در تاريخ امامت و تعيين امام رويدادهاى
تاريخى ويژه اى رخ داده است كه اين رويدادها محك و آزمونى براى مدعيان (امامت
الهى) محسوب مى شود. يكى از مهمترين آنها وفات اسماعيل فرزند امام جعفر صادق است كه در حيات پدر اتفاق
افتاد. اسماعيل چنانكه مى دانيم نفوذ شايان توجهى در ميان شيعيان كوفه داشت.
بنابراين آنان اسماعيل را از پيش امام آينده خود مى دانستند. حتى روايتهائى نيز از
زبان امام صادق مبنى بر امامت اسماعيل نيز زبان به زبان منتقل مى شد. از اينرو
درگـذشت زود هنگـام اسماعيل اين سؤال را در افكار عمومى مطرح ساخت كه چگـونه ممكن
است خداوند و يا امام كسى را به امامت معين كند كه از مرگ زود هنگـام او آگـاه
نباشد. پاسخ اين سؤال تا اندازه زيادى معتقدان به (امامت الهى) را با بُن بست فكرى
مواجه ساخت. بدين ترتيب شيعيانى مانند سليمان بن جرير و گـروهى از پيروان او
اعتبار نظريه (امامت الهى) را به زير سؤال برده و از آن پس امام صادق را پيشوائى معرفى مى كردند كه مانند
ديگـران از شخصيت بشرى برخوردار است.[1]
گـروهى ديگـر كه بيشتر تحت تاثير جنبش باطنى (خطابيان) قرار داشتند از
پايه منكر وفات اسماعيل شده و تمام
رويدادهاى ظاهرى مانند درگـذشت و دفن اسماعيل را نمايشى دانستند كه امام صادق آن
را به منظور محافظت از جان اسماعيل و مخفى نمودن او به اجرا در آورده است."
چون براى امام جايز نيست براى جانشين خود به كسى وصيت كند و آن شخص در حيات امام
از دار دنيا برود". گـفته مى
شود كه امام صادق براى زدودن چنين فكرى از اذهان عمومى ، پيكر فرزندش را چندين بار
به گـور وارد وخارج ساخت. ايشان حتى از مشايعت كنندگـان خواستند كه صورت فرزند خود
را به دقت شناسائى كنند. اما خطابيان كه براى همه رويدادهاى تاويلى باطنى ارائه مى
كردند از آن پس به طور جدّى فرقه اسماعيليه را بر اساس امامت اسماعيل سازمان
دادند. همان فرقه اى كه بعدها حكومت مصر را به دست گـرفته و سلسله دودمان فاطمى را
بنياد نهادند.[2]
گـروهى ديگـر مرگ اسماعيل را پذيرفتند اما دچار مشكل اساسى
شدند كه چطور مى شود وصى امام صادق
در حيات پدرش بميرد؟ لذا آنها مجبور
به قول به "بداء" شدند ، واين مشكل ثابت مى كند كه نصى معينى در مورد
نام امامان از طرف حق تعالى وجود ندارد.
گـروه چهارم تغيير مشيّت
الهى و پديده "بداء" را امرى نا ممكن دانستند. آنان از پايه ، وصيت
ادعائى امام به فرزندش اسماعيل و يا اصولاً به هر كس ديگـر را منكر شده و گـفتند
كه تشخيص امامت از اين پس تنها با نشانه هاى كلى ممكن خواهد بود.
