جنبش هاى علوى در زمان امام رضا

 

     ابهام نسبى در مورد تعيين امامت در اين دوره ، شرايط رشد برخى از رهبران نهضتهاى شيعى را فراهم ساخت. عبيد الله بن الحسن بن على نواده امام سجاد وعبد الله بن موسى و محمد بن ابراهيم (مشهور به ابن طباطبا – از نوادگـان امام حسن) سه تن از علويان بودند كه در اين دوره اقدام به بسيج نيروهاى معارض بر ضد حكومت عباسى نمودند. اصفهانى در كتاب (مقاتل الطالبيين) مى گـويد: مردى از شيعه منطقه جزيره (منطقه واقع در ميان دجله وفرات در شمال عراق) كه نصر بن شبيب نام داشت در اوائل خلافت مأمون در سال 198 هجرى در راه حجاز به شهر مدينه رفت و در آنجا از نام سرشناسان اهل بيت جويا شد كه نام اين سه تن را به او گـفتند. نصر با محمد بن ابراهيم ملاقات و با وى در مورد سياست تجاوزگـرانه عباسيان در قبال علويان و عموم شيعيان گـفتگـو كرد. او به محمد بن ابراهيم گـوشزد كرد كه منطقه جزيره آماده انقلاب در مقابل حكومت رو به ضعف عباسى است. گـويا محمد نيز اين دعوت را پذيرفت و به منطقه جزيره سفر كرد اما با توجه به اختلاف نظرى كه در قبيله نصر پديد آمده بود ، زمينه مناسب فراهم نشد. محمد در راه بازگـشت به حجاز با (ابو السرايا سرى بن منصور) كه در منطقه كوفه عليه حكومت عباسى پرچم مخالفت را برافراشته بود ، ملاقات كرد. ابو السرايا از محمد خواست كه سركردگـى نهضت را در كوفه به عهده بگـيرد.[1] بدين ترتيب محمد بن ابراهيم (ابن طباطبا) در سال 199 هجرى در كوفه قيام كرد و اهداف جنبش را اخذ بيعت از مردم (براى رضامندى آل محمد) – شعار محورى شيعيان در اين دوره –  و همچنين عمل به كتاب خدا و سنت رسول و امر به معروف ونهى از منكر تعيين نمود. گـروه زيادى از مردم نيز با او بيعت كردند.[2] اما اجل مهلتى به ابن طباطبا براى گـسترش نهضت نداد. او در هنگـام در گـذشت وصيتى براى  ابو السرايا بر جاى گـذاشت كه او را به تقوا و صيانت دين و يارى اهل بيت توصيه كرد و از او خواست كه ولايت را به هر كس از خاندان على كه به قيام  و انقلاب آماده هستند ، بسپارد. ابن طباطبا نيز وصيت كرد كه در هنگـام اختلاف مسؤوليت به على بن عبيد الله سپرده شود.[3]

   چنانچه ديديم ابن طباطبا شخص معينى را از اهل بيت براى ولايت مشخص نمى كند ، بلكه مناسب با گـرايش عام شيعه در اين دوره شعار (الى الرضا من آل محمد) در امر ولايت ملاك قرار مى دهد. گـفته مى شود كه ابو السرايا روز بعد از درگـذشت ابو طباطبا شيعه را در شهر گـرد آورده و پس از اعلام خبر وفات ، مردم را آگـاه ساخت كه محمد بن على بن الحسين وصيتى از خود به جاى گـذاشته وچنانچه مردم مايل باشند مى توانند با على بن عبيد الله پيمان ببندند و يا اينكه ديگـرى را براى كار بگـمارند. گـويا على بن عبيد الله از پذيرفتن مسؤوليت سرباز زد و يك جوان علوى به نام محمد بن زيد را براى سركردگـى قيام نامزد كرد. ابو السرايا و شيعيان كوفه با اين جوان كه گـفته مى شود هنوز موى صورت او هنوز نروئيده بود ، بيعت كردند. او پس از گـسترش نسبى قيام چندين نفر از سرشناسان اهل بيت را به نمايندگـى از سوى خود تعيين نمود و آنان را به شهرهاى مختلف گـسيل داشت. از جمله آنها ابراهيم بن موسى برادر امام رضا به سرزمين يمن ، زيد بن موسى برادر ديگـر امام به اهواز ، عباس بن محمد بن عيسى (از خاندان جعفر بن ابى طالب) به بصره ، محمد بن سليمان بن داود (از خاندان حسنى) به مدينه ، حسين بن ابراهيم بن حسن بن على به شهر واسط ، و حسين بن حسن بن على به شهر مكه از سوى ابن شخص به عنوان نماينده اعزام شده اند.[4]

