكه يك بار ايشان محلى را كه خان الصعاليك (كاروانسراى محل اقامت تبهكاران) نام داشت ، به گـلشنى معطر و باغى بهشتى تبديل كرد كه در آن رودها روان شدند و پرندگـان به پرواز در آمدند و گـويا حتى حو رالعين و غلامانى كه به مانند سنگـهاى گـرانبها مى درخشيدند در اين باغ ديده شده اند.[14]

 

 

 

امامت حسن عسكرى

بازهم تغيير در مشيت الهى

 

  بدون ترديد مفهوم امامت نزد اهل بيت و توده پيروان شيعه در آن دوران معنى متفاوتى با مفهوم امامت از ديدگـاه (اماميان) داشت. به نظر مى رسد كه اهل بيت و توده شيعيان امامت را يك امر عادى و بشرى مى دانستند. از اينرو در مواردى و به منظور ارشاد و هدايت فكرى مسلمين فرزندان خود و يا يك شخص ديگـرى را به عنوان جانشين آينده معرفى و پيشنهاد مى كردند. در صورت بروز هر اتفاقى براى آنان ، به سادگـى شخص ديگـرى را براى جانشينى معرفى مى كردند. آنان در اين رويه هيچ گـونه تناقض و ابهامى در اين روش نمى ديدند. بر خلاف اين ديدگـاه ، نظريه پردازان اماميه به امامت جنبه ربانى و الهى مى دادند لذا از نگـاه آنان درگـذشت نا بهنگـام امامى كه ظاهراً از سوى خداوند و از پيش تعيين شده امرى شگـفت آور و نوعى تغيير در مشيت الهى به شمار مى رفت. اماميان اين پديده را (بداء) (به معنى نظر وتغيير نظر) خواندند.

  با اينكه آنها تغيير امامت را به بداء تفسير كردند ، اما براى آنها بسيار مشكل بوده است ، چون د چار حرج در مصداقيت ائمه مى شد ، و اگر نصى براى تعيين ائمه از طرف خداوند متعال باشد ، بنابراين رجوع در اين نص موجب تشكيك مردم مى شد.

    گـروهى از اماميان براى نخستين بار در تاريخ شيعه ، درگـذشت اسماعيل فرزند امام جعفر صادق را  كه پيش از آن نامزد مقام امامت تلقى مى شد ، به عنوان جلوه اى از پديده (بداء) تفسير كردند. گـروهى ديگـر به اين نتيجه رسيدند كه اسماعيل هيچ گـاه به عنوان جانشين معيّن نشده بود ، و گـروه سوم نيز از پايه منكر وفات اسماعيل و مدعى غيبت او شدند. مرگ  اسماعيل سبب تشكيك در فكر امامى شيعه شد ، كه منجر به عقب نشينى عده زيادى از اعتقاد به اينكه مقام امامت مقامى است از طرف پروردگار تعيين شده است ، و اين عقيده زير سؤال رفت.

   صد سال بعد داستان مرگ اسماعيل به صورتى مشابه تكرار شد. در اين هنگـام امام هادى فرزند ارشد خود (سيد محمد) را رسماً به عنوان جانشين معرفى كرد ، اما سيد محمد به زودى درگـذشت. اين بار امام هادى فرزند ديگـرش حسن را به همين مقام منصوب كرد. امام هادى به فرزندش حسن مى گـويد:" فرزندم ، شكر خداى را به جاى بياورد كه خداوند امرى را (امر امامت) به تو واگـذار كرده است".[15]

  كلينى ، مفيد و طوسى روايتى را از زبان (ابو هاشم داود جعفرى) در خصوص اين موضوع نقل مى كنند. ابو هاشم مى گـويد: من در هنگـام درگـذشت سيد محمد نزد پدرش ابو الحسن حضور يافتم ، و مى دانستم كه ايشان فروندش را قبلاً به مقام جانشين تعيين كرده بودند. با خود فكر كردم كه داستان ابو ابراهيم (سيد محمد) چقدر به رويداد اسماعيل شباهت دارد كه در همين هنگـام ابو الحسن (امام على هادى) به سوى من آمد و به من فرمود: بلى اى ابو هاشم ، خداوند نظر ديگـرى در مورد امامت فرزندم محمد پيدا كردند وفرزند ديگـرم ابو محمد (حسن عسكرى) را جاى او گـمارد. آنچه با خود گـفته اى درست است. اسماعيل را نيز ابتدا ابو عبد الله (امام صادق) به دستور خداوند منصوب كرد اما مشيت الهى تغيير يافت. فرزندم ابو محمد پس از من جانشين من خواهد بود. مسائل خود را در هر زمينه اى به نزد او ببريد".[16]

   اين بار نيز همانند اسماعيليان گـروهى از پيروان امام هادى درگـذشت محمد را انكار كرده و پنداشتند كه  او غيبت كرده است. آنان سخنان امام هادى را نوعى تقيه به منظور محافظت از جان محمد تلقى كردند.