روايتهاى منقول از اين دوره
نشاندهنده اين امر است كه بزرگـان اصحاب امام مانند محمد بن مسلم و يعقوب بن شعيب
و عبدالاعلى اذعان و اعلام مى كردند كه امام صادق هيچ كس را به جانشينى خود معين
نساخت. در كتابهاى صفار و شيخ صدوق به نقل از اين افراد آمده است كه امام صادق از
آنها خواست كه پس از رحلتش براى تشخيص امام جديد به شهر مدينه بروند.[3]
نتيجه آنكه ابهام در مورد تعيين جانشينى پس از وفات امام صادق بازهم آراء وفرقه
هاى گـوناگـونى را در ميان شيعيان پديد آورده است. برخى از اصحاب كه بعدها به
گـروه (ناووسيه) شهرت يافتند ، وفات امام صادق را انكار نموده و ايشان را
"مهدى موعود" كه فعلاً به غيبت رفته است. اسماعيليان نيز امامت
را از آن محمد فرزند اسماعيل دانستند.[4]
برخى ديگـر از اماميان - گـويا بنا
به توصيه امام صادق – براى تشخيص امام به مدينه رفته و عبد الله الافطح فرزند ارشد
امام صادق را كه مدعى جانشينى پدر بود پذيرفتند. گـفته مى شود كه جمع زيادى از
اصحاب نامدار و فقهاى شيعه بر امامت عبد الله صحه گـذاشتند. آنان روايتى را از
امام صادق نقل مى كردند كه طبق آن امام از فرزندش موسى خواسته است كه بدون هيچ
منازعه اى زمامدارى را به برادرش عبد الله واگـذارد.[5]
در تاريخ آمده است كه در اين
هنگـام زراره بن اعين صحابى بزرگ ونامدار امام باقر و امام صادق در بستر مرگ
افتاده بود. با اين حال زراره فرزند
خود عبيد الله را از كوفه به مدينه گـسيل داشت تا او را از امام جديد آگـاه سازد.
گـفته مى شود كه او در هنگـام وفات قرآن را بر روى سينه اش قرار داده وگـفت: خداوندا ، گـواهى مى دهم كه من
پيرو كسى هستم كه اين كتاب امامت او
را اثبات مى كند.[6]
به روايت صفار ، كلينى ، مفيد و
كشى در آغاز اكثر بزرگـان اقطاب شيعه مانند هشام بن سالم جواليقى و محمد بن نعمان
احول امامت عبد الله افطح را با تكيه بر اين اصل كه "امامت در صورت سلامت
جسمى و عقلىِ فرزند بزگـتر از آن اوست" تاييد كردند. گـويا عمار الساباطى ، صحابى نامدار دو امام
باقر و صادق بيش از ديگـران در مورد امامت عبد الله اصرار مى كرد.[7]
بدين ترتيب نزديك بود كه امامت بدون وجود نص صريح و يا بدون وصيت پدر براى عبد
الله افطح منعقد گـردد.[8]
روايت شده است هشام بن سالم به
همراه گـروهى از شيعه بر عبد الله
افطح وارد شد و چند سؤال فقهى را مطرح كردند ، اما گـويا پاسخ عبد الله هشام و يارانش را قانع نكرد ، و اين امر
باعث ترديد آنان شد. هشام مى گـويد: "ما از نزد او سرگـردان و سردرگـم خارج
شديم.. در كوچه هاى مدينه گـريان گـشت مى زديم و از خود مى پرسيديم: به كجـا روى
بياوريم؟ به زيديه ، مرجئه ، معتزله، خوارج و...راه چيست؟ . در اين هنگـام ديدم
مردى جا افتاده و ميانسال كه او را نمى شناختم از دور به من اشاره كرد كه به دنبال
او بروم. به دنبال او به خانه اى وارد شدم و فهميدم كه او ابو الحسن موسى بن جعفر
است. موسى ابتدا به ساكن وبدون آنكه سخن قبلى ما را شنيده باشد فرمود: نه به مرجئه
ونه به قدريه ، نه به زيديه ونه به معتزله وخوارج ، بلكه به من ، به من روى
بياوريد. پرسيدم: به فداى تو باشم آيا پدرت رحلت كرد؟ گـفت : بلى ، پرسيدم: چه كسى
پس از اوست؟ گـفت ان شاء الله راه هدايت را
خواهى يافت. پرسيدم: آيا آن شخص تو هستى؟ گـفت: خير ، چنين چيزى نمى گـويم.