   به زودى قلمرو تحت سيطره اين رهبر جوان علوى گـسترش يافت و او بر شهرهاى عراق ، حجاز و يمن چيره شد. محمد بن محمد دعوتها و درخواست هاى زيادى از مناطق مختلف و از جمله شام و جزيره براى پيوستن به قيام دريافت داشت.[5] اما تنها پس از ده ماه از اعلام قيام و با آغاز سال 200 هحرى نيروهاى مأمون خليفه عباسى تهاجم گـسترده خود را شروع كردند و قيام نوپاى محمد را سركوب كردند. آنها ابو السرايا ، سازمان دهنده قيام را به قتل رساندند و محمد بن محمد رهبر جنبش را به اسارت گـرفتند.[6] هنوز جنبش ابو السرايا به پايان نرسيده بود كه محمد ديباج فرزند امام صادق در حجاز جنبش ديگـرى را عليه نظام عباسى سازماندهى كرد. او خود را اميرمؤمنان خواند و در روز ششم ربيع الاخر سال 200 هجرى پس از انجام مراسم نماز جمعه ادعاى مهدويت كرد. جنبش ديباج نيز با موفقيت روبرو نشد و او به زودى ادعاى خلافت را پس گـرفت و با مأمون بيعت كرد. با اين همه نيروهاى عباسى او را به زنجير كشيده وتا خراسان مقر خلافت مامون عباسى به اسارت بردند.[7]

     براى يافتن واقعيت تاريخى در مورد ماهيت امامت ، صحت ادعا و ميزان موفقيت ديباج چندان مهم نيست بلكه صرفاً گـسترش اين جنبشها و تاييد آنها از سوى طالبيين و عموم شيعيان ، خود امرى است كه چگـونگى توجه شيعيان به مسأله امامت را روشن مى كند. بدين معنى كه مبادرت به دعوت مردم براى قبول رهبرى نشان مى دهد كه ساختار ذهنيت مردم عادى شيعه در اين دوره هنوز در چهارچوب امامت الهى و از پيش تعيين شده ، قرار نگـرفته است. در اين دوره  بخصوص يعنى تا پيش از پذيرفتن ولايتعهدى مأمون ، على بن موسى (امام رضا) از سوى اغلب اقشار شيعه پيش از ديگـر  افراد اهل بيت مورد احترام بود ، اما مقدم امامت او چندان مورد اجماع نبود.

 

مأمون وامام رضا

 

    هر چند كه مأمون خليفه عباسى در سال 201 هجرى به امام رضا پيشنهاد خلافت داد ، اما اين كار را به اين اعتبار كه امام رضا هشتمين امام از امامان دوازده گـانه مسلمانان است ، انجام نداد. مأمون كه در مناقشه خلافت با برادرش امين درگـير بود ، ظاهراً با خدا پيمان بسته بود كه خلافت را به برترين نفر از ميان خاندان على بن ابى طالب منتقل سازد. بنا بر اين مأمون على بن موسى الرضا را به خاطر علم و وجاهتش برگـزيده و اعلام كرد كه او برترين فرد در ميان علويان است.[8]