  وقايع نگـاران شيعه در مورد آنان روايت كرده اند كه:" آنان فقط امامت محمد را قبول داشتند و به وصيت پدرش استناد مى كردند. آنان مى گـفتند كه امام هرگـز دروغ نمى گـويد. تغيير مشيت الهى نيز در اين مورد جايز نيست. پس هر چند كه او ظاهراً درگـذشته است اما در حقيقت او زنده است و پدرش تنها از بيم جانش او را مخفى كرده است. و او همان مهدى قائم. عقيده اين گـروه مانند عقيده ياران اسماعيل بن جعفر است".[17]

  پس از وفات امام هادى ميان حسن و برادرش جعفر براى احراز مقام امامت كشمكش جدى رو  داد ، تا آنجا كه حسن عسكرى در جائى فرمود:" هيچ كدام از پدرانم به سرنوشتى مانند من در برابر اين گـروه شكاك دچار نشده اند".[18]

    با درگـذشت امام حسن عسكرى داستان عبد الله افطح بار ديگـر تكرار شد. امام حسن عسكرى در خصوص امامت وصيتى براى كسى به جاى نگـذاشت و فرزندى نيز از او نمانده بود. از اينرو بزرگـترين و بحرانى ترين رويدادها در همين زمان در صفوف اماميان پديد آمد. اماميان به بيش از چهارد فرقه تقسيم شدند. گـروهى امامت جعفر برادر حسن عسكرى را پذيرفتند. گـروهى ديگـر به منقطع شدن امامت رأى دادند. فرقه اى دو باره به امامت سيد محمد و زنده بودن او را كه قبلاً وفات يافته بود ، ايمان آوردند ، وفرقه اى از اساس منكر درگـذشت امام حسن عسكرى شدند واميدوار بودند كه ايشان دوباره  به زندگـى باز خواهند گـشت.

  گروهى قائل به وجود فرزندى در خفا شدند ، و آن فرزند در حيات پدرش يا بعد از مرگ پدرش متولد شد ، و آن همان مهدى منتظر مى باشد.

 

 

 



[1]  - النوبختى ، فرق الشيعه ، ص 88 والاشعرى القمى ، المقالات والفرق ، ص 97 - 96

[2]  - الاشعرى ، المقالات والفرق  ص 96 والمفيد ، الفصول المختاره ، ص 123 - 112

[3]  - الاشعرى ، همان ، ص 97 والنوبختى 88

[4]  -  المفيد ، همان ص 256

[5]  - الاصفهانى ، همان ، ص 579 والطبرى ، ج 7 ص 223

[6]  - النوبختى ، همان ، ص 86 – 90 والاشعرى  همان  نص 99

[7]  - الكلينى ، همان ، ص 494 و4- 382

[8]  - النوبختى ، همان ، ص 90

[9]  - ابن بابويه ، الامامه والتبصرة من الحيرة ، ص 222 والكلينى ، الكافى ،ج 1 ص 353 و496

[10]  - الكلينى ، همان ، ص 325

[11]  - الكلينى ، همان ص 324 والمفيد ، الارشاد ، ص 328

[12]  - النوبختى ، همان ، ص 191

[13]  - المفيد، الارشاد ، ص 328

[14]  - الصفار ، بصائر الدرجات ، ص 467 والكلينى ، همان ، ص 502 و499 - 498

[15]  - الكلينى ، الكافى ، ص 27 –326 الصفار ، همان ص 473 والمفيد ، الارشاد ص 337 والطوسى ، الغيبه ص 122

[16]  - الكلينى ، همان ، ص 328 والطوسى ، همان ص 55 و130 والمفيد ، همان ص 317 والمجلسى ، بحار الانوار ، ج5 ص 24

[17]  - النوبختى ، همان ص 94

[18]  - الصدوق ، اكمال الدين ، ص 222