با خود گـفتم كه از راه درست وارد نشدم ، پرسيدم: آيا از امامى ديگـر پيروى مى
كنى؟ گـفت: خير . آنگـاه بزرگـى و هيبت او بيش از پيش بر من تجلى يافت. گـفتم: اجازه
دارم ، مانند زمان پدرت سؤالهاى زيادى پرسيدم و علم او را دريائى بى كران يافتم.
گـفتم: فدايت باشم ، شيعه تو وپدرت
در گـمراهى به سر مى برند ، آيا اجازه دارم آنها را به امامت تو دعوت كنم؟ گـفت:
هر كس را كه به او اطمينان داشتى
دعوت كن و از او پيمان پنهانكارى وكتمان بگـير وهر كس كه نابجا خبر را پخش فاش كند
، گـردنش بريده خواهد شد. هشام مى گـويد: از نزد موسى خارج شدم و در راه ابو جعفر احول را ديدم و او
پرسيد: چه دارى؟ گـفتم: هدايت . وقصه را براى او بازگـو كردم ، سپس فضيل و ابو
بصير را ديدم و آنها را خير كرديم. آنان نيز به نزد موسى رفتند ، سخن او را شنيدند
و امامت او را قرار كردند".[9]
در اين روايت مى بينيم كه هشام و
احول فضيل و ابو بصير كه از
پيشگـامان نظريه (امامت الهى) بودند خود آگـاهى كافى از امام معين شده ، نداشتند.
به هر تقدير چه تغيير نظر هشام و ياران او صحت داشته باشد وچه نداشته باشد ، حيات
وامامت عبد الله افطح دوام نيافت. او درست هفتاد روز پس از درگـذشت پدر و بدون
آنكه فرزند ذكورى از او بماند ، وفات يافت. بار ديگـر مسأله امامت كه قاعدتاً مى
بايست تا روز قيامت تنها در فرزندان ذكور تداوم يابد ، وارد بحران شد. در اينجا
بازهم سه ديدگـاه عمده پديد آمد. پيروان ديدگـاه اول كه به (موسويان) شهرت
پيدا كردند ، عبد الله را از ليست امامان خارج شاخته و امامت را پس از امام صادق
از آن موسى بن جعفر دانستند. برخى از آنها حتى عبد الله را به نادانى ، انحراف و
فساد متهم كردند.[10] گـروهى
ديگـر كه عبد الله بن بكير وعمار ساباطى ياران بزرگ امام صادق در ميان آنان بودند
، امامت عبد الله افطح را مشروع دانسته و امامت موسى را پس از او تاييد كردند.
آنان به (فطحيان) موسوم شدند و بر خلاف ديگـران ، امامت برادران را در صورت
نبودن فرزند ذكور مجاز دانستند.[11]
گروه سومى ادعا كردند كه عبد الله الافطح
داراى فرزندى در خفا بوده ، وآن را تقيتاً پنهان كرده است ، و نامش (محمد بن عبد
الله) مى باشد ، و او در حال غيبت در كوههاى يمن مى باشد ، و او همان مهدى منتظر
است.
مجموعه اين رويدادها سستى و
گـنگـى نظريه (امامت الهى) و تشخيص امام از طريق نصوص الهى را به خوبى نمايان مى
سازد.