  مأمون با اين اقدام دگـرگـونى وسيعى در مبانى فكرى عباسيان پديد آورد. عباسيان كه در هنگـام مبارزه با امويان مبانى مشترك زيادى با شيعيان بويژه شيعه كيسانى داشتند ، مشروعيت سياسى خويش را بر مبناى امامت على بن ابى طالب و پس از او محمد بن حنفيه و سپس عبد الله ابو هاشم مبتنى مى ساختند. عباسيان پس از تسخير قدرت به سال 132 هجرى مبانى سياسى خود را به كلى تغيير داده و مشروعيت خويش را مستقيما به عباس عموى پيامبر مستند ساختند. بدين ترتيب مأمون با نفى اين شيوه ، خلافت را به استناد مشروعيت على ، حق علويان دانست. از اينرو با اينكه امام رضا پيشنهاد خلافت را رد كرد مأمون ولا يتعهدى خود را پيشنهاد كرد كه مورد پذيرش قرار گـرفت. امام رضا در خطبه روز بيعت خود فرمود:" خداوند امر مؤمنان را در پيمودن راه راست يارى كند و او را موفق بدارد. او حقى را كه از آن ما بود و ديگـران آن را از ما سلب كردند ، به رسميت شناخت. او تنها براى رضاى خداوند با ما كه خويشاوندان او هستيم صله رحم كرد و افرادى را كه پيش از اين بى بهره شده بودند بى نياز ساخت ، و آنان را كه رو به هلاكت مى رفتند حيات بخشيد وجان آنان را ايمن ساخت.. بدانيد كه او ولايتعهدى و فرمانروائى عام را در صورتى كه پس از او زنده بمانم به من واگـذار كرد. پس هر كس كه اين پيمان را كه خداوند آن را محكم نموده است سست نمايد ، بى گـمان شخصى به شمار مى آيد كه حرام وحلال خداوند را شكسته است. فرصتى است كه بايد غنيمت شمرده شود و ابتكارى است كه براى باقى ماند آن بايد كوشش شود. من از سرنوشتى كه در انتظار من وشما است آگـاهى ندارم چرا كه حكم نهائى تنها به دست خداوند است".[9]

   مؤرخان در تحليل رفتار مأمون انگـيزه هاى متعددى را بر شمردند كه در اين كتاب مجال بررسى آنها نيست اما بهر حال بيعت علنى امام رضا و مشروعيت آشكارى كه مأمون از اين رهگـذر به دست مى آورد امرى است كه كاملاً با ديدگـاه (امامت الهى) منافات و تناقض دارد. نكته حائز اهميت آنست كه پيوند دو خاندان عباسى و علوى با وفات امام رضا پايان نيافت بلكه اتحاد و پيمان دو جانبه ، تا چند دهه پس از آن نيز به صورت ويژگـى خاص سياسى اين دوران درآمد ، چنانكه مى توان روابط ميان خلفاى عباسى و امامانى كه پس از امام رضا بودند مانند امام محمد جواد وعلى هادى و حسن عسكرى را روابطى مثبت ارزيابى نمود. زمامداران عباسى غالباً با احترام كامل با امامان شيعه برخورد مى كردند و در تحكيم مشروعيت خويش از حضور آنان سود مى بردند.

 

جنبش ابراهيم بن موسى كاظم در يمن

 

  درست همزمان با رهسپارى امام رضا به سوى خراسان ، ابراهيم بن موسى برادر امام قيام نوينى را در سرزمين يمن آغاز كرد. ابراهيم كه خود در سازمان دادن قيام ابن طباطبا در كوفه سهيم بود و به عنوان سفير اين نهضت به يمن رفته بود پس از شكست نهضت در كوفه ، زمام امور حكومت را در يمن به دست گـرفت. زمامدارى او تا مدتى به طول انجاميد تا آنجا كه مأمون خليفه عباسى مجبور شد او را به رسميت بشناسد وعلى بن عيسى بن ماهان والى حكومت عباسى در يمن را بركنار كند.[10]