امامت موسى كاظم
امام موسى كاظم پس از درگـذشت برادرش عبد الله مقام امامت شيعه را با
ويژگـى علم و تقوا و اخلاق نيكوى خود به آرامى تصدى نمود، ويژگـى هائى كه همراه با
موقعيت او به عنوان يكى از خاندان اهل بيت وى را از ابزار عصمت و يا نص بى نياز مى
ساخت. شيخ صدوق در باب استدلال در امامت موسى كاظم مى گـويد:"اصولاً در
هنگـام وجود امام چنانچه شيعيان مسائل مورد اختلاف خود را به نزد او ببرند ، علم
او اشكار خواهد شد. در اين صورت برترى او ميان خاص وعام ثابت خواهد شد. نشانه
امامت نيز همين است. پس وقتى اين نشانه را در موسى بن جعفر يافتيم نتيجه مى گـيريم
كه امامت از آن اوست و نه برادرش".[12]
اما ظاهراً اين نشانه ها نمى تواند طرفداران نظريه (امامت الهى) را راضى
كند از اينرو عده اى از اقطاب اماميه و از جمله آنان مفضل بن عمر ، ابو بصير و
يعقوب سرّاج امامت موسى كاظم را مستند به نصوصى دانستند كه به امام صادق منسوب شده
است. كلينى در (الكافى) و صفار در (بصائر الدرجات) وشيخ صدوق در (عيون اخبار الرضا) و شيخ مفيد در (الارشاد) حدود
شانزده حديث از امام صادق روايت كرده اند كه به طور صريح و يا ضمنى به امامت موسى اشاره كرده است.[13]
اين در حالى است كه اكثر ياران شناخته شده امام صادق چنانچه ديديم براى تشخيص امام
سردرگـم بوده اند چرا كه اين احاديث براى پايان دادن به بحث امامت كاظم به نظر نمى
رسيد. به عبارت بهتر شايد بتوان گـفت كه اين تصريحات در مسأله جانشينى امامت
اصولاً محصول آن زمان نبوده اند ، بلكه تنها در متون سده سوم و چهارم هجرى به
تدريج راه يافته اند. شيخ صدوق در جائى اقرار دارد كه امام كاظم از سياست دورى مى
گـزيد و پيروان شيعه مسائل مورد اختلاف خود را به نزد ايشان نمى بردند. او (امام
كاظم) به روايات صدوق امر امامت خود را پنهان نگـه مى داشت. صدوق در جائى ديگـر
حديثى بسيار شگـفت آور نقل مى كند كه در آن امام كاظم به شيعيان دستور مى دهد از
سلاطين در همه حال اطاعت كنند. اگـر عدالت خواه بودند براى بقايشان دعا كنند و
اگـر ستمگـر بودند از خداوند بخواهند كه آنان را اصلاح كند.[14]
همزمان با امامت موسى كاظم عموم شيعه در گـوشه و كنار سرزمين اسلامى به
دليل همين عزلت گـزينى سياسى ، توجهى خاص به افرادى از اهل بيت نشان مى دادند كه
به جنبش هاى انقلابى گـرايش داشتند. به عنوان مثال مردم كوفه در سال 156 هجرى با
عيسى فرزند زيد بن على مخفيانه بيعت كردند و گـروه زيادى از اهالى اهواز ، مكه ،
مدينه ، تهامه و واسط با نمايندگـان او اعلام بيعت نمودند. او با يارانش پس از
درگـذشت منصور دوانيقى – خليفه عباسى – در پى بسيج نيرو براى اعلام نهضت بودند كه
در يكى از ضواحى كوفه در سال 168 هجرى مسموم شد و درگـذشت.[15]
يكى ديگـر از نهضتهاى مشهور اين دوره ، جنبشى است به سركردگـى يك نفر از
وابستگـان اهل بيت به نام حسين است كه بعدها به نام (شهيد فخ) شهرت يافت. در
بيانيه حسين براى بيعت آمده است كه " ما با شما بر اساس قرآن و سنت رسول و
اطاعت از خدا و عدم معصيت او و براى خشنودى اهل بيت محمد (الى الرضا من آل محمد) –
شعار محورى نهضتهاى شيعى در آن زمان – بيعت مى كنيم. شما نيز با ما همراه شويد و با دشمنانمان جهاد كنيد. اگـر وفا
كرديم شما نيز بر پيمان خواهيد ماند و اگـر وفا نكرديم بيعت باطل خواهد شد".[16]
معجزات غيبى
از آنجا كه ديدگـاه (اماميان) مى بايست به نوعى از اراده الهى
سرچشمه گـرفته باشد لذا مؤرخين اماميه به منظور تقويت دلائل امامت موسى كاظم اين
بار نيز از سلاح معجزات غيبى استفاده كردند .
بنا بر روايتى ، امام كاظم در پاسخ سؤال ابو بصير ويژگـى هاى امام را چنين
بر مى شمارد:" نخست آنكه از پدرش گـفتارى در باره امامت او آمده باشد. به
پاسخ سؤالهاى مردم بپردازد و اگـر نپرسند خود او آغاز به سخن كند. امام از آينده خبر مى دهد و با مردمان به همه زبانهاى دنيا سخن مى گـويد. هيچ
سخنى از سخنان مردم از امام پنهان نمى ماند. سخن مرغان و هر آنچه جاندار است نيز
از علم امام پنهان نيست. به درستى كه هر كس اين نشانه ها را نداشته باشد امام
نيست".[17]
كلينى مى گـويد:" امام كاظم ياران خود را از زمان مرگ آگـاه مى كرد و آنان را
از سرنوشت آينده شان با خبر مى ساخت".[18]
محدثان همچنين در باب اثبات امامت موسى كاظم شمارى از معجزات را ذكر كرده اند. از
جمله آنها خرد كردن غل وزنجير وگـذر از ديوار زندان بغداد است واينكه ايشان در
خلال يك شب از زندان بغداد به مدينه رفته و همان شب به زندان مراجعت كردند. همچنين
گـفته است كه ايشان مهر خود را در سنگ نقش مى كردند و به زبانهاى بيگـانه بدون
آموزش قبلى تكلم مى نمود. از ديگـر معجزات اينست كه ايشان گـاو مرده را زنده مى
ساخت و در آتش نمى سوخت".[19]
واقفيان
هنوز نظريه (امامت) از بحران وصيت به اسماعيل ، و مسأله (بداء) ، و بحران
مرگ عبد الله الافطح بدون عقب بودن آن ، و هم چنين بحران اثبات امامت (كاظم) ،
نگزارده بود كه دچار بحران جديدى شد ، و آن مرگ امام كاظم به طور مرموزى در زندان
هارون الرشيد در بغداد در سال 183هجرى شد ، كه عموم شيعيان موسويه معتقد به فرار
آن حضرت از زندان و غيبت وى شدند ، در نتيجه شيعيان منكر مرگ امام كاظم شدند.
مرگ امام كاظم بقدرى مرموز بود حتى امر براى
اكثر فرزندان آن بزرگوار و شاگردانشان مشتبه شده بود ، از جمله بعضى از (اصحاب
الاجماع) و راويان موثوق از امثال على بن ابى حمزة و على بن الخطاب و غالب بن
عثمان و محمد بن اسحاق ابن عمار التغلبى الصيرفى و اسحاق بن جرير وموسى بن بكر و وهيب بن حفص الجريرى و
يحيى بن الحسين بن زيد بن على بن الحسين و يحيى بن القاسم الحذاء ابو بصير و عبد
الرحمن بن الحجاج و رفاعة بن موسى و يونس بن يعقوب و جميل بن دراج و حماد بن عيسى
و احمد بن محمد بن ابى نصر و آل مهران وغيرهم بودند .[20]
سبب عمده براى (وقف) شيعيان موسوي بر امام كاظم ، و عدم قبول امامت رضا ،
وجود روايات كثيرى درباره مهدويت امام كاظم و حتمي بودن قيامش قبل از مرگ .[21] از آنجا كه آنان مى پنداشتند كه زمان
قيام امام كاظم طبق اين روايات مى بايست پيش از هنگـام وفاتش فرا مى رسيد ، لذا به
اين نتيجه رسيدند كه امام رحلت نكرده است بلكه از زندان هارون گـريخته و غيبت كرده است.