 

قيام على بن محمد الصادق

وعبد الله برادر ابو السرايا در كوفه

 

  اين قيام در سال 202 هجرى نيز در كوفه كه همچنان پايگـاه اصلى تشيع به شمار مى رفت ، به وقوع پيوست. البته قيام اين بار در شرايطى اتفاق مى افتاد كه مصالحه مأمون با امام رضا به انجام رسيده بود و والى حكومت مأمون در كوفه نيز عباس بن موسى برادر امام رضا بود. حائز اهميت است كه قيام كنندگـان دعوت عباس والى كوفه براى بيعت با مأمون را به شدت رد مى كردند اما صراحتاً ابراز مى كردند كه قيام آنها تنها بر ضد نظام عباسى است. آنان به عباس بن موسى پاسخ دادند كه "اگـر منظور از دعوت تو اين باشد كه ما ابتدا با مأمون وپس از او با برادرت (امام رضا) بيعت كنيم كه ما نمى پذيريم ، اما اگـر تو ما را به بيعت برادرت يا يك نفر ديگـر از اهل بيت و يا شخص خودت فرا مى خوانى ما پاسخ مثبت خواهيم داد.[11]

   اين موضع گـيرى نشان مى دهد كه مردم كوفه از مفهوم (اهل بيت) در اين هنگـام هنوز يك مفهوم عام تلقى مى كردند. آنان چون امامت و پيشوائى شيعى را امرى تلقى نمى كردند كه سرنوشت آن گـذشته و از طريق (نصوص الهى) رقم خورده باشد ، لذا ميان امام رضا و برادرش عباس و حتى هر شخص ديگـرى از اين خاندان تفاوتى قائل نبودند. پيش از اين دوره و در زمان امويان نيز شعار معروف (الى الرضا من آل محمد) يا ( رضامندى آل محمد) در ذهن شيعيان شامل تمام خاندان هاشمى و از جمله حتى خاندان عباسى مى شد.

 

قطعيان

در مقابل (واقفيان) كه قائل به توقف امامت پس از موسى كاظم بودند ، گـروه (قطعيان)  به معنى گـروهى كه در باور خويش به قطع  و تعيين رسيده اند – كسانى بودند كه امامت على بن موسى را به استناد رواياتى كه به امام كاظم منسوب مى شد ، صحيح مى دانستند. يكى از برجسته ترين احاديث مورد استناد آنان حديثى بود كه از زبان يزيد بن سليط نقل شده است. ابن سليط مى گـويد:" در راه حج عمره بودم كه با ابو ابراهيم (امام كاظم) روبرو شدم. امام فرمود: من پيش از آنكه از منزل خارج شوم وصيت خود را خطاب به فرزندم فلانى (منظور على است) نوشتم و ظاهراً برادران ديگـر او را نيز مورد خطاب قرار دادم اما باطناً وصيت من تنها از آن اوست. البته اگـر اختيار كار در دست من بود ، امر را به قاسم كه علاقه بيشترى به او دارم واگـذار مى كردم اما امر امامت فقط به دست خداوند است. رسول خدا (در خواب) به ديدار من آمد وجانشين مرا وحتى همراهانش را به من نشان داد. بدانيد كه هيچ كدام از ما وصيتى را براى كسى به جاى نمى گـذارد مگـر آنكه رسول خدا و همچنين نيايمان (جدمان ) على خبر و دستور آن وصيت را داده باشند.. اين بار نيز رسول خدا به من گـفت : امر (امامت) بزودى از عهده تو خارج و به ديگـرى سپرده خواهد شد. گـفتم: يا رسول الله ، او را به من نشان مى دهيد؟ رسول خدا گـفت: در ميان ائمه هيچ كس را بيشتر از تو نگـران از دست دادن امامت نديدم. اگـر امامت به محبت و علاقه شخص بود ، بدون ترديد اسماعيل بسيار بيشتر از تو از محبت پدر برخوردار بود. اما بهر حال اختيار امامت در دست خداست. آنگـاه امام كاظم فرمود: من تمام فرزندان و درگـذشته خود را يكجا مشاهده كردم و در آن هنگـام نيايم اميرالمؤمنين از ميان آنان به على اشاره كرد و فرمود: آقا و پيشواى آنان اوست. او از من است و من از اويم وخداوند با نيكو كاران است. امام كاظم پس از تشريح خواب خود ادامه  داد كه تنها كسانيكه به خوبى مى شناسى آگـاه كن. اگـر در جائى وديعه اى پنهان در نزد خود نگـهدار وتنها عاقلان وآنانى را كه به خوبى مى شناسى آگـاه كن. اگـر در جائى از تو شهادت خواستند ، گـواهى كن.. ابو ابراهيم (امام كاظم) همچنين فرمود كه از رسول خدا ( در همين خواب) پرسيدم كه همه فرزندانم را گـردآورده اى ، امام كدام يك از آنان است؟ و پيامبر فرمود: همان كسى است كه با نور خدا فرزندم على را گـرفت و فرمود: واه كه دوران همراهى تو با او چه كوتاه است! پس در هنگـام بازگـشت از سفر ، براى اصلاح امور وصيت خود را تقرير كن و آنچه را مى خواهى بازگـو كن چرا كه بزودى از كنار آنان خواهى رفت وبه جوار ديگـران خواهى شتافت. اگـر بخواهى ، على را براى انجام مراسم غسل وكفن بگـمار و به او فرمان بده كه نه بار بر پيكرت تكبير بگـويد. در اين يك سال وصيت خود را تقرير كن تا امر ولايت در زمان حيات تو سامان بگـيرد. ابو ابراهيم در پايان فرمود: من بدون ترديد تا سال ديگـر در ميان شما نخواهم بود. امر (امامت) از آن فرزندم على است اما او تا چهار سال پس از درگـذشت هارون دعوت خويش را آشكار نكند".[12]

   بر حسب اين روايت مفصل كه در ميان روايات ديگـر بيشتر برخوردار است امام كاظم پيش  از ديدن اين خواب  جانشين خود را اصلاً نمى شناخت وخود نرجيح مى داد كه امامت را به قاسم واگـذار كند و اينكه اصولاً مسأله جانشين امام تنها در خواب و رؤيا معيّن مى شود. همچنين روايت بر اين امر دلالت دارد كه وصيت تقرير شده از سوى امام كاظم اعتبار ندارد و تكليف امامت در وصيت سرى ديگـرى روشن شده است ، و اين موضوع باعث سردرگـمى ديگـر فرزندان امام كاظم شده است. آيا چنين دريافتى تا چه حد مى تواند با اصول مورد ادعاى نظريه پردازان (امامت الهى) مبنى بر اعلام قبلى نام  امامان دوازده گـانه همخوانى داشته باشد. احتمال دارد كه يزيد بن سليط اين روايت را مانند برخى از روايات ديگـر بعدها و به منظور اثبات امامت على بن موسى از خود ساخته و به امام كاظم نسبت داده است ، بويژه آنكه گـويا امام كاظم خود خبر  وصيت را از ديگـران وحتى از فرزندان خود مكتوم گـذاشت و از ابن سليط نيز خواسته است كه متن آن را به ديگـران بازگـو نكند. آيا اين همه باعث ترديد در اصالت اين روايات (باطنى) نمى شود؟

 

بازهم معجزات غيبى وعلم غيب

 