(حسن بن قياما صيرفى) در سال 193 هجرى ، يعنى ده سال پس از وفات امام كاظم
در هنگـام حج به نزد امام رضا رفت و از او در مورد صحت مرگ پدر سؤال نمود ، وامام
رضا پاسخ داد : بلى ، همانطور كه پدران او نيز درگـذشتند . صيرفى پرسيد: پس با اين
حديث امام صادق كه مى گـويد "اگـر كسى به شما خبر وفات فرزندم (موسى) را داد
و حتى اگـر ادعا كرد كه خود شاهد كفن و دفن او بود ، بازهم حرف او را باور
نكنيد" و اين حديث را يعقوب بن شعيب از ابو بصير از امام صادق نقل كرده است ،
چه كنيم؟ امام رضا فرمود: ابو بصير دروغ گـفته است. امام صادق منظور ديگـرى
داشتند. گـفتار ايشان اينست كه اگـر در مورد وفات صاحب الامر سخنى گـفت .. حرف او
را باور نكنيد.[22]
(على بن اسباط) نيز به روايت
كلينى از امام رضا پرسيد: مردى به نزد برادرت ابراهيم رفته و او گـفته است كه پدرت
در قيد حيات است و گـويا از اين موضوع اطلاع داريد ، آيا اين طور نيست؟ امام رضا
با شگـفتى فرمود: سبحان الله ، پيامبر خدا دار فانى را وداع مى گـويد اما موسى
نه؟! و سپس با تاكيد فرمود: سوگـند كه او نيز مانند رسول الله درگـذشته است.[23]
شيعه موسويه (واقفيان)
با اتكاء به يك حديث شايع در آن زمان مبنى بر اينكه "غسل امامان تنها به دست
امام بعدى انجام مى گـيرد" در جانشينى على بن موسى شبهه وارد كرده و مى
گـفتند:اگـر بپذيريم كه وفات امام در زندان بغداد بود پس چگـونه على كه در مدينه
بود غسل پدر را كه لازمه امامت اوست ، انجام داد؟.[24]
شيعيان موسويه امامت امام رضا را زير سؤال برده بودند و مى برسيدند از
چگونگى آگاه بودن امام رضا از مرگ پدر و چه زمانى پي به مرگ پدرشان بردند؟ و كى
ايشان دانستند كه به امامت رسيدند و خليفه درشان شدند؟ آيا بين مرگ امام كاظم در
بغداد و آگاه شدن فرزندش در مدينه به آن فاصله اى بوده است يا خير؟ وبالاخره آيا
بين امامت كاظم و رضا فاصله اى و خلأى وجود داشته يا خير؟[25]
دليل ديگـر واقفيان كه امامت
را پس از امام كاظم متوقف مى دانند ، اين بود كه امام رضا تا مدتهاى مديدى داراى
فرزند نمى شوند. اهل بيت امام رضا ، در مورد صحت نسبت محمد جواد به پدر تشكيك
كردند چرا سياه چهره بودن او را امرى غير طبيعى مى دانستند.[26]
از اينرو به دليل عدم تداوم امامت ، قائل به توقف و منقطع شدن امامت در امام كاظم
شده اند.
گـذشته از يارانى كه ذكر برخى از آنان رفت روايتهاى تاريخى نشان مى دهد كه
همسر امام كاظم (ام احمد) و نيز فرزندان ديگـر امام كاظم ابتدا توجه خاصى به على
بن موسى به عنوان جانشين پدر اراز نمى كردند.[27]
در يكى از اين روايتها آمده است كه شيعيان مدينه پس از درگـذشت امام كاظم در خانه
ام احمد گـرد آمدند و با احمد فرزند ديگـر امام كاظم بيعت كردند و او نيز بيعت
آنان را پذيرفت.[28]
بر خلاف واقفيان ، گـروهى از اماميان ، على بن موسى را جانشين و امام خويش
دانستند . دليل عمده آنان چنانچه در كتب شيعه آمده آنست كه امام كاظم وصيت خود را
به او خطاب كرده است. محمد بن زيد بن على در جائى تصريح مى كند كه همين وصيت را مى
مى توان به مثابه پيمان امامت دانست. نكته حائز اهميت آنكه متن وصيت امام كاظم در
اين زمينه چيزى را به وضوح روشن نمى كند ، وعمدتاً در آن سرنوشت اموال ، اوقاف ،
زنان و كودكان خانواده ياد شده است. اضافه بر آن امام كاظم در اين وصيت نامه علاوه
بر على رضا ديگـر فرزندان ذكور خود را مخاطب قرار داده است. ديگـر آنكه امام كاظم
متن وصيت نامه را مكتوم مى گـذاشتند و از افشاى به افراد خارج از خانواده احتراز
مى كردند.[29]
[1]
-النوبختى ، فرق الشيع ، ص 55 و66 – 64
والاشعري القمى ، المقالات والفرق ، ص 7
[2]
- النوبختى ، همان ، ص 56 والاشعرى القمى
، همان ص 81 والمفيد ، الفصول المختاره ، ص 28 و251 والارشاد ، ص 287
* مصدر
"بداء" از فصل بدا يبدو ، به معنى نظر داشتن مى آيد. پديده بدا بدين
معنى است كه نظر خداوند در امرى مانند امامت روى يك نفر بوده اما از زمانى به بعد
خداوند نظر ديگـرى پيدا كرده اند.