  مانند ديگـر امامان برخى از معجزات غيبى به امام رضا منسوب و از آنها در اثبات امامت استفاده شده است. روايتى در اين زمينه وجود دارد كه مى گـويد: احمد بن محمد بيزانسى مشهور به مسكونى كوفى ابتدا به عقيده (واقفيان) گـرايش داشت و در آن هنگـام مدعى بود كه امام رضا پاسخ برخى از مسائل فقهى را به گـونه اى متفاوت با پاسخ پدران خود ارائه مى كرد ، بعدها و در هنگـام اقامت امام در خراسان ، بيزانسى عقيده خود را تغيير داد. او دليل تغيير عقيده خود را آگـاهى اش به مواردى از علم غيب امام رضا ذكر كرد. از آن پس بيزانسى يكى از ياران نزديك وصاحب منزلت امام رضا شد وكتابى نيز به روايت از امام رضا تاليف نمود.[13]

   داود بن كثير رقّى ، از ياران سرشناس امام رضا نيز به دليل روايتى كه موسى كاظم را به عنوان امام قائم معرفى مى كرد ، ابتدا به (واقفيان) پيوسته بود. او در امامت امام رضا را مورد شك و ترديد قرار داد ، اما بالاخره قائل به امامت وى شد . جالب است بدانيم كه داود رقّى بنا به نوشته كشى يكى از راويان كاملاً مورد اعتماد (ثقه) به شمار مى رفت. كشى در روايتى از امام صادق درباره او آورده است كه داود يكى از اصحاب امام قائم است و منزلت او نزد من (امام صادق) به مانند منزلت مقداد نزد پيامبر است.[14] همچنان عبد الله بن مغيره ، در باره امامت رضا براى مدتى متوقف بوده ، اما بعداً به امامت وى قائل شد. قائل شدن به امامت رضا بر اساس حديثى يا روايتى نبوده است ، بلكه بر اساس دليل غيبى و معجز و دانا بودن امام رضا به علم غيب بوده است.

   عبد الله بن مغيره نيز به حادثه اى كه خود آن را روايت مى كند مى گـويد: من به واقفيان باور داشتم. يك سال براى حج به مكه  رفتم و در همان زمان ترديدى در ذهنم خطور كرد. پرده كعبه را به دست گـرفتم وبا خداى خود گـفتم: خدايا تو خواسته مرا مى دانى ، پس مرا به برترين دين رهنمون كن. در همان حال فكرى به ذهنم رسيد كه  به نزد على بن موسى الرضا بروم. به مدينه شتافتم و به خانه او رفتم. غلامى آنجا بود ، گـفتم: به مولايت بگـو كه مردى از اهل عراق بر در خانه است. همان دم نداى على بن موسى را از درون خانه شنيدم كه مرا با نام صدا مى كند: اى عبد الله بن مغيره به درون خانه بيا پس وارد شدم و ايشان بلا فاصله به من فرمود: خداوند دعايت را مستجاب كرد ، و اينك به دين او هدايت شده اى. آنگـاه من گـفتم: شهادت مى دهم تو حجت خدا و امانت دار او در ميان خلق هستى.[15]

   در شرح رويداد ديگـرى كه براى شخصى به نام وشّاء رخ داد گـفته شده است كه او ده سال تمام واقفى بوده است. روزى براى تجارت به خراسان رفت و امام رضا خدمتكار خود را به نزد او فرستاد تا از او لباس بخرد. گـويا اين خدمتكار لباسهاى بخصوصى را سفارش مى كرد كه فروشنده محل قرار گـرفتن آنها را فراموش كرده بود ، اما خدمتكار نشانى دقيق آنها را بدون آنكه قبلاً ديده باشد ذكر مى كرد. وشّاء همچنين ادعا مى كند كه امام رضا مسائلى را پاسخ مى گـفت كه او در دل نيت طرح آنها را داشت.[16]