[3]
- الصفار ، بصائر الدرجات ، ص 236 والصدوق
، الامامة والتبصرة من الحيرة ، ص 226
[4]
- النوبختى ، همان ، ص 68 والاشعرى القمى
، همان ص 81
[5]
- الاشعرى القمى ، همان ص 88 وجامع الرواة
، ج2 ص 546
[6]
- الصدوق، اكمال الدين ، ص 76 - 75
[7]
- الكلينى، الكافى ، ج1 ص 352 –351
والمفيد ، الارشاد ، ص 291 والصفار ، بصائر الدرجات ، ص 51 – 250 والكشى ، الرجال
، ترجمه هشام بن سالم.
[8]
- الاشعرى ، همان ، ص87
[9]
- الكلينى ، الكافى ، ج1 ص 351 والمفيد،
الارشاد ، ص 291 والصفار ، بصائر الدرجات ، ص 252 –250 والكشى ، الرجال ، ترجمه
هشام بن سالم.
[10]
- المفيد ، الفصول ، ص 253 والصدوق ،
الامامة والتبصرة من الحيرة ، ص 205
[11]
- النوبختى، همان ، ص 78 – 77 والاشعرى
القمى ، همان ص 87 والمفيد ، الارشاد ، ص 285 و291
[12]
- الصدوق، اكمال الدين ، ص 361 والطوسى ،
تلخيص الشافى ، ج4 ص 203
[13]
- الكلينى، الكافى ، ج1 ص 307 والمفيد،
الارشاد ، ص 290 – 298 والصفار ، بصائر الدرجات ، ص 42 - 440
[14]
- الصدوق ، اكمال الدين ، ص 361 والامالى
، ص 338
[15]
- الاصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 270
[16]
- همان ، ص 450
[17]
- الكلينى ، الكافى ، ج1 ص 285 والمفيد،
الارشاد ، ص 307
[18]
- الكلينى ، الكافى ، ج1 ص 484
[19]
- الصدوق ، عيون اخبار الرضا ، ص 104 والكلينى
، الكافى ، ج1 ص 356 والصفار ، بصائر الدرجات ، ص 255 والمفيد ، الارشاد ، ص 293
والقطب الراوندى ، الخرايج والجرايح والنورى الطبرسى ، خاتمة المستدرك ، ص 565
[20]
- الطوسى ، الغيبة ، ص 47 والكلينى ،
الكافى ، ج1 ص 34 والصدوق ، عيون اخبار الرضا ، ص 39
[21]
- الطوسى ، الغيبة ، ص 29 - 40
[22]
- الكشى ، ترجمه صيرفى
[23]
- الكلينى ، الكافى ، ج1 ص 380
[24]
- الكلينى ، الكافى ، ج1 ص 385
[25]
- همان ، ص 381
[26]
- همان ، ص 22
[27]
- همان ، ص 82 - 381
[28]
- همان ، ص 313 والصدوق ، عيون اخبار
الرضا ، ج1 ص 27 و29
[29]
- باقر شريف القرشى / حياة الامام موسى بن
جعفر ، ص 11 41 به نقل از كتاب تحفة العالم اثر جعفر بحر العلوم ، ج2 ص 87