   طوسى در كتاب (الغيبة) چندين روايت درباره اطلاع امام رضا از امور غيبى ذكر مى كند وآنها را دليل امامت او مى داند. از جمله اينكه امام رضا مأمون را از محل درگـذشت وى وخود آگـاه كرد. همچنين به او خبر داد كه نوزادى ناقص الخلقه براى او متولد خواهد شد. يكى از داستانهاى اعجاز آميز كه كلينى آن را روايت مى كند اينست كه امام رضا مردى را از مقدار دقيق بدهكارى اش آگـاه نمود و به همان اندازه به وى مال عطا نمود. شيخ صدوق بيشترين دلايل اثبات امامت را به غيب گـوئى امام رضا وپيش گـوئى او درباره مرگـها و بلاهاى آينده ، اختصاص داده است. او در كتاب (عيون اخبار الرضا) همچنين ذكر مى كند كه امام رضا يك بار به دست غلامان مأمون كشته شد وبار ديگـر زنده شد.  صفّار نيز آگـاهى امام از سخن مرغان (منطق الطير) را دليل صحت امامتش مى دانست. حر عاملى در اثبات امامت او استدلال مى كند كه از نشانه هاى امامت برخوردارى امام از علم غيب و آگـاه كردن مردم از رازهاى درونى آنها است.[17]

   اما از آنجا كه اين دستانهاى اغراق آميز به گـونه اى اساسى با قرآن و سيرت اهل بيت منافات دارد ، بسيارى آنها ساخته و پرداخته گـروه (غاليان) دانسته وآنها را دليل قانع كننده اى براى امر امامت نمى دانند.

   خوب است كه در كنار انبوه اين دلايل سست ، حديثى را از امام رضا نقل كنيم كه بر خلاف رؤيه (اماميان) امامت را نه به معجزه و نه به نص كه به شورى مستند و مشروع مى شمارد. در اين روايت امام رضا به نقل از پدرانش از پيامبر مى فرمايد:" هر كس كه در ميان شما به زور زمامدارى امت را غصب كند و بدون مشورت ، ولايت را تصاحب كند  و در ميان جماعت تفرقه ايجاد كند ، او را بكشيد. بى ترديد خداوند قتل چنين شخصى را مجاز مى داند".[18]

  نظريه امام رضا در باره امامت پُر واضح و منسجم با نظريه هاى اهل سنت مى باشد ، آن نظريه تاكيد بر حق مردم در اختيار حاكم و شورى مى باشد ، و همچنين دعوت براى كشتن كسانيكه آن حق را از مردم غصب و مصادره  مى كنند.

   



[1]  - الاصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 519 - 521

[2]  - همان ، ص 532

[3]  - طبرى ، ج7 ص 120

[4]  - همان

[5]  - اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 534

[6]  - همان ، ص 549 وطبرى ، ج7 ص 123

[7]  - ابن اثير : الكامل ، ج6 ص 121 والاصفهانى ، همان ، ص 353  وطبرى ، ج3 ص 989

[8]  - الاصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 563

[9]  - الصدوق ، عيون اخبار الرضا ، ص 246

[10]  -  طبرى ، ج7 ص 117 ، اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 525

[11]  - طبرى ، ج7 ص 144

[12]  - الكلينى ، الكافى ، ج1 ص 316 - 313

[13]  - الطوسى: الفهرست ، الكشى ، الرجال ، النجاشى ، الرجال ، الطوسى ، الغيبه ص 47 الصدوق ، عيون اخبار الرضا ، ص 221 – 213 ، الحميرى ، قرب الاسناد ، ص 152

[14]  - النورى الطبرسى ، خاتمة مستدرك الوسائل ، ج ص 595

[15]  - الكلينى ، الكافى ، ج1 ص 55

[16]  - الكلينى ، همان ، ص 354 ، الطوسى، الغيبه ، ص 48 ، الصدوق ، عيون اخبار الرضا ، ص 221

[17]  - الطوسى ، الغيبه ، ص 50 – 47 ، الكلينى ، الكافى ، ص 488 ، الصدوق ، عيون اخبار الرضا ، ص 225 – 204 ، الصفار ، بصائر الدرجات ، ص 349 والحر العاملى ، اثبات الهداة ، ج3 ص 717

[18]  - الصدوق ، عيون اخبار الرضا ، ج2 ص 62